<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رمان های عبرت آموز</title>
<link>https://behsads.blogfa.com</link>
<description>خدا جــــون قربونت برم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 21 Jun 2026 23:25:39 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>حیف</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/49</link>
<description>چقد زود گذشت .... یه زمانی با کافینت اینجا پست میذاشتم 😔</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 23:25:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/48</link>
<description>دلم واسه گذشته تنگ شده ...</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2020 15:32:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>کوبانی تنها نیست</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/47</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2014 10:46:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>مراسم تشییع پدرم....</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/45</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2014 22:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>فردا 40لوم بابامه</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/43</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 21 Oct 2013 06:33:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>رمان تقاص معرفت قسمت آخر</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/42</link>
<description>ناگهان صداي اين شور و خنده كم شد چون همه متوجه شدند كه يكي از آن ها نمي خندد . سارا سريع به همه نگاه كرد و نگاهش بر روي برادرش متوقف ماند . در اين موقع آرمين نگاه سارا را ديد و سريع سامان را به طرف خودش برگرداند . سامان بي حركت بود و تنها لبخند تلخي گوشه لبش بود . همه متوجه سامان شدند و امير پرستار را صدا زد . آرمين قادر به انجام هيچ كاري نبود فقط نگاهش مدام روي اطراف متمركز ميشد . پدر سامان اشك ميريخت و مادرش او را تكان ميداد مدام جيغ ميزد .</description>
<pubDate>Sun, 07 Oct 2012 06:45:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>رمان تقاص معرفت قسمت 7</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/41</link>
<description>پانسمان صورت را عوض كردند و همه ناگهان جا خوردند اما سعي ميكردند نگراني خويش را نشان ندهند . با اينكه هنوز جاي عمل بر روي صورتش به وضوح پيدا بود اما بهبودي در صورت او بوجود نيامده بود . سامان از لرزش چشمهاي خواهرش همه چيز را متوجه شد و در خواست آيينه كرد . همه مخالف بودند و سعي ميكردند به طوري سامان را منصرف كنند . اما سامان لج بازتر از اين بود كه حرف كسي را گوش كند . سامان به طرف دستشويي رفت تا در آينه آنجا صورتش را ببيند پس از نگاه كوتاهي كه به صورتش كرد</description>
<pubDate>Tue, 25 Sep 2012 07:09:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>رمان تقاص معرفت 6</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/40</link>
<description>- بفرماييد شما ؟ - ببخشيد من خودم را معرفي نكردم من سارا هستم خواهر سامان . از شنيدن اين اسم آرمين به هيجان آمد ، فكر كرد حتما&quot; سامان ميخواهد از او عذرخواهي كند و در اين مدت تنهايي او را اذيت كرده و ... - آه ، بله ، شما خوبيد ؟ خانواده كه خوب هستند انشاء ا... - ممنون همه خوبند و سلام دارند ، من براي مسئله مهمي مزاحم شما شده ام . ميتوانم وقت شما را بگيرم ؟ - خواهش ميكنم ... اتفاقي افتاده است ؟ - اگر اجازه بدهيد من شما را در جايي ملاقات كنم .</description>
<pubDate>Thu, 13 Sep 2012 17:57:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>رمان تقاص قسمت 5</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/39</link>
<description>در آن چند روزي كه آرمين شمال بود به تصميمش فكر كرد ، گرچه او قلب الناز را شكسته بود اما در دوستي و در مقابل وجدانش ديگر مديون نبود . يك هفته مثل برق و باد گذاشت و او ديگر بايد بر ميگشت تهران . در اين مدت هم يك هفته از دانشگاه غيبت كرده بود هم اينكه از دوستانش هيچ خبري نداشت . دل كندن از اين همه زيبايي واقعا&quot; محال بود و به خود قول داد كه در تعطيلات ميان ترم باز به اينجا بازگردد و از اين طبيعت زيبا استفاده كند .</description>
<pubDate>Sun, 02 Sep 2012 15:39:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>تقاص معرفت قسمت 4</title>
<link>https://behsads.blogfa.com/post/38</link>
<description>الناز ابروانش را در هم كشيد و گفت : شما مي خواهيد از سامان دفاع كنيد اما من كه تماس گرفتم از سامان معذرت خواهي كنم چرا سامان به سردي با من برخورد كرد ؟ آرمين جواب داد : شما بايد به سامان حق بدهيد او از دست شما دلخور است و در ضمن سامان پسر حساسي است و مطمئنا&quot; الان خود سامان از اين رفتارش هم پشيمان شده است . من فكر ميكنم به جاي متهم كردن سامان و عذاب خودتان بهتر است كه كه با او صحبت كنيد و اين مشكل را به خوبي و خوشي به پايان ببريد .</description>
<pubDate>Mon, 27 Aug 2012 07:56:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>behsads</dc:creator>
<guid>behsads.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
</channel>
</rss>
