از اون روز به بعد به این فکر میکردم که ما باید بین هم صیغه محرمیت بخونیم توی کلی رساله و…… گشتم تا بالاخره ایه صیغه رو پیدا کردم ولی بهراد این چیزارو قبول نداشت میگفت محرمیت به دل آدمهاست یک آیه هیچوقت نمیتونه دوتا دل و به هم نزدیک کنه یا از هم دور کنه .
امتحاناتم شروع شده بود و احساس میکردم روحیه سابق و ندارم که به درس خوندنم ادامه بدم
وقتی بهراد بی حوصلگی من و حتی توی روابطمون دید قبول کرد و ما بین هم صیغه محرمیت خوندیم به مدت ۳ ماه و مهرم و ۱۴ تا حبه قند کرد ولی بدون شاهد بدون مدرک یک جمله ای بود که بین خودمون خوندیم و گفتیم :قبلت
روابطمون خیلی صمیمی شد و من فکر میکردم که بهراد دیگه شوهرمه و بالاخره انقدر بهراد توی گوشم خوند که اون اتفاقی که نباید می افتاد بالاخره افتاد………..
ترس وحشت ، از بی آبرویی تمام وجودمو پر کرده بود همش گریه میکردم و هر روز ازش خواهش میکردم که زودتر بیاد خواستگاریم ولی بهراد هر روز یک بهانه جدید می اورد و می گفت دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره
یک روز تابستانی با بهراد رفته بویدم ناهار بیرون که یک دفعه سنگینی نگاهی رو پشت سرم احساس کردم برگشتم و تمام دنیا رو سرم خراب شد. برادرم علی بود که زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود
بهراد متعجب یک نگاه به من میکرد و یک نگاه به علی
علی دستامو محکم گرفت و منو از سر جام بلند کرد
همه توی رستوران داشتن نگاهمون میکردن و من هر چی خواستم برای علی توضیح بدم فقط فریاد میزد : خفه شو
یک نگاه غضبناک به بهراد کرد و گفت: حال تو عوضی رو هم میگیرم
در طول راه هیچ حرفی با من نزد میدانستم که آخر عاقبت خوبی در انتظارم نیست با غیرتی که توی این مدت از علی دیده بودم همیشه از همین موضوع می ترسیدم ولی از طرفی پیش وجدان خودم راحت بودم که من گناهی نکردم و بهراد به من محرم بوده و قصدش هم ازدواجه و منو ترک نمیکنه
وقتی به خونه رسیدیم علی منو توی اتاقم هل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل کرد
من فریاد می زدم :علی اشتباه میکنی بذار حرف بزنم
و علی فریاد میزد میرم پیش آقا جون تا تکلیفتو روشن کنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد
منم از تلفن اتاقم به بهراد زنگ زدم و با گریه شروع کردم به تعریف کردن ماجرا
بهراد دلداریم میداد و با خونسردی گفت : خانمی من هیچ نگران نباش من تنهات نمی زارم تو مطمئن باش من و تو مال همیم و اگربرادر یا پدرت پیش من بیان من تو رو از اونها خواستگاری میکنم . گل من قصه نخور حیف چشمای قشنگت نیست که بارونی بشن ؟
وقتی گوشی رو قطع کردم احساس آرامش میکردم برام فرقی نداشت که چه اتفاقی برام می افته چون احساس میکردم بهراد پشتمو خالی نمیکنه.
نیم ساعت بعد علی همراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتی در خونه رو باز کرد شروع کرد به دادو بیداد و میگفت : من فکر میکردم مصطفی پسر احمد آقا چون از ما جواب منفی شنیده اون مزخرفاتو میگفت که می گفت جلو دخترتو بگیر حیف دختر نجیبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفی کلی دعوا کردم و از مغازه بیرونش کردم وااااااااای خدایا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بیراه گفتم حالا باید با خفت هر چه تمامتر سرمو کج کنم و برم ازشون عذر خواهی؟؟؟؟؟؟ ااین دختره چشم سفید از اطمینان ما سو استفاده کرد خیر نبینی دختر که برام آبرو نذاشتی این ننگو چطوری تحمل کنم؟
مادر از همه جا بی خبر وارد خونه شد و وقتی داد و بیداد پدر را شنید گفت : چی شده مارال چیزیش شده؟
علی گفت : کاش مرده بود و شروع کرد به تعریف کردن داستانی که اتفاق افتاده بود
مادر اشک می ریخت و میگفت : چطور تونست این کارو بکنه ؟دختر آخه تو چی کم داشتی ؟تو این شهر دیگه نمی تونیم سر بلند کنیم دیگه با چه رویی توی این محله زندگی کنیم؟
هر چی مادر میگفت علی بیشتر حرص و جوشی میشد بطرف در هجوم اورد و کمربند شروع کرد به کتک زدن من
من جیغ و داد کردم فریاد کشیدم ولی فایده ای نداشت یک گوشه کز کرده بودم و زیر مشت و لگد علی خرد شدن استخوانهامو احساس میکردم
من فریاد می زدم : بخدا اون قصد بدی نداشت می خواد با من ازدواج کنه
علی گفت : خیلی بدبختی که باورت بشه اون مرتیکه اگر ادم درست وحسابی بود می اومد مثل ادم خواستگاریت دختری که با پسری دوست بشه لایق زنده بودن نیست
پدر بجای اینکه جلوی علی رو بگیره صدای فریادش از اتاق بغلی می اومد : بدبخت شدیم
مادر شیون کنان بطرف علی دوید و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسین ولش کن شاید راست بگه اونوقت جواب خدارو چی میدی؟شیرمو حلالت نمیکنم اگر به حرفش گوش ندی . ادرس پسررو بگیر برو ببین حرف حسابش چیه ؟تو این بدبختو کشتی
علی یک تکه جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزیز این کارو می کنم یالا ادرسو بنویس ولی به ولای علی اگر دروغ گفته باشی عزیزو به عزات میشونم
و با عجله ادرسو از دست من قاپید و همراه پدر از خونه خارج شدند.
من اشک می ریختم و تمام دهنم پر از خون شده بود بازو و کمرم به شدت درد میکرد مادرم کمکم کرد تا از جام بلند شدم .
احساس تنفر عجیبی نسبت به علی احساس میکردم که چطور به خودش اجازه داد که بخاطر حرف مردم اینطوری به جون تنها خواهرش افتاد .
مادرم اشک می ریخت و به بدنم پماد می مالید و می گفت :دستش بشکنه نگاه کن چه به روزش انداخته
آخه دختر این چه کاری بود کردی ؟
من اما بیشتر از درد جسمم روحم و قلبم شکسته شده بود میدانستم که طبق قولی که بهراد به من داده علی حتما از کارش پشیمان میشه و اونوقت تا آخر عمرم هیچوقت نمی بخشمش
دل توی دلم نبود و کنار پنجره منتظر علی و پدرم نشسته بود هر ثانیه برام یک ساعت میگذشت تا بالاخره ساعت ۹ شب به خانه آمدند
پدر انگار در این چند ساعت گرد پیری روی صورت و موهاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اینقدر ناراحت و افتاده حال ندیده بودم.
مادر به حیاط رفت به استقبال انها و با هم وارد خانه شدند مادر در حالی که کت پدر را میگرفت گفت : حاجی خسته نباشی چی شد ؟ کی میاد ؟
پدر دست در جیب کتش کرد و نامه ای را بدست مادر داد
مادر شروع به خواندن کرد یک نگاه به من میکرد و یک نگاه به نامه و اشک از چشمانش جاری شده بود.
پدر گفت :این دختر امروز آبروی چندین ساله منو برد امروز تحقیر شدم حتی جلوی این پسره آخه دختر تو خانوادت چه کمو کاستی داشتی که اینکارو کردی
با بغض پرسیدم : مگه چی شده ؟ بهراد و ندیدین ؟ چی گفت بهتون ؟
علی با حالت خشم و غضب گفت : هیچی چی می خواستی بگه با اون گندی که تو زدی دوغرتونیمشم بالا بود . اقا بهراد شما این نامه رو که شما براش نوشته بودین داد به ما و گفت دختر شما به من پیشنهاد دوستی داده من قبول نمی کردم ولی اون اصرار داشت و هی می اومد شرکت من اگر باور ندارین از منشیم بپرسین . بهراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگی من و نامزدمو بهم می ریخت و اون روز من توی رستوران داشتم به دخترتون می گفتم که دست از سر من برداره …
ادامه دارد………..
دخترک برای چندمین بار نگاهی به ساعت مچییش انداخت و زیر لب غر غر کنان
گفت: اه باز این پسره احمق دیر کرد انگار اصلا موقعیت منو درک نمیکنه.. و
بعد با حرص بسیار گوشی موبایلشو از کیفش بیرون اورد و شروع کرد به اس ام
اس زدن : آخه تو کجایی من سه ساعته اینجا معطل تو هستم مثل اینکه فراموش
کردی من بخاطر تو الان اینجا هستما من توی پارک ساعی رو به روی قفس طاووس
منتطرت روی نیمکت نشستم بیا دیگه خفم کردی الان هوا تاریک میشه و من هیچ
جارو ندارم که برم.
در حال اس ام اس زدن بود که دختری زیبا در کنارش نشست و با یک نیم نگاه
سرتا پای دخترک را نظاره کرد و گفت : سلام خانم خانما چقدر گوشیت قشنگه
میشه ببینمش من عاشق گوشیای سونی اریکسونم خیلی با کلاسه گوشیت.
دخترک نگاهی به دختر زیبا انداخت و محو چهره نقاشی شده دختر شد که در چهره
این دختر و آفرینش او خداوند از هیچ چیز در یغ نکرده بود یک روسری شالی
کوتاه آبی با موهای هایلایت استخوانی مانتوی کوتاه مشکی تنگ و یک شلوار
برمودا لی به تن داشت
دخترک از این که می دید چنین دختر زیبایی در کنار او نشسته و باب صحبتو با
او باز کرد ه خیلی خوشحال شد مخصوصا اینکه تحمل این دقایق برای او سخت بود
و دوست داشت با کسی صحبت کند
گوشی موبایلش رابه طرف دختر دراز کرد و گفت قابل نداره
دختر لبخند زبایی زد و گفت : من اسمم مانیاست یا مارال ……. اصلا هر چی تو
دوست داری صدام کن می دونی چشمای خیلی قشنگ و معصومی داری معلومه سن و سال
زیادی نداری اسم تو چیه؟
دخترک گفت :اسم واقعی من سیما هست
و هر دو با هم زدن زیر خنده
مارال گفت: منتظر کسی هسی انگار درسته؟
سیما گفت :آره
مارال گفت : خیلی وقته از دور داشتم میپاییدمت خیلی استرس داری رنگت پریده معلومه که بار اولته از خونه فرار میکنی
سیما تعجب کرد یعنی مارال از کجا فهمیده بود او از خانه فرار کرده
مارال با خونسردی بسته ای سیگار از توی کیفش در آورد و به سیما هم تعارف کرد ولی سیما دت او را رد کرد
مارال سیگار را روشن کرد و یکک پک عمیق به سیگار زد و دودش را با مهارت زیادی از بینی خارج کرد
هر کس از کنار سیما و مارال رد میشد به آنها نگاه میکرد و زیر لب چیزی
میگفتند گاهی چند گروه پسر از کنار آنها رد میشدند و مارال خیلی صمیمی با
آنها سلام و احوال پرسی میکرد انگار توی پارک همه او را میشناختند
پشت شمشادهای پارک نزدیک بوفه پارک چند پسر ایستاده بودند و به مارال خیره
شده بودند و با هم در مورد او صحبت میکردند انگار بر سر او شرط بندی
میکردند
سیما به اطراف نگاه کرد و آهی کشید و گفت : کاش من هم زیبایی شما را داشتم انوقت این همه طرفدار داشتم
مارال با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن و حین خنده به سیما گفت : خیلی
هنوز بچه هستی تا بتونی فرق نگاهها را از هم تشخیص بدی اتفاقا من آرزو
داشتنم زشت بودم انقدر زشت که هیچکس نگاهم هم نمیکرد انوقت از نگاههای
حریص و هوس بازانه این گرگها در امان بودم . سیما تو خیلی دختر ساده ای
هستی درست مثل آب زلال پاکی و شفاف . چند سالته؟
سیما از تعریف مارال احساس شعف کرد و با ذوق گفت :۱۷ سال
مارال یک نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : مطمئنی که میاد دنبالت ؟
سیما گفت : آره . امیر حتما میاد تا حالا بدقول نبوده لابد کاری براش پیش
اومده ما باهم نامزدیم البته نامزد نامزد که نه ولی قراره به زودی نامزد
کنیم و بعد باهم ازدواج کنیم ولی پدر مادر ما مخالف ازدواج ما هستن
مارال پوزخندی زد و گفت :پس به خاطر اون فرار کردی فکر میکنی ارزششو داره/
سیما از کلام تند و بی رودر وایسی مارال دلخور شد و قیافش کمی در هم فرو رفت
صدای موبایل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و کمی ان طرفتر شروع به
صحبت کرد :الو بگو صدای تو میاد نه ستم الان نمی تونم برم همین دورو ورام
دیگه بذار یک ساعت مال خودم باشم و به بدبختی خودم فکر کنم .
صدای فریاد مارال بلند شد : غلط کرده اون عوضی گفته بود یک نفره ولی ۳ نفر
بودن حالا طلبکار هم شده به زور از دستشون خلاص شدم من دیگه پامو اونجا
نمی زارم . نه نه اونجا نمیام . باشه به کیان بگو باهاش تماس بگیره بگه یک
ساعت دیگه دم در پارک ساعی بیاد ولی تنها…….
و موبایلش رو قطع کرد لبخند تصنعی به لب اورد و گفت : چیه خوشگل خانم از من دلخور شدی؟
بذار برم ۲ تا بستنی دبش بخرم تا باهم آشتی کنیم
این دختر چه نگاه گیرا و چه نفوذ کلامی داشت شادی از حرکاتش بر می خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفها رو می زد ……….
صدای خنده مارال بوفه را پر کرده بود که داشت با یک پسر قد بلند صحبت
میکرد یواشکی از توی کفشش چیزی در اورد و به پسر قد بلند داد و باهم دست
دادن و مارال به طرف سیما به راه افتاد
سیما گفت : بهت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟
مارال ددوباره خندید و گفت : نه شازده کوچولو . دوست کجا بود من از تمام
پسرا متنفرم از همشون حالم بهم میخوره ولی خوب کارم ایجاب میکنه که با این
آدمها برخورد کنم . اصلا بگذریم این آقا داماد جواب اس ام استو نداد ؟
سیما گفت : نه ولی حتما تو راهه خیلی با مرام و آقاست
مارال گفت : ناراحت نشیا ولی دلم برات میسوزه چون سر کاری اون اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود همشون مثل همن.
سیما در حالی که در دلش بسیار احساس دلشوره میکرد گفت : نه امیر حتما میاد
مارال دوبار ه سیگاری روشن کرد پکی زد و نقطه ای نا معلوم خیره شد و آهی از ته دل کشید انگار غم بزرگی پشت این چهره زیبا بود
با لحن بسیار دلنشینی شرو ع کرد به صحبت : من هم مثل تو فکر میکردم از
وقتی خیلی بچه بودم همه بخاطر زیبایم و شیرین زبونیم دور ورم بودن عمه و
خاله و داییو … همه منو عروس خودشون میدونستن توی یه خانواده نسبتا مذهبی
در شهرستان زندگی میکردیم یک خانواده ابرومند وساده یک برادر بزرگتر از
خودم داشتم .و پدر و مادری که مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن
وقتی به سن راهنمایی رسیدم اکثر پسرای محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن
ولی من اصلا فکر این چیزا نبودم می خواستم درس بخونم و رشته عمران قبول
بشم برای همین چادرمو می کشیدم جلوتر و به سرعت از کنار پسرای مزاحم رد
میشدم گاهی وقتی به خونه می رسیدم انقدر نفس نفس میزدم که مادرم میگفت
:مگه حولی خوب یکم دیرتر برس خونه
سیما گفت: ولی اصلا به ظاهرت نمیاد قبلا چادری بودی
مارال گفت : اره و بودم ولی نه بخاطر علاقه قلبیم بلکه بخاطر احترام به
پدر و مادرم . برادر و پدر خیلی غیرتی بودن وقتی به دبیرستان رفتم دیگه سر
و کله خواستگارام پیدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فامیلی موافق نبودن
من هم اینقدر توی گوشم خونده بودن که خوشگلم و می تونم بهترین اقبالو د
اشته باشم که می خواستم با کسی ازدواج کنم که توی همه محل و فامیل زبانزد
خاص و عام بشم
از بین همه پسرایی که به خواستگاریم می اومدن یا پیشنهاد دوستی میدادن هیچکدومو در سطح خودم نمیدیدم
چند ماهی بود که وقتی به دبیرستان می رفتم سر راهم شرکتی بود که مدیر
عاملش یک پسر خیلی جذاب شیک پوش و پولدار بود . دقیقا همون مرد ارزوهای
من. دوستام می گفتن اگر تو بخوای میتونی مخشو بزنی .من هم کم کم به او که
اسمش بهراد بود علاقمند شدم ولی بهراد برعکس همه به من توجهی نمیکرد.
دیگه حرصم گرفته بود که چطور من نتونستم مخ بهرادو بزنم
دوستام می گفتن بخاطر چادری هست که سرت میکنی از سرت دربیار اونوقت ببین چطوری عاشقت میشه
ولی من میگفتم اگر دادشم ببینه من بی چادر هستم می کشتم .
ولی اینقدر عاشق بهراد شده بودم که راضی شدم چادرمو از سرم در بیرم
به پیشنهاد دوستام کمی هم آرایش کردم و یک روز بجای مدرسه رفتم شرکت بهراد
و یک نامه نوشتم و در اون نوشته بودم که دوستش دارم و می خوام که باهاش
باشم به هر قیمتی که شده
وقتی وارد شرکت شدم یک محیط خیلی شیک و تر تمیز جلب توجه میکرد به منشی گفتم با مدیر عامل کار دارم
از اون اصرا ر که چه کاری دارید/؟ و از من انکار که کار شخصی دارم
بلاخره بعد ساعتها وارد اتاق شدم بهراد داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به
من بود ولی وقت برگشت و من و دید برق شیطنت مردانه ای در چشمانش در خشید
لبخندی زد و به استقبالم امد
من سرمو پایین انداخته بودم احساس میکردم صدای تپشهای قلبمو همه میشنون پس
خیلی سریع با لکنت گفتم :من این نامه رو برای شما نوشتم میشه بخونید و
الان جوابشو بهم بدید؟
ادامه دارد…