فکر میکردم سیامک تصمیمشو گرفته و منو حتما از ماشینش پیاده میکنه و به همه
دروغهام پی میبره ترجیح دادم بیشتر از این خودمو خرد نکنم
در ماشینو باز کردم تا
پیاده بشم رو به سیامک کردم و گفتم :” سیامک جان لازم نیست حرفی بزنی من خودم
جوابمو میدونم از همه زحمتهایی که امروز برام کشیدی ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا
…….بی نظیری
خواستم پیاده بشم که سیامک مچ دستمو گرفت و با کمی ملایمت گفت :”
فقط چند روز می تونی تو آپارتمان من باشی بعد از اون باید یک فکر اساسی بکنی
از
خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم پریدم در آغوش سیامک و از سیامک تشکر کردم و گفتم
که محبتشو هیچوقت فراموش نمیکنم.
سیامک لبخند جذابی زد و گفت :” خیلی خوب خودتو
لوس نکن ، می ریم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض کن بعد ناهار با هم میریم
بیرون
من با شیطنت دخترانه ای گفتم : چاکر شما هم هستیم .. اطاعت میشه
قربان
آپارتمان سیامک بسیار شیک و تمیز بود در منطقه زعفرانیه تهران . معلوم بود
که بینهایت به دکوراسیون و تمیزی خونه اش اهمیت میده چیزی که بیش از همه توجه منو
به خودش جلب کرد قاب عکسی بود که در اتاق خوابش به دیوار زده بود عکس سیامک و همسرش
در لباس عروس
دلم هری ریخت پایین ، نکنه سیامک زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود که
به روی خودم بیارم لباسهامو پوشیدم و همراه با سیامک به رستوران رفتیم
وقتی وارد
رستوران شدیم همه سیامک و میشناختن و با احترام تمام بهش سلام میکردن
سیامک بهم
گفت که پدرش از تاجرهای معروفه که اکثرا ایران نیست چندین رستوران هم در تهران داره
که سیامک اکثرا نظارت بر رستورانهای پدرشو و کارای حساب کتاب رستورانها رو بر عهده
داره
سیامک یکبار ازدواج کرده بود و از همسرش جدا شده بود
سیامک ۲ خواهر داشت
که در آمریکا زندگی میکردند
سیامک تر جیح میداد که گاهی وقتا تنها باشه بخاطر
همین خانه مجردی داشت ولی اکثرابه خانه پدریش می رفت مخصوصا زمانهایی که پدرش در
سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خیابانها ی تهران گشتیم و خرید
کردیم .
بودن با سیامک به من احساس قدرت میداد احساس میکردم چقدر خوش شانس بودم
که با سیامک آشنا شدم
شب سیامک تا آپارتمانش رسوند و کلید رو به من داد و خودش
به منزل مادرش رفت
وقتی می خواستم پیاده بشم سیامک بهم گفت :” مارال ،تو خیلی
زیبایی چشمان خیره کننده ای داری امروز به من خیلی خوش گذشت
و من گفتم :” عزیزم
تو چشات قشنگ میبینه . سیامک میشه یه خواهش کنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :”
میشه هر چه زودتر برام یک کار پیدا کنی ؟ دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه . من که
نمیتونم تا ابد توی آپارتمان تو باشم باید فکر یه سر پناه برای خودم باشم
سیا مک
گفت :” باشه حتما برات یه کار پیدا میکنم . فکر میکنم نامزد دوستم سعید برای مطب
جدیدش دنبال یه منشی خوش تیپ و خوشگل میگرده مطمئن باش از حالا استخدامی ، می خوای
فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشیم ؟
گفتم :” آره عالیه . سیامک جان
،محبتاتو هیچوقت فراموش نمیکنم تو بهترین مرد روی زمینی امروز بعد از اون همه
بدبختی وسختی دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس کردم ، بخاطر همه چیز ازت
ممنونم
سیامک لبخندی زد و کلید آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظی
کردیم.
وقتی تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال میکردم احساس میکردم که هر
کاری دلم میخواد میتونم انجام بدم همیشه دوست داشتم .
احساس کردم چقدر بی کس و
بدبختم ، به اون راننده تاکسی ..به پولهایی که از دست دادم … به مادرم به پدرم
و………فکر میکردم
شاید خنده دار باشه ولی از اینکه مجبور نبودم که دیگه خود
واقعیمو و عقایدمو پشت اون چادر پنهان کنم و از اینکه میتونستم راحت باشم خوشحال
بودم همیشه دوست داشتم مثل خیلی از دخترها شال سرم کنم و نصف موهام از پشت سرم
معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ کنم آرایش کنم مانتوی تنگ بپوشم ووو دوست داشتم
میتونستم آزادانه سیگار بکشم
دوست داشتم در جمعهایی باشم که همه به زیبایی من
غبطه بخورن
همینطور که هجوم افکار مختلف به مغزم می اومد پشت هم از سیگارهای
سیامک میکشیدم و احساس آرامش میکردم ولی ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم
بودم
در این دو روز چه ها که بر من نگذشته بود و میدونستم که خانوادم تا حالا
همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا امید شدن دیگه
با ترس و لرز و تردید
شماره دوستم سپیده رو گرفتم تا یک سر و گوشی آب بدم
سپیده :” الو
بفرمایید
مارال :” الو سلام سپیده منم مارال
سپیده :” مارال تویی ؟ کجایی
دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پیدا کنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نیست
……..مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگرانی در بیان
از اون طرف خط صدای
فریادهای مادر سپیده رو شنیدم که با داد وبیداد گوشی رو از سپیده گرفت و با لحن
بسیار تندی گفت :” دختره عوضی دیگه حق نداری اینجا زنگ بزنی تو بی آبرویی . دختری
که از سر سفره عقد فرار کنه معلومه چه جونوریه دیگه . با کی فرار کردی؟ تو لایق
همچون خانواده ای نیستی تو لایق مردنی
با اشک و بغض گوشی رو قطع کردم نمیتونستم
دیگه این توهینهای مادر سپیده رو تحمل کنم ولی دلم عجیب برای مادرم شور میزد
.
ولی چاره ای نداشتم و هیچکاری از دستم برنمیامد
تا صبح کابوس دیدم خواب
میدیدم در چاهی هستم که از زیر این چاه آتیش بلند میشد و من فریاد میزدم و کمک می
خواستم ولی بهراد بالای چاه ایستاده بود و به من می خندید .
صبح با صدای تلفن از
خواب بیدار شدم سیامک بود می خواست تاکید کنه که برای ناهار با دوستش سعید و
نامزدش قرار گذاشته از من خواست شیکترین لباسهامو بپوشم و یه کمی به خودم
برسم
نزدیک ظهر لباسهایی که سیامک برام خریده بود پوشیدم انگار آرزوهای کوچیک من
داشتن بر آورده میشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بیرون و چندین بار آرایش میکردم و
پاک میکردم اینقدر که از این کار لذت میبردم و دوست داشتم چهرمو با آرایشهای مختلف
ببینم
وقتی سیامک اومد دنبالم با ذوق گفت : وای مارال چقدر زیبا وجذاب شدی .
چقدر این لباسها بهت میاد
من با حالت دلبرانه ای گفتم : ممنونم عزیزم ….چشمات
قشنگ میبینه
سعید دوست سیامک و رها نامزدش آدمهای خونگرمی بودند و خیلی بنظر زوج
خوشبختی می اومدن . رها دختری کاملا امروزی سروزبون دار خوش تیپ بود و یک قیافه
معمولی داشت که تا منو دید گفت وای سعید ببین مارال چقدر خوشگله . سیامک شانس اوردی
که همچین ملکه زیبایی رو تور کردیا
همه با هم خندیدیم و با این حرف رها من احساس
نزدیکی بیشتری بهش کردم.
میگفت اگر تو منشی من بشی حتما بیمارام بیشتر هم میشن
چون نصفه شون برای دیدن تو هم که شده حتما میان مطب .
و من نمیدونستم که در
برابر این همه اظهار لطف رها چی باید بگم .
از فردای اون روز توی مطب دندانپزشکی
رها مشغول کار شدم.
زمان به سرعت میگذشت اینقدر غرق در ظاهر و علایقم شده بودم
که کمتر احساس دلتنگی برای خانوادم میکردم .بعد از گذشت یکماه اصلا قابل تشخیص
نبودم که همون مارال ساده ای بودم که با یک روسری ۱۵۰۰ تومانی و یک مانتوی ۵۰۰۰
تومانی از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خیلی عوض شده
بودم
برای کارآموزی توی یک آرایشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها میرفتم و
اکثرا بعد از مطب با سیامک میرفتیم یه گشتی میزدیم یا با دوستهای جدیدم مشغول
بودم
سیامک از اینکه من هر روز خودمو به یک ریخت و قیافه در میاوردم ناراحت بود
ولی به روی خودش نمیاورد
ولی من مثل یک تشنه ای بودم که انگار خیال سیر شدن هم
نداشت .
سعی میکردم با حرفام با بیان احساسات الکی دل سیامکو بدست بیارم سیامک
تشنه محیت بود و عشق رو میشد در نگاه سیامک دید
رابطه من و سیامک هر روز بهتر
میشد سیامک به من گفته بود که از همسرش نوشین جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقی
نداشتن و نوشین از نظر سیامک یک بیمار روانی بود .
سیامک از لحاظ مالی پشتوانه
بینهایت خوبی برای من بود بطوری که بعد از گذشت یکماه یک سیم کارت و گوشی موبال
بسیار گرون برام خرید و هر دفعه برای لباس و لوازم آرایش می خرید چون فهمیده بود من
به تنوع در تیپک بسیار علاقه دارم و اونم دوست داشت همیشه با ظاهری جدید جلوی
دوستاش ظاهر بشم .
در آرایشگاه با خانمهای مختلفی آشنا شدم ولی همیشه گرایش به
افرادی پیدا میکردم که با همه فرق داشته باشن .هم خوش پوش تر باشن هم یه جورایی
مثل خودم باشن.
با سار و شقایق در آرایشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهای غرب
تهران بودن که خانه مجردی داشتن. ممن از اینکه احساس میکردم دوستای به این باحالی و
شاد وشیطونی دارم خوشحال بودم و کم کم سعی میکردم من هم خیلی از رفتارها و تکه
کلامهای اونهارو تقلید کنم اغلب آرایشگاه رو دودر میکردیم و میرفتیم استخر و سینما
و فالگیر و……
یک روز در مطب رها مشغول به کارم بودم که احساس کردم اصلا حالم خوب
نیست سرم گیج میرفت و دایما حالم بهم می خورد .
رها متوجه این شد که من حالم خوب
نیست با سیامک تماس گرفت تا بیاد دنبالم .
رها گفت :” مارال جان زنگ زدم به
دوستم شادی که پزشکه سفارشتو کردم الان که سیامک اومد باهم برید اونجا. منم از
احوال خودت با خبر کن حتما با من تماس بگیر عزیزم
سیامک بعد از نیم ساعت هراسان
اومد
سیامک :” وای عزیزم چی شده ؟من صبح که خواستم برسونمت آرایشگاه احساس کردم
حالت خوب نیست باید استراحت میکردی .
رها آدرس شادی رو به سیامک داد و به اتفاق
به درمانگاهی که دوست رها اونجا کار میکرد
شادی کمی منو معاینه کرد و بهم یک سرم
وصل کردن و ازم آزمایش خون گرفتنو سفارش کرد که زود جواب آزمایش و بدن
سیامک
مدام قربون صدقم می رفت و موهامو نوازش میکرد .
بعد از یکساعت شادی اومد تو اتاق
و خواست که با سیامک صحبت کنه
سیامک پیشونی منو بوسید و از اتاق خارج شد ولی
برگشتن سیامک خیلی طول کشید سرمم دیگه تموم شده بود ولی خبری از سیامک نبود
از
یکی از پرستارها پرسیدم :ببخشید این آقایی که با من امده بودن اینجارو شما
ندیدی؟
پرستار کمی فکر کرد و گفت : همون آقایی که پیراهن خاکستری تنشون بود ؟چرا
…. ایشون با خانم دکتر صحبت کردن کردن . نمیدونم خانم دکتر چی بهشون گفتن که خیلی
ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسیدم : رفتن ؟من منتظرشم که باهم بریم خونه .. میشه
دکتر موسوی رو ببینم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادی تا ببینم چه
اتفاقی افتاده
پرسیدم : سیامک کجا رفته ؟ چی شده شادی جون ؟ مگه من چمه که به
سیامک گفتین ناراحت شده؟
شادی لبخندی زد و جواب آزمایش و بطرفم دراز کرد و گفت :
مبارکه داری مادر میشی. فکر کنم شوهرت از بچه زیاد خوشش نمیاد چون وقتی شنید اینگار
بهش شوک وارد شده . ولی خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل میشها
دنیا روی سرم
خراب شده بود بیچاره سیامک . تنها مردی بود که مثل یک برادر بامن برخورد کرد و
اینقدر قابل اعتماد بود .. حالا باید این قضیه رو چطوری جمع و جور میکردم .
گفتم :” راستشوبخوای خانوادم توی زلزله همشون کشته شدن فقط من موندم
سیامک با لحن بسیار ناراحتی گفت :” واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم ، پس چرا به دروغ به من گفتی که خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدی ؟
گفتم :” من تورو خوب نمیشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگیمو به هر کسی بگم
سیامک پرسید :” پس اینجا حتما کسی رو داری که اینجا اومدی ؟
دروغهامو پشت سر هم ردیف میکردم و میگفتم خیلی زیرکانه و ماهرانه احساس میکردم پا به دنیایی گذاشتم که برای اینکه بتونم با اطرافیانم کنار بیام مجبورم خود واقعیم نباشم برای اینکه دیگران منو قبول کنن باید هویت اصلیمو پشت دروغهام پنهان کنم و از اینکه میتونستم با دروغهام سیامکو رام کنم لذت میبردم میدونستم که برای اینکار باید از حربه های زنانه هم کمی استفاده کنم . من که دیگه چیزی برای باختن نداشتم
دستان سیامکو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :” سیامک کمکم کن من از همه مردها بدم میامد ولی تو جوانمردترین مردی هستی که من تا حالا دیدم سیامک جان تو تنها کسی هستی که فکر میکنم میتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سیامک دستامو به گرمی فشرد و با لبخند مهربانی گفت :”روی من حساب کن نمیزارم هیچکس آسیبی به تو برسونه ولی تو هم باید با من صادق باشی
من یک آپارتمان کوچیک دارم برای خودم که هر وقت میخوام تنها باشم یا دلم میگیره میرم اونجا تو میتونی یه مدت اونجا باشی
از اینکه میدیدم سیامک چه دلسوزانه حرفهای منو باور میکنه و از اینکه تونسته بودم برای خودم جا و مکان پیدا کنم خیلی خوشحال بودم
سیامک دوباره پرسید :نگفتی تو تهران فامیل و اشنایی نداری ؟
گفتم :” من اینجا یک عمو دارم ولی عمو و زن عموم خیلی منو اذیت میکردن اینقدر آزارم دادن که مجبور شدم از خانه شون فرار کنم
سیامک با شدت ترمز کرد و فریاد زد : فرار ؟تو فرار کردی ؟یعنی تو دختر فراری هستی ؟
همه چیز داشت بهم می ریخت نباید اینقدر تند میرفتم از گفته خودم پشیمون شده بودم ولی حرفی بود که دیگه زده شده بود
در ماشینو به تندی باز کردم و فریاد زدم :”تو داری زود قضاوت میکنی من بهت اجازه نمیدم که اینطوری با من صحبت کنی تو فکر کردی من کی هستم ؟کاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اینهمه خفت و خواریرو تحمل نمیکردم / من از عموی نامردم متنفرم من نمی خوام به خانه اون لعنتی برگردم
سیامک مچ دستمو خیلی محکم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتی بنشین تو ماشین می رسونمت در خونه عموت هر چی باشه اون فامیلتونه
توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم دیگه نمی خواستم سرنوشت دیشب شبهای دیگه هم برام تکرار بشهدوست داشتم مثل دخترهای دیگه تهرونی زندگی کنم احساس کمبود محبت شدیدی میکردم
سیامک با لباس خریدنش و با پیشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشین شیک و رستوران بهم ثابت کرده بود که پامو بد جایی نذاشتم و باید هر طوری شده حتی از روی ترحم اونو برای خودم حفظ میکردم چون بهش احتیاج داشتم
انگار شرایط جدیدم از من یک مارال جدید ساخته بود با شخصیت جدید اون مارال ساده و صادق که وقتی یک دروغ میگفت تمام طول شب استغفار میگفت دیگه مرده بود من اون سادگی رو تو هم.ون اتوبوسی که باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سیامک گفتم :” من حرف اخرم رو میزنم اونوقت خودت تصمیم بگیر .از وقتی بچه بودم همه به من توجه میکردن حتی مردهای فامیل بخاطر زیبایی که داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فکر میکردن من باعث میشم شوهراشون زل بزنن به من . ولی خانوادم یک تکیه گاه بودن برای من که همیشه حافظم بودن
تا اینکه اون اتفاق وحشتناک افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روی باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون میدید عمو بینهایت به من توجه میکنه و مرتب منوکتک میزد و جلوی همه خوارم میکرد
عموی من ادمه هرزه ای بود که مست به خونه میامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بیارم و لی از همه بدتر این بود که یک روز که زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل کرد و برای نیت پلیدش شروع کرد به دویدن دنبال من به هر بدبختی بود من خودمو به اتاقی رسوندم و درو از پشت قفل کردم زندگی برام توی اون چهنم دیگه غیر ممکن بود منم وسایلمو جمع کردم و از پنجره پریدم بیرون و فرار کردم
حالا سیامک می خوام منصفانه قضاوت کنی تو بودی به این خفت تن میدادی ؟…..
سیامک حیران نگاهم میکرد و پشت سر هم سیگار میکشید.
ادامه دارد…………
باورم نمی شد بهراد این حرفها رو زده باشه با بغض و فریاد گفتم : تو دروغ می گی اصلا تو از من از بچه گی هم خوشت نمی اومد و به من حسادت میکردی . اون به من قول داده هیچوقت نمیتونه این حرفارو زده باشه
پدرم مثل اسپند روی آتیش از سر جاش پرید و یک سیلی محکم به صورتم زد طوری که چند قدم به عقب کشیده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفید دیگه نمی خوام ببینمت تو باعث ننگ ما هستی دیگه دختری به اسم مارال ندارم تو نمی تونی بفهمی چقدر برای یک پدر سخته وقتی بشینه و این حرفارو از یک پسر نانجیب بشنوه کاش زمین دهن باز میکرد و من و میبرد همراه خودش کاش امشب بخوابم و فردا بیدار نشم
من و با شدت هل داد توی اتاق و در رو به روم قفل کرد.
مادر م از اون طرف شیون میزد ولی کاری از دستش بر نمی اومد پدر این دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسیار شروع کرد به مادرم بد وبیراه گفتن.
تا اون زمان هیچوقت ندیده بودم پدر و مادرم صداشونو روی هم بلند کنند و با بی احترامی با هم صحبت کنن ولی من باعث شده بودم این حریم شکسته بشه .
دنیا برام به آخر رسیده بود وقتی یاد حرفهای بهراد می افتادم به یاد قول وقرارهاش و به یاد نهایت نامردی که در حق من کرده بود دوست داشتم آتیشش بزنم . ولی در اون شرایط چیکار میتونستم بکنم ؟ تازه اگر مادر و پدر میفهمیدن که دختر عزیز دردونشون چه به روز خودش اورده دیگه منو زنده نمی زاشتن.
ولی با خودم فکر میکردم مگه کشکه من و اون با هم محرم بودیم اون حکم شوهر منو داشته نمیتونه زیر همه چیز بزنه.
دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگیم باشه و ای کاش پدرم یا علی زیر شلاق اون روز منو میکشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اینطوری نبود و مجبور نبودم دوریشونو تحمل کنم و به هر خفتی تن بدم.
چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا می اورد ولی حتی یک کلام هم با من حرف نمی زد من هم به یک نقطه خیره شده بودم و لب به غذا نمیزدم مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده میبرد بدون اینکه اصراری داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توی اون عالم نبودم هر شب کابوس میدیدم و به فکر یک راه حل بودم ولی تمام راه حلها به بن بست ختم میشد.
از فرط بی غذایی ضعیف شده بودم و یک روز به خودم آمدم دیدم که در بیمارستانم و سرم به دستم وصل هست ۳ روز بیمارستان بودم ولی در این مدت نه پدر ونه علی به دیدنم نیامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پای جا نماز اشک می ریخت و دعای توسل می خوند .
هنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود که یک روز قفل سکوت پدر شکست یک چادر سفید به من داد و گفت : اینو سرت کن و یک کم به خودت برس امشب مهمان داریم .
مهمان اون هم با این اوضاع و احوال ………. فکر کردم شاید یکی از اقوام برای عیادتم می آیند
نزدیک غروب مهمانها آمدند با دسته گل و شیرینی ولی نه ………ای وای ……..اون فرهاد بود خواستگار سابقم که چندین بار تا بحال به خواستگاریم آمده بود و جو.ب رد شنیده بود
مادر وارد اتاقم شد و گفت : این دفعه دیگه حق نداری بیخودی بهانه بیاوری . تا این بی آبرویی به گوش همه نرسیده باید زودتر ازدواج کنیحالا چطور میتونستم به خانوادم بفهمونم که من جز با بهراد نمیتونم با کسی ازدواج کنم یعنی مجبور بودم ؟
و اگر می فهمیدند من چطور میتوانستم توی روی خانوادم نگاه کنم
چادر سفیدمو سرم کردم و سینی چای بدست وارد پذیرایی شدم
تحسین همگان بلند شد …….. وای چه عروس خوشگلی …….وای چه عروس خوش قدوبالایی ماشاالله .خدا حفظش کنه براتون . نجابت از چهرش میباره
مادر میگفت :شما لطف دارید کنیز شماست
فرهاد پسر یکی از دوستان پدر بود پسری نجیب که نجابت خودش و خانوادهش شهره شهر بود دانشجوی مکانیک بود از نظر خانوادگی بسیار مومن بودن کم حرف بود و در تمام مدت خواستگاری گلهای قالی رو نگاه میکرد
من که همیشه آرزوی یک همسر خوشتیپ و سروزبون دارو داشتم هیچوقت نتونسته بودم به فرهاد به عنوان یک همسر نگاه کنم برای همین هر دفعه جواب منفی داده بودم و پدرو مادرم هم بخاطر اینکه فکر میکردند من دختر بسیار فهمیده ای هستم اختیار تصمیم گیری را به خودم داده بودند ولی حالا با این شرایط نمیتونستم روی حرفشون حرف بزنم .
در همون جلسه خواستگاری قرار ومدار بله برون و عقدکنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اینکه چه داره بر سرم میاد بودم.
پدرم میگفت :تو باعث ننگ ما هستی دیگه نمی خوام توی این خونه باشی و چشمم به چشمات بیفته
علی در تمام این مدت کلامی با من صحبت نمی کرد و مادرم با نگرانی و درسکوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا میکرد و اشک می ریخت .
چطور می تونستم از فکر بهراد بیرون بیام در حالیکه اینقدر ادعای عاشقی میکرد و از پشت به من خنجر زده بود فکر انتقام تمام ذهنم و به خودش مشغول کرده بود
چطور می تونستم با فرهاد کنار بیام و باهاش زندگی جدیدی را شروع کنم ؟و از طرفی اگر می فهمید اون دختر نجیبی که از من در ذهنش خودش ساخته من نیستم ، چطور می تونستم توی چشمام نگاه کنم . اگر خانوادم میفهمیدند که من از اعتماد اونها سوء استفاده کردم و گذاشتم یک نامرد چه بلایی بر سرم بیاره اونوقت یک لحظه هم من رو زنده نمیذاشتن .
تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند هفته که خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروکش کرد اجازه پیدا کردم که چند ساعت به خانه دوستم برم تا یکمی روحیه ام عوض بشه .
در راه خودمو به یک تلفن عمومی رسوندم و با موبایل بهراد تماس گرفتم
مارال: الو سلام بهراد . منم مارال حالت خوبه؟
بهراد : مارال……… بجا نمیارم
مارال : بهراد تو رو خدا جواب منو بده و من همه امیدم به تواه . بهراد منو دارن به زور شوهر میدن خواهش میکنم بیا خواستگاریم
بهراد : خوب مبارکه ایشالا
مارال : بهراد تو چرا اون دروغهارو به پدر و برادرم گفتی ؟
بهراد : من ………من هیچوقت به هیچکس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم که نامه رو تو به من دادی ؟ مگه دروغ گفتم تو برام
مزاحمت ایجاد میکردی؟
مارال با اشک : آخه بهراد چرا اینقدر بی انصافی . تو خودت میگفتی ، خانمی من ، .ما بین هم صیغه خوندیم
بهراد :دست از این بچه بازیها بردار یکم تو دنیای امروز زندگی کن ، از من به تو نصیحت راحت زندگی کن هیچی رو سخت نگیر … تازه کدوم دفتر خونه ای شاهد بوده ؟ کجا ثبت شده ؟ می تو نی برو ثابت کن
مارال : بهراد کنیزیتو میکنم ولی خواهش میکنم………
بهراد : من نه کنیز می خوام نه زالویی مثل تو که می چسبه و ول کن نیست
و گوشیشو با کمال بی رحمی روی من قطع کرد.
وقتی به خونه دوستم رسیدم یک دل سیر توی بغلش گریه کردم و باهاش دردودل کردم ولی روم نمیشد به هیچکس بگم که مشکل اصلی من چیه .
جند روز بیشتر به مراسم عقد کنانم نمونده بود و من مستاصل بودم که چه راه فراری داشتم ؟ هر روز بیشتر به بن بست میخوردم و می دونستم اگر حقیقت و بگم هیچکس دیگه نمی خواد تو صورتم نگاه کنه مرتب به خودم میگفتم : بچگی کردی مارال حالا هم باید تاوانشو پس بدی
فرهاد پسر بدی نبود . اینقدر ساده بود و پاک که تا بحال مستقیم توی چشمانم نگاه نکرده بود و منو مارال خانم صدا میزد .
وقتی فرهادو میدیم از خودم بدم می آمد که چطور میتونم با زندگی جوانی به این پاکی بازی کنم ؟
تا اینکه بالاخره تصمیم نهایی مو گرفتم ….
ساعت ۵ صبح از کابوسی وحشتناک بیدار شدم خواب دیدم توی یک قبری هستم که اطرافش پر از آتشه و فرهاد بر سر و صورت من سنگ می انداخت و پدر و مادرم می خندیدند که خوب شد این دختره مرد و این ننگ و با خودش به گور برد
وقتی از خواب پریدم با عجله به سمت کمد لباسهام رفتم و چمدتانم رو از لباسهام پر کردم کمی پول و شناسنامه و طلاهایی که از دوران کودکی به عنوان هدیه به من داده بودند رو در چمدانم ریختم .
نامه ای نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهی کردم و نوشتم من برای شما دختر خوبی نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده کردم ومن میرم ولی وقتی بر میگردم که حتما پدر به من افتخار کنه و باعث ننگش نباشم.
چمدانم رابرداشتم و در سکوت از خانه خارج شدم در حالیکه اشک می ریختم از کوچه و پس کوچه های شهرمون گذشتم و با تک تک خاطراتم وداع کردم.
مجبور بودم تا ساعت ۸ منتظر اتوبوس به مقصد تهران بمونم ولی اطمینان داشتم که تا اون ساعت هیچکس متوجه غیبت من نمی شه .
عقربه های ساعت به سرعت به ساعت ۸ نزدیک شدند و من با کوله باری از غم و تنهایی با این اتوبوس داشتم پا به دنیای ناشناخته ای میگذاشتم .