صبح با صدای بسیار وحشتناكی از خواب بیدار شدم با عجله و سراسیمه خودمو به پذیرایی رسوندم دلم عجیب شور میزد . فكر كردم شاید برای ساناز اتفاقی افتاده باشه . ساناز در پذیرایی نبود خودمو به سرعت به دستشویی رسوندم و با صحنه وحشتناكی مواجه شدم .
ساناز غرق در خون روی زمین افتاده بود و كاسه دستشویی هم در اثر برخورد ساناز با اون شكسته بود و روی سرش افتاده بود . اینقدر ترسیده بود م كه شروع به جیغ زدن كردن .
با صدای جیغ من همسایه ها خودشونو هراسون به آپارتمانم رسوندم . به هر زور و زحمتی بود ساناز از دستشویی كشیدیمك بیرون ، ساناز همچنان بیهوش افتاده بود و . ........ ساناز رگ دستشو زده بود و خودكشی كرده بود.
بعد از چند دقیقه آمبولانس امد و پیكر نیمه جان ساناز به بیمارستان انتقال پیدا كرد .
هم دلم برای ساناز می سوخت و هم از ش دلخور و عصبانی شده بودم كه چرا باید اینقدر ضعیف باشه كه نتونه در برابر مشكلات طاقت بیاره و بخواد خودكشی كنه ؟
در بخش اورژانس بیمارستان ول وله ای برپا بود پرستارها و دكترها با عجله از یك اتاق به اتاق دیگه میرفتن .
حسابی دست و پامو گم كرده بودم در آن شرایط سخت واقعا احتیاج به یك همراه داشتم . كاش سعید تهران بود.
دكتر شیفت از اتاقی كه ساناز در آن بود با عجله بیرون اومد و شروع كرد به دادن یكسری سفارشات به یك پرستار خودمو به دكتر رسوندم و
گفتم : آقای دكتر منهمراه اون مریض هستم ، حالش خیلی وخیمه ؟
دكتر نیم نگاهی به من كرد و گفت : اون خانم خودكشی كردن ما تونستیم جلوی خونریزی رو بگیریم ولی متاسفانه بعلت ضربه محكم اون سنگ به سرشون خون ریزی مغزی كردن و سریعا باید عمل بشن ، لطفا برید و فرم مربوطه رو پر كنید .
در حالیكه اشك از چشمانم سرازیر بود گفتم : آقای دكتر جای امیدواری هست ؟ زنده می مونه ؟
دكتر كمی عینكشو جابجا كرد و گفت : به خدا تو كل كنید . امیدوارم خدا كمكش كنه .
و رفت بطرف اتاق عمل .
آروم رفتم و روی یك نیمكت در گوشه راهرو نشستم و به فكر فرو رفتم و حرفهای دكتر رو در ذهنم مرور كردم ( بخدا توكل كن )
چه واژه غریبی ، سالها بود دیگه حتی خدا رو هم فراموش كرده بودم . چقدر سرنوشت ساناز شبیه من بود .
چطور در این دنیای پیشرفته هنوز افرادی پیدا میشن كه به خودشون اجازه میدن كه با یك دختر معصوم اینطور برخورد كننه ؟چقدر دلم می خواست رضا شوهر ساناز و از نزدیك ببینم و ببینم این مرد خودخواه ، مغرور به چی در وجودش اینقدر فخر میفروشه كه با رفتارها و تحقیرهاش حق حیات و از زنی كه عاشق بودش میگیره ، اشتباه بزرگ ساناز در زندگیش عاشق همچین مردی شدن بود . اشتباهی كه من هم مرتكب شدم و زندگیمو به باد فنا دادم .

فرم مربوط به رضایت عملو امضا كردم و ساناز خیلی زود منتقل شد به اتاق عمل .
انتظار پشت درهای بسته اتاق عمل واقعا كشنده بود . بعد از 2 ساعت عمل تموم شد و ساناز و از اتاق بیرون آوردن .
با نگرانی به سمت دكتر جراح رفتم و جویای احوال ساناز شدم ، دكتر سری به علامت تاسف تكان داد و گفت : عمل خوبی بود ولی ............
با نگرانی پرسیدم : ولی چی آقای دكتر ؟
گفت : دوستتون متاسفانه به كما فرو رفته نمیدنم كی از این حالت بیرون میاد شاید امروز ، شاید فردا شایدم..............هیچوقت
شما باید هر چه زودتر خانواده این خانمو خبر كنید . شاید فردا خیلی دیر باشه
ساناز در اون اتاق با مرگ در حال جدال بود و حال و روز امروز ساناز فقط بخاطر یك احساس پاك دخترونه ، یك عشق بی ریا و عمیق بود كه امروز در سینه ساناز خفه شده بود . آه ای خدا نفرین بر هر چی عشقه .
احساس میكردم خیلی كار دارم تهیه خرج عمل ، تماس گرفتن با سعید .....
با كوله باری از غم به سمت خانه به راه افتادم چهره معصوم و رنگ پریده ساناز و حرفهای شب قبلش توی گوشم زنگ میزد .
وقتی به خانه رسیدم همسایه ها جویای احوالش شدن و من با اشك پاسخ هر كدومو میدادم .
به سمت تلفن رفتم و می خواستم با سعید تماس بگیرم كه چشمم به یك تكه كاغذ افتاد كه ساناز كنار تلفن گذاشته بود و نامه ای برام نوشته بود با این مزمون :

خانم مارال سلام
مردن از تحمل این زندگی پر از تحقیر و خواری برای من بهتر است دیگه آرزویی جز مگ ندارم
كاش هیچوقت عاشق رضا نشده بودم كاش خام اون حرفهای قشنگ روزهای اولش نشده بودم ، خام اون دوست داشتن گفتنهای دروغینش ...
من در برزطخ زندگی میكردم و حالا خوشحالم كه دارم برای همیشه با این دنیا خداحافظی میكنم .
خواهش میكنم به رضا حتی خبر هم ندین نمی خوام حتی اون زیر جنازه ام رو بگیره .
مارال خانم ، عشق برای همه خوشبختی رو به ارمغان میاره ولی برای من مرگ رو به ارمغان آورد .
حالا كه این نامه رو می خونی دستم از این دنیا كوتاهه و بار گناهم سنگین ، گناه پایان دادن به این زندگی .
فقط ازتون می خوام برام دعا كنید كه خدا گناهمو ببخشه ولی خوشحالم كه دیگه مجبور نیستم توی چشمهای پر غرور سعید نگاه كنم و زخمهایی كه هر روز بر قلبم و وجودم میزنه رو تحمل كنم
مارال من سالهاست كه آرزو میكردم : كاش هیچوقت یك زن آفریده نشده بودم :
بدرود تا قیامت
ساناز

 

با خواندن نامه ساناز غم سنگینی رو در دلم احساس كردم بغضی گلویم را بهم میفشرد و فكر میكردم از عشق تا نفرت چه فاصله كوتاهیه .
گوشی تلفن و برداشتم و شماره موبایل سعید و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد
مارال :الئ سلام سعید
سعید : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه كجایی از صبح هر چی زنگ میزنم به گوشیت در دسترس نیستی . حالت چطوره ؟ چه خبرا ؟
مارال : سعید كی بر میگردی تهران ؟
سعید با شیطنت خاصی گفت : چیه دلت برام تنگ شده ؟ چند روز عكسامو نگاه كن تا برگردم احتمالا 3 یا 4 روز دیگه كارم تموم میشه و بر میگردم .
مارال : سعید نمیشه زودتر برگردی ؟
سعید كمی نگران شد و گفت : حالت خوبه مارال ؟ صدات بنظرم خیلی گرفته است اتفاقی افتاده ؟
مارال : اتفاقی كه نه .......... حالا نمیشه امشب بیای تهران ?
سعید با یك پرسش زد تو خال : برای ساناز اتفاقی افتاده ؟
سكوت كردم یك سكوت طولانی و سنگین
سعید با فریاد پرسید : مارال با توام ، ساناز حالش خوبه ؟
مارال : سعید زودتر بیا حالا ساناز اصلا حالش خوب نیست .
و بغضم تركید و اشكهام جاری شد از پشت خط صدای گریه سعید رو می شنیدم .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع كردم به گریه كردن .
نمیتونستم در اون شرایط سخت منتظر سعید بنشینم میدونستم كه سعید هم پوله زیادی نداره باید پول عمل ساناز و هر چه زودتر به حساب بیمارستان می ریختم
لباسهامو عوض كردم و راهی آرایشگاه شدم .
اتفاق تلخی كه افتاده بودو برای همكارهام تعریف كردم و ازشون خواستم تا كمی بهم پول غرض بدن . حقوق 2 ماه هم پیش گرفتم و مرخصی گرفتم و به طرف بیمارستان رفتم .
حال ساناز هیچگونه تغییری نكرده بود هنوز در كما بود و نبضش به كندی میزد و ملاقات ممنوع بود .
نتونسته بودم پول عمل و بستری شدن ساناز و كلا تهیه كنم . به این فكر افتادم كه الن وظیفه رضا شوهر سانازه كه مخارج بیمارستانو بپردازه ولی ساناز توی نامه اش از من خواسته بود كه اصلا به سراغ رضا نرم .
ولی چاره ای نداشتم . شماره رضا رو از توی موبایل ساناز پیدا كردم و دادم به یكی از پرستارها كه باهاش تماس بگیره .
بعد از چند دقیقه اون پرستار بطرفم اومد . از سر جام بلند شدم و بسمتش رفتم و پرسیدم : چی شد تماس گرفتید ؟
سرشو تكون داد و گفت : آره تماس گرفتم ولی توی عمرم مرد به این نامردی ندیده بودم.
گفتم : چطور ؟ مگه چی گفت .
پرستار ركی بود . گفت : مرتیكه عوضی بهش میگم خانمتون توی بیمارستان بستری هستن . حتی نپرسید كدوم بیمارستان . بهش گفتم آقای محترم خانمتون خودكشی كردن و در كما هستن . با خونسردی جوابمو داد كه اهههههههههه این دختره هنوز از این عشق و عاشقیش دست بر نمیداره ،
بعدم با داد و بیداد گفت : من دوستش ندارم آخه به چه زبونی بگم برام فرقی نداره مردش یا زندش فرقی نداره .

در حالیكه سرشو به علامت تعجب تكون میداد و میرفت زیر لب می گفت : خاك تو سر ما زنها كنن كه عاشق همچین جونورهایی میشیم . نیگا زنش داره میمیره اونوقت چی جواب منو میده ؟

چاره ای نداشتم ، ساناز راست می گفت شوهرش مرد بی عاطفه ای بود كه اصلا نمیشد روش حساب كرد
كیفمو برداشتم و از بیمارستان اومدم بیرون . چه روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم . احساس خماری شدیدی میكردم .
یه ماشین در بست گرفتم و رفتم خونه آقا ابراهیم ( مواد فروش ) تا منو دید : چیه امروز تو لكی / چته ؟ بدخواده مدخواه داری عكس بده سر بریده تحویل بگیر
به زور لبخندی زدم و گفتم : نه چیزیم نیست فقط خمارم . امروز پول ندارم بذار به حساب .
یك لحظه چشمهای هیزشو ازم بر نمیداشت خودشو كمی بهم نزدیك كرد و دستامو توی دستاش گرفت ، گرمای نفسهاشو كه بوی گند مشروب میداد مشاممو آزار میداد
با لحن زنند های گفت : نازدار خانم ، اونوقت مجبور میشی یه جور دیگه بدهیتو بدی . مثل دفعه پیش ، به من كه خیلی خوش گذشت تر جیح میدم هر دفعه بجای اینكه پول بدی جور دیگه با هم حساب كنیم.
با نفرت زیادی ابراهیم و به عقب پس زدم و گفتم : خفه میشی عوضی یا نه ؟ من اصلا حال و حوصله ندارما ......یه وقت دیدی الان زد به سرم با ناخنهام چشاتو چشاتو از كاسه در اوردما.
دوباره به سمتم اومد و بازوهامو محكم توی دستاش گرفت طوری كه نتونم حركت كنم و با خشم گفت : ببین جوجه ، از مادر زاده نشده كسی بخواد با من اینجوری حرف بزنه حالا مواد بهت نمیدم برو ببینم تا صبح زنده می مونی ؟
درد كم كم داشت همه بدنمو میگرفت با لحن ملتمسانه ای گفتم : آقا ابراهیم امروز خیلی بد ا.وردم . حالم خوب نیست ..... باشه بدن هر طور شما خواستید با هم حساب میكنیم .
یك بسته كوچیك از توی جیبش در اورد و به یك طرف حیاط پرت كرد با عجله بسته رو برداشتم و بطرف انباری قدیمی خونه آقا ابراهیم رفتم
چندین معتاد در حال كشیدن مواد بودن و هر كدوم در حال چرت بودن . بدون توجه به اونها گوشه ای نشستم و مشغول كشیدن شدم .
وقتی به خودم اومدم شب از نیمه گذشته بود و من هنوز در اون انبار در كنار یك مشت مرد معتاد حشیشی بودم .
از انبار اومدم بیرون و می خواستم از در خارج بشم كه ابراهیم با اون صدای خشن و مردونه اش گفت : بی خداحافظی میری خانم خانما؟
برگشتم وگفتم : خیلی دیر شده آقا ابراهیم زودتر باید برگردم خونه .
گفت : ا..... از كی تا حالا دختر پاستوریزه ای شدی ؟ اون از غروبت اون هم از حالات !!!!!!!! نمی خواد تنها بری خودم می رسونمت
گمی من من كردم ولی تر جیح میدادم اونوقت شب یك مرد باهم باشه هر چند كه اون مرد آقا ابراهیم مواد فروش باشه ولی از طرفی دوست نداشتم خونه مو یاد بگیره .
بناچار آدرس خونه شقایق و دادم و ابراهیم منو تا خونه شقایق رسوند .
خواستم پیاده بشم كه گفت : برو تو خونه من اینجا هستم ، هر وقت دیدم رفتی تو خونه من هم می رم..
كلید و از كیفم در آوردم و پیاده شدم ولی هر چی سعی كردم در اصلی رو باز كنم باز نشد انگار همسایه ها قفل اصلی آپارتمانو عوض كرده بودن .
ابراهیم از توی ماشین شاهد تلاش مزبوهانه من برای باز كردن در بود ، از ماشین پیاده شد و بطرفم اومد
و گفت : حالا دیگه می خوای منو دور بزنی جوجه دو روز ه؟
با ترس و لرز گفتم : نه آقا ابراهیم باور كنید فكر كنم قفلو عوض كردن .
بطرف ماشین هولم داد و منو بزور سوار ماشین كرد و گفت : فكر كردی من اینقدر ببو گلابیم كه خونتو بلد نباشم ؟
سوار ماسشین شدیم و در حالیكه از شدت عصبانیت پشت سر هم سیگار میكشید منو در خو نه ام رسوند
موهامو تو دستاش گرفت و در حالیكه محكم میكشید گفت : دفعه آخرت باشه از این غلطا میكنی . ******** پایین .
بدون معطلی پیاده شدم و به سمت آپارتمانم دویدم.و در و باز كردم .
از ترس زبونم بند اومده بود از پشت در و بستم و وقتی صدای دور شدن ماشین ابراهیم آقارو شنیدم نفس راحتی كشیدم .

چراغ سوییت سعید روشن بود بی صدا و آروم وارد آپارتمانم شدم و روی كاناپه ولو شدم و با لباس به خواب رفتم.
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم . سعید بو د ، پریشان حال با چشمهای پف كرده
گفتم : سلام سعید رسیدن بخیر كی اومدی . بیا تو
گفت : نه وقت ندارم كار دارم می خوام برم .
گفتم : نمی خوای دیدن ساناز بری ؟ بذار حاظر بشم باهم بریم .
چشمهای غمگینشو به زمین دوخت و گفت : از اولم میدونستم اون نامرد لایق خواهر عزیز دردونه من نیست . هیچكس به ساناز حتی جرات نمیكرد بگه بالای چشمت ابروه اونوقت این مردك........ اون این بلارو سرش اورده آره ؟ كتكش زده ؟
با كمی مكث گفتم: ساناز خودكشی كرده ....... سعید ، رضا سانازو از خونه بیرون كرده بود ...... الان ساناز تو كماست .
سعید زل زد به چشمام و اشك از چشمهای آبیش جاری شد .
می تونستم احساس كنم كه سعید داره زیر بار این غم میشكنه .
وقتی بخودش اومد اشكاشو پاك كرد و با حالت عصبی به سوییتش رفت
ومن متعجب داشتم نگاه میكردم كه سعید می خواد چیكار كنه ؟
با یك دبه زرد رنگ بیرون آمد و رو به من كرد و گفت : حالا میدونم چیكارش كنم نامردو..........
به سمتش دویدم و گفتم : سعید صبر كن ، سعید چند لحظه به حرفهای من گوش بده ..
ولی گوشش بدهكار نبود با عجله به طرف ماشینش رفت ، خواست حركت كنه كه با عجله در جلو رو باز كردم و گفتم : تا جهنمم بری ، باهات میام .

احساس میكردم در اون لحظه سعید اینقدر عصبانی بود كه حرفهای منو نمیشنید هر چقدر سعی كردم آرومش كنم موفق نشدم . فقط روبه رو نگاه میكرد و با سرعت سر سام آوری رانندگی میكرد .
تا بلاخره جلوی یك شركت بزرگ چند طبقه بسیار شیك ترمز كرد و پیاده شد . دبه زرد رنگ و از پشت صندوق عقب برداشت و در گوشه ای ایستاد
من از ماشین پیاده شدم و فریاد زدم : سعید این كار خریته ... می خوای هم خودتو بدبخت كنی هم سانازو ؟ سعید تو رو ارواح خاك پدر و مادرت بیا بشین از اینجا بریم .
سعید به سرعت بطرفم اومد و در وباز كرد و گفت : بشین تو ماشین . حقم نداری بیای بیرون
سوییچو از روی ماشین برداشت و قفل مركزی رو زد ودر وبروم قفل كرد .
هر چی تلاش كردم نتونستم از توی ماشین بیام بیرون
سعید همچنان در كنار درختی منتظر ایستاده بود و پشت هم سیگار میكشید و ساعتشو نگاه میكرد .
بعد از حدود نیم ساعت جلوی در شركت ماشینی پارك كرد و مرد و زن جوانی در حالیكه از خنده ریسه رفته بودن از ماشین پیاده شدن و دست در دست هم از پله ها داشتم بالا می رفتن تا وارد شركت بشن .
سعید با دیدن اونها مثل جرقه از سر جاش پرید و سیگارشو زیر پاهاش خاموش كرد و دبه رو برداشت و بسمت ماشین رضا رفت .
رضا و اون زن در حال خندیدن بودن و اصلا متوجه اتفاقات اطرافشون نبودن
من جیغ می زدم و محكم به شیشه ماشین می كوبیدم ولی انگار صدای منو هیچكس نمی شنید .
سعید اون دبه زرد رنگ باز كرد و بوی بنزین در تمام فضا پخش شد و شرو ع كرد به ریختم روی ماشین رضا.
كمی عقبتر رفت و كبریت وكشید و
در یك لحظه جهنمو با چشمام دیدم . شعله های آتشی بود كه بالا میرفت


نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ |
هنوز ده دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود كه موبایل كوروش زنگ زد .
از راننده تاكسی خواستم كه نگه داره تا پیاده بشم ، كرایه رو حساب كردم و پیاده شدم .
گوشی مرتب زنگ می خورد نمیدونستم باید جواب بدم یا نه؟ تصمیم و گرفتم دكمه پاسخگویی رو زدم ولی حرفی نزدم ، از اونطرف خط صدای زن جوانی میامد.
_ الو چرا جواب نمیدی.؟ قربونت بشم من الهی ، لابد تا حالا بخاطر من نهار نخوردی . ببخشید ظهر باهات تند حرف زدم . كپل خودمی ........ با من قهری ؟ چرا حرف نمیزنی؟ آشتی دیگه .. خوب؟
خیلی جدی گفتم : من كپلت نیستم ...شما/؟
كمی جا خورد و گفت : تو كی هستی؟ سینا كجاست ؟گوشیش دست تو چیكار میكنه؟
گفتم : من كه معلوم هست كیم ولی تو كی هستی؟
گفت :« به تو چه ربطی داره ایكبیری كه .من كیم . معلومه دیگه من زنشم .
گفتم : ااااااا.......اگه زنشی كپلت الان پیش من چیكار میكرد ؟ تو چه زنی هستی كه نمیدونی شوهرت كجاست ؟ منم زنشم
گفت : میام چشاتو از كاسه در میارما سینا كجاست ؟ تو نمیتونی زنش باشی چون زنش چند روز پیش رفته سفر خودم راهیش كردم آمریكا .... نكنه!!!!!!!!!!!!
گفتم : حرص نخور عزیزم .... پس بیشتر بسوز چون آقاتون الان نهارشو خورده و مثل یك خرس خوابیده . باهم نهار خوردیم موبایلشم داده به من هر وقت كاری داشتم بهش زنگ بزنم یا اینكه اون بهم زنگ بزنه ....آخه میدونی دلش مثل یه گنجیشك كوچیكه زود زود دلش برام تنگ میشه .... دیگه هم مزاحمم نشو شاید پشت خط باشه نمی خوام معطل بشه..
می خواست چیزی بگه كه گوشی رو قطع كردم.
و بلند بلند شروع كردم به خندیدن .
حقت بود خرس چاق ، حالا برو این خانمو قانع كن.
گوشی موبایل مرتب زنگ می خورد . این كار برام هیجان داشت . توی یه پارك نشسته بودم و تماسهارو جواب میدادم.
اینبار كوروش بود
- الو ، واسه چی اون گوشی و برداشتی ، من بیشتر از جونم اون گوشی و دوست دارم كلی می ارزه . پولامو نمی خوام ولی اون گوشیو بر گردون.
گفتم : خوراك زبون با سس قارچ چطور بود ؟ بازم هوس میكنی سر راهت اتو سوار كنی ؟ حیف شد بیشتر پول تو داشبردت نبود.
گوشی و كه گذاشتم بلافاصله دوباره زنگ خورد .

گفتم : آه ، خسته ام كردین دیگه ، شیطونه میگه گوشیو پرت كنم تو جوب
دوباره همون خانمی بود كه اول زنگ زده بود .
گفتم : چیه ؟ چی میگی ؟
گفت : ببین اگه راست میگی الان سینا كجاست ؟
گفتم : این آقای شما چند تا اسم داره ؟ بهت میگم ولی دیگه زرت زرت زنگ نزن چون جواب نمیدم .
گفت : باشه قول میدم فقط تو بگو .
گفتم : یه خونه ویلایی تو شهر ك غرب توی كوچه...........
با صدای بلند گفت : الاغ ، خیكی ، یعنی تو رو برده بوده خونه من ؟ این آدرس كه خونه منه
بعد با جیغ بلند و كلی فحش گفت : تو دروغ میگی اصلا بگو ببینم تو كی هستی ؟ چرا باید حرفای تو رو باور كنم ؟
با خونسردی گفتم : دوباره شروع كردی ؟ ببین دیگه داری حوصله منو سر میبری ....
و گوشیو قطع كردم و سیم كارتو از گوشی در آوردم و به شكستم و در سطل آشغال انداختم .
با خودم گفتم : عجب جونوری بود این كوروش ، كاش بیشتر ازش كف رفته بودم .

حوالی عصر شده بود و باز باید فكر یك جای خواب برای شب میبودم .
تصمیم گرفتم به یك آژانس مسكن برم و ببینم میتونم با این پولی كه دارم یك سوئیت اجاره كنم یا نه
وارد آژانس كه شدم اینقدر شلوغ بود كه هیچكس متوجه ورودم نشد .
كمی خودمو جمع و جور كردم و به سمت قسمتی رفتم كه مربوط به اجاره بود .
یك آقای خوش برخوردو مسن مسئول اون قسمت بود به من خوش آمد گفت و گفت : عرضی داشتید ؟ میتونم كمكتون كنم ؟
گفتم : بله ، من دنبال یك سوئیت كو چیك هستم برای اجاره
گفت: شما دانشجویید ؟
گفتم : بله بله ، از شهرستان اومدم متاسفانه نتونستم خوابگاه بگیرم .
گفت : بله متوجه هستم ، این روزها دانشگاه هم شده یك معضل ... چقدر پول پیش میتونید بدید ؟
گفتم : پول پیش ؟
كمی تعجب كرد و گفت : بله دیگه دخترم ، پول پیش ، اگر پول پیش ندارید چقدر میتونید هر ماه اجاره بدید ؟
گفتم : 200 تا 300 تومان ،
پوزخندی زد وگفت : این مبلغ كه خیلی كمه دخترم یك سوئیت خیلی شیك و مبله براتون سراغ دارم پول پیش نمیخواد ولی ماهی 700 تومن اجارشه .
گفتم : نه نمیتونم اجارشو بدم
نا امید از سر جام بلند شدم و تشكر كردم و بیرون اومدم .
داشتم با خودم فكر میكردم كه الان 450000 تومان پول دارم اگر توی یك آرایشگاه هم كار كنم شاید بتونم ماهی 200 تومن اجاره بدم ولی اونوقت چی بخورم ؟ خرج موادمكو از كجا بیارم .
در همین افكار غرق بودم كه دیدم از پشت سرم كسی منو صدا میكنه
- خانم خانم
- برگشتم و دیدم یك پسر مو فرفری قد بلند و سبزه هست كه حدودا 28 ساله هست .

گفت : سلام خانم ، من میتونم كمكتون كنم ، من توی همین بنگاهی كار میكنم كه الان شما اونجا بودید صحبتاتونو با آقای سلامی شنیدم .
خوشحال شدم و گفتم : راست میگید ؟ خیلی لطف میكنید ولی من پول زیادی ندارما ...
لبخندی زد و گفت : میدونم . قبلانم اینو گفته بودید . می خواین باهم بریم سوئیت و ببینید ؟
گفتم : آره ، آره حتما
به اتفاق سوار ماشین پراید اون آقا شدیم و برای دیدن اون سوییت راهی شدیم .
یك آپارتمان 6 طبقه بود كه طبقه همكف و پاركینگ بصورت دو تا سوئیت كوچیك و جمع و جور وشیك بود .
با هیجان گفتم : اینجا خیلی قشنگه . آقای؟؟؟؟؟؟؟
گفت : من سعید هستم ، خوشحالم كه خوشتون اومده راستش این آپارتمان كلا برای خاله من است و خالم ایران زندگی نمیكنن من آپارتمانهارو براشون اجاره میدم و پولشو براشون میفرستم .
سویئت روبه رو هم خودم زندگی میكنم . از اینكه همسایه من بشید خیلی خوشحال میشم .
پرسیدم : چرا توی بنگاه نگفتید كه اینجارو سراغ دارید ؟
گفت : راستش اگر اونجا معامله میكردیم تا حدود زیادی حق من خورده میشد یعنی حق دلالیم . اینطوری خیلی بهتره هم برای من هم برای شما . در ضمن با این مبلغی كه شما گفتید اصلا نمیتونید خونه پیدا كنید ولی چون من خیلی از شما خوشم اومده دوست دارم اینجارو به شما اجاره بدم .
گفتم : ولی من پول حق دلالی و این جور چیزارو ندارما . خیلی هنر كنم بتونم پول اجاره خونه رو بدم .
لبخندی زدو گفت : گفتم كه باهم كنار میایم . ولی اجاره این ماه و ماه دیگه رو پیش میگیرم .عوضش.
گفتم : ایرادی نداره ولی چند روز طول میكشه تا پولتونو جور كنم .

خیلی زود همه چیز جور شد و من از خوشحالی روی پاهام بند نبودم از اینكه تونسته بودم یك جایی پیدا كنم كه شب توش بخوابم بینهایت خوشحال بودم ... راه می رفتم ومیگفتم ....باورم نمیشه اینجا خونه منه

از فردای اون روز شروع كردم بدنبال كار گشتن توی آرایشگاهها
ولی فایده ای نداشت . چون همشون مدرك میخواستن و مدرك من پیش شقایق بود .
همه وسایلم هم خونه شقایق بود و بناچار مجبور شدم برای برداشتن وسایلم برم خونه شقایق ، خوشبختانه شقایق از كلید خونه اش یكی به من یدكی داده بود.
وقتی وارد خونه شقایق شدم تك تك خاطراتی كه باهم داشتیم برام زنده شد .
و به یاد سرا افتادم با اون خنده های شیرینش
اشك در چشمانم جمع شد و بعد به یاد بلایی افتادم كه سرا وشقایق به سرم آورده بودن .
به یاد این افتادم كه برای اینكه مواد بهم برسه باید منت هر كس و ناكسی رو میكشیدم .
و به یاد این افتادم كه آخرین بار كه چند روز پیش بود وقتی از درد خماری تمام بدنم درد میكردم و پولی نداشتم تا باهاش مواد بخرم مجبور شدم تن به چه خفتی بدم .
به یاد نگاههای هرزه اون مواد فروش افتادم كه بعد از اینكه خواسته شومشو اجاره كرد بهم گفت خوشگل خانم از این به بعد هر وقت مواد خواستی فقط یه زنگ بهم بزن هر جاباشم خودمو فورا بهت میرسونم ..
در صورتی كه تا چند ساعت قبلش داشت مثل یك زباله با من برخورد میكرد.
دلم گرفت و احساس كردم چقدر حقییر شدم و اختیار خودم و جسمم و دادم دست مواد.
وقتی چشمم به قاب عكس شقایق روی میز افتاد بلند كردم و با تمام حرصم كوبیدمش به دیوار . و بلند بلند گریه كردم .
یك چمدان برداشتم و همه لباسهامو جمع كردم و چندتا از لباسهای شقایق و كه همیشه دوست داشتم توی چمدانم گذاشتم ، مدرك آرایشگری هم برداشتم . توی كمدها مقداری پول پیدا كردم كه میشد باهاش لااقل اجاره خو نه رو بدم و خرج چند هفته رو داشته باشم . پولهارو توی كیفم گذاشتم .
و یك آژانس گرفتم و راهی خونه كوچیك خودم شدم.

با سعید كم كم صمیمی شدم پسر ساده و بیشیله پیله ای بود و از هر كمكی به من دریغ نمیكرد .
توی یك آرایشگاه كار پیدا كرد م و مشغول كار شدم .
یه روز كه حسابی خمار بودم بعد از كارم رفتم سراغ ابراهیم ( مواد فروش ) وقتی جنسو از ش گرفتم یه دربست گرفتم و رفتم خونه كه دیدم دم در خونه یك خانم نشسته .
نزدیكتر رفتم و گفتم : بفرمایید . اینجا با كسی كار دارید
از چهره دختر معلوم بود كه بشدت كتك خورده یك عینك آفتابیهم زده بود تا چشمان كبودش معلوم نشه
گفت : سلام خانم ، من با آقا سعید كار دارم ولی انگار خونه نیستن
كمی تعجب كردم و گفتم : باهاشون چیكار دارین ؟
گفت : من خواهرش هستم
گفتم : ا.... ببخشید بجا نیوردم شمارو ... آقا سعید رفتن سفر نمیدونم كی برمیگردن
با ناامیدی روی زمین نشست و گفت : وای چقدر بد شد پس حالا من كجا برم ؟
با لبخند گفتم : من در خدمتتون هستم ، من همسایه آقا سعیدم اسمم ماراله ، میتونید بیاید پیش من ، من تنها زندگی میكنم .
تشكر كرد و از خدا خواسته با من وارد خونه ام شد ولی انگار اصلا متوجه اطرافش نبود .
من كه دیگه داشت حسابی حالم بد میشد خودموبه آشپزخونه رسوندم و شروع كردم به كشیدن همش خدا خدا میكرد كه این دختر نیاد و منو در اون حال نبینه ولی اصلا انگار توی این عالم نبود.
بعد از اینكه كارم تمو م شد اومدم پیشش ، دیدم عینكشو در آورده و اشك میریزه و زیر چشماش كبود و خونمرده شده بود .
با تعجب نگاهش كردم و گفتم : چشمات چی شدن ؟
سكوت كرد وهیچ چیز نگفت . بلند شدم و یك لیوان شربت براش اوردم
كمی شونه هاشو مالیدم وگفتم : نمی خوای اسمتو بهم بگی؟
با صدای غمگینی گفت : اسمم سانازه
سكوت سنگینی بین ما حكمفرما بود و این سكوتو هیچ جور نمیشد شكست . شب كه شد منتظر بودم كه خداحافظی كنه و بره ولی انگار خیال رفتن نداشت.
گفت : مارال خانم ببخشید مزاحم شماهم شدم ، من اینجا جز برادرم كسی و ندارم اونم كه نیست میشه امشب پیش شما بمونم؟
من كه دیگه از تنهایی خسته شده بودم گفتم : آره عزیزم ... حتما .. اتفاقا خیلی هم خوشحال میشم .
گفت : خوش بحالت مارال خانم چه زندگی آرومی داری ، برعكس زندگی من .
نشستم كنارش و گفتم : كی این بلارو سرت اورده ؟ كی اینطوری كتكت زده ؟
بغضش دوباره تركید و گفت : عشقم ، شوهرم
با تعجب گفتم : اگر عشقته پس چرا اینطوری كتكت زده ؟
گفت : قصه اش مفصله . نمی خوام ناراحتت كنم
گفتم : نه بگو خیلی كنجكاو شدم
دستامو توی دستای گرم و مهربونش گرفت و گفت : 8 سال پیش توی دانشگاه عاشق یكی از همكلاسیام شدم اسمش رضا بود . رضا پسر خیلی فعالی بود و توی هر زمینه ای تخصص داشت توی دانشگاه چشم خیلی لز دخترها دنبالش بود . اون زمان من اصلا توجهی به رضا نداشتم ولی اون تو جه زیادی به من داشت و بدون اینكه بدونم همه جا مثل سایه دنبالم بود . چندین بار بهم پیشنهاد دوستی داد .
اینقدر دوستام توی گوشم خوندن كه من برای اولین بار در زندگیم با یك پسر دوست شدم . اوایل دوستی خیلی ساد ه ای داشتیم . من روز به روز علاقه ام به رضا بیشتر میشد و اینو رضا فهمید
وقتی فهمید من در حد مرگ دوستش دارم كم كم رابطه اش باهام سرد شد دیگه دوست نداشت بامن بیرون بره یا هر وقت بهش زنگ میزدم یجورایی منو می پیچوند . در حالی كه احساس میكردم با یك دختر دیگه در ارتباطه .
خیلی كنجكاو شدم وتلفنهاشو كنترل كردم و ایمیلهاشو كنترل كردم و دیدم بله ..........
تحمل این قضیه برام خیلی سخت بود كه ببینم یك رقیب پیدا كردم
به رضا جریانو گفتم ولی اون انكار كرد و گفت كه عاشق منه و به هیچ قیمتی راضی نیست منو از دست بده . ولی من تصمیم و گرفته بودم. ازش جدا شدم.
4 سال دوستی یك عمر خاطره بود برای من . خاطرات شیرینی كه نمیتونستم فراموششون كنم كارم به قرص اعصاب كشید .
جدایی من ازرضا دو سال طول كشید توی این دوسال هر كس یه چیزی میگفت . یكی میگفت باید یه جایگزین براش پیدا كنی . یكی میگفت دختر سنت رفت بالا برو ازدواج كن خاطرات اونو فراموش كن و................
توی این دوسال حتی حالی از منم نپرسید ولی من هر روز نامه های روز های شادمونو می خوندم و گریه میكردم و ساعتها زول میزدم به عكسش و باهاش حرف میزدم .
یه روز گوشی تلفونو برداشتم و بهش زنگ زدم از این مدت گفتم كه چه بر من گذشته و خواستم ازش كه باهم باشیم و منو ترك نكنه
رضا خیلی گرم و صمیمی به حرفام گوش داد و دوباره رابطه ما شروع شد ولی این دفعه با گرما و حرارت بیشتر . دیگه هیچ چیزی از رضا دریغ نمیكردم و برای اینكه طرف دختر دیگه ای نره تك تك نیازهاشو برآورد ه میكردم . رضا هم بهم ابراز عشق و علاقه میكرد و میگفت تو تنها دختری هستی كه من اینقدر دوستت دارم .
رابطه ما اینقدر صمیمی شده بود كه در حد یك زن و شوهر بودیم.
ولی دوباره اخلاق رضا برگشت و اینبار تحقیرم میكرد و گاهی هم كه باهم حرفمون میشد منو به باد كتك میگرفت و میزد .
ولی وجود پدر و برادر غیرتیم نمیزاشت كه از رضا جدا بشم . چون دیگه كاملا قضیه مارو فهمیده بودن و میدونستم اگر رضا با من ازدواج نكنه دیگه باید یك عمر با سر افكندگی زندگی میكردم .
به رضا فشار آوردم ....از ش خواهش كردم كه بیاد باهم ازدواج كنیم ..... ولی اون زیر بار نمیرفت
بالاخره یكی از دوستهای مشتركمون واسطه شد و رضا به زور راضی شد كه ما با هم ازدواج كنیم ولی من همیشه احساس میكردم كه رضا دلش بحال من سوخته كه اینكارو كرد .
همه چیز خیلی زود پیش رفت و فاصله خواستگاری تا عقد یك هفته بیشتر طول نكشید .
ولی رضا در تمام این مدت با من خیلی سر وسنگین بود و هیچوقت احساس نمیكردم نو عروسم .
باز هم تماسهای مشكوكش شروع شد و دیر آمدن به خانه .
برادر و پدرم با این ازدواج مخالف بودن ولی به اصرار من قبول كردن .
راهی برگشتی نداشتم ..... پدرم كه فوت كرد احساس كردم بی پشت و پناه شدم سایه مادر هم كه از بچه گی بالای سرم نبود سعید هم كه پی كارهای خودش بود .
اول سعی كردم به زندگیم گرما ببخشم ولی تحقیر پشت تحقیر......
بهم میگفت : ساناز تو خیلی خنگی .... اصلا هیچ چیزی نمی فهمی ، ساناز تو واقعا خودتو به من انداختی ..... من دلم برات سوخت كه تورو گرفتم چون دیگه كسی با تو ازدواج نمیكرد با اون وضعی كه داشتی.
بهش می گفتم : آخه بی انصاف ، تو خودت اون بلا رو سر من اوردی ، حالا چرا بخاطر كاری كه خودت مسببش بودی باید اینقدر تحقیرم كنی ؟
می گفت : دختری كه قبل ازدواج با پسری رابطه جنسی داشته باشه باید بره بمیره ، حالا ببین من چه مردانگی داشتم كه با تو ازدواج كردم ... اصلا از كجا معلوم با كس دیگه ای رابطه نداشتی ؟
بحث بالا میگرفت و با كمر بند به جونم می افتاد
در صورتیكه خدا شاهده من تو ی عمرم جز اون به هیچكس دیگه ای فكر نكردم
آخرین بار افتاد بجونم اینقدر زدم كه همسایه ها از زیر مشت و لگد منو كشیدن بیرون . بهش میگم طلاقم بده ..... میگه مهرتو ببخش .....برو هر جهنمی كه می خوای بری...... حالا هم چند روزه یه دختر رو اورده خونه میگه این زنمه .....و منو با وقاحت جلوی اون دختره از خونه انداخته بیرون.
با خودم فكر كردم عجب دختر زجر كشیه شاید اگر من هم با بهراد می موندم آخر و عاقبتم همین بود
دلم به حال ساناز خیلی سوخت . گذشته ساناز منو به یاد گذشته خودم می انداخت ....
شب وقتی ساناز خوابیده بود به چهره معصوم و زیباش نگاه می كردم و با خودم میگفتم ما زنها تا به كی باید تاوان احساسمونو بدیم ؟
ساناز بلند بلند توی خواب جیغ میزد و گریه میكرد ....
تا صبح راه رفتم و سیگار كشیدم و فكر كردم
من اگر انتقامم و از بهراد نگرفته بودم ولی میتونستم انتقام این دختر مظلومو از رضا بگیرم...
با این فكر به نزدیكهای صبح بود كه به خواب رفتم

نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ |
وقتی تهران دانشگاه قبول میشه خانوادش بهش میگن یا حق نداری بری دانشگاه یا اگر رفتی خرج خودتو ، خودت باید در بیاری و باید هر ماه مبلغی هم برای ما بفرستی. سرا هم بخاطر علاقه شدیدی كه به درس خوندن داشته قبول میكنه و میاد تهران . در دانشگاه تهران در رشته مكانیك مشغول درس خوندن میشه و توی شركت پدر شقایق به عنوان منشی استخدام میشه شقایق كم كم با سرا آشنا میشه و بهش پیشنهاد در آمد بیشتری میده و سرا هم از شركت پدر شقایق میاد بیرون. و از اون به بعد میشن دوتا دوست خیلی صممیمی با اون همه زحمتی كه سرا اینجا میكشید فوق لیسانس هم قبول شد یادمه وقتی فوق قبول شد شقایق براش چه جشنی گرفت . سرا فقط 25 سالش بود كه با زندگی برای همیشه خداحافظی كرد . وقتی آمبولانس رفت جمعیت كم كم متلاشی شد و من بهت زده ، ناباورانه به اتفاقات صبح فكر میكردم و بغضی سنگین در گلوم احساس میكردم. وقتی به خودم اومدم ساعتها بود كه روی پله های یه خونه نشسته بودم و اینقدر اشك ریخته بودم كه تمام روسری و مانتوم خیس اشك بود . یكی از خانمهای همسایه آرام اومد كنارم نشست و یك دستمال كاغذی بهم داد و گفت : كمی آب بخور ، حالتو بهتر میكنه ، ساعتهاست كه تنها نشستی اینجا و داری گریه میكنی . اون دختره دوستت بود ؟ خدا بیامرزتش.... هرچند نمیدونم همچین آدمهایی آمرزیده هستن یا نه ؟ میگن كراك میكشیدن همشون ..... دختر نگون بخت ، حتی نمیشه جنازه همچین افرتدی هم شست................ تحمل شنیدن حرفهاشو نداشتم به زحمت دستمو به دیوار گرفتم و تلو تلو خوران رفتم به طرف سرنوشت نامعلوم خودم... نگاهی به ساعت مچیم كردم ، ساعت 3 نصفه شب بود اینقدر بی هدف رفتم تا به یك پارك رسیدم خوشبختانه در دستشویی پار ك باز بود خودمو به اونجا رسوندم صورتمو شستم وقتی توی آیینه خودمو نگاه كردم بغضم دوباره تركید ، آیا من هم عاقبتی مثل سرا انتظارمو میكشید ؟ با یك تصمیم بچگانه چه به روز خودم آورده بودم سوز سردی می آمد ، اینقدر كه تمام تنم می لرزید . صبح با لگدهای سنگین مسئول نظافت دستشویی از خواب بیدار شدم كه بلند بلند غر میزد معلوم نیست از كدوم جهنم دره ای در رفته اومده تو این خراب شده ، قیافشو نیگا ، همین شماها هستین كه شوهر های مردمو اغفال میكنین ، یه لبخند و یه ناز و كرشمه ، میاد واسه مرداو از را هبدرشون میكنین ، بیچاره نصرت خانم چه شوهر رام و سربزیری داشت یه عوضی مثل تو زیر پای شوهرش تشست هر چی شوهر بنده خداش خواست از شر این جونور ، زالو راحت بشه مگه گذاشت... چه بی آبرو گری كه در نیورد . تازه شوهر نصرت خانم اهل خدا و پیغمبر و حلال و حرام بود ببین شماها چه میكنید با زندگی مردم ... خدا ازتون نگذره ایشالا.. حرفهای زن نظافت چی عجیب می رفت تو مخم از طرفی بد جور از خواب پریده بودم و داشتم توی تب می سوختم و تحمل اینهمه توهینو نداشتم. بلند شدم و با خشم بسیار بطرفش پریدم و یقه شو گرفتم : بس میكنی زنیكه عوضی یا خفت كنم با دستام ؟ شوهرتو بچسب اتیغه ،تا از ما بهترون ندزدنش ،تو چطور بخودت اجازه میدی هر اراجیفی دم دهنت اومد به من ببندی ... تو خودت فكر كردی كی هستی ؟اون نصرت خانم شما اگر یكم عرضه داشت و یكم ناز و كرش.مه بلد بود خودش برای شوهرش بریزه كه نمیقاپیدنش.... حالا هم خفه ، برو به كارت برس............ زن بیچاره رنگش پریده بود و به لكنت افتاده بود لباسشو مرتب كرد و رفت به نظافتش مشغول شد. از زور تب داشتم می سوختم از دسشتویی رفتم بیرون آفتاب قشنگی طلوع كرده بودو سوز سردی صورتمو نوازش میكرد. دوباره یك روز جدید شروع شده بود انگار نه انگار كه دیروز چه اتفاق وحشتناكی افتاده بود .. یك روز عاشقانه برای دختر و پسری كه دست در دست هم راه می رفتن . پیرمردهایی كه لنگ لنگان با عصا پیاده روی می كردند و یك گروه خانمهای میانسال كه در یكسوی پارك مشغول ورزش صبحگاهی بودن . و من بیش از قبل احساس تنهایی میكردم قسمت دهم ) تمام بدنم یخ كرده بود و احساس سرمای شدیدی میكردم . چند تا خانم كه از كنار من عبور میكردن متوجه حال نذارم شدن و كمكم كردن تا روی یك نیمكت توی پار ك نشستم . یكی از اون خانمها با مهربونی دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت : طفلكم ، تو كه تب داری حالت اصلا خوب نیست ، دهنتو باز كن ببینم گلوتم چرك كرده یا نه ؟ دیگری گفت : سوری جون اینجا كه مطبت نیست دست بردار خانم دكتر چشم غره ای به اون خانم كرد و گفت : عاطفه ، انسانیت حكم میكنه كه این بنده خدارو با این حال نذارش تنها بذاریم؟ در حالیكه میتونیم كمكش كنیم بعد رو به من كرد و گفت : خوشگلم ، گلوت عفونت كرده لباساتم كه خیسه ، كجا میرفتی ؟ بیا من ماشین دارم میرسونمت خونتون. كمی من من كردم و گفت : شما لطف دارید ولی داشتم میرفتم دانشگاه همراه خانم دكتر كه خانم میانسال و با كلاسی میبرد گفت : وای ......قربونت برم مگه دانشگاه حلوا خیر میكنن كه با این تبت می خوای بری دانشگاه؟ اینا .. آخرش میشی یكی مثل این خانم دكتر ما عوض اینكه الان دور ورش كلی شلوغ باشه و هر روز با نوه و نتیجش بره پارك ، چسبید به درس خوندنو شوهر نكرد .... حالا صبح به صبح مجبوره عوضه اینكه با شوهر جونش بیاد پارك با من بیاد ...... دختر بجای درس خوندن برو سر زندگیت خانم دكتر با لبخند گفت : عاطفه بس میكنی یا نه .... تو هم كه به هركسی میرسی می خوای یا شوهرش بدی یا می خوای پسرارو زن بدی .... بعد رو به من كرد و گفت : پشو پشو خوشگلم میرسونمت خونه ، سر راه هم از داروخانه دواهاتو میگیریم گفتم : نه باور كنین حالم خوبه ، خودم میرم خونه گفت : چقدر تعارف میكنی دختر . برای ما هیچ زحمتی نیست باور كن . به اتفاق سوار ماشین خانم دكتر شدیم و به راه افتادیم از توی آینه به من نگاه كرد و گفت : گفتی خونتون كجاست ؟ یك مكث طولانی كردم و ناخودآگاه آدرس خونه سیامك و دادم عاطفه خانم گفت : ا ... چه جالب خونه سوری هم چند كوچه بالاتره . .... كوچه ایمان پلاك 20 بلدی؟ گفتم : نه ....آخه میدونید ما تازه اومدیم این محله خانم دكتر دم یك داروخانه ترمز كرد و رفت چند دارو گرفت .. وقتی برگشت داروهارو به سمتم دراز كرد و گفت : بیا عزیزم ، این كپسولهارو هر 8 ساعت بخور استامینوفن هم همینطور گفتم : وای ......... خانم دكتر واقعا شما امروز به من خیلی لطف كردید . كاش همه مثل شما بودن از گفتن این حرفم پشیمون شدم ولی حرفی بود كه دیگه زده بودم خانم دكتر و عاطفه خانم نگاهی به هم كردن عاطفه خانم گفت : اسمت چیه عزیزم : گفتم : شهره اسمم و تكرار كرد و گفت : هم اسم دختر من هستی الان 15 ساله ندیدمش .. كانادا زندگی میكنه شهره جون منظورت از اون حرفت چی بود؟ ما میتونیم بهت كمك كنیم؟ از ته دلم آهی كشیدم و گفتم : شاید یه زمانی كسی میتونست بهم كمك كنه ....اما اما ... حالا دیگه هیچكس نمیتونه به من كمك كنه دیگه به خونه سیامك رسیده بودیم گفتم : من محبتتونو هیچوقت فراموش نمیكنم . چند تا خونه بالتر از خونه سیامك پیاده شدم و با خانم دكتر و عاطفه خانم خداحافظی كردم . این خونه برای من پر از خاطرات شیرین بود سیامك با تمام مهربونیهاش و با تمام مردانگی كه در حق من كرده بود هیچوقت نمیتونستم فراموشش كنم اگر سیامك دركنارم بود و بخاطر اون سوء تفاهم منمو اونطوری رها نمیكرد هیچوقت الان حال و روزم این نبود ولی اینو خوب میدونستم كه من لیاقت سیامك و عشق پاكشو نداشتم . در این افكار غرق بودم كه در آپارتمان سیامك باز شد و خانمی زیبا از خونه بیرون اومد در حالیكه داشت توی كیفشو میگشت ، انگار چیزی گم كرده بود . زنگ آیفونو زد و گفت : سیامك جان من موبایلمو بالا جا گذاشتم لطف كن برام بیارش عزیزم . قلبم فرو ریخت ، یعنی سیامك ازدواج كرده بود ؟ خیلی كنجكاو شدم و دوست داشتم بدونم واقعا این خانم كیه كه اینقدر صمیمانه با سیامك صحبت میكنه ؟ رفتم به طرف اون خانم و گفتم : سلام خانم شما مال این ساختمونید/ گفت : بله فرمایشی داشتید /؟ كمی من من كردم وگفتم : راستش به من گفتن طبقه دوم این ساخنتمونو برای اجاره گذاشتن ............ تعجب كرد و گفت : نه ، طبقه دوم كه من و همسرم زندگی میكنیم ، قصد اجاره هم نداریم ، مطمینید آدرسو درست اومدید ؟ با عجله نگاهی به پلاك كردم و گفتم : اااا...... اینجا پلاك 93 هست ؟ شرمنده خانم مزاحمتون شدم انگار آدرسو اشتباه اومدم . در حالیكه هنوز بهت زده به من خیره شده بود به سرعت از كنارش دور شدم. بغضی در گلوم سنگینی میكرد به اون دختر حسادت میكردم و آرزوم در اون لحظه این بود كه بجای اون دختر من همسر سیامك بودم ولی این حقیقتو باید قبول میكردم كه من نمیتونستم خوشبختش كنم خواستم از دور بیاستم و سیامك و ببینم ولی حتی جرات اینو نداشتم كه بخوام از دور ببینمش . به یك فروشگاه رفتم وآب معدنی خریدم و قرصهایی كه خانم دكتر برام تجویز كرده بودنو خوردم . توی این فكر بودم كه كجا میتونم چند ساعت راحت بخوابم تا حالم كی بهتر بشه كه به فكر آرایشگاه شقایق افتادم چون كلید آرایشگاه را داشتم . سوار تاكسی شدم و خودمو به آرایشگاه رسوندم و با عجله پله هارو یكی بعد از دیگری طی كردم همین كه خواستم كلید بندازم و در و باز كنم تازه متوجه شدم كه در آرایشگاه پلمپ شده و یك كاغذ زده بودن كه (این مكان به علت تخلف تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد ) مستاصل و درمانده شده بودم نمیدونستم باید كجا برم روی زمین پشت در آرایشگاه نشستم چندتا روزنامه انداختم و دراز كشیدم و به خواب رفتم. وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 2 بعد از ظهر بود و به شدت احساس گرسنگی میكردم. از سر جام بلند شدم كمی خودمو مرتب كردم و آینه رو از توی كیفم در آوردم و كمی آرایش كردم و از پله ها پایین رفتم تا به یك رستوران برم و ناهار بخورم . توی افكار خودم غرق بودم و می خواستم از یك سمت خیابون به سمت دیگه برم كه متوجه شدم چند ماشین ائل از كنارم با ملایمت رد میشن بعد پاشونو میزارن روی ترمز و برای من می ایستن. تصمیم گرفتم اتو زدن رو هم تجربه كنم. و آرام و با تمانینه از كنار ماشینهایی كه برام ایستاده بودن عبور كردم و سوار شیكترین ماشینی شدم كه برام ایستاده بود. كمی احساس ترس میكردم و تا سوار شدم بدون اینكه به راننده نگاه كنم گفتم : زودتر از اینجا برو و راننده هم پاشو گذاشت روی گاز و بدون معطلی رفت. كمی كه دور شدیم نگاهی به راننده انداختم. بدون اغراق اندازه پدر من سنش بود چاق بود و كمی هم جلوی موهاش كم پشت بود ولی كت شلوار كتان شیكی پوشیده بود و كراوت زده بود.و بوی ادكلنش تمام فضای ماشینو پر كرده بود. نیم نگاهی به من انداخت ولی عمیق و موشكافانه لبخنده مسخره ای زد و گفت : شما واقعا به من افتخار دادید كه از بین اونهمه طرفدارتون كه براتون ایستاده بودن من حقیرو انتخاب كردید ، از آشنایتون خوشوقتم ، من كوروش هستم و دستشو به طرف من دراز كرد و دستای منو به گرمی و محكم فشرد. و ادامه داد: اسم شما چیه ؟ بانوی جذاب و زیبا از طرز كلامش خندم گرفته بود و توی دلم میگفتم ( ای مارال بیچاره همه رو برق میگیره منو چراغ نفتی .. نیگا چه عتیقه ای به تورم خورده ) لبخندی زدم و گفتم : افسون ، من اسمم افسون هست گفت : واقعا هم اسم برازنده ای دارید چون آدمو واقعا افسون میكنید. كجا تشریف میبردید افسون خانم آیا مقصد مشخصی داشتید؟ گفتم : نه ، داشتم قدم میزدم گفت : عالیه ، پس من میتونم نهار در خدمتتتون باشم ؟ من كه از بی حالی و ضعف دیگه داشتم پس می افتادم گفتم : باشه ، مشكلی نیست ، ولی من می خواستم برم بعد از قدم زدن خرید گفت : مساله ای نیست . بازهم در خدمتتون هستم . ولی بهتره اول بریم به یك رستوران و نهار بخوریم و بعد شروع كرد از خودش تعریف كردن و تمام طول راه حرف زد و جوك گفت. با خودم میگفتم : سر پیری چه روحیه ای داره دستان منو توی دستاش گرفته بود و گاهی كه دیگه از حد میگذروند دستش و روی پاهام میذاشت احساس چندش آوری داشتم و دوست داشتم یك تو د هنی محكم بهش بزنم و پیاده بشم ولی تمام طول راه به این فكر میكردم كه چطور میتونم حال این پیر پاتال هوس رانو بگیرم كه دیگه از این غلطا نكنه ؟ پاكت سیگاری روی داشبرد بود سیگاری از پاكت برداشتم و با ولع شروع كردم به كشیدن . كوروش زیر چشمی نگاهی به من كرد و گفت : شما هم خیلی شیطونید هم خیلی جذاب .و... من عاشق خانمهای شیطونم . افسون خانم جسارت نباشه شما چند سالتونه؟ با گستاخی گفتم : فكر میكنم هم سن و سال دختر شما باید باشم . شاید هم چند سال كوچیكتر كوروش از این حرف من كمی جا خورد ولی به روی خودش نیورد و بلند بلند شروع كرد به خندیدن. حین خنده گفت : نه ، من راجع به شما اشتباه نكردم خیلی شیطونید و حاضر جواب .. ببخشید سوالم احمقانه بود چون خانمها هیچوقت دوست ندارن سنشونو بگن ولی عزیزم . اون چیزی كه برای یك مرد مهمه و هر زنی رو میتونه جذب خودش كنه سن و سال و قیافش نیست پولشه عزیزم .. پولش همونطور كه شما اول جذب زیبایی و قیمت ماشین من شدید و بعد تازه متوجه سن وسال من تازه هر چی سن مرد بالاتر بره پخته تر و با تجربه تر میشه و چی بهتر از این برای شما خانمها..؟ یك هیچ به نفع من افسون خانم سعی كردم اهانتشو به روی خودم نیوردم سكوت سنگینی بین ما حكمفرما شد و من از عصبانیت پشت هم سیگار میكشیدم و توی دلم می گفتم : بخند خیكی .... شب دراز هست و قلندر بیدار بعد از چند دقیقه كوروش نگاهی به من كرد و گفت : دلخور شدی ؟ ببخشید من یه ذره ركم دیگه ... حالا به رستوران كه رسیدیم حسابی از دلت درمیارم لبخندی زدمو گفتم : نه عزیزم اصلا ، من عادت ندارم از حرفای دیگران ناراحت بشم شما اینقدر منطقی صحبت میكنید كه آدم چاره ای جز سكوت در برابر حرفاتون نداره ... من از رك بودن شما خیلی خوشم اومد. لبخندی زد و دستهای منو بوسید و چشمكی به من زد. در حالیكه كه من دوست داشتم دو دستی خفه اش كنم. به رستوران كه رسیدیم دستهای كوروش و محكم گرفتم و پیاده شدیم و به اتفاق به یك رستوان بسیار شیك رفتیم . چندین مدل غذا و دسر سفلرش داد و میز مفصلی برامون چیدن. با لبخند گفتم :كوروش جان ، اینهمه غذا برای 2 نفر خیلی زیاده. گفت : نه عزیزم . دوست دارم امروزو جشن بگیرم كه با همچین فرشته ای آشنا شدم .. لبخندی زدم و شروع كردیم به غذا خوردن . چند دقیقه بعد موبایل كوروش زنگ زد . --- الو سلا م عزیزم . حالت چطوره ؟ كجایی ؟ وای ببخش عزیزم ... الان یك جلسه مهم توی شركت هستم حتی نرسیدم نهار بخورم ... شب حتما بهت سر میزنم . نه نه دلخور نشو باشه . بای از طرز صحبت كوروش فهیدم آن طرف خط یك زن بود . ولی كوروش خیلی خونسردانه گفت : بچه خواهرم بود . خیلی دوست داشتنیه. لبخندی زدم و غذا خوردنمو ادامه دادم. وقتی غذام تموم شد گفتم : كوروش جان از غذا مممنونم. گل از گلش شكفت و گفت : عزیزم خوشحالم كه از غذا خوشت اومد. با لحن جدی گفتم : من گفتم خوشم اومد ؟ فقط ادب حكم میكرد كه ازت تشكر كنم همین ، مگرنه من نه باقالی پلو دوست دارم و نه چلو كباب برگ .... فقط چون دیدم ممكنه بهت بر بخوره و اگر نخورم ناراحت بشی ، غذاهارو خوردم. انگار آب یخ روش ریخته باشن لبخند به روی لباش خشك شد . صورت حسابو حساب كرد و باهم سوار ماشین شدیم در حالیكه معلوم بود اونم توی ذهنش داره نقشه میكشه. گفتم : كوروش جان انگار ناراحت شدی !!!!!!!! ببخش من یه ذره ركم دیگه. گفت : نه عزیزم ، چیزی كه عوض داره گله نداره . نوار تكنوی بلندی گذاشت و با موسیقی شروع به خوندن كرد و یك تیك آف آنچنانی زد و به راه افتادیم. گفت : حالا كه از این غذا خوشت نیومد من حتما باید از خجالتت در بیام . تو تاحالا دست پخت منو نخوردی . زبون با سس قارچ عالی درست میكنم ... مطمینم كه از این یكی خوشت میاد. گفتم : ا ... چه جالب .. مگه شما آشپزی هم بلدین؟ گفت : آره ، بخاطر اینكه سالها خارج تنها زندگی میكردم . لبخندی زد و دوباره گرمای چندش آور دستاشو احساس كردم میدونستم كه حرفاش دروغه و طرز نگاهش و حركاتش میفهمیدم كه چی توی فكرشه. توی ذهنم دنبال یك راه فرار میگشتم و در عین حال دوست نداشتم همچین شكاری رو راحت رها كنم دیگه مثل چند سال پیش كه تازه به تهران اومده بودم اینقدر ضعیف نبودم كه بزنم زیر گریه و التماسش كنم كه نقشه شومشو اجرا نكنه . تنها زندگی كردن هیچ مزیتی كه برام نداشت لااقل این مزیتو داشت كه به من دل و جرات داده بود . از كوچه پس كوچه ها به سرعت می گذشت شور و شوق غیر قابل وصفی داشت . تا اینكه بالاخره به یك خانه ویلایی رسیدیم و تر مز كرد . گفت :خوب اینجا هم كلبه حقیر منه . مقدم شما گلباران افسون خانم ببخشید نمیدونستم مگرنه گاوی ..گوسفندی جلوی پاتون میكشتم..... فقط چند لحظه شما تو ماشین باشید من ببینم هم وسایل برای حاضر كردن غذا رو دارم یا نه .. اگر نداشتم اول بریم بخریم بعد بیایم خونه. لبخندی زدم و گفتم : برو عزیزم منتظرتم . دستمو بوسید و گفت : ببخشید ا تنهات میذارم . حسابی دست و پاشو گم كرده بود مثل ماهیگیری بود كه مروارید صید كرده توی دلم گفتم : نگاه كن خرس گنده خجالتم نمیكشه. چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود كه گفتم مارال بجنب مگرنه فاتحه ات خوندست . وقتی داشتیم میرفتیم رستوران كوروش یك دسته اسكناس از داشبرد برداشته بود و گذاشته بود توی جیبش و من متوجه شده بودم چند دسته اسكناس دیگه هم در داشبرد هست. در داشبردو باز كردم 2 دسته اسكناس 2000 تومانی همراه یك تراول 50000 تومانی بود با عجله پولهارو برد اشتم و گذاشتم توی كیفم . خواستم پیاده بشم كه چشمم به گوشی موبایلش افتاد. یك پوزخندی زدم و گفتم : خیكی ، زیادی با موبایلت پوز میدادی ، دلم نمیاد ازت یه یادگاری نداشته باشم . موبایل هم برداشتم و گذاشتم توی كیفم و از ماشین پیاده شدم و آرام در را بستم. و بعد كیفمو زدم زیر بغلم و شروع كردم به دویدن 2 تا كوچه دویدم كه به یك خیابان اصلی رسیدم . جلوی یك تاكسی رو گرفتم و سوار تاكسی شدم. تصور قیافه كوروش خیلی برام خنده دار بود . بیچاره چه صابونی به دلش زده بود . بی اختیار لبخند زدم و احساس پیروزی كردم و گفتم : تا اون باشه كه حال منو نخواد بگیره
نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه دوم بهمن ۱۳۹۰ |