فرم مربوط به رضایت عملو امضا كردم و ساناز خیلی زود منتقل شد به اتاق عمل .
انتظار پشت درهای بسته اتاق عمل واقعا كشنده بود . بعد از 2 ساعت عمل تموم شد و ساناز و از اتاق بیرون آوردن .
با نگرانی به سمت دكتر جراح رفتم و جویای احوال ساناز شدم ، دكتر سری به علامت تاسف تكان داد و گفت : عمل خوبی بود ولی ............
با نگرانی پرسیدم : ولی چی آقای دكتر ؟
گفت : دوستتون متاسفانه به كما فرو رفته نمیدنم كی از این حالت بیرون میاد شاید امروز ، شاید فردا شایدم..............هیچوقت
شما باید هر چه زودتر خانواده این خانمو خبر كنید . شاید فردا خیلی دیر باشه
ساناز در اون اتاق با مرگ در حال جدال بود و حال و روز امروز ساناز فقط بخاطر یك احساس پاك دخترونه ، یك عشق بی ریا و عمیق بود كه امروز در سینه ساناز خفه شده بود . آه ای خدا نفرین بر هر چی عشقه .
احساس میكردم خیلی كار دارم تهیه خرج عمل ، تماس گرفتن با سعید .....
با كوله باری از غم به سمت خانه به راه افتادم چهره معصوم و رنگ پریده ساناز و حرفهای شب قبلش توی گوشم زنگ میزد .
وقتی به خانه رسیدم همسایه ها جویای احوالش شدن و من با اشك پاسخ هر كدومو میدادم .
به سمت تلفن رفتم و می خواستم با سعید تماس بگیرم كه چشمم به یك تكه كاغذ افتاد كه ساناز كنار تلفن گذاشته بود و نامه ای برام نوشته بود با این مزمون :
خانم مارال سلام
مردن از تحمل این زندگی پر از تحقیر و خواری برای من بهتر است دیگه آرزویی جز مگ ندارم
كاش هیچوقت عاشق رضا نشده بودم كاش خام اون حرفهای قشنگ روزهای اولش نشده بودم ، خام اون دوست داشتن گفتنهای دروغینش ...
من در برزطخ زندگی میكردم و حالا خوشحالم كه دارم برای همیشه با این دنیا خداحافظی میكنم .
خواهش میكنم به رضا حتی خبر هم ندین نمی خوام حتی اون زیر جنازه ام رو بگیره .
مارال خانم ، عشق برای همه خوشبختی رو به ارمغان میاره ولی برای من مرگ رو به ارمغان آورد .
حالا كه این نامه رو می خونی دستم از این دنیا كوتاهه و بار گناهم سنگین ، گناه پایان دادن به این زندگی .
فقط ازتون می خوام برام دعا كنید كه خدا گناهمو ببخشه ولی خوشحالم كه دیگه مجبور نیستم توی چشمهای پر غرور سعید نگاه كنم و زخمهایی كه هر روز بر قلبم و وجودم میزنه رو تحمل كنم
مارال من سالهاست كه آرزو میكردم : كاش هیچوقت یك زن آفریده نشده بودم :
بدرود تا قیامت
ساناز
با خواندن نامه ساناز غم سنگینی رو در دلم احساس كردم بغضی گلویم را بهم میفشرد و فكر میكردم از عشق تا نفرت چه فاصله كوتاهیه .
گوشی تلفن و برداشتم و شماره موبایل سعید و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد
مارال :الئ سلام سعید
سعید : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه كجایی از صبح هر چی زنگ میزنم به گوشیت در دسترس نیستی . حالت چطوره ؟ چه خبرا ؟
مارال : سعید كی بر میگردی تهران ؟
سعید با شیطنت خاصی گفت : چیه دلت برام تنگ شده ؟ چند روز عكسامو نگاه كن تا برگردم احتمالا 3 یا 4 روز دیگه كارم تموم میشه و بر میگردم .
مارال : سعید نمیشه زودتر برگردی ؟
سعید كمی نگران شد و گفت : حالت خوبه مارال ؟ صدات بنظرم خیلی گرفته است اتفاقی افتاده ؟
مارال : اتفاقی كه نه .......... حالا نمیشه امشب بیای تهران ?
سعید با یك پرسش زد تو خال : برای ساناز اتفاقی افتاده ؟
سكوت كردم یك سكوت طولانی و سنگین
سعید با فریاد پرسید : مارال با توام ، ساناز حالش خوبه ؟
مارال : سعید زودتر بیا حالا ساناز اصلا حالش خوب نیست .
و بغضم تركید و اشكهام جاری شد از پشت خط صدای گریه سعید رو می شنیدم .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع كردم به گریه كردن .
نمیتونستم در اون شرایط سخت منتظر سعید بنشینم میدونستم كه سعید هم پوله زیادی نداره باید پول عمل ساناز و هر چه زودتر به حساب بیمارستان می ریختم
لباسهامو عوض كردم و راهی آرایشگاه شدم .
اتفاق تلخی كه افتاده بودو برای همكارهام تعریف كردم و ازشون خواستم تا كمی بهم پول غرض بدن . حقوق 2 ماه هم پیش گرفتم و مرخصی گرفتم و به طرف بیمارستان رفتم .
حال ساناز هیچگونه تغییری نكرده بود هنوز در كما بود و نبضش به كندی میزد و ملاقات ممنوع بود .
نتونسته بودم پول عمل و بستری شدن ساناز و كلا تهیه كنم . به این فكر افتادم كه الن وظیفه رضا شوهر سانازه كه مخارج بیمارستانو بپردازه ولی ساناز توی نامه اش از من خواسته بود كه اصلا به سراغ رضا نرم .
ولی چاره ای نداشتم . شماره رضا رو از توی موبایل ساناز پیدا كردم و دادم به یكی از پرستارها كه باهاش تماس بگیره .
بعد از چند دقیقه اون پرستار بطرفم اومد . از سر جام بلند شدم و بسمتش رفتم و پرسیدم : چی شد تماس گرفتید ؟
سرشو تكون داد و گفت : آره تماس گرفتم ولی توی عمرم مرد به این نامردی ندیده بودم.
گفتم : چطور ؟ مگه چی گفت .
پرستار ركی بود . گفت : مرتیكه عوضی بهش میگم خانمتون توی بیمارستان بستری هستن . حتی نپرسید كدوم بیمارستان . بهش گفتم آقای محترم خانمتون خودكشی كردن و در كما هستن . با خونسردی جوابمو داد كه اهههههههههه این دختره هنوز از این عشق و عاشقیش دست بر نمیداره ،
بعدم با داد و بیداد گفت : من دوستش ندارم آخه به چه زبونی بگم برام فرقی نداره مردش یا زندش فرقی نداره .
در حالیكه سرشو به علامت تعجب تكون میداد و میرفت زیر لب می گفت : خاك تو سر ما زنها كنن كه عاشق همچین جونورهایی میشیم . نیگا زنش داره میمیره اونوقت چی جواب منو میده ؟
چاره ای نداشتم ، ساناز راست می گفت شوهرش مرد بی عاطفه ای بود كه اصلا نمیشد روش حساب كرد
كیفمو برداشتم و از بیمارستان اومدم بیرون . چه روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم . احساس خماری شدیدی میكردم .
یه ماشین در بست گرفتم و رفتم خونه آقا ابراهیم ( مواد فروش ) تا منو دید : چیه امروز تو لكی / چته ؟ بدخواده مدخواه داری عكس بده سر بریده تحویل بگیر
به زور لبخندی زدم و گفتم : نه چیزیم نیست فقط خمارم . امروز پول ندارم بذار به حساب .
یك لحظه چشمهای هیزشو ازم بر نمیداشت خودشو كمی بهم نزدیك كرد و دستامو توی دستاش گرفت ، گرمای نفسهاشو كه بوی گند مشروب میداد مشاممو آزار میداد
با لحن زنند های گفت : نازدار خانم ، اونوقت مجبور میشی یه جور دیگه بدهیتو بدی . مثل دفعه پیش ، به من كه خیلی خوش گذشت تر جیح میدم هر دفعه بجای اینكه پول بدی جور دیگه با هم حساب كنیم.
با نفرت زیادی ابراهیم و به عقب پس زدم و گفتم : خفه میشی عوضی یا نه ؟ من اصلا حال و حوصله ندارما ......یه وقت دیدی الان زد به سرم با ناخنهام چشاتو چشاتو از كاسه در اوردما.
دوباره به سمتم اومد و بازوهامو محكم توی دستاش گرفت طوری كه نتونم حركت كنم و با خشم گفت : ببین جوجه ، از مادر زاده نشده كسی بخواد با من اینجوری حرف بزنه حالا مواد بهت نمیدم برو ببینم تا صبح زنده می مونی ؟
درد كم كم داشت همه بدنمو میگرفت با لحن ملتمسانه ای گفتم : آقا ابراهیم امروز خیلی بد ا.وردم . حالم خوب نیست ..... باشه بدن هر طور شما خواستید با هم حساب میكنیم .
یك بسته كوچیك از توی جیبش در اورد و به یك طرف حیاط پرت كرد با عجله بسته رو برداشتم و بطرف انباری قدیمی خونه آقا ابراهیم رفتم
چندین معتاد در حال كشیدن مواد بودن و هر كدوم در حال چرت بودن . بدون توجه به اونها گوشه ای نشستم و مشغول كشیدن شدم .
وقتی به خودم اومدم شب از نیمه گذشته بود و من هنوز در اون انبار در كنار یك مشت مرد معتاد حشیشی بودم .
از انبار اومدم بیرون و می خواستم از در خارج بشم كه ابراهیم با اون صدای خشن و مردونه اش گفت : بی خداحافظی میری خانم خانما؟
برگشتم وگفتم : خیلی دیر شده آقا ابراهیم زودتر باید برگردم خونه .
گفت : ا..... از كی تا حالا دختر پاستوریزه ای شدی ؟ اون از غروبت اون هم از حالات !!!!!!!! نمی خواد تنها بری خودم می رسونمت
گمی من من كردم ولی تر جیح میدادم اونوقت شب یك مرد باهم باشه هر چند كه اون مرد آقا ابراهیم مواد فروش باشه ولی از طرفی دوست نداشتم خونه مو یاد بگیره .
بناچار آدرس خونه شقایق و دادم و ابراهیم منو تا خونه شقایق رسوند .
خواستم پیاده بشم كه گفت : برو تو خونه من اینجا هستم ، هر وقت دیدم رفتی تو خونه من هم می رم..
كلید و از كیفم در آوردم و پیاده شدم ولی هر چی سعی كردم در اصلی رو باز كنم باز نشد انگار همسایه ها قفل اصلی آپارتمانو عوض كرده بودن .
ابراهیم از توی ماشین شاهد تلاش مزبوهانه من برای باز كردن در بود ، از ماشین پیاده شد و بطرفم اومد
و گفت : حالا دیگه می خوای منو دور بزنی جوجه دو روز ه؟
با ترس و لرز گفتم : نه آقا ابراهیم باور كنید فكر كنم قفلو عوض كردن .
بطرف ماشین هولم داد و منو بزور سوار ماشین كرد و گفت : فكر كردی من اینقدر ببو گلابیم كه خونتو بلد نباشم ؟
سوار ماسشین شدیم و در حالیكه از شدت عصبانیت پشت سر هم سیگار میكشید منو در خو نه ام رسوند
موهامو تو دستاش گرفت و در حالیكه محكم میكشید گفت : دفعه آخرت باشه از این غلطا میكنی . ******** پایین .
بدون معطلی پیاده شدم و به سمت آپارتمانم دویدم.و در و باز كردم .
از ترس زبونم بند اومده بود از پشت در و بستم و وقتی صدای دور شدن ماشین ابراهیم آقارو شنیدم نفس راحتی كشیدم .
چراغ سوییت سعید روشن بود بی صدا و آروم وارد آپارتمانم شدم و روی كاناپه ولو شدم و با لباس به خواب رفتم.
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم . سعید بو د ، پریشان حال با چشمهای پف كرده
گفتم : سلام سعید رسیدن بخیر كی اومدی . بیا تو
گفت : نه وقت ندارم كار دارم می خوام برم .
گفتم : نمی خوای دیدن ساناز بری ؟ بذار حاظر بشم باهم بریم .
چشمهای غمگینشو به زمین دوخت و گفت : از اولم میدونستم اون نامرد لایق خواهر عزیز دردونه من نیست . هیچكس به ساناز حتی جرات نمیكرد بگه بالای چشمت ابروه اونوقت این مردك........ اون این بلارو سرش اورده آره ؟ كتكش زده ؟
با كمی مكث گفتم: ساناز خودكشی كرده ....... سعید ، رضا سانازو از خونه بیرون كرده بود ...... الان ساناز تو كماست .
سعید زل زد به چشمام و اشك از چشمهای آبیش جاری شد .
می تونستم احساس كنم كه سعید داره زیر بار این غم میشكنه .
وقتی بخودش اومد اشكاشو پاك كرد و با حالت عصبی به سوییتش رفت
ومن متعجب داشتم نگاه میكردم كه سعید می خواد چیكار كنه ؟
با یك دبه زرد رنگ بیرون آمد و رو به من كرد و گفت : حالا میدونم چیكارش كنم نامردو..........
به سمتش دویدم و گفتم : سعید صبر كن ، سعید چند لحظه به حرفهای من گوش بده ..
ولی گوشش بدهكار نبود با عجله به طرف ماشینش رفت ، خواست حركت كنه كه با عجله در جلو رو باز كردم و گفتم : تا جهنمم بری ، باهات میام .
احساس میكردم در اون لحظه سعید اینقدر عصبانی بود كه حرفهای منو نمیشنید هر چقدر سعی كردم آرومش كنم موفق نشدم . فقط روبه رو نگاه میكرد و با سرعت سر سام آوری رانندگی میكرد .
تا بلاخره جلوی یك شركت بزرگ چند طبقه بسیار شیك ترمز كرد و پیاده شد . دبه زرد رنگ و از پشت صندوق عقب برداشت و در گوشه ای ایستاد
من از ماشین پیاده شدم و فریاد زدم : سعید این كار خریته ... می خوای هم خودتو بدبخت كنی هم سانازو ؟ سعید تو رو ارواح خاك پدر و مادرت بیا بشین از اینجا بریم .
سعید به سرعت بطرفم اومد و در وباز كرد و گفت : بشین تو ماشین . حقم نداری بیای بیرون
سوییچو از روی ماشین برداشت و قفل مركزی رو زد ودر وبروم قفل كرد .
هر چی تلاش كردم نتونستم از توی ماشین بیام بیرون
سعید همچنان در كنار درختی منتظر ایستاده بود و پشت هم سیگار میكشید و ساعتشو نگاه میكرد .
بعد از حدود نیم ساعت جلوی در شركت ماشینی پارك كرد و مرد و زن جوانی در حالیكه از خنده ریسه رفته بودن از ماشین پیاده شدن و دست در دست هم از پله ها داشتم بالا می رفتن تا وارد شركت بشن .
سعید با دیدن اونها مثل جرقه از سر جاش پرید و سیگارشو زیر پاهاش خاموش كرد و دبه رو برداشت و بسمت ماشین رضا رفت .
رضا و اون زن در حال خندیدن بودن و اصلا متوجه اتفاقات اطرافشون نبودن
من جیغ می زدم و محكم به شیشه ماشین می كوبیدم ولی انگار صدای منو هیچكس نمی شنید .
سعید اون دبه زرد رنگ باز كرد و بوی بنزین در تمام فضا پخش شد و شرو ع كرد به ریختم روی ماشین رضا.
كمی عقبتر رفت و كبریت وكشید و
در یك لحظه جهنمو با چشمام دیدم . شعله های آتشی بود كه بالا میرفت
گفتم : آه ، خسته ام كردین دیگه ، شیطونه میگه گوشیو پرت كنم تو جوب
دوباره همون خانمی بود كه اول زنگ زده بود .
گفتم : چیه ؟ چی میگی ؟
گفت : ببین اگه راست میگی الان سینا كجاست ؟
گفتم : این آقای شما چند تا اسم داره ؟ بهت میگم ولی دیگه زرت زرت زنگ نزن چون جواب نمیدم .
گفت : باشه قول میدم فقط تو بگو .
گفتم : یه خونه ویلایی تو شهر ك غرب توی كوچه...........
با صدای بلند گفت : الاغ ، خیكی ، یعنی تو رو برده بوده خونه من ؟ این آدرس كه خونه منه
بعد با جیغ بلند و كلی فحش گفت : تو دروغ میگی اصلا بگو ببینم تو كی هستی ؟ چرا باید حرفای تو رو باور كنم ؟
با خونسردی گفتم : دوباره شروع كردی ؟ ببین دیگه داری حوصله منو سر میبری ....
و گوشیو قطع كردم و سیم كارتو از گوشی در آوردم و به شكستم و در سطل آشغال انداختم .
با خودم گفتم : عجب جونوری بود این كوروش ، كاش بیشتر ازش كف رفته بودم .
حوالی عصر شده بود و باز باید فكر یك جای خواب برای شب میبودم .
تصمیم گرفتم به یك آژانس مسكن برم و ببینم میتونم با این پولی كه دارم یك سوئیت اجاره كنم یا نه
وارد آژانس كه شدم اینقدر شلوغ بود كه هیچكس متوجه ورودم نشد .
كمی خودمو جمع و جور كردم و به سمت قسمتی رفتم كه مربوط به اجاره بود .
یك آقای خوش برخوردو مسن مسئول اون قسمت بود به من خوش آمد گفت و گفت : عرضی داشتید ؟ میتونم كمكتون كنم ؟
گفتم : بله ، من دنبال یك سوئیت كو چیك هستم برای اجاره
گفت: شما دانشجویید ؟
گفتم : بله بله ، از شهرستان اومدم متاسفانه نتونستم خوابگاه بگیرم .
گفت : بله متوجه هستم ، این روزها دانشگاه هم شده یك معضل ... چقدر پول پیش میتونید بدید ؟
گفتم : پول پیش ؟
كمی تعجب كرد و گفت : بله دیگه دخترم ، پول پیش ، اگر پول پیش ندارید چقدر میتونید هر ماه اجاره بدید ؟
گفتم : 200 تا 300 تومان ،
پوزخندی زد وگفت : این مبلغ كه خیلی كمه دخترم یك سوئیت خیلی شیك و مبله براتون سراغ دارم پول پیش نمیخواد ولی ماهی 700 تومن اجارشه .
گفتم : نه نمیتونم اجارشو بدم
نا امید از سر جام بلند شدم و تشكر كردم و بیرون اومدم .
داشتم با خودم فكر میكردم كه الان 450000 تومان پول دارم اگر توی یك آرایشگاه هم كار كنم شاید بتونم ماهی 200 تومن اجاره بدم ولی اونوقت چی بخورم ؟ خرج موادمكو از كجا بیارم .
در همین افكار غرق بودم كه دیدم از پشت سرم كسی منو صدا میكنه
- خانم خانم
- برگشتم و دیدم یك پسر مو فرفری قد بلند و سبزه هست كه حدودا 28 ساله هست .
گفت : سلام خانم ، من میتونم كمكتون كنم ، من توی همین بنگاهی كار میكنم كه الان شما اونجا بودید صحبتاتونو با آقای سلامی شنیدم .
خوشحال شدم و گفتم : راست میگید ؟ خیلی لطف میكنید ولی من پول زیادی ندارما ...
لبخندی زد و گفت : میدونم . قبلانم اینو گفته بودید . می خواین باهم بریم سوئیت و ببینید ؟
گفتم : آره ، آره حتما
به اتفاق سوار ماشین پراید اون آقا شدیم و برای دیدن اون سوییت راهی شدیم .
یك آپارتمان 6 طبقه بود كه طبقه همكف و پاركینگ بصورت دو تا سوئیت كوچیك و جمع و جور وشیك بود .
با هیجان گفتم : اینجا خیلی قشنگه . آقای؟؟؟؟؟؟؟
گفت : من سعید هستم ، خوشحالم كه خوشتون اومده راستش این آپارتمان كلا برای خاله من است و خالم ایران زندگی نمیكنن من آپارتمانهارو براشون اجاره میدم و پولشو براشون میفرستم .
سویئت روبه رو هم خودم زندگی میكنم . از اینكه همسایه من بشید خیلی خوشحال میشم .
پرسیدم : چرا توی بنگاه نگفتید كه اینجارو سراغ دارید ؟
گفت : راستش اگر اونجا معامله میكردیم تا حدود زیادی حق من خورده میشد یعنی حق دلالیم . اینطوری خیلی بهتره هم برای من هم برای شما . در ضمن با این مبلغی كه شما گفتید اصلا نمیتونید خونه پیدا كنید ولی چون من خیلی از شما خوشم اومده دوست دارم اینجارو به شما اجاره بدم .
گفتم : ولی من پول حق دلالی و این جور چیزارو ندارما . خیلی هنر كنم بتونم پول اجاره خونه رو بدم .
لبخندی زدو گفت : گفتم كه باهم كنار میایم . ولی اجاره این ماه و ماه دیگه رو پیش میگیرم .عوضش.
گفتم : ایرادی نداره ولی چند روز طول میكشه تا پولتونو جور كنم .
خیلی زود همه چیز جور شد و من از خوشحالی روی پاهام بند نبودم از اینكه تونسته بودم یك جایی پیدا كنم كه شب توش بخوابم بینهایت خوشحال بودم ... راه می رفتم ومیگفتم ....باورم نمیشه اینجا خونه منه
از فردای اون روز شروع كردم بدنبال كار گشتن توی آرایشگاهها
ولی فایده ای نداشت . چون همشون مدرك میخواستن و مدرك من پیش شقایق بود .
همه وسایلم هم خونه شقایق بود و بناچار مجبور شدم برای برداشتن وسایلم برم خونه شقایق ، خوشبختانه شقایق از كلید خونه اش یكی به من یدكی داده بود.
وقتی وارد خونه شقایق شدم تك تك خاطراتی كه باهم داشتیم برام زنده شد .
و به یاد سرا افتادم با اون خنده های شیرینش
اشك در چشمانم جمع شد و بعد به یاد بلایی افتادم كه سرا وشقایق به سرم آورده بودن .
به یاد این افتادم كه برای اینكه مواد بهم برسه باید منت هر كس و ناكسی رو میكشیدم .
و به یاد این افتادم كه آخرین بار كه چند روز پیش بود وقتی از درد خماری تمام بدنم درد میكردم و پولی نداشتم تا باهاش مواد بخرم مجبور شدم تن به چه خفتی بدم .
به یاد نگاههای هرزه اون مواد فروش افتادم كه بعد از اینكه خواسته شومشو اجاره كرد بهم گفت خوشگل خانم از این به بعد هر وقت مواد خواستی فقط یه زنگ بهم بزن هر جاباشم خودمو فورا بهت میرسونم ..
در صورتی كه تا چند ساعت قبلش داشت مثل یك زباله با من برخورد میكرد.
دلم گرفت و احساس كردم چقدر حقییر شدم و اختیار خودم و جسمم و دادم دست مواد.
وقتی چشمم به قاب عكس شقایق روی میز افتاد بلند كردم و با تمام حرصم كوبیدمش به دیوار . و بلند بلند گریه كردم .
یك چمدان برداشتم و همه لباسهامو جمع كردم و چندتا از لباسهای شقایق و كه همیشه دوست داشتم توی چمدانم گذاشتم ، مدرك آرایشگری هم برداشتم . توی كمدها مقداری پول پیدا كردم كه میشد باهاش لااقل اجاره خو نه رو بدم و خرج چند هفته رو داشته باشم . پولهارو توی كیفم گذاشتم .
و یك آژانس گرفتم و راهی خونه كوچیك خودم شدم.
با سعید كم كم صمیمی شدم پسر ساده و بیشیله پیله ای بود و از هر كمكی به من دریغ نمیكرد .
توی یك آرایشگاه كار پیدا كرد م و مشغول كار شدم .
یه روز كه حسابی خمار بودم بعد از كارم رفتم سراغ ابراهیم ( مواد فروش ) وقتی جنسو از ش گرفتم یه دربست گرفتم و رفتم خونه كه دیدم دم در خونه یك خانم نشسته .
نزدیكتر رفتم و گفتم : بفرمایید . اینجا با كسی كار دارید
از چهره دختر معلوم بود كه بشدت كتك خورده یك عینك آفتابیهم زده بود تا چشمان كبودش معلوم نشه
گفت : سلام خانم ، من با آقا سعید كار دارم ولی انگار خونه نیستن
كمی تعجب كردم و گفتم : باهاشون چیكار دارین ؟
گفت : من خواهرش هستم
گفتم : ا.... ببخشید بجا نیوردم شمارو ... آقا سعید رفتن سفر نمیدونم كی برمیگردن
با ناامیدی روی زمین نشست و گفت : وای چقدر بد شد پس حالا من كجا برم ؟
با لبخند گفتم : من در خدمتتون هستم ، من همسایه آقا سعیدم اسمم ماراله ، میتونید بیاید پیش من ، من تنها زندگی میكنم .
تشكر كرد و از خدا خواسته با من وارد خونه ام شد ولی انگار اصلا متوجه اطرافش نبود .
من كه دیگه داشت حسابی حالم بد میشد خودموبه آشپزخونه رسوندم و شروع كردم به كشیدن همش خدا خدا میكرد كه این دختر نیاد و منو در اون حال نبینه ولی اصلا انگار توی این عالم نبود.
بعد از اینكه كارم تمو م شد اومدم پیشش ، دیدم عینكشو در آورده و اشك میریزه و زیر چشماش كبود و خونمرده شده بود .
با تعجب نگاهش كردم و گفتم : چشمات چی شدن ؟
سكوت كرد وهیچ چیز نگفت . بلند شدم و یك لیوان شربت براش اوردم
كمی شونه هاشو مالیدم وگفتم : نمی خوای اسمتو بهم بگی؟
با صدای غمگینی گفت : اسمم سانازه
سكوت سنگینی بین ما حكمفرما بود و این سكوتو هیچ جور نمیشد شكست . شب كه شد منتظر بودم كه خداحافظی كنه و بره ولی انگار خیال رفتن نداشت.
گفت : مارال خانم ببخشید مزاحم شماهم شدم ، من اینجا جز برادرم كسی و ندارم اونم كه نیست میشه امشب پیش شما بمونم؟
من كه دیگه از تنهایی خسته شده بودم گفتم : آره عزیزم ... حتما .. اتفاقا خیلی هم خوشحال میشم .
گفت : خوش بحالت مارال خانم چه زندگی آرومی داری ، برعكس زندگی من .
نشستم كنارش و گفتم : كی این بلارو سرت اورده ؟ كی اینطوری كتكت زده ؟
بغضش دوباره تركید و گفت : عشقم ، شوهرم
با تعجب گفتم : اگر عشقته پس چرا اینطوری كتكت زده ؟
گفت : قصه اش مفصله . نمی خوام ناراحتت كنم
گفتم : نه بگو خیلی كنجكاو شدم
دستامو توی دستای گرم و مهربونش گرفت و گفت : 8 سال پیش توی دانشگاه عاشق یكی از همكلاسیام شدم اسمش رضا بود . رضا پسر خیلی فعالی بود و توی هر زمینه ای تخصص داشت توی دانشگاه چشم خیلی لز دخترها دنبالش بود . اون زمان من اصلا توجهی به رضا نداشتم ولی اون تو جه زیادی به من داشت و بدون اینكه بدونم همه جا مثل سایه دنبالم بود . چندین بار بهم پیشنهاد دوستی داد .
اینقدر دوستام توی گوشم خوندن كه من برای اولین بار در زندگیم با یك پسر دوست شدم . اوایل دوستی خیلی ساد ه ای داشتیم . من روز به روز علاقه ام به رضا بیشتر میشد و اینو رضا فهمید
وقتی فهمید من در حد مرگ دوستش دارم كم كم رابطه اش باهام سرد شد دیگه دوست نداشت بامن بیرون بره یا هر وقت بهش زنگ میزدم یجورایی منو می پیچوند . در حالی كه احساس میكردم با یك دختر دیگه در ارتباطه .
خیلی كنجكاو شدم وتلفنهاشو كنترل كردم و ایمیلهاشو كنترل كردم و دیدم بله ..........
تحمل این قضیه برام خیلی سخت بود كه ببینم یك رقیب پیدا كردم
به رضا جریانو گفتم ولی اون انكار كرد و گفت كه عاشق منه و به هیچ قیمتی راضی نیست منو از دست بده . ولی من تصمیم و گرفته بودم. ازش جدا شدم.
4 سال دوستی یك عمر خاطره بود برای من . خاطرات شیرینی كه نمیتونستم فراموششون كنم كارم به قرص اعصاب كشید .
جدایی من ازرضا دو سال طول كشید توی این دوسال هر كس یه چیزی میگفت . یكی میگفت باید یه جایگزین براش پیدا كنی . یكی میگفت دختر سنت رفت بالا برو ازدواج كن خاطرات اونو فراموش كن و................
توی این دوسال حتی حالی از منم نپرسید ولی من هر روز نامه های روز های شادمونو می خوندم و گریه میكردم و ساعتها زول میزدم به عكسش و باهاش حرف میزدم .
یه روز گوشی تلفونو برداشتم و بهش زنگ زدم از این مدت گفتم كه چه بر من گذشته و خواستم ازش كه باهم باشیم و منو ترك نكنه
رضا خیلی گرم و صمیمی به حرفام گوش داد و دوباره رابطه ما شروع شد ولی این دفعه با گرما و حرارت بیشتر . دیگه هیچ چیزی از رضا دریغ نمیكردم و برای اینكه طرف دختر دیگه ای نره تك تك نیازهاشو برآورد ه میكردم . رضا هم بهم ابراز عشق و علاقه میكرد و میگفت تو تنها دختری هستی كه من اینقدر دوستت دارم .
رابطه ما اینقدر صمیمی شده بود كه در حد یك زن و شوهر بودیم.
ولی دوباره اخلاق رضا برگشت و اینبار تحقیرم میكرد و گاهی هم كه باهم حرفمون میشد منو به باد كتك میگرفت و میزد .
ولی وجود پدر و برادر غیرتیم نمیزاشت كه از رضا جدا بشم . چون دیگه كاملا قضیه مارو فهمیده بودن و میدونستم اگر رضا با من ازدواج نكنه دیگه باید یك عمر با سر افكندگی زندگی میكردم .
به رضا فشار آوردم ....از ش خواهش كردم كه بیاد باهم ازدواج كنیم ..... ولی اون زیر بار نمیرفت
بالاخره یكی از دوستهای مشتركمون واسطه شد و رضا به زور راضی شد كه ما با هم ازدواج كنیم ولی من همیشه احساس میكردم كه رضا دلش بحال من سوخته كه اینكارو كرد .
همه چیز خیلی زود پیش رفت و فاصله خواستگاری تا عقد یك هفته بیشتر طول نكشید .
ولی رضا در تمام این مدت با من خیلی سر وسنگین بود و هیچوقت احساس نمیكردم نو عروسم .
باز هم تماسهای مشكوكش شروع شد و دیر آمدن به خانه .
برادر و پدرم با این ازدواج مخالف بودن ولی به اصرار من قبول كردن .
راهی برگشتی نداشتم ..... پدرم كه فوت كرد احساس كردم بی پشت و پناه شدم سایه مادر هم كه از بچه گی بالای سرم نبود سعید هم كه پی كارهای خودش بود .
اول سعی كردم به زندگیم گرما ببخشم ولی تحقیر پشت تحقیر......
بهم میگفت : ساناز تو خیلی خنگی .... اصلا هیچ چیزی نمی فهمی ، ساناز تو واقعا خودتو به من انداختی ..... من دلم برات سوخت كه تورو گرفتم چون دیگه كسی با تو ازدواج نمیكرد با اون وضعی كه داشتی.
بهش می گفتم : آخه بی انصاف ، تو خودت اون بلا رو سر من اوردی ، حالا چرا بخاطر كاری كه خودت مسببش بودی باید اینقدر تحقیرم كنی ؟
می گفت : دختری كه قبل ازدواج با پسری رابطه جنسی داشته باشه باید بره بمیره ، حالا ببین من چه مردانگی داشتم كه با تو ازدواج كردم ... اصلا از كجا معلوم با كس دیگه ای رابطه نداشتی ؟
بحث بالا میگرفت و با كمر بند به جونم می افتاد
در صورتیكه خدا شاهده من تو ی عمرم جز اون به هیچكس دیگه ای فكر نكردم
آخرین بار افتاد بجونم اینقدر زدم كه همسایه ها از زیر مشت و لگد منو كشیدن بیرون . بهش میگم طلاقم بده ..... میگه مهرتو ببخش .....برو هر جهنمی كه می خوای بری...... حالا هم چند روزه یه دختر رو اورده خونه میگه این زنمه .....و منو با وقاحت جلوی اون دختره از خونه انداخته بیرون.
با خودم فكر كردم عجب دختر زجر كشیه شاید اگر من هم با بهراد می موندم آخر و عاقبتم همین بود
دلم به حال ساناز خیلی سوخت . گذشته ساناز منو به یاد گذشته خودم می انداخت ....
شب وقتی ساناز خوابیده بود به چهره معصوم و زیباش نگاه می كردم و با خودم میگفتم ما زنها تا به كی باید تاوان احساسمونو بدیم ؟
ساناز بلند بلند توی خواب جیغ میزد و گریه میكرد ....
تا صبح راه رفتم و سیگار كشیدم و فكر كردم
من اگر انتقامم و از بهراد نگرفته بودم ولی میتونستم انتقام این دختر مظلومو از رضا بگیرم...
با این فكر به نزدیكهای صبح بود كه به خواب رفتم