صبح با صدای بسیار وحشتناكی از خواب بیدار شدم با عجله و سراسیمه خودمو به پذیرایی رسوندم دلم عجیب شور میزد . فكر كردم شاید برای ساناز اتفاقی افتاده باشه . ساناز در پذیرایی نبود خودمو به سرعت به دستشویی رسوندم و با صحنه وحشتناكی مواجه شدم .
ساناز غرق در خون روی زمین افتاده بود و كاسه دستشویی هم در اثر برخورد ساناز با اون شكسته بود و روی سرش افتاده بود . اینقدر ترسیده بود م كه شروع به جیغ زدن كردن .
با صدای جیغ من همسایه ها خودشونو هراسون به آپارتمانم رسوندم . به هر زور و زحمتی بود ساناز از دستشویی كشیدیمك بیرون ، ساناز همچنان بیهوش افتاده بود و . ........ ساناز رگ دستشو زده بود و خودكشی كرده بود.
بعد از چند دقیقه آمبولانس امد و پیكر نیمه جان ساناز به بیمارستان انتقال پیدا كرد .
هم دلم برای ساناز می سوخت و هم از ش دلخور و عصبانی شده بودم كه چرا باید اینقدر ضعیف باشه كه نتونه در برابر مشكلات طاقت بیاره و بخواد خودكشی كنه ؟
در بخش اورژانس بیمارستان ول وله ای برپا بود پرستارها و دكترها با عجله از یك اتاق به اتاق دیگه میرفتن .
حسابی دست و پامو گم كرده بودم در آن شرایط سخت واقعا احتیاج به یك همراه داشتم . كاش سعید تهران بود.
دكتر شیفت از اتاقی كه ساناز در آن بود با عجله بیرون اومد و شروع كرد به دادن یكسری سفارشات به یك پرستار خودمو به دكتر رسوندم و
گفتم : آقای دكتر منهمراه اون مریض هستم ، حالش خیلی وخیمه ؟
دكتر نیم نگاهی به من كرد و گفت : اون خانم خودكشی كردن ما تونستیم جلوی خونریزی رو بگیریم ولی متاسفانه بعلت ضربه محكم اون سنگ به سرشون خون ریزی مغزی كردن و سریعا باید عمل بشن ، لطفا برید و فرم مربوطه رو پر كنید .
در حالیكه اشك از چشمانم سرازیر بود گفتم : آقای دكتر جای امیدواری هست ؟ زنده می مونه ؟
دكتر كمی عینكشو جابجا كرد و گفت : به خدا تو كل كنید . امیدوارم خدا كمكش كنه .
و رفت بطرف اتاق عمل .
آروم رفتم و روی یك نیمكت در گوشه راهرو نشستم و به فكر فرو رفتم و حرفهای دكتر رو در ذهنم مرور كردم ( بخدا توكل كن )
چه واژه غریبی ، سالها بود دیگه حتی خدا رو هم فراموش كرده بودم . چقدر سرنوشت ساناز شبیه من بود .
چطور در این دنیای پیشرفته هنوز افرادی پیدا میشن كه به خودشون اجازه میدن كه با یك دختر معصوم اینطور برخورد كننه ؟چقدر دلم می خواست رضا شوهر ساناز و از نزدیك ببینم و ببینم این مرد خودخواه ، مغرور به چی در وجودش اینقدر فخر میفروشه كه با رفتارها و تحقیرهاش حق حیات و از زنی كه عاشق بودش میگیره ، اشتباه بزرگ ساناز در زندگیش عاشق همچین مردی شدن بود . اشتباهی كه من هم مرتكب شدم و زندگیمو به باد فنا دادم .

فرم مربوط به رضایت عملو امضا كردم و ساناز خیلی زود منتقل شد به اتاق عمل .
انتظار پشت درهای بسته اتاق عمل واقعا كشنده بود . بعد از 2 ساعت عمل تموم شد و ساناز و از اتاق بیرون آوردن .
با نگرانی به سمت دكتر جراح رفتم و جویای احوال ساناز شدم ، دكتر سری به علامت تاسف تكان داد و گفت : عمل خوبی بود ولی ............
با نگرانی پرسیدم : ولی چی آقای دكتر ؟
گفت : دوستتون متاسفانه به كما فرو رفته نمیدنم كی از این حالت بیرون میاد شاید امروز ، شاید فردا شایدم..............هیچوقت
شما باید هر چه زودتر خانواده این خانمو خبر كنید . شاید فردا خیلی دیر باشه
ساناز در اون اتاق با مرگ در حال جدال بود و حال و روز امروز ساناز فقط بخاطر یك احساس پاك دخترونه ، یك عشق بی ریا و عمیق بود كه امروز در سینه ساناز خفه شده بود . آه ای خدا نفرین بر هر چی عشقه .
احساس میكردم خیلی كار دارم تهیه خرج عمل ، تماس گرفتن با سعید .....
با كوله باری از غم به سمت خانه به راه افتادم چهره معصوم و رنگ پریده ساناز و حرفهای شب قبلش توی گوشم زنگ میزد .
وقتی به خانه رسیدم همسایه ها جویای احوالش شدن و من با اشك پاسخ هر كدومو میدادم .
به سمت تلفن رفتم و می خواستم با سعید تماس بگیرم كه چشمم به یك تكه كاغذ افتاد كه ساناز كنار تلفن گذاشته بود و نامه ای برام نوشته بود با این مزمون :

خانم مارال سلام
مردن از تحمل این زندگی پر از تحقیر و خواری برای من بهتر است دیگه آرزویی جز مگ ندارم
كاش هیچوقت عاشق رضا نشده بودم كاش خام اون حرفهای قشنگ روزهای اولش نشده بودم ، خام اون دوست داشتن گفتنهای دروغینش ...
من در برزطخ زندگی میكردم و حالا خوشحالم كه دارم برای همیشه با این دنیا خداحافظی میكنم .
خواهش میكنم به رضا حتی خبر هم ندین نمی خوام حتی اون زیر جنازه ام رو بگیره .
مارال خانم ، عشق برای همه خوشبختی رو به ارمغان میاره ولی برای من مرگ رو به ارمغان آورد .
حالا كه این نامه رو می خونی دستم از این دنیا كوتاهه و بار گناهم سنگین ، گناه پایان دادن به این زندگی .
فقط ازتون می خوام برام دعا كنید كه خدا گناهمو ببخشه ولی خوشحالم كه دیگه مجبور نیستم توی چشمهای پر غرور سعید نگاه كنم و زخمهایی كه هر روز بر قلبم و وجودم میزنه رو تحمل كنم
مارال من سالهاست كه آرزو میكردم : كاش هیچوقت یك زن آفریده نشده بودم :
بدرود تا قیامت
ساناز

 

با خواندن نامه ساناز غم سنگینی رو در دلم احساس كردم بغضی گلویم را بهم میفشرد و فكر میكردم از عشق تا نفرت چه فاصله كوتاهیه .
گوشی تلفن و برداشتم و شماره موبایل سعید و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد
مارال :الئ سلام سعید
سعید : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه كجایی از صبح هر چی زنگ میزنم به گوشیت در دسترس نیستی . حالت چطوره ؟ چه خبرا ؟
مارال : سعید كی بر میگردی تهران ؟
سعید با شیطنت خاصی گفت : چیه دلت برام تنگ شده ؟ چند روز عكسامو نگاه كن تا برگردم احتمالا 3 یا 4 روز دیگه كارم تموم میشه و بر میگردم .
مارال : سعید نمیشه زودتر برگردی ؟
سعید كمی نگران شد و گفت : حالت خوبه مارال ؟ صدات بنظرم خیلی گرفته است اتفاقی افتاده ؟
مارال : اتفاقی كه نه .......... حالا نمیشه امشب بیای تهران ?
سعید با یك پرسش زد تو خال : برای ساناز اتفاقی افتاده ؟
سكوت كردم یك سكوت طولانی و سنگین
سعید با فریاد پرسید : مارال با توام ، ساناز حالش خوبه ؟
مارال : سعید زودتر بیا حالا ساناز اصلا حالش خوب نیست .
و بغضم تركید و اشكهام جاری شد از پشت خط صدای گریه سعید رو می شنیدم .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع كردم به گریه كردن .
نمیتونستم در اون شرایط سخت منتظر سعید بنشینم میدونستم كه سعید هم پوله زیادی نداره باید پول عمل ساناز و هر چه زودتر به حساب بیمارستان می ریختم
لباسهامو عوض كردم و راهی آرایشگاه شدم .
اتفاق تلخی كه افتاده بودو برای همكارهام تعریف كردم و ازشون خواستم تا كمی بهم پول غرض بدن . حقوق 2 ماه هم پیش گرفتم و مرخصی گرفتم و به طرف بیمارستان رفتم .
حال ساناز هیچگونه تغییری نكرده بود هنوز در كما بود و نبضش به كندی میزد و ملاقات ممنوع بود .
نتونسته بودم پول عمل و بستری شدن ساناز و كلا تهیه كنم . به این فكر افتادم كه الن وظیفه رضا شوهر سانازه كه مخارج بیمارستانو بپردازه ولی ساناز توی نامه اش از من خواسته بود كه اصلا به سراغ رضا نرم .
ولی چاره ای نداشتم . شماره رضا رو از توی موبایل ساناز پیدا كردم و دادم به یكی از پرستارها كه باهاش تماس بگیره .
بعد از چند دقیقه اون پرستار بطرفم اومد . از سر جام بلند شدم و بسمتش رفتم و پرسیدم : چی شد تماس گرفتید ؟
سرشو تكون داد و گفت : آره تماس گرفتم ولی توی عمرم مرد به این نامردی ندیده بودم.
گفتم : چطور ؟ مگه چی گفت .
پرستار ركی بود . گفت : مرتیكه عوضی بهش میگم خانمتون توی بیمارستان بستری هستن . حتی نپرسید كدوم بیمارستان . بهش گفتم آقای محترم خانمتون خودكشی كردن و در كما هستن . با خونسردی جوابمو داد كه اهههههههههه این دختره هنوز از این عشق و عاشقیش دست بر نمیداره ،
بعدم با داد و بیداد گفت : من دوستش ندارم آخه به چه زبونی بگم برام فرقی نداره مردش یا زندش فرقی نداره .

در حالیكه سرشو به علامت تعجب تكون میداد و میرفت زیر لب می گفت : خاك تو سر ما زنها كنن كه عاشق همچین جونورهایی میشیم . نیگا زنش داره میمیره اونوقت چی جواب منو میده ؟

چاره ای نداشتم ، ساناز راست می گفت شوهرش مرد بی عاطفه ای بود كه اصلا نمیشد روش حساب كرد
كیفمو برداشتم و از بیمارستان اومدم بیرون . چه روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم . احساس خماری شدیدی میكردم .
یه ماشین در بست گرفتم و رفتم خونه آقا ابراهیم ( مواد فروش ) تا منو دید : چیه امروز تو لكی / چته ؟ بدخواده مدخواه داری عكس بده سر بریده تحویل بگیر
به زور لبخندی زدم و گفتم : نه چیزیم نیست فقط خمارم . امروز پول ندارم بذار به حساب .
یك لحظه چشمهای هیزشو ازم بر نمیداشت خودشو كمی بهم نزدیك كرد و دستامو توی دستاش گرفت ، گرمای نفسهاشو كه بوی گند مشروب میداد مشاممو آزار میداد
با لحن زنند های گفت : نازدار خانم ، اونوقت مجبور میشی یه جور دیگه بدهیتو بدی . مثل دفعه پیش ، به من كه خیلی خوش گذشت تر جیح میدم هر دفعه بجای اینكه پول بدی جور دیگه با هم حساب كنیم.
با نفرت زیادی ابراهیم و به عقب پس زدم و گفتم : خفه میشی عوضی یا نه ؟ من اصلا حال و حوصله ندارما ......یه وقت دیدی الان زد به سرم با ناخنهام چشاتو چشاتو از كاسه در اوردما.
دوباره به سمتم اومد و بازوهامو محكم توی دستاش گرفت طوری كه نتونم حركت كنم و با خشم گفت : ببین جوجه ، از مادر زاده نشده كسی بخواد با من اینجوری حرف بزنه حالا مواد بهت نمیدم برو ببینم تا صبح زنده می مونی ؟
درد كم كم داشت همه بدنمو میگرفت با لحن ملتمسانه ای گفتم : آقا ابراهیم امروز خیلی بد ا.وردم . حالم خوب نیست ..... باشه بدن هر طور شما خواستید با هم حساب میكنیم .
یك بسته كوچیك از توی جیبش در اورد و به یك طرف حیاط پرت كرد با عجله بسته رو برداشتم و بطرف انباری قدیمی خونه آقا ابراهیم رفتم
چندین معتاد در حال كشیدن مواد بودن و هر كدوم در حال چرت بودن . بدون توجه به اونها گوشه ای نشستم و مشغول كشیدن شدم .
وقتی به خودم اومدم شب از نیمه گذشته بود و من هنوز در اون انبار در كنار یك مشت مرد معتاد حشیشی بودم .
از انبار اومدم بیرون و می خواستم از در خارج بشم كه ابراهیم با اون صدای خشن و مردونه اش گفت : بی خداحافظی میری خانم خانما؟
برگشتم وگفتم : خیلی دیر شده آقا ابراهیم زودتر باید برگردم خونه .
گفت : ا..... از كی تا حالا دختر پاستوریزه ای شدی ؟ اون از غروبت اون هم از حالات !!!!!!!! نمی خواد تنها بری خودم می رسونمت
گمی من من كردم ولی تر جیح میدادم اونوقت شب یك مرد باهم باشه هر چند كه اون مرد آقا ابراهیم مواد فروش باشه ولی از طرفی دوست نداشتم خونه مو یاد بگیره .
بناچار آدرس خونه شقایق و دادم و ابراهیم منو تا خونه شقایق رسوند .
خواستم پیاده بشم كه گفت : برو تو خونه من اینجا هستم ، هر وقت دیدم رفتی تو خونه من هم می رم..
كلید و از كیفم در آوردم و پیاده شدم ولی هر چی سعی كردم در اصلی رو باز كنم باز نشد انگار همسایه ها قفل اصلی آپارتمانو عوض كرده بودن .
ابراهیم از توی ماشین شاهد تلاش مزبوهانه من برای باز كردن در بود ، از ماشین پیاده شد و بطرفم اومد
و گفت : حالا دیگه می خوای منو دور بزنی جوجه دو روز ه؟
با ترس و لرز گفتم : نه آقا ابراهیم باور كنید فكر كنم قفلو عوض كردن .
بطرف ماشین هولم داد و منو بزور سوار ماشین كرد و گفت : فكر كردی من اینقدر ببو گلابیم كه خونتو بلد نباشم ؟
سوار ماسشین شدیم و در حالیكه از شدت عصبانیت پشت سر هم سیگار میكشید منو در خو نه ام رسوند
موهامو تو دستاش گرفت و در حالیكه محكم میكشید گفت : دفعه آخرت باشه از این غلطا میكنی . ******** پایین .
بدون معطلی پیاده شدم و به سمت آپارتمانم دویدم.و در و باز كردم .
از ترس زبونم بند اومده بود از پشت در و بستم و وقتی صدای دور شدن ماشین ابراهیم آقارو شنیدم نفس راحتی كشیدم .

چراغ سوییت سعید روشن بود بی صدا و آروم وارد آپارتمانم شدم و روی كاناپه ولو شدم و با لباس به خواب رفتم.
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم . سعید بو د ، پریشان حال با چشمهای پف كرده
گفتم : سلام سعید رسیدن بخیر كی اومدی . بیا تو
گفت : نه وقت ندارم كار دارم می خوام برم .
گفتم : نمی خوای دیدن ساناز بری ؟ بذار حاظر بشم باهم بریم .
چشمهای غمگینشو به زمین دوخت و گفت : از اولم میدونستم اون نامرد لایق خواهر عزیز دردونه من نیست . هیچكس به ساناز حتی جرات نمیكرد بگه بالای چشمت ابروه اونوقت این مردك........ اون این بلارو سرش اورده آره ؟ كتكش زده ؟
با كمی مكث گفتم: ساناز خودكشی كرده ....... سعید ، رضا سانازو از خونه بیرون كرده بود ...... الان ساناز تو كماست .
سعید زل زد به چشمام و اشك از چشمهای آبیش جاری شد .
می تونستم احساس كنم كه سعید داره زیر بار این غم میشكنه .
وقتی بخودش اومد اشكاشو پاك كرد و با حالت عصبی به سوییتش رفت
ومن متعجب داشتم نگاه میكردم كه سعید می خواد چیكار كنه ؟
با یك دبه زرد رنگ بیرون آمد و رو به من كرد و گفت : حالا میدونم چیكارش كنم نامردو..........
به سمتش دویدم و گفتم : سعید صبر كن ، سعید چند لحظه به حرفهای من گوش بده ..
ولی گوشش بدهكار نبود با عجله به طرف ماشینش رفت ، خواست حركت كنه كه با عجله در جلو رو باز كردم و گفتم : تا جهنمم بری ، باهات میام .

احساس میكردم در اون لحظه سعید اینقدر عصبانی بود كه حرفهای منو نمیشنید هر چقدر سعی كردم آرومش كنم موفق نشدم . فقط روبه رو نگاه میكرد و با سرعت سر سام آوری رانندگی میكرد .
تا بلاخره جلوی یك شركت بزرگ چند طبقه بسیار شیك ترمز كرد و پیاده شد . دبه زرد رنگ و از پشت صندوق عقب برداشت و در گوشه ای ایستاد
من از ماشین پیاده شدم و فریاد زدم : سعید این كار خریته ... می خوای هم خودتو بدبخت كنی هم سانازو ؟ سعید تو رو ارواح خاك پدر و مادرت بیا بشین از اینجا بریم .
سعید به سرعت بطرفم اومد و در وباز كرد و گفت : بشین تو ماشین . حقم نداری بیای بیرون
سوییچو از روی ماشین برداشت و قفل مركزی رو زد ودر وبروم قفل كرد .
هر چی تلاش كردم نتونستم از توی ماشین بیام بیرون
سعید همچنان در كنار درختی منتظر ایستاده بود و پشت هم سیگار میكشید و ساعتشو نگاه میكرد .
بعد از حدود نیم ساعت جلوی در شركت ماشینی پارك كرد و مرد و زن جوانی در حالیكه از خنده ریسه رفته بودن از ماشین پیاده شدن و دست در دست هم از پله ها داشتم بالا می رفتن تا وارد شركت بشن .
سعید با دیدن اونها مثل جرقه از سر جاش پرید و سیگارشو زیر پاهاش خاموش كرد و دبه رو برداشت و بسمت ماشین رضا رفت .
رضا و اون زن در حال خندیدن بودن و اصلا متوجه اتفاقات اطرافشون نبودن
من جیغ می زدم و محكم به شیشه ماشین می كوبیدم ولی انگار صدای منو هیچكس نمی شنید .
سعید اون دبه زرد رنگ باز كرد و بوی بنزین در تمام فضا پخش شد و شرو ع كرد به ریختم روی ماشین رضا.
كمی عقبتر رفت و كبریت وكشید و
در یك لحظه جهنمو با چشمام دیدم . شعله های آتشی بود كه بالا میرفت


نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ |