من که زمانی همه بهم نازکتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین کردم و اون راننده تاکسی که باعث بدبختی من شدن و آرزو کردم کاش هیچوقت یک زن نبودم .
کاش یک مرد بودم کاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد
تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه کردم و از خدا گله کردم
به این فکر میکردم که در این شرایط سخت باید چیکار کنم . از خدا کمک خواستم که راهی رو جلوی پام قرار بده .
اینقدر خسته و پریشان حال بودم که بالاخره صبح ساعت ۶ تازه خوابم برد
ساعت ۱۱ صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فکر کردم که سیامکه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامک جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم
شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده
گفت : بابا سیامک جان کیه ؟ منم شقایق جان……. آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره ………پایی بریم استخر از اونورم با یه اکیپ توپ بریم دربند؟
با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست
شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟
غم دنیا روی دلم سنگینی میکرد دلم می خواست تمام آنچه رو که تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی کم وکاست برای یکنفر تعریف میکردم دلم میخواست یک سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یکنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یکنفر نشون بدم .
یک ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .
وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه کردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟
منم تمام اتفاقاتی رو که این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف کردم شقایق مثل یک سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینکه بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود منو تحقیر م کنه یا منو مقصر بدونه .
وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پشو دختر جمعش کن حالا فکر کردم چی شده / چیزی که زیاده پسرای امثال سیامکه مخصوصا برای تو که اینقدر خوشگلی ، تازه این مشکلم که گفتی حل شدنیه فقط یک کم خرج داره که خودم برای اینکه از شر این کوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یک آب خوردن میمونه فقط کافیه اراده کنی . شقایقت که هنوز نمرده که تو زانوی غم بغل کردی
وجود شقایق برام مثل یک فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میکرد
شقایق در حالیکه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میکرد یه نگاه به من کرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز کن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو کفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامک خیانت کنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو کشت تا تو فقط بهش نیگا کنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامک زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ……..اون زمان فکر اینجاهاشو نمیکردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع کن دیگه نمی خواد منت سیامک و بکشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست که بخوای بخاطرش یه قطره از اشکای قشنگتو بریزی …. این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بکش آرومت میکنه
حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .
شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نونه اش پدر من
با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!
گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میکنم در حالیکه پدرم توی تهران زندگی میکنه؟
گفتم : راستش نه
یک پکی به سیگار زد وگفت : بچه که بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تک دختر بودم
مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع کرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون
۱۰ سال پیش وقتی من ۱۳ سالم بود پدر ومادرم برای فوت یکی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم
شقایق در حالیکه داشت تعریف میکرد چشماش پر از اشک شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میکنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میکنه در حالیکه مقصر پدر شناخته شد
من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم
پدرم برای شاد کردن من هر کاری میکرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم کنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم که مادرمو ازم گرفت
پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسکین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اکثرا مست به خونه میامد
کم کم با مراجعه به دکترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من کمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یک دسته اسکناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت
من می موندم با زهره خانم کلفتمون بود
بعد از یه مدتی سر وکله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر ۲۷ ساله ای که منشی پدرم بود یک عقده ای پول ندیده که حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج کردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما
وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه کردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم
پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی کنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیک خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میکرد.
منم به عناوین مختلف از پدرم پول میکشیدم . دیگه پدرم کاری به کارم نداشت حتی گاهی وقتا یکماه یکماه هم همدیگرو نمیدیدم .
اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی کم کم عادت کردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن که اصلا احساس تنهایی نمیکنم احساس آزادی میکنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میکنم و خوش میگذرونیم … زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن.
ادامه دارد….