حرفهای شقایق آرومم میکرد فکر میکردم بالاخره یک نفرو که مثل خودمه پیدا کردم
وسایل موجمع کردم گوشی موبایلی که سیامک برام خریده بودو گذاشتم روی میز و کلید و زیر گلدون پشت در گذاشتم در حالیکه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میکردم .
شقایق دختربشاش و خنده رو و شادی بود هیچکس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین این دختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشکلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایق توی ذهنم یک اسطوره بسازم .
شقایق هر چیزی رو که اراده میکرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .
شقایق پشت هم جوک می گفت
می دونی اینجا کجاست ولیعصر…بذار یه جوک برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگه چون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ……..
و هر دو با هم خندیدیم
کم کم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش کردم
شقایق گفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامک برات پیدا کنم ؟
گفتم : آخه چطوری ؟

خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلب قیافت و درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.

فقط کافیه از هر کسی خوشت اومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میکنه و تو از این موهبت الهی که خدابهت داده بی خبری .
کمی به خودم رسیدم و شقایق شروع کرد به ویراژ دادن توی جاهایی که به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و…………
جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامی کرد گفت : خوب خوشگله . حالا کدو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلونقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همین شوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا …….. و هر دو با هم شروع کردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق ۶ ، ۷ تا شماره از جیبش ریخت بیرون ، یکی روی کاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یکی کارت ویزیت داده بود ، یکی شمارشوتایپ کرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی کاغذ نوشته بود یکی روی قوطی کبریت و اونیکی روی بسته آدامس ریلکس
شقایق در حالیکه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود که شمارشو روی یکاسکناس ۲۰۰۰ تومانی نوشته ، آخه به نظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر کار ؟ تویاین کوچه به تو شماره میدن و چند تا کوچه بالاتر به یک صوفیا لورن دیگه ……..
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته دروجودم افتاده بودم که میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیکارکنم ؟
شقایق که متوجه سکوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه کی روضه می خونم و نصیحت میکنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میکنه فردا هم با مهشیددوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت کمک کنه اون برای این جور کارا آشنا زیاد داره ناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو که خوردم احساس آرامش عجیبی کردم و تا صبح به خواب رفتم و یک لحظه پلک باز نکردم .
صبح با صدای بلندموسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت ۲ بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو کرکرشون تمام ساختمونو پرکرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب کردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تامنو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی که می گفتیایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی که فکرشو میکردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ،دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : ببخشیدسلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشواز این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرف به مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نکن

مهشید ظاهرا ازسرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز کلامش معلوم بود که شدیدا معتاده وآدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن کرد و یکی هم برای من روشن کرد و به سمتم دراز کردیک پک به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشکلت با من صحبت کرده، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من که یه دکتره و خلاصص …به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نکنه که حوصله این بچه بازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیابیار بشین یه گوشه بزرگش کن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نهدیگه حتی کسی نیگات میکنه یک کلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ….حالا خوددانی ….من واسطم پولمو میگیرم میرم پی کارم ..
با کنجکاوی پرسیدم : خرجش چقدرمیشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی باشقایق حساب میکنم فکر کنم یه ۶۰۰ تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سکوت کردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای کوبی بسه ، عروس خانم بله روداد ، پیش بسوی دکی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمتدکتر در حالیکه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه هادر تمام طول راه باهم شوخی میکردن و می خندیدن .
دکتری که مهشید ازش تعریف میکرد توی یک خونه قدیمی در جنوب شهر بود یک خانم حدودا ۵۰ ساله که رفتار گرم وصمیمیداشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتینمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشکلاتخودم سهمیم کنم ؟ توی این فکرها بودم که چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشماموباز کردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میکردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالم بهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میکردم خودمو مدیون شقایق میدونستم و قرار شد که کار کنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
ازبعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فکر میکردم به اینکه میتونسم توی زندگیم کجا باشم و الان کجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فکر میکردمو به روژان ، کوچولویی که همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه که شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن کهبکشم که بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میکردم کم کم خودم ازشون در خواست میکردمکه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یک آپارتماناجاره کنه که اونجارو آرایشگاه کنه و با هم مشغول کار بشیم. آرایشگاه بسیار شیک وزیبایی بود در بالا شهر .

اوایل اکثر کسانیکه به آرابشگاه رفت و آمد داشتن دوستای شقایق و سرا بودن ومن کار میکردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
کمکم متوجه شدم که بیش از اینکه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم که اینجا داره اتفاقاتی می افته که از زیر چشم من پنهونه…. تصمیم گرفتم کمی کنجکاوی کنم و سر از کار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق وسرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها که می اومدن خیلی مشکوک بودن و شقایق یک بسته کوچیک بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابی کلافه شده بودم اونها فکر کرده بودن که من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست بایدبهشون ثابت میکردم که من سر از کاراشون در اوردم .
یک روز وقتی آرایشگاه خلوتبود رو به شقایق و سرا کردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیهحساب کنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما کار کنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟مگه چی شده ؟ اینجا که در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی که از فروش مواد مخدرباشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه که اکثر مشتریه که میان آرایشگاه شاکی هستن که پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اولفکر کردم که لابد مشتریهای دیگه هستن که اینکار و میکنن ولی حالا فهمیدمکه…………….
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی که چی ؟ که ما دزدیم ؟ بدبخت من صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماهادزدید یادته دفعه پیش یک خانمی اومد گفت یک ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهشگفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن ………من دیدم کهاون روز سرا پولو از توی کیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی کیف خودش .
شقایقبا تعجب به سرا نگاه کرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یک سیلی محکم بصورتم زد وفریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا کردی که کشیک منو کشیدی . تو فکر کردی که کی هستی که توی کار دیگران فضولی میکنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم که تو الان توکوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر کردم وگفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه که شماها مواد پخشمیکنید .
شقایق باچشمان غضب آلود که توی این یک سال اینطوری ندیده بودمش بطرفماومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارم دوست داری برو لومون بده . ما که از خونه فرار نکردیم اون که از خونشون فرار کردهتویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه داشته نوه دار میشده یا اینکه………….
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اینه که پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر کا راتون سکوت کنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این کارنامه درخشانی که داری . تازه تو خودتممعتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . کلی هم بدهی بهشقایق داری که تا بدهیتو صاف نکنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشک گفتم : گناهخودتونو به پای من ننویسیدالکی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتادنیستم .
شقایق با یک پوزخند گفت : فکر کردی زرت زرت سیگار می کشیدی دود میکردیتو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فکر کردی اون قرصها که هر شب می خوردی آسپرینبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یک روزم بدون اونهازندگی کنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولیبا این وضعی که تو داری هیچ جا نمیتونی کار کنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردیپیش خودمون مطمینم……. روسریمو سرم کردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدمبیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میکرد باورم نمیشد حرفهای اونهاحقیقت داشته باشه……….

ادامه دارد…

نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ |