تا شب در خیابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فكر میكردم. تصمیمم رو گرفتم تهرون با این آدمهای رنگارنگش جای من نبود . از وقتی پامو توی این شهر گذاشته بودم چقدر نیرنگ و فریب دیده بودم. باید برمیگشتم شهرستان پیش خانوادم و به پاشون می افتادم تا منو ببخشن . حرفهای سرا وشقایق و در مورد اعتیادم باور نكرده بودم رفتم ترمینال متصدی مربوط گفت كه ساعت 12 شب اتوبوس حركت میكنه ب لیط و خریدم . هنوز تا ساعت 12 خیلی مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول كنم . تنهایی رفتم سینما فیلم زندان زنان . بعد از سینما هم رفتم رستوران و دلی از عزا در اوردم ولی كم كم احساس ضعیفی بر من چیره میشد اول فكر كردم بخاطر گرسنگیه ولی دیدم هر چی غذا می خورم فایده ای نداره و حالم داره بدتر میشه . به هر زحمتی بود خودمو به ترمینال رسوندم و روی صندلی كه برای انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگی میكردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود . هر كس از كنارم رد میشد با دلسوزی نگاهم میكردن یاد حرفهای سرا و شقایق افتادم كه می گفتن تو نمیتونی شهرستان برای و هر جا بری شب نشده باید بر گردی پیش خودمون . هر لحظه حالم بد تر میشد و من با حقیقت تلخی روبه رو میشدم در مورد خودم كه باورش برام بینهایت سخت بود . از درد به خودم می پیچیدم توی عالم خودم بودم كه خانمی حدودا 40 ساله اومد كنارم نشست یه سیگار كشید و یكی هم برای من روشن كرد : بیا اینو بكش حالت بهتر میشه ......... چند وقته معتادی ؟ چی میكشی ؟ نیم نگاهی بهش كردم ظاهر جالبی نداشت تیپ شلخته ای داشت و یك آرایش زننده ای كرده بود سیگار و پس زدم و گره روسریشو گرفتم و گفتم : من معتاد نیستم عوضی ، اشتباه گرفتی ، برو ******** تا تحویل انتظاماتت ندادم پوزخندی زد و گفت : تو كه قیافت تابلو ... تا چند ساعت دیگه خود انتظامات از اینجا میندازنت بیرون . اگر دیر به خودت برسی تلف میشی ... .. معلومه بچه مایه داریم میكشیدیا ..... آخه تو دیگه دردت چی بود كه خودتو به این روز انداختی ؟ ......... نگاه تاسف باری به من انداخت و گفت : معلومه فراری هستی ..ولی به حال من فرقی نداره من پاتوقم تو همین پارك كنار ترمیناله به هر كسی بگی ( مگی ملوسه ) منو می شناسه ... اگرم نبودم این شماره موبایلمه . شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ سیگار نوشت و بهم داد و رفت هر ثانیه برام ساعتها می گذشت هر چی می رفتم آب به صورتم می زدم فایده ای نداشت حقیقتا احساس كردم روحم داره از بدنم خارج میشه . از تلفن ترمینال با شقایق تماس گرفتم مارال : الو سلام شقایق منم مارال صدای موزیك خیلی بلند بو د و به سختی میشد صدای شقایق و شنید صدای هم همه و خنده های دختر و پسرهایی هم به گوش میرسید شقایق : گفتی كی هستی ؟ مهدی ؟/ مهدی پشو بیا اینحا همه جمیم خیلی خوش میگذره مارال : الو شقایق منم مارال شقایق : اه تویی .......... بازم كه آویزونی .. گفتیم رفتی از شرت خلاص شدیم .. اینقدر بی عرضه بودی نتونستی واسه خودت امشب یه جا پیدا كنی بكپی ؟ اینقدر بی عرضه بودی چرا از دهاتت اومدی تهران ؟ آهان فهمیدم موادت ته كشیده آره ؟ حالا باورت شد معتادی؟؟؟؟؟؟؟؟ و بلند بلند شروع كرد به خندیدن مارال : شقایق میتونم الان بیام اونجا.... من حالم خیلی بده !! شقایق : برو پی كارت دیگه پاتو اینجا نمیذاری فهمیدی؟ اگر پاتو بذاری اینجا قلم پاتو میشكنم ... چیزیم كه زیاد ریخته تو كوچه مواد فروشه ..........برو خودت پیداشون كن وگوشی رو قطع كرد وای ی اگر خانوادم می فهمیدن كه دخترشون از تهرون چه سوغاتی براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق میكردن . از ترمینال زدم بیرون و با سرعت رفتم توی پار ك كنار ترمینال پیدا كردن اون زن اصلا كار سختی نبود با چند تا مرد روی نیمكت پارك نشسته بود و در حالا خندیدن بود تا منو دید بلند شد و بطرفم اومد و گفت : دیدی خوشگله خوب شناختمت من موهامو توی این راه سفید كردم كراك میكشی نه ؟ گفتم : نمیدونم گاهی یه سیگار میدادن بهم كه نمیدونم چی توش بود . میگن گاهی هم قرص ولی نمیدونم چه قرصی!!!!!!!! بلند بلند شروع كرد به خندیدن : میگن ؟ تو نمیدونستی چی میخوری یا چی میكشی ؟ گفتم : نه نمیدونستم گفت : خودتی كوچولو ...من الاغ نیستم ..بیا اینو بگیر میزونت میكنه ایكی ثانیه حالتو خوب میكنه . جای خوابم خواستی یه هتل توپ برات سراغ دارم . موادو از دستش قاپیدم و پول زیادی رو بهش دادم . با كشیدن اون مواد احساس انرژی زیادی كردم ولی از اینكه میدیدم اینقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اینكه یك دختر فراری بودم ، معتاد هم شده بودم . ساعت حوالی یك نصف شب بود از رفتن به شهرستان كاملا پشیمون شدم. باید دوباره سراغ شقایق می رفتم و ازش میخواستم كه منو ببخشه ، چاره ای نداشتم یه ماشین دربست گرفتم و آدرس خونه شقایق و دادم ...در بین راه همش فكر میكردم كه چطور میتونم شقایق و سرا رو راضی كنم تا دوباره باهاشون زندگی كنم؟ وقتی به سر كوچه ای كه خانه شقایق در آن كوچه بود رسیدیم شلوغی عجیبی بود چند تا ماشین پلیس و یك آمبولانس در خونه شقایق ایستاده بود با عجله نگرانی از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودمو به جمعیت رسوندم سرا روی زمین افتاده بودو چند تاپرستار سعی میكردن بلندش كنن و دیگری یك پارچه سفید روی سرا میكشید شقایق به همراه چند تا پسر و دختر دیگه از آپارتمان خارج شدن در حالیكه پلیس همشونو گرفته بود شقایق تا جنازه سرا رو دید خودشو از دست اون پلیس خلاص كرد و انداخت روی جسد بی جان سرا و بلند بلند شروع به جیغ زدن و گریه و زاری كرد . به زور شقایق و بلند كردن و راهنماییش كردن به طرف مینی بوس نیروی انتظامی.. باور این صحنه هایی كه میدیدم برام غیر ممكن بود زبونم بند اومده بود و قادر به حرف زدن نبودم. ازدحام و شلوغی هر لحظه بیشتر میشد و هر كس از لابه لای جمعیت چیزی می گفت یكی میگفت : از سر شب تا حالا كوچه رو گذاشته بودن رو سرشون اینقدر كه سر و صدا راه انداخته بودن. اون یكی میگفت : بیچاره دختر طفل معصوم ، می گن اینقدر كشیده بوده كه اوردوز كرده و در جا تموم كرده ، بیچاره خانوادش دیگری میگفت : همون بهتر شر همچین كسایی از روی زمین كنده بشه والا ما پسر جون داریم تو خونه................... مارال در حالیكه داستان زندگیشو تعریف میكرد اشك از چشمانش سرازیر بود مكث كوتاهی كرد و ادامه داد : بیچاره سرا ، دختر بذله گو و شادی بود باورم نمیشد كه به همین راحتی مرده باشه .....دختر با استعدادی بود كه توی دانشگاه از لحاظ هوش و استعداد زبانزد همه بود سرا اصالتا شهرستانی بود در یك خانواده پر جمعیت زندگی میكرد. ادامه دارد...
نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ |