پس از یكساعت دعوا كاملا خاتمه پیدا كرد و رضا وسعید به كلانتری منتقل شدن در حلیكه میدونستم جرم سعید خیلی سنگینه و حالا حالاها آزاد نمیشه و رضا هم به هیچوجه رضایت نمیده تا سعید از زندان آزاد بشه .
وقتی به خونه برگشتم صحنه های صبح . آتش سوزی ، پیت نفت ، چهره خونین سعید جلوی چشمانم بود . احساس میكردم تنها شدم خیلی تنها . ساناز در كما در بیمارستان و سعید در زندان و من با كوله باری از مسئولیت
درمانده شده بودم شدیدا به یك آرامش فكری احتیاج داشتم .
چند تا قرص خوردم و به خواب رفتم . از شدت گرسنگی از خواب پریدم ساعت 12 شب بود بطرفم یخچالم رفتم ولی خالی خالی بود فقط یك بسته چیپس داشتم با نون . با اشتهای بسیار چیپسهارو با نان لقمه گرفتم و خوردم .
مشغول خوردن بودم كه چشمم به كیف ساناز افتاد كه در گوشه كاناپه افتاده بود بطرف كیف رفتم و وسایل توی كیف را روی زمین ریختم
كیف و وسایل داخلش نشون میداد كه چه دختر ساده و مرتبی صاحب این كیف هست .
كیف پول ساناز و باز كردم عكس عروسی ساناز و رضا در گوشه كیف پول توجه منو به خودش جلب كرد
چقدر ساناز در اون لباس ساده عروس با وقار و زیبا شده بود ولی آیا فكر میكرد زندگی با این مرد اونو به ورطه جنون بكوشونه ؟
یك دفتر خاطرات با یك جلد چرمی بسیار زیبا جزئ وسایل كیف بود .
دفتر و باز كردم و شروع به خواندن كردم . ساناز همه خاطراتش را با رضا از دوران نامزدی در آن دفترچه نوشته بود
هر چه بیشتر پیش میرفتم بیشتر به معصومیت ساناز پی میبردم و فهمیدم كه چقدر این دختر در طول زندگی مشتركش زجر كشیده .
همینطور كه صفحه ها را ورق میزدم و می خواندم اشك از چشمانم سرازیر شد در بعضی از صفحه ها عكسهای رضا رو چسبانده بود و در بعضی صفحات هم عكسی كه یكدیگر رو با مهر در آغوش كشیده بودن ..
وقتی به صفحه های آخر دفتر خاطرات رسیدم دیگه سپیده زده بود .
آخرین صفحه از دفتر خاطراتش را در خانه من و شب قبل از خودكشی نوشته بود در حالیكه از نوشته هاش معلوم بود كه كاملا از ادامه زندگیش نا امیده و همه درها رو ، به روی خودش بسته میدید از زندگیش بریده بود و همه آرزوش این بود كه میتونست انتقام روزهای قشنگ بر بادرفته زندگیشو از رضا بگیره و در آخر این شعر را نوشته بود :
ما كه رفتیم ولی یادت باشه دیونه بودیم واسه تو یه عمر اسیر تو كنج این خونه بودیم واسه تو
ما كه رفتیم تو بمون با هر كسی دوستش داری با اونی كه پنهمونی سر روی شونش میزاری
ما كه رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود قصه چشای تو ، واسه ی ماتكراری نبود
ما كه رفتیم ولی مزد دستای من این نبود دل من لایق اینكه بندازیش زمین نبود
ما كه رفتیم ولی قدر تو رو دونسته بودیم بیشترم خواسته بودیم ، ولی نتونسته بودیم
ما كه رفتیم تو برو دنبال طالع خودت ببینم سال دیگه كسی میاد تولدت ؟
ما كه رفتیم ، تو بمون با اون كه از راه اومده اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما كه رفتیم دل ندیم دیگه به عشق كاغذی لااقل می اومدی پیشم ، واسه ی خداحافظی
ساناز
چشمهامو بستم و بعد از مدتها به درگاه خدا دعا كردم و سلامتی ساناز و از خدا خواستم
.
.
.
همه چیز خیلیبد پیش میرفت ، حال و روز ساناز هیچ تغییری نكرده بود ، سعید به جرم آتش زدن ماشین و همینطور سوء قصد بجان رضا به 10 سال زندان محكوم شد و خرج و مخارج بیمارستان برای من واقعا كمر شكن بود.مجبور شدم از سعید وكالت بگیرم و ماشینشو بفروشم و پولشو به بیمارستان دادم ولی باز هم بدهی به بیمارستان داشتم . هر چی می خواستم خودمو راضی كنم كه با رضا (شوهر ساناز ) تماس بگیرم و بگم دادن خرج بیمارستان وظیفه اونه ولی یلد برخوردش می افتادم كه چطور اون روز جواب سر بالا به پرستاری كه باهاش تماس گرفته بود ، داد .
ساناز به یك عمل مجدد احتیاج داشت و من از لحاظ مالی در وضعیت خیلی بدی بودم مجبور شدم برای غرض كردن پول پیش آقا ابراهیم (مواد فروش ) برم . بعد از گرفتن كلی سفته ومنت گذاشتن مبلغی پول بهم غرض داد و گفت اگر در پس دادنش تاخیر كنی یا میفرستمت زندان یا اینكه مجبوری برام كار كنی.....
بعد از خواندن دفتر خاطرات ساناز بیش از قبل بهش علاقمند شده بودم و می خواستم نهایت تلاشمو برای زنده بودنش بكنم . بخاطر همین پیشنهاد آقا ابراهیم و قبول كرد م.
غیبتهای متمادی من از آرایشگاه باعث شد از كارم اخراجم كنن .
و من مسبب این همه سختی را فقط یكنفر میدونستم ! رضا
فكر انتقام از رضا مثل خوره افتاده بود بجونم ، ساعتها در تنهایی خودم فكر میكردم كه چطور میتونم حال این مرد مغرورو و بی عاطفه رو بگیرم .
و بالاخره تصمیم رو گرفتم.
صبح زود بیدار شدم و رفتم آرایشگاه یكی از دوستام و كمی بخودم رسیدم هایلایت خیلی قشنگی كردم كه تحسین اطرافیانمو بر انگیخت و همه از زیباتر شدن من تعریف میكردن . ابروهامو تاتو كردم و ارایش زیبایی كردم .
سهیلا دوستم بعد از اتمام كار یك نگاهی به من كرد وگفت : ماه شدی. ......ماه.........حالا راستشو بگو شیطون ایندفعه می خوای مخ چه كسی رو بذاری تو فرقون؟
لبخندی زدم و گفتم : می خوام بانكمو عوض كنم ... بانك قبلیم ور شكست شد
و هر دو با هم خندیدم
سوار تاكسی شدم و خودمو به شركت رضا رسوندم .
ساعت 5 بود و میدونستم الان دیگه ساعت كاری شركت رضا تموم میشه سر كوچه شركت منتظر ایستادم ولی از شانس بد من رضا جلسه داشت و مجبور شدم 2 ساعت منتظر بایستم .تا اینكه بالاخره انتظارم به سررسیذ.
رضا شاداب و خوشحال و خوشتیب در حالیكه سوت میزد سوار ماشین جدیدش شد انگار نه انگار كه اون زن معصوم توی بیمارستان بخاطر رفتار غیر انسانی داره میمیره و سعید در گوشه زندان داره برای ازادی و دیدن خواهرش لحظه شماری میكنه .
گوشی موبایلمو گرفتم دم گوشم و الكی شروع كردم به صحبت كردن با موبایل و صورتمو به عكس جهت حركت ماشین چرخوندم و شروع كردم به عبور كردن از یك سمت خیابان به سمت دیگه مثل كسی كه غرق در حرف زدن با موبایلشه و حواسش به ماشینی كه از روبه رو میاد نیست.
با این تفاوت كه من تمام حواسم به این بود كه بموقع از خیابان عبور كنم كه با ماشین رضا برخورد كنم.
یك ترمز شدید و...........من نقش بر زمین شدم.و گوشی موبایلمو به سمت مخالف پرتاپ كردم.
رضا هراسان و با عجله از ماشین پیاده شد.
رضا :خانم محترم ، واقعا شرمندم ببخشید حالتون چطوره ؟ جایتون آسیب دیده ؟
با فریاد گفتم : آقا حواست كجاست ؟ شرمندگی شما به چه درد من می خوره ؟ خوبه خیابون فرعیه این همه سرعت برای چیه آخه ؟
به سمتم اومد و سعی داشت بازومو بگیره تا منو از روی زمین بلند كنه ،دستشو پس زدم و با عصبانیت گفتم : لازم نیست آقا خودم بلند میشم ...گوشی .... گوشی موبایلم كجاست ؟ فكر كنم از دستم پرت شده و افتاده
رضا : واقعا نمیدونم به چه زبونی عذر خواهی كنم ازتون همین الان میگردم و گوشیتونو براتون پیدا میكنم .
و مشغول گشتن شد در حالیكه من پامو گرفته بودم و آهو ناله میكردم.
بعد از چند دقیقه گشتن . گوشیمو پیدا كرد و گفت: این گوشی شماست ؟
از دستش گرفتم و گفتم : واااااااااای خدای من.... ببینید چی كار كردید ! این كه خوردو خاكه شیر شده اینو از آمریكا آورده بودم لنگش توی ایران پیدا نمیشه ..... یادگار دوستم بود
با لحن محزونی گفت : حتما خسارتشو میدم اجازه میدید به یك درمانگاه برسونمتون /
گفتم : نه ، لازم نیست منو تا منزلم برسونید
گفت : بله . بله حتما هر جور شما مایلید
لنگ لنگان سوار ماشین شدم رضا هم سوار ماشین شد كه حركت كنه كه انگار تازه منو دید. و با حالتی بهت زده به من خیره شد.
یكدفعه بند دلم پاره شد احساس كردم ضربان قلبم دوبرابر شده : نكنه چهره من به یادش اومده و منو شناخته ؟آخه چطور ممكن بود وسط اون دعوا چهره من به خاطرش مونده باشه
با لكنت گفتم : چرا حركت نمیكنید؟ چیزی شده؟چرا زل زدید به من؟
گفت : نه نه فقطبنظرم چهرتون چقدر آشناست برام
گفتم : چهره من؟ ولی من فكر نمیكنم قبلا شمارو جایی دیده باشم . لطفا زودتر حركت كنید خیلی سرم درد گرفته.
كمی در چشمام خیره شد و گفت : آهان فهمیدم ...........
باترس گفتم : چی رو ؟
گفت : بنظرم شما خیلی شبیه اون خواننده لبنانی هیفا هستید آره واقعا شبیه هستید
نفس راحتی كشیدم و لبخند سردی تحویلش دادم و به راه افتاد
رضا در طول راه خیلی اصرار میكرد كه منو به یك درمانگاه برسونه ولی من مانع اینكار شدم .
رضا كمی از خودش برام گفت كه توی همون كوچه ای كه باهم تصادف كردیم شركت بزرگ واردات صادرات قطعات كامپیوتر داره . فوق لیسانس الكترونیك هست و...........
من در سكوت به حرفهای رضا گوش میدادم در حالیكه احساس درد شدیدی در ناحیه كمرم میكردم ولی سعی میكردم خودمو خونسرد جلوه بدم
به خونه ام كه رسیدیم رضا رو به من كرد و گفت : در تمام طول راه من صحبت كردم و شما ساكت بودین میشه لااقل بهم بگین اسمتون چیه ؟
با بی تفاوتی گفتم : من از شما نخواسته بودم كه برام صحبت كنید و خودتونو معرفی كنید ... اسم من برای شما چه فرقی میكنه ؟ شما انگار می خواید از آب گل آلود ماهی بگیریدا !!!!!!!!
گفت : نه ، منظور بدی نداشتم فكر نمیكردم ناراحتتون كنم با حرفام .....
بعد با كمی من من گفت : من حتما یك گوشی ، مدل همین گوشیتون كه افتاد زمین براتون می خرم و میارم .
با لحن خشك و خشنی گفتم : مطمینم نمیتونید نمونه اش رو پیدا كنید .... بهر حال اسم من كتی هست
درو كوبیدم بهم و پیاده شدم در حالیكه سنگینی نگاههای رضا رو از پشت سرم احساس میكردم.
به خونه ام كه رسیدم یك لیوان مشروب برای خودم ریختم و روی كاناپه دراز كشیدم و شرو ع كردم به سیگار كشیدن . این كار آرامش عجیبی بهم میداد
به این فكر میكردم چقدر همه مردها مثل هم هستند .
زیر لب زمزمه كردم : تا وقتی برای یك مرد دست نیافتنی باشی برگ برنده دست تو ئه و دارای ارزش و احترامی و هر وقت راحت دست یافتنی بشی فاتحه ات خوندست درست مثل بهراد كه وقتی فهمید من دوستش دارم و راحت خودمو در اختیارش گذاشتم ازم دور شدم و رفتار یك حیوانو با من كرد مثل ساناز و رضا
توی افكار خودم غرق بودم كه تلفن زنگ زد آقا ابراهیم بود
ابراهیم : الو ، چرا موبایل صاب مردتو جواب نمیدی ؟ كدوم قبرستون بودی ؟
مارال : به تو چه ؟ حالا فرمایش
ابراهیم : امشب دارم میرم یه مهمونی كه خیلی پول توشه كلی مشتریهام اونجان . ساغیشون منم . تو هم باید با من بیای. ساعنت 8 شب میام دنبالت یكم به خودت برس و اون قیلفه نكبتی رو مثل دفعه قبل به خودت نگیر .
مارال : آقا ابراهیم . اصلا حسش نیست امروز و بیخیال من شو
ابراهیم : باشه ، پس همین امشب بدهی منو بده یا سفته هاتو میزارم اجرا ، من كه پو لمو از توی جوب پیدا نكرده بودم براش زحمت كشیدم .
كل كل كردن با آقا ابراهیم فایده ای نداشت قبول كردم .
وقتی گوشی رو قطع كردم زیر لب زمزمه كردم : چندین برابر این پولو از حلقت میكشم بیرون آقا رضا حالا ببین .
.
.
چند روز بعد وقتی از بیمارستان برمیگشتم دیدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ایستاده با یك دسته گل .
به سمتم اومد و با لحن مودبانه ای گفت : سلام عرض شد كتی خانم . من خیلی وقته منتظرتونم اینجا
گفتم : سلام . كاری داشتین؟
دسته گلو به سمتم دراز كرد و گفت : من هنوزم بخاطر جریان اون روز شرمنده شما هستم بفرمایید قابل شمارو نداره .
با بی تفاوتی دسته گلو گرفتم و كلیدو توی در اصلی آپارتمان انداختم تا داخل بشم .
رضا خودشو نزدیكتر كرد به من و گفت : میشه چند لحظه داخل منزل مزاحمتون بشم یه عرض كو چیكی داشتم .؟
با بی حوصلگی گفتم : اگر كاری دارید همین جا بگید من كار دارم می خوام برم .
گفت : فكر میكنم هنوزم ازم دلخورید
یك بسته كه با سلیقه بسیار زیادی كادو شده بود به سمتم دراز كرد و گفت : متاسفانه نتونستم مدل گوشیتونو پیدا كنم ولی این گوشی كه براتون خریدم هم جدیدتره هم امكانات بیشتری داره و هم گرونتره
گوشی رو از دستش گرفتم و توی چشماش زل زدم و گفتم : مگه من گفتم گرونشو بخرید برام ؟
از لحن گستاخانه من لبخند روی لبهاش خشك شد و من من كنان گفت : نه اصلا منظور بدی نداشتم من بهتون خسارت زده بودم و باید جبران میكردم .
گفتم : خیلی خوب ، حالا ممنون . دیگه امری ندارید ؟
گفت : اینجا تنها زندگی میكنید ؟
گفتم : فكر نمیكنم مساله شخصی من به شما ربطی داشته باشه .
گفت : امروز انگار حالتون خوب نیست من در یك فرصت مناسبتر مزاحمتون میشم ، این شماره موبایل و محل كارمه خوشحال میشم با من تماس بگیرید .
با اكراه كارتو ازش گرفتم .
با خوندن نوشته های ساناز خیلی خوب به شخصیت رضا پی برده بودم . او شخصی بود كه خیلی دوست داشت موقعیت اجتماعیش و پولشو به رخ دیگران بكشه زبون چرب و نرمی داشت كه به راحتی میتونست مخ هر كسی رو كه اراده كنه بزنه .
رضا هر روز به عناوین مختلف یا باهم تماس میگرفت یا میومد در خونم . یك روز به رستوران دعوتم میكرد و یك روز به تاتر و...... ولی من به هیچكدام از پیشنهاداتش پاسخ مثبت نمیدادم . و احساس میكردم هر چقدر خودمو برای رضا بیشتر بگیرم اون برای رسیدن به من تلاششو مضاعف میكنه .
هر روز چندین بار با من تماس میگرفت و با برخورد سرد من مواجه میشد ولی رضا مایوس نمیشد و هر روز به این كارش ادامه میداد .
یك روز وقتی برای دیدار ساناز به بیمارستان رفته بودم با تخت خالی ساناز مواجه شدم . قلبم به شدت شروع به تپش كرد و شور عجیبی در دلم احساس میكردم .و دستانم به وضوح میلرزید . خدا خدا میكردم كه ای كاش ساناز بهوش اومده باشه و منتقلش كرده باشن به بخش.
با عجله خودمو به بخش پرستاری رسوندم.
مارال : خانم ببخشید مریض ما توی اتاقش نیستن شما خبر دارین كجا هستن ؟
پرستار نیم نگاهی به من انداخت و گفت : شما همراه خانم مومنی هستید ؟
گفتم : بله ، بله ..اتفاقی افتاده براشون ؟
سری به علامت تاسف تكان داد و گفت : متاسفم ایشون حدود نیم ساعت پیش فوت شدن . بهتون تسلیت میگم.
دنیا پیش چشمام تیره و تار شد.
بالاخره ساناز مهربون بعد از 2 ماه جدال با زندگی با دنیا برای همیشه خداحافظی كرد .
با همه تلاشهایی كه كردم نتونستم به ساناز كمك كنم . بغض چندین ماهه ام بالاخره تركید و با صدای بلند شرو ع كردم به گریه كردن
میخواستم بنا به وصیت ساناز نذارم دست رضا به جنازه ساناز برسه ولی بیمارستان فقط جنازه را تحویل فانیل درجه یك میدادن.
به شركت رضا هر چی تماس گرفتم گفتن رفته دبی . به موبایلشم كه تماس میگرفتم خاموش بود.
ولی با رفت و آمدها و پیگیریهای متعددم تونستم برای یك نصفه روز ، برای سعیدمرخصی بگیرم تا از زندان برای خاكسپاری خواهرش بیاد و جنازه سانازو از بیمارستان تحویل بگیره.
وقتی سعیدرو با دستهای بسته و قیافه در هم شكسته و تكیده دیدم ناخود آگاه اشك از چشمام سرازیر شد . سعید مثل بهت زدهها شده بود و حتی كلامی حرف نمیزد .
تشییع جنازه ساناز با حضور چند تا از دوستان و همسایهای سعید و من برگزار شد ساده ، سرد و مظلومانه
وقتی همه از سر خاك ساناز پراكنده شدن به روی خاك ساناز افتادم و بلند بلند گریه كردم ، برای غریب وار مردن این دختر نگون بخت ، برای بدبختی خودم كه میدونستم اگر بمیرم حتی این چند نفر هم بالای قبرم نمیان .برای چیزهایی كه میتونستم داشته باشم و خودم با حماقتم خوشبختی رو از خودم دریغ كرده بودم.
وقتی بلند شدم و آماده رفتن شدم ، متوجه خانمی شدم كه از دور ایستاده بود و اشك میریخت مثل اینكه منتظر بود تا من برم وسر مزار ساناز بیاد .
عینك آفتابی زده بود و مانتو و روسری مشكی بر سر داشت .
به سمتش رفتم و پرسیدم : شما دوست ساناز هستید ؟
به چشمان من زل زد و خودشو در آغوشم انداخت و بلند بلند شروع كرد به گریه كردن .
شونه هاشو نوازش كردم .و گفتم : ساناز برای همه ما یك فرشته بود . حیفش بود كه اینقدر زود با این دنیا خداحافظی كنه .
سر شو از روی شونه هام بلند كرد و گفت : من باعث مرگ ساناز هستم . هیچوقت خودمو نمیبخشم .
خیره خیره نگاهش كردم و گفتم : شما كی هستید ؟
سرشو زیر انداخت و گفت : من پریسا هستم ، همسر صیغه ای رضا شوهر ساناز ، همونی كه باعث شد رضا ، سانازو از خونه اش بیرون كنه و