باعث مرگ ساناز شد .
خودشو رویخاك ساناز انداخت و بی پروا شرو ع كرد به گریه كردن و عذر خواهی از ساناز .
بعد از چند دقیقه پریسا رو از روی خاك بلند كردم و گفتم : پس رضا كجاست ؟
گفت : نمیدونم ، چند هفته ای میشه كه از هم جدا شدیم . لابد توی یكی از كشورها ی عربی داره خوش میگذرونه .
گفتم : تو از كجا فهمیدی ساناز فوت شده ؟
گفت : از بیمارستان تماس گرفتن با شركت
پریسا گفت : نمیدونم چطور باید جبران كنم بخدا اصلا نمی خواستم اینطوری بشه .........
پریسا به من تعارف كرد كه تا تهران منو برسونه من هم پذیرفتم و سوار ماشین شدیم
پریسا گفت : شما خواهر ساناز هستید ؟ از دور شاهد بودم كه چقدر ناراحت بودید و چقدر گریه كردید
گفتم : نه من دوست ساناز بودم اسمم ماراله
پریسا گفت : راستش مدتی بود كه به عنوان منشی توی شركت رضا كار میكردم . میدیدم كه اطراف رضا رو دخترها و زنهای بسیاری گرفتن كه برای رسیدن به رضا باهم رقابت میكردن. رضا پولدار و خوشتیپ و اجتماعی بود و با خانمها طرز برخورد خوبی داشت . خصوصیاتی كه هر زنی از مرد ایده آلش توی ذهنشه . 2 سالی میشد كه از همسر سابقم طلاق جدا شده بودم خیلی احساس تنهایی میكردم . كم كم احساس كردم به رضا علاقمند شدم هر روز برای به شركت اومدنش لحظه شماری میكردم سعی میكردم هر روز یك تیپ جدید بزنم تا مورد توجه رضا قرار بگیرم .
ساناز هر روز چندین بار با شركت تماس میگرفت تا با رضا صحبت كنه ولی رضا به من سفارش میكرد كه یه جوری دست به سرش كنم و اگر هم با ساناز صحبت میكرد من گوشی رو برمیداشتم و استراق سمع میكردم ، رضا با لحن بسیار سرد وخشكی با ساناز برخورد میكرد ولی ساناز مرتبا سعی میكرد دل رضا رو به دست بیاره .
ساناز دختر با وقار و با شخصیتی بود كه همه در ظاهر براش ارزش و احترام خاصی قایل بودن ولی در واقع هر كدام به نوعی میخواستن خواستن خودشونو به ساناز نزدیك كنن كه از طریق ساناز با رضا راحتتر ارتباط برقرار كنن . و ساناز اینو خوب فهمیده بود و سعی میكرد با دخترای شركت زیاد صمیمی نشه .
من هم مثل كارمندای دیگه هرروز تلاشمو برای نزدیك شدن به رضا بیشتر میكردم . حتی بیشتر سعی میكردم رابطه ساناز و رضا رو بهم بزنم .
صبح ها قبل از اومدن رضا به شركت براش دسته گل مریم میخریدم كه از طریق ساناز فهمیده بودم خیلی دوست داره ، و روی میزش میگذاشتم .و یا به بهانه های مختلف براش هدیه میخریدم و نامه های عاشقانه براش مینوشتم .
بالاخره بعد از 4 ماه تلاشهای من نتیجه بخشید و تونستم رابطمو با رضا جدیتر كنم .
سعی میكردم هر جور شده سانازو از چشم رضا بندازم و رضا هم شدیدا زمینه اینكارو داشت و خیلی زود موفق شد .
بعد از چند ماه ساناز متوجه رابطه من و رضا شد و توی یك كافی شاپ با من قرار گذاشت و خیلی محترمانه از من خواست كه پامو از زندگی شوهرش بكشم بیرون ولی من در جوابش گفتم : همه توی شركت میدونن رضا به تو علاقه ای نداره و حتی توی شركت حلقه شو دستش نمیكنه . تو اگر زن بودی هیچوقت نمیزاشتی شوهرت هوایی بشه .
و بهش گفتم كه رضا خودش به سمت من اومده و اصرار داره باهم ازدواج كنیم .
ساناز معصومانه نگاهم كرد و من احساس كردم با حرفام سانازو خورد كردم .....ولی من هم به رضا علاقه داشتم و نمیتونستم عشقمو با یك نفر دیگه تقسیم كنم .
هر روز فشارمو به رضا بیشتر كردم كه با هم ازدواج كنیم و و بالاخره من ورضا در یك محضر صیغه هم شدیم و من با فخر به همه دخترای شركت پز میدادم كه در این رقابت من برنده شدم .
رضا پول كافی داشت تا برای من یك خونه مستقل بخره ولی 1سال توی خونه دوستش كه رفته بود خارج و به رضا سپرده بود زندگی میكردم ولی دیگه تحمل اینو نداشتم كه هر از گاهی رضا به من سر بزنه من رضارو فقط برای خودم می خواستم ... فقط خودم
اینقدر زیر گوش رضا خوندم كه از این وضعیت خسته شدم و شروع كردم به بدگویی از ساناز . و اینكه ساناز اصلا بچه دار نمیشه برای چی میخواهیش ؟ ساناز دم به ساعت به شركت زنگ میزنه تا تورو چك كنه.............اون لایق تو نیست .....تو خیلی باشخصیتتر از اونی و اون لایق تو نیست ..........
تا اینكه یك روز .و بهم گفت : وسایلتو جمع كن توی اون خونه دیگه جای اون زن نیست . زنی كه بخواد برای من تعیین تكلیف كنه و دم به ساعت منو چك كنه باید از خونه بندازمش بیرون .
گفت كه خودشم از این وضعیت خسته شده و دیگه نمیتونه به این قایم موشك بازی ادامه بده.
وسایلمو جمع كردم و همراه با رضا راهی خونه رضا و ساناز شدیم .
ساناز لباس شیكی پوشیده بود و ارایش زیبایی كرده بود كه بسیار زیبا و جذاب شده بود به استقبال رضا اومد ولی وقتی منو همراه با رضا و دست در دست رضا دید مات و مبهوت به من و رضا خیره شد .
بعد از چند ثانیه كه ساناز به خودش اومد به سرعت به سمتم اومد و یك سیلی محكم به صورتم زد .و بهم گفت : من از ت خواهش كردم عشقمو و زندگیمو از من نگیر . از زندگی من چی میخوای تو ؟؟؟؟؟؟؟؟حالا اومدی كنارمن كه با من زندگی كنی؟
رضا تا این صحنه رو دید ساناز هول داد به سمت دیوار و شروع كرد به كتك زدن ساناز.
من در گوشه خانهشاهد این رفتار حیوانی رضا بودم ولی كوچكترین تلاشی نكردم تا جلوی رضارو بگیرم حتی در دلم احساس خوشحالی هم میكردم كه چقدر تونسته بودم سانازو از چشم رضا بندازم.
رضا با بی رحمی تمام چند دست لباسهای سانازو ریخت توی یك چمدان و چمدانو گذاشت پشت در و بعد هم مانتو و روسری سانازو انداخت جلو ش و گفت : دیگه تا آخر عمرم نمی خوام ببینمت .
مارال كه تا اون لحظه در سكوت به حرفهای پریسا گوش میداد كنجكاوانه پرسید ؟ ساناز چیكار كرد ؟
پریسا : هیچی در سكوت لباسهاشو پوشید در حالیكه اشك میریخت فقط یك جمله به من گفت ، به من گفت امیدوارم روی خوشی رو توی زندگیت نبینی.
مارال خانم حق من مردن بود نه اون طفل معصوم من در حقش خیلی نامردی كردم من مستحق بدترین عذابها هستم .
مارال: خوب بعدش چی شد ؟
پریسا : روز بعد وقتی می خواستم برم شركت ساناز و دیدم كه از خونه همسایه شون اومد بیرون متوجه شدم شب اونجا مونده بوده دلم براش سوخت . دلم می خواست یكجری كمكش كنم.وقتی از همسایه پرس و جو كردم متوجه شدم كه توی تهران فقط یك برادر داره كه سربازه و نمیتونه پیش اون بره و چند تا فامیل توی شهرستان داره ... و ساناز هم برای چند روز رفته شهرستان پیش فامیلش.
مارال: خوب به آرزوت رسیده بودی دیگه آره ؟ دیگه خانم خونه شده بودی و رضا جونت فقط مال خودت بود پس چی شد آقا رضات به تو هم وفا نكرد ؟
پریسا : نه این فقط یك خیال باطل بود . چون رضا اكثرا به سفرهای خارجی میرفت و میدونستم كه اونجا بهش بدنمیگذره ولی من هر چی اصرار میكردم كه منو با خودش ببره اصلا به حرفم اهمیت نمیداد . و از طرفی وقتی هم ایران بود هر روز با یك دختر جدید آشنا میشد و من اوایل با دخترا خیلی دعوا میكردم و فكر و انرژیمو برای این گذاشته بودم كه سر از كارهای رضا در بیارم ولی در اخر به این نتیجه رسیدم كه كاری از دستم ساخته نیست و مجبورم به روی خودم نیارم
چند ماه بعد ساناز ازشهرستان برگشت فكر میكردم كه اومده تا طلاقشو از رضا بگیره ولی دركمال ناباوری دیدم كه به رضا التماس میكرد كه با هم دوباره زندگی كنن و طاقت دوری از رضا رو نداره .
حتی رااضی شده بود كه با من و رضا توی یك خونه زندگی كنه ولی رضا زیر بار نرفت
رضا میگفت : تو آبروی منو جلوی فامیل و همسایه ها بردی حالا برگشتی كه چی بشه ؟ تو لایق من نیستی
از ساناز اصرار و از رضا انكار ............... و دوباره كار به مشاجره و زد و خورد كشید
رضا اون روز مست بود و اصلا نمی فهمید داره چی كار میكنه ساناز كتك مفصلی از رضا خورده بود و بی حال به گوشه ای از خونه افتاده بود و رضا هم بعد از اینكه حسابی عقدشو خالی كرد درو محكم بست و از خانه خارج شد .
من پا به پای ساناز گریه كردم و كمك كردم تا از سر جاش بلند بشه و سر وصورتشو بشوره .
وقتی ساناز حالش بهتر شد آدرس خونه برادرشو داد تا اونو برسونم اونجا
در طول راه كلامی با من صحبت نكرد وفقط به یك گوشه خیره شده بود و اشك می ریخت .
دلم خیلی برای ساناز می سوخت به رضا میگفتم : تو داری در حق این زن نامردی میكنی لااقل طلاقش بده تا اونم تكلیف خودشو بدونه و رضا میگفت : به تو ربطی نداره تو زندگی خودتو بچسب تو كه خونه و زندگیشو ازش گرفتی حالا دیگه چرا طرفداریشو میكنی ؟و براش دل میسوزونی؟
رضا میدونست كه ساناز خیلی دوستش داره و بخاطر همین هم نمیره دادگاه شكایت كنه یا تقاضای طلاق بده . رضا واقعا از زجر دادن ساناز لذت میبرد .
وقتی رفتارهای رضا با سانازو میدیدم میدونستم كه من هم مهمون امروز و فردای خونه رضا هستم .
و بالاخره هم همینطور شد .
یك روز رضا اومد خونه و یك جعبه زیبا تزیین شده بهم داد با شوق و ذوق بازش كردم . 5 تا سكه بود
با اشتیاق پریدم در آغوش رضا و بوسیدمش و گفتم : عزیزم خیلی ممنون ولیمناسبتش چیه ؟
رضا منو با سردی از خودش پس زد و گفت : برو صیغه نامه رو بخون . مهرت 5 تا سكه بود ......این مهرته
گفتم : یعنی چی ؟ خوب الان چه عجله ای بود ؟ مگه من مهرمو خواستم ؟
رضا : یعنی همین دیگه . مهرتو دادم .... حالا هم آزادی ......... صیغه من و تو مدتش تموم شده .....حالا میتونی بری تورتو واسه یكی دیگه باز كنی .
پریسا : رضا ولی من تورو دوست دارم
رضا : دوست داری كه دوست داری به من چه ... شما زنها هم كه علاقتون تو آستینتونه ...اصلا میدونی چیه ؟ دیگه نمی تونم ریختتو تحمل كنم هر چی زودتر وسایلتو جمع میكنی و از خونه من می ری بیرون . ساناز كه ساناز بود و میدونستم واقعا دوستم داره از خونه انداختمش بیرون بخاطر تو آشغال .....تو كه دیگه رقمی نیستی. همین الان میتونم بندازمت بیرون
نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ |