من و پریسا گرم صحبت بودیم كه موبایلم شروع به زنگ زدن كرد .
با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم و شماره ای رو كه افتاده بود نگاه كردم ...رضا بود . بعد از یك مكث طولانی دكمه پاسخگویی رو زدم .
مارال : بله
رضا : سلام كتی جان ، حالت چطوره ؟ چند باز زنگ زدم خونه نبودی نگران شدم
با عصبانیت گفتم : نمیدونستم هر جا بخوام برم باید از شما اجازه بگیرم.
رضا : منظور بدی نداشتم . ببخشید اگر ناراحتت كردم . امروز وقت داری ناهار با هم باشیم.؟
در دلم به این فكر میكردم كه معلوم نیست تا حالا كجا بوده كه حتی برای خاكسپاری ساناز هم نیومد و حالا داره منت منو میكشه .
با سردی گفتم : رضا اصلا امروز حوصله ندارم . نه حوصله تو رو و نه حوصله هیچكس دیگه ای رو ....باشه برای یك روز دیگه
و گوشی رو بدون اینكه منتظر پاسخ رضا بشم قطع كردم .
بعد به پریسا خیره شدم ..توی افكارم بدنبال یك جمله مناسب بودم كه به پریسا بگم .ولی نمیدونستم چی میتونم به همچین زنی بگم ؟ پریسا زندگی سانازو تباه كرده بود .
ولی با خودم فكر كردم شاید جای پریسا یك زن دیگه در مسیر زندگی رضا قرار میگرفت ...و مطمین بودم رضا اینقدر بی اراده بود كه به سمت اون زن كشیده میشد .
وقتی به خانه ام رسیدم پریسا عینك آفتابیشو در آورد تا منو ببوسه و از هم خداحافظی كنیم . چشمتنش ورم كرده بود و به شدت قرمز شده بود . من ندامتو در چشمان بارانی پرریسا دیدم
پریسا نمیتونست در چشمان من نگاه كنه سرشو زیر انداخت و گفت : نمی خوای چیزی بهم بگی ؟ نمی خوای لااقل یك سیلی بهم بزنی ؟این سكوتت برام خیلی كشنده است ... كاش منو زیر مشت و لگدت میكشتی ولیاینطور سكوت نمیكردی .
اشكهایی كه از صورت پریسا جاری بود رو پاك كردم و گفتم : این وسط زندگی خیلیها از هم پاشید ... رضا باید به سزای اعمالش برسه .........پریسا حاضری توی راهی كه شروع كردم كمكم كنی ؟
پریسا سرشو بالا اورد و به چشمانم خیره شد و گفت :هر كمكی از من بربیاد دریغ نمیكنم
شماره موبایل و منزلمو به پریسا دادم و از ماشین پیاده شدم .
وقتی وارد خونه شدم احساس میكردم غم از در ودیوار خونه ام میباره انگار ساناز با رفتنش روح زندگی من رو هم با خودش برده بود .
از اون روز به بعد ، رضا نهایت سعیشو میكرد تا به من نزدیكتر بشه و من رفتار عجیبی رو باهاش پیش گرفته بودم یك روز به شدت بهش ابراز علاقه میكردم و روز دیگه رفتار سرد و خشك وخشنی رو باهاش داشتم.
رضا اصلا نمیتونست اخلاق اون روز منو پیش بینی كنه و من از اینكه رضا رو معلق در هوا نگه داشته بودم لذت میبردم .
رضا می گفت : من از این طرز برخوردت خیلی خوشم میاد وجه تمایز تو با دیگران در همینه كه منو به سمتت جذب میكنه .
وقتی فهمیدم رضا دلبسته من شده به عناوین مختلف از رضا پول میگرفتم .
یك روز حوالی ظهر بود كه رفتم شركت رضا . منشی رضا گفت كه از صبح اصلا حالشون خوب نیست . بعد از یك تماس تلفنی كاملا بهم ریختن و به من هم گفتن هیچ تلفنی رو براشون وصل نكنم و نمی خوان كسی رو هم ببینن .
ولی من با اصرار وارد اتاق رضا شدم .
دود همه جا رو گرفته بود . رضا در میان غباری از دود وسط اتاق نشسته بود و به گوشه ای خیره شده بود و سیگار میكشید .
رضا اصلا متوجه حضور من نشده بود نزدیكتر رفتم و چندین بار صداش كردم ولی باز در عالم خودش بود و متوجه من نشد . چشماشو با دستام گرفتم و با حالت شیطنت باری گفتم : نبینم آقای من غصه دار باشه .!!!!!
وقتی رضا به سمت من برگشت چشمانش غرق در اشك بود و به وضوح میشد لرزش دستانش و دید .
دستان رضا رو توی دستام گرفتم و با حالت مضطربی گفتم : چی شده رضا /؟ حالت خوبه ؟
هیچوقت فكر نمیكردم كه رضای مغرور و بی عاطفه جلوی یك زن بی محابا گریه كنه ولی رضا خودشو در آغوش من انداخت و بلند بلند شروع كرد به گریه كردن .
تا به اون روز ، گریه هیچ مردی رو ندیده بودم . همیشه با خودم فكر میكردم آیا مردها هم گریه میكنن ؟ مردها چطوری غم درونیشونو بروز میدن /؟
و اون لحظه یاد حرفهای پدرم افتادم كه میگفت : اگر یك مرد گریه كرد ، بدون اون مرد از درون شكسته و بدون با ر غمش اینقدر سنگین بوده كه تحملش براش خیلی سخت بوده .
با دلسوزی گفتم : رضا تو رو خدا بگو چی شده ؟ تو كه منو دق مرگ كردی .
گفت : ساناز.............ساناز .........ساناز مرده .
رضا رو از آغوشم پس زدم و چند قدم عقب رفتم .
دیدن عكس العمل رضا در مورد فوت ساناز واقعا برام تعجب آور بود .
رضایی كه اینقدر دم از نفرت و عدم علاقه به ساناز میكرد . حالا چطور برای مردن كسی كه اینقدر شكنجه روحی داده بودش زار زار گریه میكرد ؟
یاد اون روز افتادم كه از بیمارستان با رضا تماس گرفتن و بهش گفتن همسرت توی ای سی یو هست ...........و عكس العمل غیر انسانی اون روز رضا !!!!!!!!!
یاد خاطرات ساناز افتادم و زجرهایی كه به ساناز داده بو د.
سیگاری از توی كیفم درآوردم و شروع كردم به كشیدن . نمیدونستم باید به رضا در اون لحظه چی بگم .
بطرف در رفتم و از اتاق خارج شدم و اصلا متوجه نگاههای متعجب منشی و سایر كارمندها نبودم .
پیاده و بی هدف راه افتادم در حالیكه در افكار خودم غرق شده بودم .. احساس میكردم توی یك تكه از پازل ذهنیم گم شده .
میخواستم از دكه روزنامه فروشی یك بسته سیگار بخرم ..تمام كیفمو زیرورو كردم ولی فقط یك اسكناس هزار تومانی داشتم .
یك لحظه چهره ساناز از جلوی چشمام دور نمیشد .... حرفهای روز آخرش مثل زنگ توی گوشم صدا میكرد .
روی یك نیمكت توی پارك نشستم و شروع كردم به فكر كردن .. آیا راهی كه من داشتم میرفتم درست بود ؟ آیا رضا واقعا سانازو دوست داشته ؟ اگر دوست نداشته پس چرا اینطوری در آغوش من زجه میزد ؟
یاد حرفهای پریسا افتادم كه چطور رضا سانازو از خونه بیرون كرده بود و چطور با كمربند به جون اون زن بیگناه افتاده بود و زده بودش .
تصمیمو گرفتم .
از سر جام بلند شدم و دوباره برگشتم شركت .........باید جیب خالیمو یه جوری پر میكردم ......... دیگه نمی خواستم دست نیاز به سمت آقا ابراهیم دراز كنم ..........تا وقتی رضا رو داشتم باید نهایت سوء استفاده رو ازش میكردم .
رضا هنوز در همون حالت گیج و منگی در اتاق نشسته بود .
با عجله پنجره هارو باز كردم تا دود از اتاق خارج بشه .
لیوان مشروبو از رضا گرفتم و بوسیدمش و گفتم : عشق من خودتو خفه كردی ...بسه دیگه ....بیا با هم بریم یه دوری بزنیم و آب و هوایی عوض كنی .
كتشو از آویز برداشتم و به سمتش دراز كردم و گفتم : پشو ، پشو پسر خوب این قیافه غم بادم دیگه به خودت نگیر ....تو كه گفته بودی دوستش نداری مگه نه؟
از حرفی كه زدم پشیمون شدم ولی انگار رضا متوجه جمله آخرم نشده بود چون گفت : نه كتی جان حوصله ندارم .
كنار رضا نشستم و گفتم : بیا باهم بریم دربند از اون طرفم میریم فشم ویلای تو چطوره ؟ ;كلی خوش میگذره
یك پك عمیق به سیگارش زد و از سر جاش بلند شد و بطرف میزش رفت و یك دسته اسكناس گذاشت جلوم و گفت :یه زحمتی برات داشتم . اگر میشه برو هر غذایی كه دوست داری بخر و بیا شركت تا نهار با هم باشیم .... نمی خوام تنها باشم .......وجود تو آرومم میكنه . اینم پول ...و اینم س.ییچ ماشین .
پولو پس زدم وگفتم : نه پول همراهم هست .
به زور پولو گذاشت توی كیفم و گفت : نه ، بیا این پول همراهت باشه .. لازمت میشه .
وقتی رضا داشت صحبت میكرد روی صندلی كنار كتش نشته بودم و كیف پولش كه از جیب كتش زده بود بیرون توجهمو به خودش جلب كرد .
در حالیكه نگاهم به رضا بود دستم توی جیب كت رضا بود كیفشو آروم برداشتم و بلافاصله گذاشتم توی كیف خودم .
با كلی تعارف دسته اسكناس و سوویچو از رضا گرفتم وشركت خارج شدم .
مدتها بود كه آرزو داشتم پشت ماشین بشینم و رانندگی كنم . از همون زمانی كه برادرم پشت ماشین مینشست و رانندگی رو به من یاد داد از همون زمانی كه برای بار اول سوییچ ماشین برادرمو شبانه برداشتم و ساعتها رفتم توی شهر گشتم و وقتی برادرم فهمید یك كتك مفصل به من زد .
به یاد روزهایی كه باشقایق سوار ماشینش می شدیم و توی خیابان ایران زمین ویراژ میدادیم افتادم .
صدای موزیكو تا انتها بلند كردم و یك دستی فرمونو گرفتم و شروع كردم به راندن ماشین ...
هیچ چیز جالبتر و هیجان انگیزتر از رانندگی با سرعت بالا با نوار بلند توی یك اتوبان خلوت و كورس گذاشتم با ماشینهای پسری كه خیلی ادعاشون میشه نیست .
ناگهان متوجه گوشی موبایل رضا شدم كه توی ماشینش جا مونده بود . كه همینطور چشمك میزد و میلرزید .
صدای موزیكو كم كرد م و گوشی رو از روی صندلی بغل راننده برداشتم .
روی صفحه موبایل عكس یك دختر 23 یا 24 ساله افتاده بود و بعد گوشی رفت روی منشی .
__ الو رضا جونممممممممم ! نیستی قربونت برم ؟ امشب با كیانوشو آذین و فرشید دور هم جمعیم ساعت 8 میام دنبالت .. اون كت شلوار كرمتو بپوش آخه با اون خیلی جیگر میشی .......... میبوسمت از همین جا ...بوس بوس بوس
و تماس قطع شد .
با بی تفاوتی صدای موزیكو بلند كردم و گفتم : دختره لجن ..بوس بوس .......... ایكبیری خجالتم نمیكشه ... واقعا كه رضا هم یه جونوره مثل اونای دیگه نگاه كن چه اشك تمساحی میریخت .
چند دقیقه بعد دوباره موبایل شروع كرد به لرزیدن ..ایندفعه تصویر یك پسر روی مانیتور موبایل افتاد.
__ چطوری خوشتیپ؟ فردا چی كاریه ای ؟ با بچه ها داریم میریم شمال .. اگر تو هم پایی جیبتو پر پول كن ساعت 6 صبح بیا دم خونه آرین اینا ......... بی دختر میریم .... حوصله كلانتری ملانتری رو ندارم ..........اونجا یه ویلا با ژیلا گیر میاریم
و بلند بلند شروع كرد به خندیدن و تماسو قطع كرد .
گوشی موبایل رضا رو خاموش كرد و انداختم یه گوشه .
حالا میفهمیدم كه ساناز چه صبر و تحملی داشته و زندگی با همچین ادمی چقدر سخته .
كیف پول رضا رو باز كردم و شروع كردم به گشتن توی كیف .
از خوشحالی داشتم شاخ در میاوردم ...یك سوت طولانی زدم و گفتم : به این میگن شانس ...آقا رضا دمت گرم.
تراولهارو شمردم 3 ملیون تومان تراول صاف و بدون تا خوردگی .
با این پول میتونستم بدهیمو به آقا ابراهیم بدم و تمام سفته هامو از ش پس بگیرم . دیگه مجبور نبودم حرفها ی و رفتار چندش آور آقا ابراهیم و تحمل كنم .
راهمو كج كردم و بطرف پاتوق آقا ابراهیم رفتم .
یك قهوه خونه قدیمی توی جنوب شهر كه پاتوق یك مشت دزد و قاچاقچی بود .
وقتی وارد قهوه خونه شدم سنگینی نگاههای همه رو احساس میكردم و تكه های چندش آورشونو میشنیدم و سعی میكردم به روی خودم نیارم .
از بین مشتریها آقا ابراهیم از سر جاش بلند شد و به سمت من اومد و به طرف بیرون قهوه خونه هدایتم كرد .
آقا ابراهیم وقتی ماشین و سر و وضع منو دید گفت : چیه ؟ باز مخ كدوم ملیاردریرو زدی بچه زرنگ ؟
لبخندی زدم و گفتم : ما اینیم دیگه .......
پولو به سمتش دراز كردم و گفتم :اومدم باهات تصفیه حساب كنم . اینم بدهی من به شما...
با تعجب پولهارو از دستم گرفت و شمرد و گفت : نه انگار جدی جدی بانك زدی ؟ یا حسابی مخ طرفو زدی كه همچین پولیرو بهت داده ؟
ولی این كه فقط پول اولیه است كه بهت غرض دادم پس سودش چی ؟
گفتم : تو به من نگفتی سودم باید بدم بهت
پوزخدی زد و گفت : اگر صدی ، ده هم حساب كنم بازم خیلی بهم بدهكاری .. مگه عاشق چشم و ابروت بودم كه الكی اونقدر پول بی زبونو بهت بدم ؟ بلاخره منم باید از یه جا نون بخورم یا نه ؟ ............الانم فقط نصف سفته هاتو میتونم پس بدم بقیه شم باشه واسه وقتی كه باقی پولو اوردی خوشگل خانم زرنگ ..
سفته هارو از آقا ابراهیم گرفتم در حالیكه توی دلم مرتب بهش بد و بیراه میگفتم . چند تا جنسم بهم داد به همراه آدرس چندتا از مشتریهاش كه بهشون برسونم .
با بی میلی و دلخوری آدرسها رو گرفتم و سوار ماشین شدم و به راه افتادم .
كیف پول رضا رو توی یك جوب آب نزدیك شركت پارك كردم و 2 تا غذا از رستوران گرفتم و برگشتم شركت .
رضا كمی حالش بهتر شده بود و پشت میزش مشغول رسیدگی به كارهاش بود .
با هیجان وارد اتاق شدم و غذاهارو روی میز گذاشتم و شاخه گل رزی رو كه برای رضا خریده بودمو به سمتش دراز كردم و
گفتم : تقدیم با عشق .... واییییییی رضا چه ماشین باحالی داری .. سوارش كه شدم احساس كردم دارم پرواز میكنم منم عینن این عقده ایها هی ویراژ دادم هی ویراژ دادم .... 2 بار هم جریمه شدم ولی خیلی لذت بخش بود جات خیلی خالی بود عشق من.... وقتی به خودم اومدم دیدم یه 2 ساعتی میشه دارم یه كله میرونم .... تو رو خدا منو ببخش عزیزم كه دیر كردم .
دسته اسكناسی كه رضا بهم داده بودو همراه یك فاكتور از رستوران از توی كیفم در آوردم و جلوی رضا گذاشتم و گفتم : این فاكتور غذا ، اینم باقی مانده پولتون .
رضا با تعجب نگاهم كرد و گفت : كتی این چه كاریه كه میكنی ؟ من به اعتماد صد در صد دارم چرا برای من فاكتور آوردی ؟ چرا بقیه پولو برمیگردونی ؟
در حالیكه داشتم غذاهارو باز میكردم گفتم : می خوام بهت ثابت كنم كه خوش حسابم ... بیا بیا كه غذا سرد شد........ وای امروز چه روز قشنگیه رضا از اینكه در كنارتم بینهایت خوشحالم .
رضا باقی مانده دسته اسكناس و توی كیفم گذاشت و گفت : این حق پاته ...تو زحمت خرید كدنو كشیدی اینم انعامته
لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم.
در حتل خوردن غذا بودیم كه به رضا گفتم : راستی رضا ماشینتو باید به یه تعمیرگاه نشون بدی خیلی زود جوش میاره.
رضا به علامت تایید سرشو تكون داد و گفت : آره آره خوب شد یادم انداختی .
از روی صندلی بلند شد و رفت به سمت كتش و مشغول جستجو توی جیبهای كتش شد در حالیكه قیافه رضا هر لحظه بیشتر اخموتر و گرفته تر میشد.
به رضا گفتم : چی شده دنبال چی میگردی؟
گفت : دنبال كیف پولم میگردم كارت تعمیرگاه توی كیفم بود ولی هر چی میگردم كیف پولم نیست.
گفتم : شاید كیفتو جای دیگه ای گذاشتی .
وقتی كه از گشتن ناامید شد دوباره روی صندلی نشست و گفت : نه مطمئنم كه توی جیب كتم بوده . 3 ملیون تومن پول تو كیفم بود كه میخواستم بخوابونم به حسابم ولی وقتی خبر مرگ ساناز و شنیدم دیگه یادم رفت . فكر كنم كیف پولمو گم كردم یا شایدم ازم دزدین .
در حالیكه مشغول غذا خوردن بودم گفتم : می خوای به پلیس خبر بدیم ؟
رضا مشغول بازی كردن با غذا شد و گفت : نه لازم نیست تو فكر میكنی مثلا پلیس چیكار میكنه ؟
بعد كمی مكث كرد و گفت : اگر اون آشغال توی زندان نبود فكر میكردم حتما كار اونه ....
گفتم : اون آشغال ؟ منظورت كیه ؟
گفت : سعید ، دادش ساناز
گفتم : خوب آخه چه ربطی به اون داره كه بخواد از ت بدزده ؟ اصلا برای چی زندانه ؟
و بعد رضا برام تعریف كرد كه سعید بخاطر اینكه رضا خواهرشو طلاق داده عصبانی شده و و ماشین رضا رو آتیش زده و می خواسته رضا رو هم آتش بزنه كه دیگران با مداخلشون مانع اینكار شدن .
با حرفهای رضا من تازه بیاد سعید افتادم .
سعید علاوه بر اینكه خواهرشو از دست داده بود مجبور بود 10 سال هم در زندان بمونه ... این یعنی فنا شدن آیندش و جونیش.
به این فكر افتادم كه من تنها كسی هستم كه میتونم به سعید كمك كنم . باید هر طور شده رضایت رضا رو میگرفتم تا سعید از زندان آزاد بشه


نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ |