رابطه من و رضا روزبه روز صمیمی تر میشد و تونسته بودم اعتماد رضا رو نسبت به خودم بسیار زیاد جلب كنم
طوری كه گاهی چكهای رضا رو نقد میكردم و یا پولهاشو به بانك واریز میكردم ... ولی من گاهی وقتا بدون اینكه رضا متوجه بشه به حسابهاش ناخنكی میزدم .
بارها و بارها با رضا در مورد سعید صحبت كردم تا رضایت بده و از زندان زاد بشه ولی میگفت : باید براش درس ادب بشه تا دیگه گنده لات بازی در نیاره . از طرفی اگر از زندان آزاد بشه مطمئنم دوباره میاد سراغم و بهم آسیب میرسونه .
بعد از گذشت 6 ماه هنوز نتونسته بودم در این مقوله رضا رو راضی كنم .
رضا به غیر از اون روز دیگه هیچ حرفی از ساناز نمیزد ولی من هدف اصلیمو فراموش نكرده بودم كه برای چی به رضا نزدیك شدم ....
هر شب جمعه با پریسا سر مزار ساناز میرفتیم و سكوت و آرامش قبرستان . منو به یاد خودم وگرفتاریهام می انداخت . میدونستم كه با این رویه كه من پیش گرفتم و مصرف بالای مواد دیر یا زود جام كنار سانازه ولی چاره ای نداشتم از درون آب میشدم ولی حتی اراده اینو نداشتم كه بخوام چند ساعت بدون مواد سر كنم و درد رو تحمل كنم ... چه برسه به ترك مواد .... شاید اگر سعید زندان نبود به من كمك میكرد تا هر چه زودتر ترك كنم ولی رضا هم مثل من بود ولی من سعی میكردم به روی خودم نیارم
شبهای جمعه و جمعه ها اكثرا با دوستاش دور هم جمع میشدن و بساط منقل و عیش و نوششون به راه بود .
من در جند تا از این مجالس و مهمانیهاشون شركت كردم و با وجود اینكه با رضا به مهمانی میرفتم با زیر ذره بین و نگاههای حریص و هوس باز مردانی بودم كه تا خرخره مشروب می خوردند و حتی تعادل راه رفتن هم نداشتند .
در یكی از این مهمانیها رضا اینقدر مشروب خورده بود كه نه رفتاری و نه گفتاری تعادل نداشت و اینقدر حالش بود بود كه من مجبور شدم با لباسهای تنش در همون مهمونی بندازمش توی استخر ...... كه وقتی رضا به خودش اومد دید كه همه اطراف استخر جمع شدن و دارن به رضا میخندن .
رضا هم خشمگین از استخر بیرون اومد و نگاه غضبناكی به من انداخت و منو در مهمانی تنها گذاشت و برگشت به خانه اش .
این رفتار رضا برای من خیلی سنگین تموم شد چون وقتی مردهای مست و لاقید دیگه شاهد این بودن كه رضا منو تنها گذاشت و رفت هر كدام به نوعی سعی میكردن خودشونو به من نزدیك كنن .
ج. مهمانی اینقدر برایم سنگین بود كه برای رهایی از اون وضعیت در گوشه ای از حیاط نشستم و مشغول سیگار كشیدن شدم . آنقدر در افكار خودم غرق بودم كه اصلا متوجه حضور مرد ی در كنارم در تاریكی شب نشدم .
وقتی به خودم آمدم كه گرمای دستای مردانه ای را روی بازوهایم احساس كردم كه موهایم را به آرامی نوازش میكرد .
جیغ بلندی زدم و او را به سمتی حول داد م و به اتاق رفتم و فورا لباسهایم را عوض كرد م و یك آژانس گر فتم و به خانه ام رفتم .


رضا متوجه اشتباهش شده بود مرتب با من تماس میگرفت و هر چی سعی میكرد كه این كدورتو از دل من بیرون بیاره موفق نمیشد
چند روز بعد از این جریان رضا با گل و شیرینی اومد خونه ی من .
وقتی در را باز كردم اخمهام در هم گره خورده بود نیم نگاهی به رضا كردم .
رضا با لبخند و خوشرویی گفت : خانم . خانما .. گل خانم من ... ماه من ...تعارف نمیكنی بیام داخل ؟ برای امر خیر مزاحمتون شدم .
حرف رضا رو به شوخی گرفتم . كمی خودمو از كنار در كنار كشیدم تا رضا وارد بشه .
بطرف آشپز خاه رفتم تا برای رضا نوشیدنی بیارم . رضا گل و شیرینی را بطرفم تعارف كرد و گفت : اینها برای شماست عروس خانم . میشه بنشینی . كار مهمی باهات دارم .
كمی دست وپامو گم كرده بودم گفتم : بذار برات یه چیزی بیارم . بعد میام پیشت میشینم .
رضا منو با فشار دستش سر جام نشوند در چشمهام خیره شد و گفت : كتی من خیلی به تو و حمایتهای تو احتیاج دارم . تو با همه دخترای دیگه فرق داری . تو تنها كسی هستی كه در شرایط سخت بدون هیچ توقعی كنارم بودی ...تو بعد از ساناز تنها كسی هستی كه منو بخاطر پولم نمی خواد ... از ت می خوام كه منو تنها نزاری و با هم و در كنار هم زندگی كنیم .
پوزخندی زدم و گفتم : چیه /؟ دنبال زن صیغه ای میگردی ؟
گفت : چه فرقی میكننه ... مهم اینه این كه تو خانم خونه من میشی و منو از تنهایی در میاری .... كتی من برات همه امكاناتی فراهم میكنم ... خونه ، ماشین
گفتم : من از اینكه بصورت عاریه زن كسی باشم متنفرم كه بعد از اینكه مهلت صیغه ام تموم شد بندازیم از خونه ات بیرون ... من از كلمه صیغه هم بند بند وجودم میلرزه ... من بخاطر تجربه تلخی كه در گذشته ام داشتم از شما مردها دل خوشی ندارم و بهتون اصمینان ندارم .
دستای منو توی دستاش گرفت و گفت : تو اشتباه میكنی عزیزم . این چه طرز فكریه كه راجع به من داری ؟ من با همه مردهای دیگه فرق دارم . من هیچوقت تنهات نمیزارم .

به یاد حرفهای بهراد افتادم احساس میكردم رضا یی كه الان روبه روی من نشسته یك بهراد دیگه است به یاد 7 سال پیش افتادم .و حرفهای احمقانه دبیر معارفمون كه منو تشویق به صیغه كرد و باعث این همه اتفاقات شد . به یاد ساناز بیچاره افتادم كه چطور عاشق رضا بود و حالا همسرش دستای منو توی دستاش گرفته بود و از آینده ای مشترك با من حرف میزد .
مثل اسپند روی آتیش از سر جام بلند شدم .
با عصبانیت گل و شیرینی رو برداشتم و بطرف رضا دراز كردم و گفتم : اگر دنبال زن صیغه ای هستی كنار خیابان ریخته ... لازم هم نیست اینقدر براشون زبون بریزی یا خرج كنی ..... حتی هستند زنهاییكه خرج تو رو هم بدن تا تو صیغه شون كنی .... ولی من از اونهاش نیستم .... گل و شیرینیتو بردار و زود از خونه ی من بزن به چاك ...
رضا در حالیكه بهت زده به من خیره شده بود و از طرز برخورد من متعجب شده بود دسته گل و شیرینی رو از من گرفت و از روی كاناپه بلند شد . خواست حرفی بزنه كه من با فریاد گفتم : صداتو نشنوم دیگه ... برو بیرون

وقتی صدای محكم بسته شدن در رو شنیدم زیر لب گفتم : احمق ... واقعا كه ذلیل زنهایی

از بعد از اون اتفاق رضا مرتب به موبایلم زنگ میزد ولی من تماسهاشو جواب نمیدادم .
شبها از فكر و خیال خوابم نمیبرد . من كه منتظر همچون لحظه ای بودم نمیدونم چرا حالا اینطور بهم ریخته بودم ؟ ساناز و چهره خونینش حین خودكشی و پیكر لاغر و نحیفش حین خاكسپاری یك لحظه از جلوی چشمام دو ر نمیشد .
بیكاری سخت منو بهم ریخته بود آقا ابراهیم یك كار بی دردسر و پر در آمد به من پیشنهاد داد .
بردن جنس برای مشتریها ی آقا ابراهیم .
نمی خواستم این پیشنهادو قبول كنم ولی وقتی آقا ابراهیم دوباره بدهكاریمو یاد آوریم كرد ترجیح دادم كه برای مدت كوتاهی به این كاردوباره مشغول بشم اینقدر بریز و به پاش داشتم كه علی رغم اینكه ماهانه از رضا پول قابل توجهی میگرفتم باز هم نتونسته بودم بدهیمو با آقا ابراهیم صاف كنم .
اوایل از انجام این كار احساس عذاب وجدان میكردم ولی وقتی به یاد خماری خودم می افتادم با خودم فكر میكردم كه چرا فقط من باید اینهمه بدبختی بكشن ؟ و اگر من این مواد و به مشتریها نرسونم یكی دیگه میرسونه .
یك شب وقتی خسته از یك مهمانی كه آقا ابراهیم ترتیب داده بود بر گشتم دیدم رضا توی ماشینش دم خونه من منتظر نشسته .
جلوتر رفتم و زدم به شیشه ماشینش .
رضا در وباز كرد و پیاده شد .
گفت : سلام ، من خیلی وقته اینجا منتظرتم .. میشه باهات صحبت كنم ؟
خمیازه ای كشیدم و گفتم : بیا تو اینجا جای مناسبی برای حرف زدن نیست این وقت شب .
و راهنماییش كردم به داخل منزل .
رضا بی مقدمه گفت : . من روی حرفهای تو خیلی فكر كردم تو راست میگی .. من برای بدست آوردن تو حاظرم هر چیزی رو كه تو بگی قبول كنم .
لبخندی زدم و گفتم : هر كاری ؟
گفت : آره ، هر كاری كه تو بگی قبوله ..... حتی راضیم به عقد دایم خودم در بیارمت
با ملایمت گفتم : رضا ف من توی زندگی قبلیم وضع خوبی نداشتم . دلم امنیت می خواد .. دوست دارم یك پشتوانه داشته باشم .... برای همین ...
رضا به تندی گفت : خوب من تكیه گاه و پشتوانه ات میشم
سكوت كردم در حالیكه احساس میكردم در اون لحظه قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه.
بعد از یك مكث طولانی رضا به چشمام خیره شد و گفت : فرشته زیباییها ... با من ازدواج میكنی؟
از روی كاناپه بلند شدم و یك سیگار روشن كردم و گفتم : باید فكر كنم
رضا یك لحظه نگاه ملتمسانه شو از روی من بر نمیداشت خوشحال شد وگفت : پس جای امیدواری هست كه بانوی من جواب مثبت بدن .. خیلی خوشحالم ..........دیروقته دیگه مزاحمت نمیشم
و مثل بچه ها منو در آغوش گرفت و بوسید و رفت .
و من متعجب از حرفهای رضا، در دلم احساس شعف میكردم .
در دلم وسوسه عجیبی احساس میكردم از یك طرف دوست داشتم از این وضعیت زندگیم رها بشم و یك پشت وپناهی داشته باشم . از طرفی میدونستم رضا فرد مناسبی نیست و به یاد ساناز می افتادم كه چطور رضا باعث مرگ ساناز شده بود.
هر شب كابوس میدیدم . خواب میدیدم سانازبا لای سر یك جنازه نشسته و گریه میكنه . نزدیكتر كه میرفتم ، جنازه خودمو میدیدم
و سراسیمه از خواب می پریدم .
یك شب وقتی بعد از اون كابوس وحشتناك از خواب بیدار شدم . دفتر خاطرات سانازو باز كردم و دوباره شروع كردم به خواندن .
ساناز واقعا رضا رو می پرستید و رضا در حق ساناز چقدر بدی كرده بود . هر روز با یك زن جدید . هر روز تحقیر . توهین
وقتی سپیده صبح زد ، دفتر خاطراتو بستم ....... از تردید و دودلی در آمده بود وتصمیمو گرفته بودم .
حوالی ظهر با رضا توی یك رستوران قرار گذاشتم .
رضا قبل از من به رستوران رسیده بود . از دور شاهد بودم كه چطور دل توی دلش نیست و ساعتشو نگاه میكنه .
به طرف رضا رفتم و سلام و احوال پرسی كردم با رضا .
رضا به چشمهای من خیره شد و گفت : تصمیمتو گرفتی عزیزم ؟
گفتم : آره ، ولی قبلش می خوام بهت یه حقیقتی رو بگم .
رضا متعجب به من خیره شد و گفت : بگو
گفتم : من اسممو به تو دروغ گفتم . اسم من ماراله.
رضا یك سیگار روشن كرد و یك پك عمیق به سیگار زد و گفت : چرا دروغ گفتی ؟
سرمو زیر انداختم و گفتم : راستش فكر نمیكردم قضیه ما جدی بشه ... بعد هم هر چی سعی كردم راستشو بهت بگم دیگه روم نمیشد . من باید راستشو بهت می گفتم رضا جان..... حالا از ازدواج با من منصرف شدی؟
لبخندی زد وگفت : مارال. كتی ....یا هر اسم دیگه ....برای من تو مهم هستی نه اسمت .....معلومه كه پشیمون نشدم
دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم : رضا جان تو خیلی خوبی ....ولی باید به من حق بدی كه از آیندم بترسم ..من 2 تا شرط دارم تا باهات ازدوا ج كنم .
كنجكاوانه گفت : هر چی باشه قبول.
گفتم : اول اینكه می خوام رضایت بدی تا سعید از زندان آزاد بشه . چون من شدیدا عذاب وجدان میكنم و نمیتونم ببینم یك جوان بیگناه 10 سال توی زندان باشه .
رضا كمی تعجب كرد و گفت : شرط دومت چیه ؟
از طرز برخورد كمی جا خوردم ولی خودمو جمع و جور كردم و ادامه دادم : یادته كه بارها بهت گفتم من توی زندگی مشترك یك پشتوانه و امنیت می خوام ......
كمی مكث كردم و گفتم : می خوام مهریه ام یك آپارتمان باشه كه قبل از این كه با هم عقد كنیم به نام من كنی ..... بعد هم باهم میریم اونجا زندگی میكنیم .
معلوم بود رضا از شرایطی كه من براش گذاشتم تعجب كرده .چون سكوت سنگینی بین ما حكمفرما شد .
وقتی سنگینی نگاههای رضا و این سكوت و احساس كردم صلاح ندیدم كه دیگه اونجا بنشینم . كیفمو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم و رو به رضا كردم و گفتم : از سكوتت جوابمو گرفتم ، پس اون ابراز علاقه هات همش الكی بود ....
و خواستم از رستوران خارج بشم كه رضا بدنبالم اومد بند كیفمو گرفت تا بایستم و لبخندی زد و گفت : هر دو شرطتت قبوله .... خانه هم هدیه من به تو هست نه مهریه ات .

از فردای اون روز دنبال رضایت دادن و كارهای آزادی سعید بودیم ....و عصرها هم به دنبال خانه می گشتیم .
سعی میكردم به رضا خیلی محبت كنم كه احساس كنه در انتخاب من اشتباه نكرده .
بعد از چند روز خانه ای به دلخواه و سلیقه من در شمال شهر خریدیم ...... خانه ای كه به سلیقه من بود و هیچكس نمیتونست اونوازم بگیره ، خانه ای با كف سرامیك سفید و شومینه و آشپزخانه ی اوپن..... چیزی كه از دوران نوجوانیم آرزوشو داشتم و همیشه توی ذهنم تجسمش میكردم و حالا آرزوهام واقعیت پیدا كرده بود .ولی توی ذهنم همیشه همسری مثل سعیدو تجسم میكردم. آرزوم این بود كه همسر یك مرد غیرتی مثل سعید بشم . برای آزاد شدن سعید لحظه شماری میكردم
از اینكه میدیدم تونستم رضا رو متقاعد كنم تا رضایت بده و سعید آزاد بشه از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم .

یك شب پریسا به خانه من امده بود و یك جشن دو نفره برای پیروزیمون گرفته بودیم.
كه صدای آیفون خانه بلند شدم ....گوشی رو برداشتم و پرسیدم : بله
رضا بانشاط گفت : خانم خانما مهمون نمی خوای ؟
آیفون و گذاشتم و رو به پریسا كردم و گفتم : رضا ست
پریسا بیدرنگ از سرجاش بلند شد و گفت : من میرم توی حمام ....رضا اگر بفهمه من و تو باهم دوستیم خیلی بد میشه .
و سراسیمه خودشو به حمام رسوند .
من در خانه رو باز كردم در حالی كه سعی میكردم خودمو خونسرد نشون بدم .
رضا دسته گل زیبایی خریده بود به سمتم دراز كرد و گفت : تقدیم با عشق
دسته گلو از رضا گرفتم و بوسیدمش و دعوتش كردم كه داخل بشه .
رضا با تعجب كمی اطرافو نگاه كرد و گفت :مهمون داشتی؟
كمی هول شدم و گفتم : نه ....یعنی آره ....دوستم بود الان پیش پای تو رفت .
و مشغول جمع كردن وسایل شدم .
رضا به سراغ یخچالم رفت و گفت : از اون مشروب خوشمزه های همیشگیت داری ؟
گفتم: آره ....همون پایینه .
شیشه مشروب و برداشت و ریخت توی یك لیوان و شروع كرد به خوردن لیوان و بالا گرفت و گفت : به سلامتی مارالم كه خوشگلترین زن روی زمینه
احساس میكردم رضا حالت طبیعی نداره ...ولی لبخندی تحویلش دادم و گفتم : تو همیشه به من لطف داری
رضا از یك بسته خیلی زیبا رو به سمتم دراز كرد و گفت : این پیراهنو برای تو خریدم . می خوام الان برام بپوشیش.
هدیه رو باز كردم ...پیراهن بسیار زیبا و شیكی بود ........به اتاق رفتم تا پیراهنو بپوشم .
واقعا در اون پیراهن زیباییم صد چندان شده بود ...موهامو پشت سرم جمع كردم و وارد پذیرایی شدم ولی یكدفعه سر جام ایستادم .
یادم رفته بود كه دفتر خاطرات سانازو از زیر میز تلویزیونی بردارم و رضا هم متو جه دفتر خاطرات ساناز شده بود .
اینجا پایان بازی بود .....ومن نمیتونستم هیچ جوری این قضیه رو جمع و جور كنم .
رضا بدون توجه به ورود من داشت دفتر خاطراتو ورق میزد و عكسهای لابه لای دفترو میدید .
بعد از چند دقیقه متوجه حضور من شد با حالت غضب آلودی گفت : تو با ساناز دوست بودی ؟
به سمت رضا اومدم و گفتم : نه . ساناز به من پناه اورده بود ....ولی اینقدر افسرده شده بود كه خودكشی كرد
رضا بلند بلند شروع كرد به خندیدن و گفت : اینقدر كه بی جنبه بود ، خوب از خونه انداختمش بیرون ....دیگه خودكشی كردن نداشت .
در حالیكه رضا دوباره لیوانشو از مشروب پر میكرد گفت : حالا این دست تو چیكار میكنه ؟
دفتر و از دستش كشیدم و گفتم : بیا ببین صفحه آخر این دفتر رو بخون . اینو شب آخر كه خونه من بود خطاب به تو نوشته . برای توا نامرد كه وقتی فهمیدی بیمارستانه حتی راضی نشدی به دیدنش بیای یا هزینه بیمارستانشو پرداخت كنی .
چشمان رضا از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد زد : خوب به تو چه ؟تو چیكاریه ؟ نكنه میخواستی انتقام سانازو از من بگیری ؟
مثل اینكه یك جرقه در ذهنش زده شده باشه از سر جاش پرید و به سمتم اومد و منو پرت كرد به سمت دیوار و گلومو با دستای سنگین و مردونش شروع كرد به فشار دادن و فریاد میزد : یعنی همه این كارات و عشق و عاشقیات الكی بود ؟ تو با من بازی كردی مارال..........
احساس خفگی میكردم ....راه تنفسم بند آمده بود و به سختی نفس میكشیدم فقط به زحمت تونستم چند كلمه بگم : كمك ، كمك ، من دارم خفه میشم
ولی رضا همچنان با چشمهای خشمگینش به حرف زدنش ادامه میداد و گلوی منو بیشتر میفشارد.
دیگه داشتم از هوش میرفتم
كه ناگهان صدای پریسا رو از پشت سر رضا شنیدم
پریسا به سمت رضا هجوم آورد و شروع كرد با كنار كشیدن رضا از پیكر بی جان من
پریسا فریاد میزد : ولش كن عوضی ...كشتیش..........یه نفر بستت نبود می خوای این یكی هم بكشی

رضا انگار تازه متوجه حضور پریسا شده بود كه گلوی منو رها كرد و چند قدم عقب عقب رفت و انگار كه زبونش بند آمده باشه بریده بریده به من و پریسا اشاره كرد و گفت : شماها شریك شیطونید ............تو اینجا چیكار میكنی ؟.........شما دوتا باهم نقشه كشیدید تا منو نابود كنید
و تلو تلو خورون خودشو به كاناپه رسوند و روی كاناپه نشست در حالیكه از شدت خشم میلرزید .
پریسا هراسان بسمت من دوید ....من سرفه میكردم ولی از اینكه در اون شرایط پریسا كنارم بود احساس دلگرمی میكردم .

رضا از روی كاناپه بلند شد و شروع كرد به تند تند قدم زدن .مثل یك شیر زخم خورده به خود میپیچید .
ناگهان شروع كرد به بلند بلند خندیدن .
من و پریسا به رضا خیره شدیم در حالیكه ترس عجیبی در دلمون رخنه كرده بود .
رضا حین خندیدن میگفت : از مادر زاده نشده كسی كه به من رودست بزنه .......شما دوتا بدبخت ضعیفه فكر كردید تونستید منو از پا دربیارین ...نه بیچارهها ....اونی كه از پا در اومد و بدبخت شد من نبودم شما دوتا بودید .
پریسا گفت : چی میگی رضا .؟ گم شو از خونه برو بیرون وگرنه پلیس خبر میكنم .
رضا گفت : باشه میرم ولی قبلش می خوام یه حقیقتو بهتون بگم ..
من وپریسا متعجب به هم خیره شدیم
رضا خودشو به من و پریسا نزدیك كرد و موهای من وپریسا رو در دستاش گرفت و شروع به كشیدن كرد و گفت : شما هردوتاتون ایدز دارید .
من شروع كردم به خندیدن و گفتم : خیلی بچه ای رضا .... دروغ مسخره ای بود .
رضا به سمت كتش رفت و یك جواب آزمایش از توی جیبش در آورد و به سمت من وپریسا انداخت و گفت : بیاین نگاه كنید ... من ایدز داشتم و دارم پس در نتیجه تو و پریسا و حتی ساناز و خیلیهای دیگه از من ایدز گرفتن .
و شروع كرد بلند بلند به خندیدن .
پریسا آزما یشو برداشت در حالی كه ناباورانه سرشو تكان میداد گفت : این امكان نداره ...دروغه ...دروغه
من جواب آزمایشو از دست پریسا گرفتم و شروع كردم به ورق زدن صفحه های آزمایش ...روی برگه اول با خط قرمز نوشته شده بود ..اچ آی وی مثبت
رضا دستاشو بالا آورد و گفت : خوب دیگه بای بای بانووان گرامی ... به من كه خیلی خوش گذشت . دیگه مزاحمتون نمیشم .خوش باشید
و تلوتلو خورون از در رفت بیرون .
منو پریسا سعی میكردیم تا صبح همدیگررو دلداری بدیم وفكر میكردیم شاید در آزمایش رضا اشتباهی رخ داده یا اینكه من و پریسا اصلا مبتلا نباشیم
ولی پریسا اصلا روحیه خوبی نداشت و مرتب گریه میكرد
قرار بر این گذاشتیم كه فردا . اول وقت بریم و هردو آزمایش ایدز بدیم تا مطمین بشیم.

دل تو دل من و پریسا نبود پشت در آزمایشگاه نشسته بودیم و منتظر جواب
متصدی آزمایشگاه هر چی میگفت جوایب چند روز دیگه حاضره ما اصرار كردیم و گفتیم اورژانسیه .
من و پریسا جرات نمیكردیم حتی كلامی با هم صحبت كنیم .
و بالاخره بعد از 3 ساعت جواب حاضر شد .
متصدی آزمایشگاه از اتاق بیرون اومد ما به سمتش دویدیم و گفتیم : خانم نتیجه چی شد .؟
برگه هارو به سمتمون دراز كرد و گفت : نتیجه ها حاضره بفرمایید . جواب مثبته
با من من ولكنت گفتم : یعنی هر دوتامون ایدز داریم؟
سری به علامت تاسف تكان داد و گفت : متاسفانه بله ... ولی ایدز پایان زندگی نیست شما میتونید مثل آدمهای عادی زندگی كنید و......

دیگه حرفهای متصدی آزمایشگاههو نمیشنیدم دنیا دور سرم می چرخید. پریسا با شنیدن این خبر از هوش رفت و مسوولان آزمایشگاه سعی میكردن كه بهش آب قند بدن . و من روی صندلی آزمایشگاه نشستم و برای سرنوشت نكبت بارم زار زدم .
بعد از چند ساعت سعی كردم به خودم مسلط بشم ..پریسا رو به خونه اش رسوندم و خودم برگشتم به خانه ام .
فردا سعید از زندان آزاد میشد و من كه برای آزادی رضا لحظه شماری میكردم حالا دوست داشتم فردا هیچگاه فرا نمیرسید .
تا صبح مشروب خوردم وسیگار كشیدم و اشك ریختم و
وقتی از خواب بیدار شدم 1 ساعت به آزادی سعید بیشتر نمونده بود .
با عجله لباسهامو عوض كردم و توی آیینه خودمو نگاه كردم . چشمهای سرخ و ورم كرده ..موهای ژولیده و انگار چندین سال پیرتر شده بودم .

تمام طول راه به آرزوهایی كه در سر داشتم فكر میكردم . به خونه قشنگی كه همیشه آرزوشو داشتم . به سعید كه دوست داشتم باهاش ازدواج میكردم و توی اون خونه زندگی میكردم ..............ولی همه چیز دیگه تموم شده بود .

با دسته گل روی به روی در زندان منتظر رضا شدم ...با نگاه اول رضا رو نشناختم
چقدر شكسته شده بود محاسن و ریشهای بلند و چند تار موی سفید كه در لابه لای موهای قشنگش به چشم می خورد .
بیدرنگ در آغوش رضا پریدم و بغضم تركید و شروع كردم به گریه كردن ...دیگه حتی نمیتونستم شونه های مردونه سعید و كه همیشه آرزوشو داشتم برای همیشه برای خودم داشته باشم .
رضا دستی روی سرم كشید و منو نوازش كرد و گفت : عزیزم ف مارالم دیگه همه چیز تموم شد . دیگه نمیزارم تنهایی رو احساس كنی ....دختر كوچولو من همه دارن نگاهمون میكنن ...من خیلی گشنه ام بیا بریم یه رستوران كه من مدتهاست كه دلم لك زده برای یك چلو كباب مشت .
لبخندی زدم و با هم به سمت رستوران به راه افتادیم .

در طول راه سعید مرتب از خا طرات زندان برام میگفت ولی من انگار هیچ چیز نمیشنیدم در افكار خودم غرق بودم .
در رستوران سعید به چهره من خیره شده بود و لحظه ای چشم از من بر نمیداشت
می گفت : مارال می خوام قد تمام روز هاییكه در كنارت نبودم نگاهت كنم .. میدونم اگر تو نبودی من حالا كنار زندان بودم ...من تا آخر عمرم مدیون تو هستم و حاضرم زندگیمو به پات بریزم .
و من لبخند تلخی زدم ونقطه نا معلومی خیره شدم .
سعید ادامه داد : میدونم توی این مدت خیلی سختی كشیدی . من دیگه نمیزارم حتی غم كنج دل كوچیك تو لونه كنه ...
وبعد روی صندلی بغل من نشست و بیدرنگ گفت : مارال ، با من ازدواج میكنی ؟
از حرف سعید یكه خوردم كمی خودمو جمع و جور كردم . من كه همیشه آرزوی این لحظه رو داشتم حالا حتی نمیدونستم باید جواب سعید چی بدم
این بیماری لعنتی به زودی تمام وجودمو میگرفت و من میدونستم كه با وجود من در زندگی سعید ، سعید نمیتونه روی خوشبختی رو ببینه .
باید به سعید حقیقتو میگفتم ولی چطور میتونستم توی چشمهای پاك و معصوم سعید خیره بشم و این حقیقت تلخو بهش بگم .
به چشمان سعید زل زدم و گفتم : سعید ، من اون مارالی نیستم كه تو ، توی ذهنت از من برای خودت ساختی .... من نمیتونم با تو ازدواج كنم .
سعید مات و مبهوت به من خیره شده بود .
اشكهای گرمم بی در نگ از چشمام سرازیر شدن و من نمیتونستم مانع ریختن اشكهام بشم .
از سر جام بلند شدم و از رستوران با عجله خارج شدم .

یك وانت گرفتم و رفتم خونه و كمتر از یكساعت همه وسایلمو جمع كردم و بار وانت كردم . نمیتونستم دیگه حتی یك لحظه توی چشمای معصوم سعید نگاه كنم . می خواستم جایی برم كه سعید دیگه پیدام نكنه .
وسایلمو منتقل كردم به خانه ای كه رضا برام خریده بود .
وقتی خسته از كار اسباب كشی روی كاناپه ولو شدم و می خواستم یك سیگار بكشم . موبایلم شروع به زنگ زدن كرد.
خواستم جواب ندم كه دیدم شماره پریسا افتاده .
با عجله دكهمه پاسخگویی رو زدم.
مارال : سلام پریسا جان ... حالت چطوره؟ ببخش من باید حالتو میپرسیدم ولی بخدا فرصت نشد
از اون طرف خط صدای گرفته پریسا به گوش رسید كه با لحن خاصی گفت : مارال من بازی رو تموم كردم .... من كشتمش
با نگرانی پرسیدم : پریسا حالت خوبه ؟چی داری میگی ؟ كی رو كشتی ؟ تو الان كجایی؟
صدای پریسا هر لحظه كمتر به گوش میرسید با كلام منقطعی گفت : اون حق زندگی رو از من گرفت ...من زندگیمو دوست داشتم ..
و ارتباط تلفنی قطع شد
نگران و مضطراب شده بودم .
هر چقدرسعی میكردم با موبایل پریسا تماس بگیرم در دسترس نبود .
یاد رضا افتادم . شاید پریسا پیش رضا بود ...به موبایل رضا هم تماس گرفتم ولی دستگاه خاموش بود .
حرفهای پریسا به طرز عجیبی نگرانم كرده بود . احساس میكردم اتفاق بدی افتاده .
یك آژانس گرفتم و خودمو به شركت رضا رسوندم ولی نه پریسا و نه رضا شركت نبودن ..به خانه پریسا رفتم ولی اونجا هم نبود.
درمونده شده بودم و نمیدونستم باید كجا برم كه یاد خانه رضا افتادم .
آدرس خانه رضا رو به راننده آژانس دادم .ولی.........
وقتی رسیدم كه دیگه خیلی دیر شده بود .
امبولانسی در منزل رضا ایستاده بود و دو جنازه كه ملحفه سفید روشون كشیده بودن وسط خیابان بود .
ازدحام جمعیت را كنار زدم و به هر زحمتی بود خودمو جلو رسوندم .
تپشهای قلبم دوبرابر شده بود ...این صحنه ها برام تداعی مرگ سرا بود .
خودمو به بالای جنازه هایی كه غرق در خون بودن رسوندم و ملحفه رو از روشون كنار زدم .
و جیغ بلندی كشیدم .
پریسا و رضا در درگیری باهم هر دو كشته شده بودن .
مارال كمی روی نیمكت پارك جابجا شد چشمهای زیبا و آسمونیش خیس اشك شده بود از توی كیفش یك دانه سیگار در آورد و مشغول كشیدن شد .
دخترك مبهوت به مارال خیره شده بود . باور آن چیزهاییكه شنیده بود و حلاجی انها براش سخت و دشوار بود .
مارال به نقطه نامعلومی خیره شد و گفت : من بخاطر یك تصمیم احمقانه همه زندگی و آیندمو از دست دادم . روزی صد بار آرزوی مرگ میكنم ولی افسوس كه هنوز زنده ام .
من بخاطر غیرت و تعصب بیجای برادر و پدرم الان اینجام . من بخاطر رفتار غیر انسانی بهراد الان اینجام وبخاطر حماقت خودم.
مردن وزنده بودن من ، برای هیچكس فرقی نداره .
اما تو پدر داری . مادر داری و خانواده كه الان همه نگرانتن .
اگر من الان بمیرم یك انگل از جامعه كم میشه ولی تو خیلی حیفی كه بخوای به روزگار من دچار بشی .
من اگر بمیرم حتی یكنفررو ندارم كه سر قبرم بیاد و برام فاتحه بخونه .
اینقدر گناهكارم كه میدونم حتی خدا هم منو به خودم واگذاشته.

چند پسر جوان دوان دوان بطرف مارال و دخترك آمدن در حالیكه فریاد میزدن : مارال پشو مارال بدو بدو ...مامورها ... بالاتر هم گلریزو گرفتن .
مارال هراسان ازروی نیمكت بلند شد اینقدر هراسان بود كه فراموش كرد كوله پشتیشو با خودش ببره.
ما رال با عجله شروع كرد به دویدن و فرار كردن .
و به دنبال مارال چند مامور نیروی انتظامی هم میدوند .
بعد از چند دقیقه دخترك به خود ش آمد و متوجه كوله پشتی مارال شد .
ولی دودل بود كه بدنبالش برود یا نه .
از روی نیمكت بلند شد نگاهی به ساعتش كرد . ساعت 9 شب بود . لابد تا آن موقع خانواده اش متوجه غیبت او شده بودن .
دخترك تصمیمش را گرفت كوله پشتی را برداشت و گامهایش رااستوار برداشت .
وقتی از پله های پارك بالا رفت وبه خیابان اصلی رسید ازدحام جمعیت توجه او را بخودش جلب كرد .
تصادف سختی شده بود و انگار یك نفر فوت شده بود .
دخترك كمی نزدیك جمعیت شد . هر كس چیزی میگفت
- بیچاره دختر ه سر ضرب مرد دیگه آمدن آمبولانس هم فایده ای نداره
دیگری میگفت : حالاببین خانوادش چی میكشن
و پسری با قامت بلند میگفت : انگار دختر فراری بوده . مامورا دنبالش بودن . دختره هم داشته فرار میكرده كه تصادف میكنه و درجا میمیره

دخترك از شنید حرفهای مردم احساس ترس عجیبی كرد .
خودش را به بالای جنازه رسانده .
و از دیدن پیكر بی جان مارال كه غرق در خون در گوشه ای از خیابان افتاده بود و عابران اطرافش پول می ریختند ... شوكه شد .
تلو تلو خوران خودشو به گوشه ای رساند و كوله پشتی مارال را باز كرد .
یك دفتر چه خاطرات زیبا را از درون كیف بیرون آورد و آن را باز كرد .
صفحه اول دفتر با قلم درشت و خط زیبایی نوشته شده بود :

كاش یك زن نبودم

نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ |