در ملاقاتهايي كه اين 3 دوست با الناز داشتند آرمين دريافت كه نگاه هاي الناز تنها معطوف به سامان نيست و اين در حالي بود كه اگر قانونا" او عاشق سامان است نبايد اين گونه باشد . آرمين به عشق الناز شك پيدا كرده بود . ولي پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه به علت بدبيني نسبت به دختر ها الناز را هم چون ديگران ميبيند . اما دقيقا" به علت همين نتيجه گيري سعي كرد كمتر سامان را ببيند كه كمتر مزاحمتي براي سامان ايجاد كند . البته اين امكان هم وجود داشت كه اين رفتار آرمين را سامان جور ديگري برداشت كند .
پاييز فرا رسيده بود و كلاسهاي دانشگاه هم پس از آن شروع شد . اما سامان سر كلاس كمتر حواسش جمع بود و مدام بيرون را نگاه ميكرد و پشت سر هم ساعتش را نگاه ميكرد و آرزو ميكرد كه زودتر كلاس تمام شود و با موبايل با الناز تماس بگيرد .

.................................................. .................................................. .................................................. ......

روزها مي گذشت و رابطه الناز و سامان گرمتر ميشد . تا اينكه روز تولد الناز كه روز 20 ماه آبان بود فرا رسيد . سامان ، امير و آرمين را دعوت كرده بود و در يك كافي شاپ يك تولد كوچك براي الناز گرفته بود . قرار بود بچه ها ساعت 7 بيايند و تولد هم تا ساعت 10 باشد ، تا آن موقع هم ميز را رزرو كرده بود . هر 3 دوست سر ساعت 6:45 روبروي كافي شاپ رسيدند و سر ميز نشستند . همه كارها را سامان انجام داده بود و تنها منتظر الناز بودند . ساعت 8 شده بود اما از الناز خبري نبود ، كم كم سامان نگران شده بود و با موبايل با الناز تماس گرفت . براي اينكه راحت تر با الناز صحبت كند بيرون كافي شاپ رفت و شماره را گرفت.

- الو ، الناز تو كجايي ؟ الان ساعت 8:15 هست ، پس چرا نيامدي ؟ بابا بچه ها منتظرت هستند .
- سامان تويي ، ببين يك جوري خودت مهماني را با بچه ها تمام كن ، من الان جايي هستم كه نميتوانم بياييم .

-چي ! مگر اينها مسخره تو هستند ؟ مگر قرار نبود تو بيايي اينجا ؟ بچه ها ناراحت ميشوند ، اين همه تدارك ديدم ، آخر مگر تو كجايي كه نميتوانيي بيايي ؟
-من الان منزل يكي از دوستهايم هستم ، 20 نفر را دعوت كردند ، من نميتوانم بيايم از اينكه به فكر من بودي خيلي متشكرم . باهات قرار مي گذارم ، سعي ميكنم از خجالتت در بيام .
سامان با قيافه اي مهموم وارد شد و در نظر اول آرمين فهميد كه چه اتفاقي افتاده است ولي به روي سامان نياورد . اما امير سامان را اذيت ميكرد .
ببينم چرا الناز نيامد ؟ نكنه ميخواستي كلك بزني ؟ مي خواستي ما برايت كادو بياريم و آن وقت تو بدون اينكه كادو بخري اينها را بدي الناز ؟ خرجش با ما عشق و حالش با تو ....
ناگهان دردي در قوزك پاي امير او را از ادامه صحبتش منصرف كرد . با نگاهي كه آرمين به او كرد فهميد ديگر نبايد صحبت كند . پس از چند دقيقه سامان به حرف آمد : بچه ها من واقعا" شرمنده ام . و نمي دانم كه واقعا" بايد چي بگم ... ميدانم كه شما را از كار و زندگي انداختم ... اما چي بگم ...
آرمين با مهرباني كه تنها خاص خودش بود گفت : مهم نيست ، ما براي تو آمديم حالا هم كه الناز نيامد بهتر ، مثل چند ماه پيش كه مجردي ميامديم مينشينيم و كلي حال ميكنيم . سامان نگاه تشكر آميزي به آرمين كرد و گفت : با دوستاني چون تو امير آدم ديگر هيچ چيزي را كم ندارد . اما بچه ها من سرم درد ميكند ، اگر اجازه بدهيد من بروم . شما ها هم اگر دوست داشتيد بمانيد وگرنه ...
آرمين گفت : نه من ميخواهم كه تو هم باشي .... اما سامان با نگاهي سرشار از التماس و تمنا بدون اينكه حرفي بزند از سر ميز بلند شد و دوستانش را تنها گذاشت .
امير ميخواست دنبال سامان برود اما آرمين مانع شد . هر دو سر ميز نشسته بودند و ساكت به يكديگر نگاه ميكردند و به قضيه امشب فكر ميكردند . امير گفت : آرمين جان آخر آدم وقتي زياد قربان صدقه دختر برود همين ميشود ديگر ، آنها هم خودشان را لوس ميكنند . راستي ميدانستي كه پول ميز را هم ما بايد حساب كنيم ؟ آرمين نگاه تندي به امير كرد و گفت : تو به چه چيزهايي فكر ميكني !! سامان را كه ديدي چه جوري بود ، آن وقت تو به فكر پول ميزي ؟ نميدانم چه اتفاقي افتاده است اما حس ميكنم كه اتفاق بدي پيش رو داريم .
امير به شوخي گفت : حتما" آرمين ميره خودكشي ميكنه ، اما اين هم برايش كمه ، با اين بدعتي كه براي پسرها گذاشته نفرين ما هميشه پشت سرش هست ...
آرمين ديگر از دست اين شوخي هاي امير كلافه شده بود . براي رهايي از دست امير فكري كرد ، پيشخدمت را صدا زد و پول ميز را حساب كرد . انعامي هم به پيشخدمت داد و رو به امير گفت : من ميروم تو هم بد نيست يك نگاهي به ميز چپي بيندازي . بد نيست كه اين يكي را هم به كلكسيون عتيقه هايت
اضافه كني . امير نگاهي كرد و بلند شد و به طرف دختري كه تنها نشسته بود رفت تا با او گپي بزند . آرمين هم از كافي شاپ بيرون آمد ، ميخواست در تنهايي قدم بزند و به اين مدت فكر كند .

.................................................. .................................................. .................................................. .........

از آن روز تا چند روز پس از آن سامان خبري از الناز نداشت و با اينكه دوست داشت صداي او را بشنود اما از تماس گرفتن با او خودداري ميكرد تا ببيند كه بايد چه تدبيري را در اين باره بينديشد . براي الناز تولد گرفته بود و از دو هفته پيش به او گفته بود كه در چنين روزي دوستانش را دعوت كرده است ، اما در عوض براي الناز اصلا" اهميتي نداشت كه سامان جلوي دوستانش خرد شود . دوستان سامان به او خيلي نزديك بودند اما اين دليل نميشد كه سامان در مقابل آنها سرافكنده شود و يا اينكه آنها را براي يك مسئله واهي معطل كند . اين مسائل او را بدجوري عذاب ميداد .
شب آرمين روي يك تحقيق كار ميكرد كه تلفن زنگ زد . مادرش گوشي را برداشت و با صداي بلند داد زد : آرمين تلفن .... آرمين گوشي را برداشت و طبق معمول سلام كرد ، صداي دخترانه اي پاسخ داد : سلام آرمين ....
آرمين از اينكه دختري او را با اسم كوچكش مخاطب قرار داده است تعجب كرد اما پس از كنكاش در ذهنش صداي الناز را شناخت .
-خوبيد الناز خانم ، راستي تولدتان مبارك . از سامان چه خبر ؟
-متشكرم ، از سامان خبري ندارم اما پس از آن شب كه باهاش تماس گرفتم با من اصلا" برخورد خوبي نداشت . من هم گوشي را قطع كردم . تماس گرفتم تا شما را جايي ملاقات كنم و كمي با شما صحبت كنم .
-بسيار خوب ، من در خدمت شما هستم ، اما شما بايد به سامان حق بدهيد چون آن شب واقعا" اذيت شد و هم چنين كار شما هم درست نبود .
-آرمين از شما ديگر انتظار نداشتم ، من آن شب يك جا گير افتاده بودم . براي من مهمان دعوت كرده بودند اصلا" نميتوانستم بيايم . شما هم كه از سامان دفاع ميكنيد .
-نه من دفاع نميكنم ، چون قرار اين ملاقات از مدتي قبل به شما گفته شده بود و شما ...
-حالا بهتر است از اين صحبتها نكنيم ، فردا ساعت 4 بعدازظهر پارك ساعي خوبه ؟
-پارك ساعي ؟ ناخودآگاه افكار و خاطراتي ذهن آرمين را مشغول كرد و او هم بدون هيچ حرفي قرار را تاييد كرد .
اين چه بدبختي است كه هر چه سعي ميكنم فراموشش كنم باز به سراغم مي آيد . چرا پارك ساعي ؟ من 2 سال است كه آنجا نرفتم و اين فقط به خاطر .... آرمين اين جملات را تكرار ميكرد و به ياد گذشته اش حلقه اي اشك در گوشه چشمش جمع شد . ولي تصميم خود را گرفته بود . براي كمك به سامان حاضر بود حتي بر خلاف خواسته قبلي اش به پارك ساعي برود . سامان طاقت اين را نداشت كه الناز از او جدا شود و مطمئنا" خيلي اذيت ميد ، آرمين نمي خواست كه سامان نسخه دوم او باشد .
پس با افكاري مغشوش به رختخواب رفت و در فكر آشتي دادن الناز و سامان مدتي روي تخت غلت زد ، مطمئنا" با انجام اين كار باز سامان شور و نشاط خود را باز مي يافت .
.................................................. .................................................. .................................................. .........
صبح آرمين با كابوسي از خواب برخاست . ساعت 6 صبح بود و او حتي 2 ساعت هم نخوابيده بود . براي اينكه از شر اين افكا رها شود به حمام رفت . سر كلاس هم حواس درستي نداشت . نيم نگاهي به سامان ميكرد كه او مانند آرمين به كلاس توجهي نداشت و پس از آن آرمين با لبخند مخصوصش به اين فكر ميكرد كه به زودي اين مشكل به دست او حل ميشود . تا ساعت 2 سر كلاس بود .
پس از آن با ماشين به پارك ساعي رفت . مثل هميشه جاي پارك پيدا نميشد . اما با هر مكافاتي بود در يكي از فرعي ها پارك كرد . براي رفع خستكي روي نيمكتي در زير سايه درختي نشست . پس از نيم ساعت الناز آمد . آرمين براي اداي احترام از جايش بلند شد . بعد از احوالپرسي براي او هم نوشيدني گرمي را سفارش داد . الناز گفت : من روي شما حساب ويژه اي باز كردم ، چون شما نسبت به دوستانتان بيشتر اهل تفكر هستيد .
آرمين حرف او را قطع كرد . گفت : نظر لطف شماست ولي من فكر ميكنم كه سامان هم پسر خوب و سر براهي است . در ضمن من فكر ميكنم بهتر است به جاي تعارفات براي رفع اين كدورت اقدامي بكنيم نه ؟
الناز از اين حمله آرمين كمي ناراحت شد و سعي كرد خودش را جمع و جور كند و گفت : من در اين ماجرا تقصيري نداشتم و شما اگر جاي من در آن مهماني گير مي افتاديد چه ميكرديد
آرمين بدون فكر گفت : مطمئنا" به قولي كه داده بودم وفا ميكردم . __________________

نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ |