الناز ابروانش را در هم كشيد و گفت : شما مي خواهيد از سامان دفاع كنيد اما من كه تماس گرفتم از سامان معذرت خواهي كنم چرا سامان به سردي با من برخورد كرد ؟
آرمين جواب داد : شما بايد به سامان حق بدهيد او از دست شما دلخور است و در ضمن سامان پسر حساسي است و مطمئنا" الان خود سامان از اين رفتارش هم پشيمان شده است . من فكر ميكنم به جاي متهم كردن سامان و عذاب خودتان بهتر است كه كه با او صحبت كنيد و اين مشكل را به خوبي و خوشي به پايان ببريد .
الناز گفت : من براي اين موضوع اينجا نيامدم و اگر شما اين را متوجه نشده ايد تقصير من است كه درست توضيح ندادم . ميدانيد در آخرين لحظه اي كه با سامان صحبت كردم به من چي گفت ؟ به من گفت بهتر است بروي پيش همانهايي كه آن شب پيش آنها بودي ... تو آنقدر براي من ارزش قائل نبودي كه وقتي دعوتت كردم بيايي ، پس بهتر است بروي و ديگر برنگردي ... تو لياقت پسري مثل من را نداري ...
آرمين با تعجب گفت : مطمئنم اشتباه شده و الا سامان اينگونه حرفها را نميزند و اگر هم احيانا" زده مطمئنا" از روي عصبانيت بوده حالا شما كوتاه بيا ...
الناز گفت : نه من براي رضايت او هم كه شده حاضرم از زندگيش بيرون بروم . ولي اينجا آمدم تا حرف دلم را بزنم . اصلا" در اين مدت ميدانستيد من چرا با سامان دوست شدم ؟ چرا هميشه قرارهايمان با شما بود و شما هميشه در كنار ما بوديد ؟ براي اينكه .... اشك در چشمانش حلقه زد و سرش را پايين انداخت .
آرمين گيج شده بود ، اصلا" از اين مقدمه نميتوانست به اصل موضوع پي ببرد . واقعا" وضعيت پيچيده اي داشت .
الناز باز شروع به حرف كرد : من براي اين با سامان بودم كه بتوانم ، كه هميشه ، كه همه جا تو را ببينم . من مجبور بودم كه عشق سامان را بپذيرم كه هم كنار تو باشم و هم در كنار سامان كه براي من زخمي شده بود .. ديگر گريه الناز را امان نداد و صداي هق هق اش بلند شد .
آرمين مبهوت الناز را مينگريست . سالها بود كه گريه دختري را نديده بود . مانند ديوانه ها خيره او را نگاه ميكرد ، قادر به تكلم نبود و هرگونه اختياري از او سلب شده بود . سوز سردي او را لرزاند گرچه اين سوز از ته دل او بلند ميشد و قوت ميگرفت اما تپش قلبش حكايت از موج جديد زندگي براي او بود . زمان برايش متوقف شده بود نه در حال بود نه در آينده ، گذشته تنها نوري مبهم بود .
الناز از عشقش ميگفت از گريه اش و از شبهايي كه به ياد او به خواب ميرود و تنها خواب او را ميبيند .
.................................................. .................................................. .................................................. ........
آرمين خشكش زده بود ، حرفهاي الناز را ميشنيد اما عكس العملي نشان نميداد . كم كم از گونه هايش قطرات اشك روان شد واين قطرات چون سيلي تمام صورتش را فرا گرفت . دوست داشت اين قلب منجمد را با دست در مي آورد و مي گفت اين چه سرنوشتي است كه من دارم ؟ من 4 سال عاشق بودم و عشقي را داشتم كه كمتر كسي چون اين عشق را تحمل كرده است اما در آخر با بي وفايي بي پايان رسيد . اما حالا كه نميخواهم عاشق باشم دختري با چنين احساسات و شوري من را ميخواست بدون اينكه من بفهمم . حالا ميفهمم كه چرا چشمانش را در ملاقات با سامان سرد ميافتم او عاشق من بود نه سامان . ....
يك ساعت و نيم در اين حالت هر دو اشك ريختند و به رويايشان و فردايي كه در كنار يكديگر خواهند بود فكر كردند . از هم با لبخندي تلخ جدا شدند و در حالي كه هيچ يك از آينده اي كه برايشان رقم خورده بود اطلاعي نداشتند هر يك بسوي منزل خويش رهسپار شدند .
آرمين آن شب اصلا" نخوابيد و به آينده اي كه ميتوانست با اين عشق دو طرفه بسازد فكر ميكرد . صبح شده بود و پرندگان نويد طلوع خورشيد را از قبل ميدادند . آرمين در رختخواب دراز كشيده بود با چشماني قرمز كه حاكي از بارش اشكهاي ديشب بودند به سقف چشم دوخته بود . روز جمعه بود و آرمين قبل از اينكه پدر و مادرش بيدار شوند نامه اي نوشت و در آن توضيح داد كه به كوه ميرود و تا عصر هم برنميگردد . هنوز 2 ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود كه سامان با قدمهايي سست و متزلزل به سمت قله به راه افتاد . در طول مسير به تمام ماجراهاي اين چند وقت از زمان دعوايي كه منجر به زخمي شدن سامان شد تا حرفهاي ديروز الناز فكر كرد . ناهارش را هم بالاي كوه خورد . هنگامي كه به بالاترين نقطه رسيد ، مردم كم كم برميگشتند . اما او در بالاي كوه به افقي دور دست خيره شده بود و هر كسي او را ميديد متوجه ميشد كه اين شخص در حال تفكر است . در درونش جنگي ميان عشق به يك دختر كه از ديروز شعله ور گشته بود و وفاي به عهد دوستي بر پا بود . او خوب ميدانست كه گرچه سامان با الناز با تندي حرف زده اما او را ميپرستد و اين مسئله يك موضوع زود گذر است . در ضمن سامان هم فدر زود جوشي است .
كم كم از كوه پايين آمد و به اين فكر كرد كه چرا ديشب فقط به فكر خودش و الناز بوده است . اصلا" چرا به سامان فكر نكرده بود . از اين بابت خودش را ملامت ميكرد . چرا الناز بايد بگويد كه من مجبور بودم كه با
سامان دوست شوم ؟ از اينكه دوستي اش را فراموش كرده بود از خودش بدش مي آمد چرا در آن لحظه با الناز هم كلام شده بود ؟
ديگر گامهاي آرمين متزلزل نبود ، او با گامهايي استوار به منزل مي رفت و تصميم خودش را گرفته بود . صداي تپش قلبش تنها راهنماي او بود . به شعفي رسيده بود كه مدتها آرزو ميكرد كه چنين شوري را در خود احساس كند مزه اي را ميچشيد كه تلخ و شيرين بود ... او مزه عشق را چشيده بود .
.................................................. .................................................. .................................................. .........
نزديك غروب بود كه به منزل رسيد . طبق معمول قبل از ورود به منزل نفس عميقي كشيد و با چهره اي بشاش وارد منزل شد . كسي منزل نبود و براي او پيغام گذاشته بودند كه شب منزل خاله اش هستند و اگر خواست بياييد وگرنه كه غذا در يخچال است و در مايكروفر گرم كند .
يك دوش به او انرژي از دست رفته اش را برگرداند . غذا را گرم كرد و با يك بطري نوشابه جلوي تلويزيون نشست و همان طور كه تماشا ميكرد غدايش را روي كاناپه مي خورد . هر كس او را ميديد فكر ميكرد اين پسر در دنيا به هر چيزي كه ميخواسته رسيده است كه با اين بي خيالي تلويزين نگاه ميكند . صداي زنگ تلفن او را به خود آورد .
-بفرماييد ؟
-سلام آرمين جان خوبي ؟ ورزشكار كوه هم ميروي ... پس بايد اين را هم به ديگر صفات خوبت اضافه كنم . خسته اي ؟
-آه ، سلام الناز و ممنونم ، از كجا ميداني من كوه بودم !!
-صبح كه تماس گرفتم مادرت گفت كه رفتي كوه و تا عصر برنميگردي ... حالا چطوري خسته كه نيستي ؟
-نه ، خسته نيستم وبي بهتر است كه يك چيزي را بهت بگويم . يعني بهتر است كه از احساسم بگويم و بعد خودت نتيجه گيري كني .
-من منتظرم . حرفهايت را با جان و دل ميشنوم و مطمئن باش كه حرفهايت را به خاطر مي سپارم . وقتي كه تو حرف ميزني من جان تازه اي ميگيرم پس دريغ نكن و براي من هم كه شده صحبتت را شروع كن .
-نميدانم كه آيا صحبتم تو را خوشحال ميكند يا نه ؟ ولي ميخواستم به تو بگويم كه من براي احساسات تو ارزش قائلم . ولي ديشب به خاطر جوي كه حاكم بود شايد حرفي زدم كه نبايد ميزدم . من فكر ميكنم كه احساسي كه تو داري احساس موقتي است و من نبايد به آن دلم را خوش كنم . در ضمن يك نفر تو را ميخواهد كه براي تو حاضر به انجام هركاري است .
-الناز به گريه افتاد : تو فكر ميكني كه من دروغ ميگويم پس حتما" گريه هايم هم دروغ است و حتما" فكر ميكني كه من مثل دخترهاي مدرسه اي تا يك نفر را ميبينم عاشق او ميشوم ، اما اين احساس از درون من سرچشمه ميگيرد .
-الناز تو اشتباه ميكني ، تو به خاطر يك بحث كوچك كه با سامان داشتي به طرف من جلب شدي در حالي كه دنبال يك هم صحبت ميگشتي نه بيشتر .
الناز گريه ميكرد و اين گريه بيشتر دل آرمين را مي سوزاند . ولي او تصميم خويش را گرفته بود .
-من تو را دوست دارم و فكر ميكنم كه تو هم مرا ....
-نه الناز اشتباه تو همين است . من تنها تو را به عنوان دوست سامان دوست دارم نه بيشتر ...
ناگهان صداي جيغي كوتاه آرمين را به خود آورد . تلفن قطع شده بود . آرمين براي الناز نگران شد و تند و تند شماره را گرفت ولي هيچ كس جواب نميداد . نگران شده بود اما فكر ميكرد شايد با اين كار الناز پيش سامان برگردد .
از اين خوشحال بود كه در دوستي جوان مردي به خرج داده است اما در دردونش به خاطر دروغي كه گفته بود عذاب مي كشيد . او به الناز دروغ گفته بود كه او را دوست ندارد بلكه احساس علاقه اي او را آزار ميداد اما او بايد اين حس را ميكشت . حداقل پيش وجدانش راحت بود كه همراه آينده بهترين دوستش را از او نگرفته است . اما وقتي به ياد گريه الناز افتاد گريه اش گرفت .
تصميم گرفت چند روزي را به شمال نزد دايي آش كه آنجا تربيت اسب داشت برود .صبح اين نظر را با پدر ومادرش در ميان گذاشت و طبق معمول هم پدر ومادرش در مقابل نظر تنها فرزندشان مقاومتي نشان ندادند .
غروب پس از كلي رانندگي بالاخره آرمين به منزل دايي اش كه در وافع ميتوان گفت باغ عمويش كه روبه دريا بود رسيد و دايي و زن دايي اش به گرمي از او استقبال كردند . در اين مدت او از تمام اتفاقاتي كه در تهران مي افتاد بي خبر بود و نميدانست كه در آينده اين اتفاقات چقدر در سرنوشت او موثر خواهد بود . او تنها ميخواست چند روزي از هياهوي تهران و مسائل آن به دور باشد .
__________________

نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱
|