پانسمان صورت را عوض كردند و همه ناگهان جا خوردند اما سعي ميكردند نگراني خويش را نشان ندهند . با اينكه هنوز جاي عمل بر روي صورتش به وضوح پيدا بود اما بهبودي در صورت او بوجود نيامده بود . سامان از لرزش چشمهاي خواهرش همه چيز را متوجه شد و در خواست آيينه كرد . همه مخالف بودند و سعي ميكردند به طوري سامان را منصرف كنند . اما سامان لج بازتر از اين بود كه حرف كسي را گوش كند . سامان به طرف دستشويي رفت تا در آينه آنجا صورتش را ببيند پس از نگاه كوتاهي كه به صورتش كرد با فريادي نقش بر زمين شد . شايد اينكه يك پسر يا مردي با ديدن تغيير قيافه اش چنين از خود بيخود ميشود براي هر كس تعجب برانگيز باشد . اما اينگونه تغييرات زن و مرد نميشناسد ، بدتر از آن اين است كه شخص مدتي بدترين فشارهاي روحي را تحمل كرده است . دوستانش را از دست داده ، عشقش او را ترك كرده و در كل انسان ضعيف بودن نيز بر باقي قضايا مي افزايد . پس از اين ماجرا سامان مجدد در بيمارستان بستري شد و اين در حالي بود كه به جاي جراحي ترميمي و بخش عادي در بخش مراقبتهاي ويژه قلب بستري شد . چند روزي او در اين بخش تحت مراقبت بود . شوراي پزشكي پس از مشورت و بحث پيرامون حال سامان به اين نتيجه رسيدند كه هر گونه جراحي اعم از جراحي ترميمي يا قلب براي او مضر ميباشد . زيرا به احتمال زياد قلب او ديگر توانايي بيهوشي ديگري را نخواهد داشت . او را به بخش عادي منتقل كردند و دوستانش نيز هر روز 2 ساعت در كنار او ميماندند و سعي ميكردند كه به گونه اي او را دلداري داده و يا با صحبتهايشان سعي كنند كه سامان اين موضوع را فراموش كند . اما چشمهاي سرد و بي روح سامان خبر از آينده اي ناگوار ميداد . هر چه دوستانش تلاش ميكردند كمتر نتيجه ميداد. با اين وضعيت پزشكان هم از او قطع اميد كردند . براي اطرافيانش پذيرش اين كه ديگر اميدي نيست بسيار مشكل بود . از دست رفتن دوستي كه هم چون گل روبروي آنها پرپر ميشود براي امير و آرمين سخت بود. روزي كه آرمين به عيادت سامان رفت حال او را بدتر از ديروز يافت اما در چشمهايش كورسوي اميدي را ميديد . سامان آرمين را به سوي خود كشيد و گفت : آرمين از تو يك خواهش دارم فقط نه نگو .... قول ميدي ؟ من ميدانم كه اين كار را از تو خواستن نامرديه ... اما اين براي آخرين دفعه است ... آرمين گفت : اولا" كه آخرين دفعه نه .... تو هنوز مانده كه به من زحمت بدي ... اما همين الان حرفهايت را بدون هيچ فكري ميپذيرم ... سامان از روي قدرشناسي نگاهي به او كرد و گفت : ميخواهم براي من الناز را پيدا كني و پيش من بياوري ... ميخواهم براي آخرين دفعه او را ببينم و با او صحبت كنم ... اين كار را براي من ميكني ؟ آرمين در محظور بدي گير كرده بود ... از اينكه بخواهد باز با الناز روبرو شود نفرت داشت ، از طرفي حال سامان هم مساعد نبود و اگر اين كار را انجام ميداد شايد او بهتر ميشد ... آرمين سرش را به علامت رضايت تكان داد . ديدار با ابليس آن هم روي زمين براي آرمين كه در برابر اين ابليس چون فرشته اي بود كاري بس دشوار بود كه حتي ممكن بود به قيمت از دست رفتن بالهايش تمام شود .
.................................................. .................................................. .................................................. .... آرمين اصلا" نميدانست از كجا بايد شروع كند . نه شماره تلفن الناز را داشت نه اينكه ميدانست كجا زندگي ميكند نه اينكه اصلا" پاتوق الناز بيشتر كجاست .. پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه بد نيست يك سري به پارك ساعي بزند ، براي ا ينكه يك بار الناز را آنجا ملاقات كرده بود . به طرف پارك رفت و تا غروب روي همان صندلي كه يكبار با الناز آنجا قرار داشت نشست . ديگر خسته شده بود و بلند شد كه برود كه ناگهان دختري را ديد كه به نظرش آشنا بود . با دقت بيشتر الناز را تشخيص داد كه با پسري كه آنهم براي آرمين بيگانه نبود قدم ميزد . پسر همان سياوش بود . سياوش همان پسري كه عشق او را مريم را از او گرفته بود . البته آرمين سياوش را تنها مقصر نميدانست بلكه بيشترين تقصير را متوجه مريم ميدانست . اما با حسي آكنده از نفرت سياوش را مينگريست زيرا او هم به مريم وفا نكره بود . گويا دنيا دار مكافات است . سياوش هم سنگيني نگاهي را احساس كرد ، كمي سرش را چرخاند و آرمين را ديد كه او را مينگرد . ازا ين نگاه اصلا" خوشش نمي آمد . دوست داشت براي اين نگاه دعواي مفصلي با آرمين بكند كه با كمال تعجب ديد كه آرمين به طرف او مي آيد . آرمين چند قدمي الناز متوقف شد و بون هيچ سلام و عليكي به الناز گفت : براي تو از طرف سامان پيغام آورده ام . الناز تازه متوجه حضور آرمين شده بود ، اما با اينكه سياوش در كنارش بود از آرمين ترسيد و خود را كنار سياوش پنهان كرد ، به گونه اي كه اگر اتفاقي در حال انجام بود سياوش براحتي از او دفاع كند . الناز از آرمين ميترسيد اما براي آزار آرمين پس از شنيدن اين جمله آرمين ، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت . آرمين از اين حركت به خروش در آمد بلند گفت : ميداني كه من از همان اول تشخيص داده بودم كه تو لياقت سامان را نداري .. ولي آن پسر بدبخت تنها به خاطر تو روي تخت بيمارستان افتاده و تنها يك كار از تو ميخواهد و آن ، اين هست كه بري به ديدنش ... الناز گفت : من براي او متاسفم ، اما دوستي من و سامان هم تمام شده .. من تاب ديدن او را نداشتم ... اما سعي ميكنم كه آخر هفته آينده يك سري به سامان بزنم . آرمين بيشتر عصباني شد : آخر هفته آينده ؟ تازه اگر شد ؟ تو اصلا" آدم نيستي ... تو لايق هيچي نيستي ... تو از پست ترين افراد پايين تري ... الناز عصباني شد و گفت : حالا كه اين جوره اصلا" من نميام ... مگر نميگي كه من لايق هيچي نيستم ؟ پس برو پيش دوست عزيزت و ببين كه من چقدر ارزش دارم .. آرمين از شدت عصابانيت لبش را جويد .. به طوري كه خون از لبش بيرون جهيد اما سعي كرد كه ضبط نفس داشته باشد ... با ملايمتي ساختگي جواب داد : من شايد كمي تند رفتم ، ولي تو به خاطر دوستي قديميت با سامان برو پيشش ، به خاطر دوران خوشي كه با اون داشتي ... جان سامان به اين كار بستگي داره ... الناز از روي تحقير نگاهي به آرمين كرد . ديگر ميدانست كه اين ببر خروشان را رام كرده است و برگ برنده دست اوست . پس بايد از اين برگ براي از بين بردن حريفش استفاده ميكرد . پس به آرمين گفت : ما دوستي خوبي نداشتيم ، ولي به يك شرط ميپذيرم ... قبول داري ؟ تو بايد التماس كني و به پاي من بيفتي ... آرمين ديگر كنترلش را از دست داده بود ، ناخنهايش را در دستش فرو كرد و دست گره كرده اش را بالا آورد اما زود پشيمان شد و چون درختي كه از ريشه قطع شود بر زمين افتاد و زانوانش را بر خاك ساييد و با حالت تضرع گفت : من از تو خواهش ميكنم كه بيايي و سامان را ببيني ... الناز با غروري باورنكردني آرمين را نگاه ميكرد ، اشك از چشمان آرمين سرازير بود و احساس شكست و خرد شدن در چهره اش هويدا بود اما با اين حال الناز گفت : من هفته آينده سري به سامان ميزنم . ناگهان آرمين از زمين بلند شد ، سيلي محكمي به الناز زد . به طوري كه الناز بر روي زمين پرت شد . از اين حركت سياوش هم جا خورد و وقتي صورت بر افروخته آرمين را ديد از انجام هر گونه عملي ترسيد . آرمين بلند داد زد : اگر براي سامان اتفاقي بيفتد من تو را ميكشم و مطمئن باش كه اين كار را براي اين انجام نميدهم كه من را خرد كردي براي اين ميكنم كه زندگي 3 نفر را به انضمام اطرافيانشان بهم ريختي .... الان هم بايد بروم وگرنه خونت را ميريختم ... پس از اين حرف به سرعت از پارك خارج شد و سريع به سمت بيمارستان رفت . پس از اينكه آنجا رسيد ، امير به او گفت كه حال سامان بد شده و ميخواهد آرمين را ببيند . .................................................. .................................................. .............. آرمين در ابتدا نميخواست كه با ملاقات سامان برود اما وقتي بي تابي سامان را ديد وارد اتاق سامان شد . آرمين از قيافه سامان خوب متوجه شد كه اين بيمار ديگر به ماندن اميدي ندارد . گرچه جاي جاي صورت او هنوز پانسان داشت اما چشمانش كم فروغ بود آن قسمتي از صورتش هم كه پانسمان نداشت بي رنگ بود . آرمين دست سامان را گرفت و چقدر اين دست سرد وبود . سامان از اين حركت تكاني خورد و از چشمان اشكبار آرمين پي به موضع برد . گرچه ميدانست كه الناز نيامده اما چون تشنگان كه حتي در سراب باز دنبال آب هستند با نگاه هايش جا جاي اتاق را نگاه كرد تا اينكه يقين حاصل كرد كه الناز در اينجا حضور ندارد . نا اميد به دوستش نظري افكند و گفت : من تو را پيش كسي فرستادم كه ميدانستم دعوت من را اجابت نميكند ولي اين حق من بود ؟؟؟ آيا من خطايي بزرگ كرده بودم كه بايد اين چنين عذاب ميديدم . آرمين من را ببخش . من درباره تو زود قضاوت كردم و به تو تهمتهاي بدي نسبت دادم و بدتر از آن تو را پيش اين شيطان فرستادم ... من را ببخش .. سامان به گريه افتاد و آرمين او را بغل كرد و گفت : بابا بي خيال اين حرفها ... مهم اين است كه حالا پيش هم هستيم . سامان سري تكان داد و امير را صدا زد . 3 دوست هميدگر را در آغوش گرفتند و مدتي با هم گريه كردند . ديگر شوخي در كار نبود آنها تنها ميخواستند كه در كنار هم باشند . پس از چند دقيقه دكتر و پرستاري كه براي معاينه آمده بودند آن دو را بزور از اتاق خارج كردند . اما امير و آرمين نميتوانستند دوستشان را تنها بگذارند گويا هر دو نگرا ن اين بودند كه شايد در غيبت آنها دوستشان را از دست بدهند ... خب اين دو دوست تا صبح بيمارستان ماندند . ساعت 10 صبح حال سامان باز بد شد و به زودي خطر مرتفع گرديد و پس از چند ساعت به آنها اجازه ملاقات دادند . سامان با نيرويي جديد و خارق العاده صحبت ميكرد از هر چيزي سخن ميگفت و سربه سر دوستانش ميگذاشت . با اين نيروي تازه هيچ شكي نبود كه حال آرمين رو به بهبودي است . امير سمت چپ سامان نشسته بود و آرمين هم سمت راست و كلي در اين چند دقيقه شوخي كردند .