چقد زود گذشت ....
یه زمانی با کافینت اینجا پست میذاشتم 😔

نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵
|
دلم واسه گذشته تنگ شده ...

نوشته شده توسط بهزاد در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹
|


نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۳
|

نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲
|
ناگهان صداي اين شور و خنده كم
شد چون همه متوجه شدند كه يكي از آن ها نمي خندد . سارا سريع به همه نگاه كرد و
نگاهش بر روي برادرش متوقف ماند . در اين موقع آرمين نگاه سارا را ديد و سريع سامان
را به طرف خودش برگرداند . سامان بي حركت بود و تنها لبخند تلخي گوشه لبش بود
.
همه
متوجه سامان شدند و امير پرستار را صدا زد . آرمين قادر به انجام هيچ كاري نبود فقط
نگاهش مدام روي اطراف متمركز ميشد . پدر سامان اشك ميريخت و مادرش او را تكان ميداد
مدام جيغ ميزد . گروه احياء با همراه چند نفر وارد اتاق شدند و همه را از اتاق
بيرون كردند . آرمين روي زمين نشسته بود و مبهوت بود كه چگونه اين اتفاق افتاد ...
يك ربعي گذشته بود كه دكتر از اتاق بيرون آمد و با تاسف سرش را تكان داد و رفت
.
تمام
بيمارستان دور سر آرمين ميچرخيد . مرگ سامان اصلا" قابل باور نبود .. به اين فكر
ميكرد كه آنها چه روزهايي با هم داشتند و چه آرزوهايي براي فتح دنيا كرده بودند .
پاهايش ميلرزيد و به اتاق وارد شد . صورت سامان پيدا نبود . ملحفه را كنار زد . از
گونه اش بوسه اي گرفت . هنوز بر لبانش لبخند تلخش بود . اين لبخند حرفهاي زيادي را
در دل خود داشت . آرمين در برابر سامان سوگند ياد كرد كه او را فراموش نكند
...
به
سرعت از اتاق خارج شد . امير دنبالش ميدويد و او را صدا ميزد . ولي وقتي ديد كه
آرمين پشت ماشين نشست ترسيد .. ميخواست برگردد اما او هم به دنبال آرمين روانه شد .
حسي به او ميگفت كه واقعه اي ناگوار در شرف وقوع است
.
..................................................
..................................................
..................................................
....
آرمين به طرف جايي ميرفت كه بايد قول خود را آن جا عملي ميكرد . از
ماشين پياده شد و به طرف دختري كه تنها در گوشه اي منتظر ايستاده بود رفت . در چند
قدمي دختر ، او متوجه حضور آرمين شد و با ديدن قيافه آرمين جا خورد . بدنش از ترس
يخ كرد و حدس زد كه چه اتفاقي براي او مي افتد . آرمين به طرفش رفت ، از اينكه
ميديد شكارچي خود طعمه شده است راضي بود . الناز شروع به التماس كرد ولي متوجه شد
كه اين چيزها در آرمين موثر واقع نيست . خواست جيغ بزند اما آرمين محكم گلوي او را
گرفت و با چشماني قرمز به او گفت : عفريت حالا چه احساسي داري ؟ حالا ميخواهم
بفرستمت پيش استادت تو جهنم .. برو به او بگو كه توانستي دوستي ما را از بين ببري .
برو بگو توانستي يكي از ما را از غصه دق بدهي ... ولي اين را هم بگو كه ما پيمانمان
را براي هميشه تجديد كرديم و براي همين هم ميخواهيم همه شما همكاران شيطان را از
بين ببريم .
صورت الناز كبود شده بود و ناخنهايش را در دستان آرمين فرو ميكرد . از
دستان آرمين خون ميچكيد اما حاضر نبود كه او را رها كند . تقلاي الناز كمتر شده بود
و آثار از بين رفتن حيات در صورتش بيشتر پيدا ميشد . ناگهان دست امير سست شد ولي
باز سعي كرد دستانش را محكم تر بفشارد . اما ناگهان صداي فريادي خفيف از گلوي آرمين
بلند شد و چشمانش از شدت درد گرد شد . او هم چنان مي خواست كه گلوي الناز را بفشارد
اما نمي توانست . درد امانش را بريد . ناگهان دستي قدرتمند او را از الناز جدا كرد
و هر دو بر روي زمين افتادند . الناز سرفه ميكرد ، اما آرمين حس ميكرد از او مايعي
خارج ميشود وقتي بسختي كمرش را گرفت و خون را ديد تمام ماجرا را فهميد . پشتش را
نگاهي كرد و سياوش را با كارد بزرگي پشتش ديد . اشك در چشمانش حلقه زد ، زيرا ميديد
كه نتوانسته كه الناز را از بين ببرد . الناز هنوز سرفه ميكرد و اين نشان از سلامت
او بود . اما آرمين چند ضربه اي چاقو خورده بود و كف زمين از خون او رنگين بود .
آرمين با باقي مانده قدرتش در خون خود مي غلتيد و خود را بسوي الناز ميكشيد .
دستانش نزديك الناز بود كه اينبار دردي را در سينه خود احساس نمود . فريادي سامعه
خراش زد و نقش بر زمين شد . كارد را ميديد كه لاي دنده هايش گير كرده بود و قلب
پاره اش هم چنان مي تپيد . سياوش الناز را بغل كرد و بسرعت دور شد . اما آرمين هنوز
روي زمين بود . ميدانست تقلا فايده ندارد اما غريزه اش او را راهنمايي ميكرد . او
هم چنان خود را روي زمين به دنبال رد خيالي از الناز ميكشيد . چشمانش تار شده بود .
ديگر هيچ كجا را نميتوانست ببيند . ناگهان صدايي او را بخود آورد . امير او را در
آغوش گرفت : پسر چي بسر خودت آوردي تو كه ميدانستي
....
آرمين فقط گفت : مرا ببخش من هم مثل سامان تو را تنها ميگذارم . اما
خوبيش اين هست كه من الان ميرم پيش سامان .
آرمين فرياد زد : نه ديگر ، تو نبايد
بميري .. من بدون تو چيكار كنم . تنها مي شوم ... من اگر تو بري مي ميرم
...
آرمني جواب داد : نه تو بايد زنده بماني و بدبختي الناز را ببيني .. تو
چشمهاي ما در اين دنيا هستي و پيمانمان هم ، هم چنان پابرجاست . آرمين دست در جيب
كرد و گردنبندي را در آورد هم چنين گردنبند خودش را . هر دو را به امير داد و گفت
اين گردنبند را سامان قبل از اين كه از پيش ما برود تو جيب من گذاشته بود .... حالا
هر 3 مال تو هست و تو مي تواني با چسباندن آنها به هم هر 3 ما را در كنار هم ببيني
... حالا صورتت را جلو بياور . در آخرين لحظه آرمين بوسه اي از صورت امير گرفت و
امير همچنين .
اما در آخر آرمين نگاهي به دست امير كرد و دست او را هم بوسيد و با
لبخندي مشابه آنچه بر لبان سامان بود دم از جهان فرو بست
.
امير
تا مدت زيادي در حالت بهت بود . زيرا در مدت زمان كمي دو دوست خود را از دست داده
بود . آرمين و سامان را در دو قبر كنار هم دفن كردند . امير هم قبر كنار آنها را
براي خود خريد . احساس ميكرد به زودي خواهد مرد كه هرگز چنين نشد
.
پس
از آن در آخرين جمعه هر ماه دختري بر سر قبر سامان و آرمين مي آمد و همان گونه كه
براي سامان اشك ميريخت براي آرمين هم به همان گونه گريه ميكرد . بر سر مزار هر دو ،
دو دسته گل رزش را پرپر ميكرد و به ناكامي هر دو اشك ميريخت . ما او را خوب
ميشناسيم . او سارا بود كه برادرش را كه تنها همدم او در دنيا بود از دست داد و پس
از آن تنها كسي را كه عشقش را در دل داشت از دست داده بود . او بر سر قبر آرمين از
احساس ، دردش و از شوق ديدارش كه هيچ گاه خجالت به او مجال نداد به آرمين بگويد .
از اين جهت افسوس ميخورد شايد با گفتن اين حرفها سرنوشت هم متفاوت ميگشت . اما اين
مهم بود كه او دو نفر را از دست داده بود .
امير هم تجرد اختيار كرد و از خيلي از
عادتهايش فاصله گرفت . هميشه گردنبندي ارغواني را كه نشانه دوستي آن 3 نفر بود بر
گردن داشت و هميشه صورت دو دوستش را در آن گردنبند ميديد
.
الناز چند بار توسط پليس دستگير شد . اما بعدا" امير شنيد كه او مبتلا
به بيماري است كه جنبه اي ناشناخته دارد . بدنش بر اثر اين درد تكه تكه و متعفن
ميشد . او هر روز بدتر از ديروز ميشد اما جان نمي آمد . شايد براي او عذاب اين دنيا
كافي بود كه تقاص تمامي بديهايش را بدهد .
در پايان شايد اين داستان ريشه اي در
واقعيت ندارد اما ممكن است كه قرينه هايي در اين كره خاكي برايش موجود
باشد.
مهم اين است كه هر يك از مطالعه اين داستان چه نتيجه اي را استنباط
ميكنيم و براي آينده چه تلاشي را ميكنيم .
__________________

نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱
|
پانسمان صورت را عوض كردند و همه ناگهان جا خوردند اما سعي ميكردند نگراني خويش را نشان ندهند . با اينكه هنوز جاي عمل بر روي صورتش به وضوح پيدا بود اما بهبودي در صورت او بوجود نيامده بود . سامان از لرزش چشمهاي خواهرش همه چيز را متوجه شد و در خواست آيينه كرد .
همه مخالف بودند و سعي ميكردند به طوري سامان را منصرف كنند . اما سامان لج بازتر از اين بود كه حرف كسي را گوش كند . سامان به طرف دستشويي رفت تا در آينه آنجا صورتش را ببيند پس از نگاه كوتاهي كه به صورتش كرد با فريادي نقش بر زمين شد .شايد اينكه يك پسر يا مردي با ديدن تغيير قيافه اش چنين از خود بيخود ميشود براي هر كس تعجب برانگيز باشد . اما اينگونه تغييرات زن و مرد نميشناسد ، بدتر از آن اين است كه شخص مدتي بدترين فشارهاي روحي را تحمل كرده است . دوستانش را از دست داده ، عشقش او را ترك كرده و در كل انسان ضعيف بودن نيز بر باقي قضايا مي افزايد .پس از اين ماجرا سامان مجدد در بيمارستان بستري شد و اين در حالي بود كه به جاي جراحي ترميمي و بخش عادي در بخش مراقبتهاي ويژه قلب بستري شد . چند روزي او در اين بخش تحت مراقبت بود . شوراي پزشكي پس از مشورت و بحث پيرامون حال سامان به اين نتيجه رسيدند كه هر گونه جراحي اعم از جراحي ترميمي يا قلب براي او مضر ميباشد . زيرا به احتمال زياد قلب او ديگر توانايي بيهوشي ديگري را نخواهد داشت .او را به بخش عادي منتقل كردند و دوستانش نيز هر روز 2 ساعت در كنار او ميماندند و سعي ميكردند كه به گونه اي او را دلداري داده و يا با صحبتهايشان سعي كنند كه سامان اين موضوع را فراموش كند . اما چشمهاي سرد و بي روح سامان خبر از آينده اي ناگوار ميداد . هر چه دوستانش تلاش ميكردند كمتر نتيجه ميداد. با اين وضعيت پزشكان هم از او قطع اميد كردند . براي اطرافيانش پذيرش اين كه ديگر اميدي نيست بسيار مشكل بود . از دست رفتن دوستي كه هم چون گل روبروي آنها پرپر ميشود براي امير و آرمين سخت بود.روزي كه آرمين به عيادت سامان رفت حال او را بدتر از ديروز يافت اما در چشمهايش كورسوي اميدي را ميديد . سامان آرمين را به سوي خود كشيد و گفت : آرمين از تو يك خواهش دارم فقط نه نگو .... قول ميدي ؟ من ميدانم كه اين كار را از تو خواستن نامرديه ... اما اين براي آخرين دفعه است ...آرمين گفت : اولا" كه آخرين دفعه نه .... تو هنوز مانده كه به من زحمت بدي ... اما همين الان حرفهايت را بدون هيچ فكري ميپذيرم ...سامان از روي قدرشناسي نگاهي به او كرد و گفت : ميخواهم براي من الناز را پيدا كني و پيش من بياوري ... ميخواهم براي آخرين دفعه او را ببينم و با او صحبت كنم ... اين كار را براي من ميكني ؟آرمين در محظور بدي گير كرده بود ... از اينكه بخواهد باز با الناز روبرو شود نفرت داشت ، از طرفي حال سامان هم مساعد نبود و اگر اين كار را انجام ميداد شايد او بهتر ميشد ... آرمين سرش را به علامت رضايت تكان داد .ديدار با ابليس آن هم روي زمين براي آرمين كه در برابر اين ابليس چون فرشته اي بود كاري بس دشوار بود كه حتي ممكن بود به قيمت از دست رفتن بالهايش تمام شود . .................................................. .................................................. .................................................. ....آرمين اصلا" نميدانست از كجا بايد شروع كند . نه شماره تلفن الناز را داشت نه اينكه ميدانست كجا زندگي ميكند نه اينكه اصلا" پاتوق الناز بيشتر كجاست .. پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه بد نيست يك سري به پارك ساعي بزند ، براي ا ينكه يك بار الناز را آنجا ملاقات كرده بود . به طرف پارك رفت و تا غروب روي همان صندلي كه يكبار با الناز آنجا قرار داشت نشست . ديگر خسته شده بود و بلند شد كه برود كه ناگهان دختري را ديد كه به نظرش آشنا بود . با دقت بيشتر الناز را تشخيص داد كه با پسري كه آنهم براي آرمين بيگانه نبود قدم ميزد . پسر همان سياوش بود . سياوش همان پسري كه عشق او را مريم را از او گرفته بود . البته آرمين سياوش را تنها مقصر نميدانست بلكه بيشترين تقصير را متوجه مريم ميدانست . اما با حسي آكنده از نفرت سياوش را مينگريست زيرا او هم به مريم وفا نكره بود . گويا دنيا دار مكافات است . سياوش هم سنگيني نگاهي را احساس كرد ، كمي سرش را چرخاند و آرمين را ديد كه او را مينگرد . ازا ين نگاه اصلا" خوشش نمي آمد . دوست داشت براي اين نگاه دعواي مفصلي با آرمين بكند كه با كمال تعجب ديد كه آرمين به طرف او مي آيد . آرمين چند قدمي الناز متوقف شد و بون هيچ سلام و عليكي به الناز گفت : براي تو از طرف سامان پيغام آورده ام .الناز تازه متوجه حضور آرمين شده بود ، اما با اينكه سياوش در كنارش بود از آرمين ترسيد و خود را كنار سياوش پنهان كرد ، به گونه اي كه اگر اتفاقي در حال انجام بود سياوش براحتي از او دفاع كند . الناز از آرمين ميترسيد اما براي آزار آرمين پس از شنيدن اين جمله آرمين ، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت .آرمين از اين حركت به خروش در آمد بلند گفت : ميداني كه من از همان اول تشخيص داده بودم كه تو لياقت سامان را نداري .. ولي آن پسر بدبخت تنها به خاطر تو روي تخت بيمارستان افتاده و تنها يك كار از تو ميخواهد و آن ، اين هست كه بري به ديدنش ...الناز گفت : من براي او متاسفم ، اما دوستي من و سامان هم تمام شده .. من تاب ديدن او را نداشتم ... اما سعي ميكنم كه آخر هفته آينده يك سري به سامان بزنم .آرمين بيشتر عصباني شد : آخر هفته آينده ؟ تازه اگر شد ؟ تو اصلا" آدم نيستي ... تو لايق هيچي نيستي ... تو از پست ترين افراد پايين تري ...الناز عصباني شد و گفت : حالا كه اين جوره اصلا" من نميام ... مگر نميگي كه من لايق هيچي نيستم ؟ پس برو پيش دوست عزيزت و ببين كه من چقدر ارزش دارم ..آرمين از شدت عصابانيت لبش را جويد .. به طوري كه خون از لبش بيرون جهيد اما سعي كرد كه ضبط نفس داشته باشد ... با ملايمتي ساختگي جواب داد : من شايد كمي تند رفتم ، ولي تو به خاطر دوستي قديميت با سامان برو پيشش ، به خاطر دوران خوشي كه با اون داشتي ... جان سامان به اين كار بستگي داره ...الناز از روي تحقير نگاهي به آرمين كرد . ديگر ميدانست كه اين ببر خروشان را رام كرده است و برگ برنده دست اوست . پس بايد از اين برگ براي از بين بردن حريفش استفاده ميكرد . پس به آرمين گفت : ما دوستي خوبي نداشتيم ، ولي به يك شرط ميپذيرم ... قبول داري ؟ تو بايد التماس كني و به پاي من بيفتي ...آرمين ديگر كنترلش را از دست داده بود ، ناخنهايش را در دستش فرو كرد و دست گره كرده اش را بالا آورد اما زود پشيمان شد و چون درختي كه از ريشه قطع شود بر زمين افتاد و زانوانش را بر خاك ساييد و با حالت تضرع گفت : من از تو خواهش ميكنم كه بيايي و سامان را ببيني ...الناز با غروري باورنكردني آرمين را نگاه ميكرد ، اشك از چشمان آرمين سرازير بود و احساس شكست و خرد شدن در چهره اش هويدا بود اما با اين حال الناز گفت : من هفته آينده سري به سامان ميزنم .ناگهان آرمين از زمين بلند شد ، سيلي محكمي به الناز زد . به طوري كه الناز بر روي زمين پرت شد . از اين حركت سياوش هم جا خورد و وقتي صورت بر افروخته آرمين را ديد از انجام هر گونه عملي ترسيد .آرمين بلند داد زد : اگر براي سامان اتفاقي بيفتد من تو را ميكشم و مطمئن باش كه اين كار را براي اين انجام نميدهم كه من را خرد كردي براي اين ميكنم كه زندگي 3 نفر را به انضمام اطرافيانشان بهم ريختي .... الان هم بايد بروم وگرنه خونت را ميريختم ... پس از اين حرف به سرعت از پارك خارج شد و سريع به سمت بيمارستان رفت . پس از اينكه آنجا رسيد ، امير به او گفت كه حال سامان بد شده و ميخواهد آرمين را ببيند ................................................... .................................................. ..............آرمين در ابتدا نميخواست كه با ملاقات سامان برود اما وقتي بي تابي سامان را ديد وارد اتاق سامان شد . آرمين از قيافه سامان خوب متوجه شد كه اين بيمار ديگر به ماندن اميدي ندارد . گرچه جاي جاي صورت او هنوز پانسان داشت اما چشمانش كم فروغ بود آن قسمتي از صورتش هم كه پانسمان نداشت بي رنگ بود .آرمين دست سامان را گرفت و چقدر اين دست سرد وبود . سامان از اين حركت تكاني خورد و از چشمان اشكبار آرمين پي به موضع برد . گرچه ميدانست كه الناز نيامده اما چون تشنگان كه حتي در سراب باز دنبال آب هستند با نگاه هايش جا جاي اتاق را نگاه كرد تا اينكه يقين حاصل كرد كه الناز در اينجا حضور ندارد . نا اميد به دوستش نظري افكند و گفت : من تو را پيش كسي فرستادم كه ميدانستم دعوت من را اجابت نميكند ولي اين حق من بود ؟؟؟ آيا من خطايي بزرگ كرده بودم كه بايد اين چنين عذاب ميديدم . آرمين من را ببخش . من درباره تو زود قضاوت كردم و به تو تهمتهاي بدي نسبت دادم و بدتر از آن تو را پيش اين شيطان فرستادم ... من را ببخش ..سامان به گريه افتاد و آرمين او را بغل كرد و گفت : بابا بي خيال اين حرفها ... مهم اين است كه حالا پيش هم هستيم . سامان سري تكان داد و امير را صدا زد . 3 دوست هميدگر را در آغوش گرفتند و مدتي با هم گريه كردند . ديگر شوخي در كار نبود آنها تنها ميخواستند كه در كنار هم باشند .پس از چند دقيقه دكتر و پرستاري كه براي معاينه آمده بودند آن دو را بزور از اتاق خارج كردند . اما امير و آرمين نميتوانستند دوستشان را تنها بگذارند گويا هر دو نگرا ن اين بودند كه شايد در غيبت آنها دوستشان را از دست بدهند ... خب اين دو دوست تا صبح بيمارستان ماندند . ساعت 10 صبح حال سامان باز بد شد و به زودي خطر مرتفع گرديد و پس از چند ساعت به آنها اجازه ملاقات دادند . سامان با نيرويي جديد و خارق العاده صحبت ميكرد از هر چيزي سخن ميگفت و سربه سر دوستانش ميگذاشت . با اين نيروي تازه هيچ شكي نبود كه حال آرمين رو به بهبودي است . امير سمت چپ سامان نشسته بود و آرمين هم سمت راست و كلي در اين چند دقيقه شوخي كردند .
__________________

نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱
|
-بفرماييد شما ؟
-ببخشيد من خودم را معرفي نكردم من سارا هستم خواهر سامان .از شنيدن اين اسم آرمين به هيجان آمد ، فكر كرد حتما" سامان ميخواهد از او عذرخواهي كند و در اين مدت تنهايي او را اذيت كرده و ...-آه ، بله ، شما خوبيد ؟ خانواده كه خوب هستند انشاء ا...-ممنون همه خوبند و سلام دارند ، من براي مسئله مهمي مزاحم شما شده ام . ميتوانم وقت شما را بگيرم ؟-خواهش ميكنم ... اتفاقي افتاده است ؟-اگر اجازه بدهيد من شما را در جايي ملاقات كنم .از اين حرف لرزيد ، او ديگر نميخواست كه بازيچه دختري گردد . اما كنجكاوي او را بر آن داشت كه بيشتر سوال كند .-ميتوانم بپرسم براي چي ؟-... در مورد سامان هست ، من بايد فوري شما را ببينم .-باشد من آماده هستم ، كافي شاپي كه هميشه با سامان ميرفتيم را بلد هستيد ؟-بله ، فردا ساعت 5 عصر خوبه ؟-باشد ، من فردا ساعت 5 بعدازظهر منتظر شما هستم ................................................... .................................................. .................................................. ........آن روز و فرداي آن روز به سختي براي آرمين گذشت ، سوالات متعددي او را آزار ميداد .ساعت 5 بعدازظهر بود كه آرمين ساعت خود را در كافي شاپ نگاه كرد . همان زمان دختري به طرف او آمد . آرمين براي رعايت احترام به پا خاست و با احوالپرسي مختصري براي سارا سفارش داد و منتظر ماند كه سارا شروع به سخن كند .-مي دانيد در اين مدت چي شده ؟ شما اصلا" از ما يا سامان خبري داريد ؟-من نه ، از زماني كه با سامان سر .... دعوا كردم تا الان هيچ خبري نه از سامان و نه از امير دارم .-پس اگر اجازه بدهيد من براي شما چيزهايي را بگويم كه سبب شد من وقت شما را بگيرم .پس از آن سارا وقايعي را گفت و آرمين با اينكه دل پري از سامان داشت به حال او افسوس خورد و تاسف خورد كه چرا جفاي زمان سبب شد كه او در كنارش نباشد .سارا اين طور شروع كرد : بعد از دعواي شما و سامان ، روابط سامان و الناز خيلي خوب شد و پس از چند روز سامان با امير هم دعوا كرد و ارتباطش با او هم قطع شد . قبل از عيد بود كه با موافقت پدر ومادرم قرار شد براي خواستگاري رسمي الناز برويم و پس از آن بود كه قرار نامزدي آن دو هم گذاشته شد . ولي اين جشن هيچ گاه سر نگرفت ... در اين لحظه سارا به گريه افتاد . از گريه سارا آرمين معذب بود و از او خواست كه حالا كه نميتواند راحت صحبت كند بگذارد براي بعد . اما سارا گفت مسئله اي نيست و ادامه داد . روزي سامان و الناز با هم بيرون ميروند و در يكي از خيابانهاي خلوت دو نفر كه سوار موتور بودند به اين دو نزديك ميشوند و اسم الناز را صدا ميكنند و شيشه اي را بيرون مي آورند و مي خواستند كه اين مايع را روي الناز بريزند كه سامان جلوي الناز ميپرد و ... تمام آن مايع به سر و صورت سامان ميپاشد و آن دو هم فرار ميكنند . حتما" شما هم ميدانيد در آن شيشه چه بوده ، تمام صورت و گردن و سينه سامان بر اثر جراحت اسيد سوخت و گرچه تا به حال چندين جراحي انجام داده است اما حتي بعضي از بافتهاي او هم آسيب ديده اند ... دكترها اميدواري زيادي دارند اما تابه حال سامان بهتر نشده است . اما پس از اين مسئله با تمام فداكاري كه سامان براي الناز كرد ، الناز او را ترك كرد و حتي به تلفنهاي من هم جواب نميدهد . پليس اسيد پاشها را پيدا كرد و مثل اينكه آنها قبلا" با الناز در ارتباط بودند ... الان هم سامان خيلي تنهاست و مدام از شما ياد ميكند ، روز بروز هم ضعيف تر ميشود . من مزاحم شما شدم كه اگر ميتوانيد با آقا امير هم صحبت كنيد و براي عيادت او بياييد . ميدانم كه به شما بد كرده اما شما دوستان خوبي بوديد ، سعي كنيد كه به عيادتش بياييد مي ترسم ديگر وقتي براي اين كار نباشد و ديگر هق هق گريه امان از سارا بريد و اشكش سرازير شد . در ميان گريه اش سارا گفت : تا الان يك بار سامان سكته كرده و بيشتر ازهمه دكتر ها نگران قلب او هستند تا ترميم پوست او ...شايد اگر كسي ديگر جاي آرمين بود از اينكه اين بلا بر سر سامان آمده است خوشحالي ميكرد اما آرمين هم اشك ميريخت و خود را سرزنش ميكرد كه چرا واقعيت را به سامان نگفته بود كه الناز را بشناسد . اصلا" چرا همان شب كه او را در پارك ديد به سامان چيزي نگفت ؟ آرمين خود را ملامت ميكرد .به سارا گفت كه مطمئن باشد كه به ديدار سامان خواهد آمد اما از طرف امير قول نميدهد اما سعي ميكند او را هم بياورد . سارا از او تشكر كرد و آرمين را با كوله باري از غم تنها گذاشت . آرمين آنقدر غرق تفكر بود كه متوجه نگاه سارا در لحظه خروج نشد . نگاهي كه يك دنيا حرف در آن نهفته بود ...از همان لحظه آرمين به فكر امير افتاد و سريع به سمت فروشگاه پدر امير رفت ، اما او را پيدا نكرد . پس تنها جايي كه فكر كرد به احتمال زياد امير آنجاست ، حول و حوش پيست آزادي بود . پس به سرعت رانندگي كرد تا به آنجا رسيد . آن روز تعداد زيادي ماشين آنجا بود و پيدا كردن امير هم مشكل بود . اما در گوشه اي پرايدي نقره اي كه به زيبايي تيونينگ شده بود توجه آرمين را به خود جلب كرد . كنار ماشين رفت راننده را از پشت سر شناخت او امير بود .-امير ؟!!امير تا صدا را شنيد برگشت ، اما با بهت فراوان آرمين را نگاه كرد كرد ولي سريع او را بغل كرد . از اينكه او را دوباره ميديد خوشحال بود . با هم از آنجا رفتند و در گوشه اي به صحبت مشغول شدند .قبل از اينكه آرمين وضعيت سامان را شرح دهد از امير درباره دعوايش با سامان پرسيد تا پس از آن ، اين موضوع را با او در ميان بگذارد ................................................... .................................................. .................................................. .......امير گفت : دعواي ما هم مثل دعواي تو بود . من آن روز كه الناز را براي اولين بار ديدم به او پيشنها د دوستي دادم . آخر من بايد از كجا مي فهميدم كه او عاشق سامان ميشود . بعد از مدتي هم برداشته اين را به سامان گفته و پشت سر من چرت و پرت گفته و گفته كه من نظر بدي نسبت به الناز دارم و آن را به چشم دوست خودم ميبينم نه دوست سامان . براي همين هم سامان با من دعوا كرد ولي من مثل تو نبودم كه بايستم و كتك بخورم و چون زورش به من نمي رسيد چند تا فحش داد و من هم زدم تو صورتش و ديگر نديدمش ...و پس از اين ماجرا بود كه به ياد حرف تو موقع عيادت افتادم . به اين نتيجه رسيدم كه تو درست ميگفتي اما روي اين را نداشتم كه بيام پيش تو و از تو معذرت خواهي بكنم بخصوص اينكه تو از من خواسته بودي ديگر به ملاقاتت نيام . ولي گردنبند هميشه در گردنم هست .آرمين لبخند تلخي به امير زد و گفت : آيا حاضري كه با سامان آشتي كني ؟امير تعجب كرد البته تعجب امير براي اين نبود كه چرا بايد با سامان آشتي كند ، تعجب او از اين بود كه چرا آرمين اين حرف را ميزند در حالي كه آرمين دل پري از سامان دارد با اين حال امير گفت : بهيچ وجه .. او به من تهمتي زده كه اصلا" قابل بخشايش نيست .آرمين گفت حالا چيزي را براي تو حكايت ميكنم كه حاضر ميشوي با سامان آشتي كني .. پس از آن هر چه را كه از سارا شنيده بود براي امير نقل كرد و تاكيد كرد براي حفظ ظاهر هم كه شده با سامان آشتي كند كه شايد موقعي توانست انتقام اين كار الناز را در آورد . پس از اين حرفها امير بلند شد و مشتش را به نشانه عصبانيت گره كرد و گفت : اين دختر شيطان است ، اصلا" بايد بميرد من نه تنها با امير آشتي ميكنم بلكه كاري ميكنم كه اين دختر محو شود .فرداي آن روز دو پسر با كت و شلوار و كراوات و با دسته گل رز سرخي كه به زيبايي آراسته شده بود به ديدن سامان رفتند .وقتي سامان با آن صورت باندپيچي شده دوستانش را ديد ندايي از حيرت كشيد و تنها با اين ندا بود كه دو پسر توانستند سامان را با آن وضعيت تشخيص دهند . هر 3 دوست كنار هم نشستند و تنها همديگر را مي نگريستند و آن قدر همديگر را نگاه كردند كه پدر و مادر سامان براي خارج كردن آنها از اين وضعيت با امير و آرمين صحبت كردند . آن دو نيز با متانت جواب صحبتهاي پدر و مادر سامان را ميدادند در اين حين بود كه آرمين سارا را ديد كه اشكي را از گوشه چشمش پاك كرد و با نگاهي از او تشكر كرد .سامان دست آرمين را گرفت و گفت : ميداني چيه ؟ من هنوز آن نشانه دوستيمان را دارم . تو چطور ؟با اين حرف هر 3 سنگها را بيرون آوردند و بهم نشان دادند ، پس از مدتها اين تكه سنگهاي قيمتي باز درخشش سابق خود را بازيافته بودند .3 دوست در اين مدت با وجود كدورتي كه از هم داشتند تنها خاطراتي را ياد كردند كه براي آنها شيرين بود و تا آخر وقت ملاقات با هم شوخي كردند .…………………………………………�� �…………………………………………� ��…چند روزي گذشت . ديگر بايد پانسمان صورت آرمين عوض ميشد . امير و آرمين هم براي ديدن نتيجه آمده بودند و خانواده سامان با بي صبري انتظار ميكشيدند كه بهبودي صورت او را ببينند . نه اينكه براي ظاهر سامان نگران بودند ة نه اين طور نيست . معمولا" كساني كه بهم وابستگي عاطفي دارند حتي بدترين تغييرات طرف مقابل را ميپذيرند ولي تحمل درد و رنج اين تغييرات را كه طرفشان متحمل ميشوند ندارند . اما نگراني جمع حاضر در بيمارستان اين نبود آنها مي ترسيدند اگر آرمين جراحي ترميمي را به خوبي پشت سر نگذاشته باشد و قيافه جديدش آن طور كه منتظر است نباشد ضربه بدي را متحمل ميشود .اين فكر براي سامان بسيار خطرناك بود . اصولا" فكر و خيال نا اميدي انسان را زودتر از صحنه روزگار محو ميكند . براي سامان اين وضعيت بدتر بود ، سكته او همه چيز را ممكن بود بدتر اين كه هست نشان دهد .
__________________

نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱
|
در آن چند روزي كه آرمين شمال بود به تصميمش فكر كرد ، گرچه او قلب الناز را شكسته بود اما در دوستي و در مقابل وجدانش ديگر مديون نبود . يك هفته مثل برق و باد گذاشت و او ديگر بايد بر ميگشت تهران . در اين مدت هم يك هفته از دانشگاه غيبت كرده بود هم اينكه از دوستانش هيچ خبري نداشت . دل كندن از اين همه زيبايي واقعا" محال بود و به خود قول داد كه در تعطيلات ميان ترم باز به اينجا بازگردد و از اين طبيعت زيبا استفاده كند .
صبح جمعه از دايي اش خداحافظي كرد و رهسپار تهران شد و تنها در ميان راه چند توقف كوتاه داشت تا براي دوستانش سوغاتي بخرد و در آخر ناهار را در ميان راه صرف كرد تا اينكه عصر به تهران رسيد .
وقتي رسيد از شدت خستگي و رانندگي طولاني و طي اين مسافت به خواب عميقي فرو رفت . فردا صبح وقتي بيدار شد از اينكه چگونه 11 ساعت خوابيده تعجب كرد . مادر صبحانه را آماده ميكرد و ناگهان مانند اينكه چيزي به ياد آورده باشد گفت : آرمين يادم رفت ديروز به تو بگويم كه سامان دنبالت ميگرده ... چند بار تماس گرفت . آرمين جواب داد : مهم نيست امروز دانشگاه ميبينمش .
يك ساعت بعد آرمين به طرف دانشگاه براه افتاد و در طول راه به اين فكر ميكرد كه سامان ميخواستد به من بگويد كه حتما" آن را با الناز آشتي بدهم يا اينكه با هم آشتي كردند .
ساعت اول از سامان هيچ خبري نداشت تا اينكه ساعت دوم آرمين ، سامان را ديد كه با قيافه اي مهموم وارد دانشگاه شد . آرمين داد زد : آهاي سامان ، سلام و برايش دستي تكان داد . سامان سرش را بالا آورد و چون تيري كه از كمان رها ميشود به طرف آرمين دويد . آنقدر به سرعت اتفاق افتاد كه آرمين قدرت تفكر نداشت . سامان به روي آرمين پريد و تا ميتوانست او را كتك زد . آرمين غافل گير شده بود و ازا ين حركت سامان چنان متعجب بود كه هم چنان كتك ميخورد و حتي قدرت اين كار را نداشت كه از ضربات سامان جلوگيري كند . سامان هم به شدت او را ميزد شايد براي كساني كه اين صحنه را مشاهده ميكردند صدايي چون خرد شدن استخوان هم به گوش ميرسيد اما حركات سامان به قدري تند بود كه تنها ميديدند كه مشت و لگد سامان مدام به آرمين حواله ميشود . پس از مدتي كه آرمين سعي كرد سامان را دور كند باز موفق نشد ، آرمين گير افتاده بود . اگر وضع به همين منوال پيش ميرفت سامان ، آرمين را ميكشت .
اما چيزي چون معجزه اتفاق افتاد ، سامان روي هوا بود و آرمين ميديد كه سامان ديگر نميتواند او را بزند . وقتي چشمانش را كه حالا خوني شده بود به سختي بازتر كرد امير را ديد كه سامان را در بغلش گرفته و سعي ميكند كه او را آرام كند . سامان مدام داد ميزد و به آرمين ناسزا ميگفت : من را ول ميكنيد ميخواهم جان اين كثافت را بگيرم . ميخواهم جان اين نامرد را بگيرم تا همه نامردها بدانند كه نميتوانند همه چيز آدم را بگيرند و قصر در بروند . آرمين گيج بود هم از كتكهايي كه خورده بود و هم از حرفهايي كه سامان به او ميزد . سامان هم مدام داد ميزد : بايد خون كثيفش را همينجا كه با هم پيمان دوستي بستيم بريزم ... لعنت به دوست نامرد ... من ميكشمش ...
بالاخره چند نفر ازبچه ها زير بغل آرمين را گرفتند و او را خونين از زير لگد هايي كه گاه سامان به سوي آرمين پرت ميكرد نجات دادند . صورت آرمين خونين بود و با وضعيتي كه بيني او داشت ممعلوم بود كه شكسته است . از دهانش هم خون بيرون ميريخت . نفس كشيدن هم براي او مشكل شده بود . يكي از بچه ها او را سريع به بيمارستان رسانيد . كلي پرستار و دكتر روي او كار ميكردند ، هر جاي بدن او زخمي برداشته بود و يا شكسته بود ، اما تنها جايي را كه دكترها از آن غافل بودند زخمي بود كه دل او برداشته بود و قابل درمان هم نبود . در همين حين آرمين از هوش رفت .
.................................................. .................................................. .................................................. .......
بعد از چند روز كه آرمين در منزل استراحت ميكرد ، صداي زنگ در آمد .
-كيه ؟ بفرما بالا پسرم ... خوش آمدي ... آرمين ، امير براي ديدنت آمده ...
امير با قيافه اي كه هم از آن شماتت ميباريد و هم نسبت به اين وضع آرمين تاسف مي خورد وارد شد . سلامي به آرمين كرد و كنار تخت او نشست . مادر آرمين از پيش پسرها رفت تا بتوانند راحت با هم صحبت كنند .
-آرمين خوب شدي ؟ خيلي وفته كه با ما نميپري ؟
-امير ميبيني كه چه جوري شدم ! در ضمن كجا بيام ؟ بيام كه باز با سامان درگير شوم ؟ امير ترا به خدا به من بگو كه چي شده كه سامان اين بلا را سر من درآورد ؟
-تو كه خودت خوب ميداني كه چرا اين بلا را سامان سرت آورد ؟ آخر مگر تو اين را نميفهمي كه نبايد به مال دوستانت چشم بدوزي ؟
-من ؟!! من به مال سامان چشم دوختم ؟ من اصلا" حرف تو را نميفهمم ، يا تو بد ميگي يا ايراد از من هست ...
-من درست ميگويم ولي تو خودت را به آن راه زدي ... حالا كه خودت ميخواهي آن چيزي را كه خودت خوب ميداني مجدد برايت تعريف ميكنم .
-پس از اين حرف امير چيزهايي را براي آرمين بازگو كرد كه بدتر از مشت و لگد سامان بود . اين بار او زير بار غمي سنگين تر از كتكي كه از سامان خرده بود خم شد . امير گفت كه الناز شب قبل ازا ينكه تو بري شمال خودكشي كرده اما با هوشياري پدر ومادرش و اينكه زود به بيمارستان رسيده نجات پيدا كرده است . پس ازاينكه حالش بهتر شده خواسته كه با سامان حرف بزند و به سامان گفته كه وقتي كه با سامان قهر بوده و براي آشتي پيش آرمين رفته ، آرمين او را با زيركي فريب داده و پيشنهاد دوستي داده و سعي كرده در اين مدت با بدگويي از سامان روابط او و الناز را تيره كند و پس از مدتي كه از اين قضيه ميگذرد و الناز هم فريب آرمين را خورده وقتي به خودش مياد كه ميبينه سامان را از دست داده و براي اينكه ديگر تو زندگي هيچ چيزي را دوست نداشته !!! ميره كلي قرص ميخوره و خودكشي ميكنه ...
در اين لحظه آرمين صورتش را ميان دو دستش پنهان كرد و گفت : امير تو واقعا" فكر ميكني من چنين آدمي باشم ؟ تو كه من را ميشناسي كه با دخترها چگونه هستم !! بعد از اين همه دوستي تو كه من را ميشناختي چرا به سامان حالي نكردي كه من اين كاره نيستم ...
-امير رو به آرمين گفت : من فكر نميكردم اما انسان ممكن است عوض شود ، بعيد نيست كه تو اين كار را كرده باشي ...
اين حرف چون تيري در قلب آرمين نشست ، اما فكر نميكرد كه ديگر امير كه چون سامان احساساتي نيست درباره او اين گونه فكر كند ، دوست داشت داد ميزد و ميگفت من بيگناهم ، داد ميزد و ميگفت كه اين شيطان همه حرفها را جعل كرده است و من .... اما وقتي فهميد كه امير راجع به او چه فكري ميكند چيزي نگفت . و تنها گفت : شماها همگي اشتباه ميكنيد و موقعي پي به اشتباهتان ميبريد كه خيلي دير شده است . همه درباره من بد قضاوت كرديد ومن هم اين پيش داوري شما را هرگز فراموش نميكنم و نميبخشم . حالا كه اين طور درباره من فكر ميكني بهتر است كه از پيش من بروي و براي هميشه از پيشم بري ... سپس گردنبندي را كه هميشه در گردن داشت باز كرد و رو به امير گفت : اين را كه يادت هست ؟ زماني اين سنگ ارغواني يك تكه بود و زماني كه با هم دوست شديم آن را 3 تكه كرديم و هر يك از ما يك تكه از آن را بر گردن دارد . اما اي كاش از همان اول ما آن را 3 تكه نميكرديم كه در غير اين صورت اين سنگ يك تكه بود و استحكام خود را تا پايان حفظ ميكرد . حالا هم ما مثل اين سنگ از هم جدا شديم . اما يادتان باشد كه خودتان خواستيد كه اين گونه شود . ولي روزي كه پي به اشتباهتان ميبريد كه ديگر اين تكه ها نمي توانند در كنار يكديگر قرار گيرند .. حالا برو ...
هنگام جدا شدن ، دو دوست همديگر را نگريستند ، خوب ميدانستند كه چه گناهكار باشند و چه نباشند دل كندن از يكديگر براي آنها سخت است . اين وداع براي آنها آخرين وداع بود ، زيرا آنها قول داده بودند كه از هم جدا نشوند ...
.................................................. .................................................. .................................................. ........
بعد از اينكه آرمين از بستر بلند شد سعي كرد كه اول دانشگاه خود را عوض كند كه با كلي كاغذ بازي و پارتي بازي توانست براي ترم بعدش در واحد دانشگاهي ديگري مشغول به تحصيل شود . اما اين چند روز آخر را بايد در دانشگاه ميماند اما تحمل نگاههاي دوستان قديمي اش و هم دوري اي هايش كه حالا همگي جريان كتك كاري را ميدانستند برايش سخت بود . بدتر از همه اين بود كه موقعي كه سامان عصباني بود همه چيز را براي چند نفر حكايت كرده بود و در اين ميان هيچ كس آرمين را در جمعش نمي پذيرفت . همه او را به چشم خائن نگاه ميكردند . تحمل اين همه تحقير و سرزنش براي آرمين سخت بود خاصه آنكه او هم مقصر نبود .
ترم تمام شد و امتحانات هم سپري شد . ترك محيطي كه انسان به آن انس دارد سخت است اما براي آرمين اين سود را داشت كه از ديد چشمان خشمگين و نگاهاي تنفر آميز دوستانش رها ميشد .
ترم بعد هم كم كم تمام ميشد و آرمين در اين مدت با كسي دوست نشده بود و اول همه به كلاس مي آمد و بعد از استاد از كلاس خارج ميشد . پيشنهاد هم كلاسي هايش را براي دوستي نمي پذيرفت و از هر جمع و محفلي گريزان بود . اين است سرگزشت مردي كه هيچ شانسي براي بقا ندارد .
تابستان از راه رسيد و امتحانات هم پايان يافت . روزي او كتابي در دست گرفته بود و مشغول مطالعه بود كه صداي زنگ تلفن آرامش منزل را بهم ريخت . هيچ كس خانه نبود پس مجبور بود خودش جواب بدهد ، با بي ميلي به طرف تلفن رفت ...
-بله بفرماييد ؟
-سلام آقا آرمين ...
باز صداي دختري بود ، سريع در ذهنش جستجو كرد نه اين صداي دختر خاله يا دختر عمويش نبود ... پس چرا او را با اسم كوچك ميشناسد ؟

نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱
|
الناز ابروانش را در هم كشيد و گفت : شما مي خواهيد از سامان دفاع كنيد اما من كه تماس گرفتم از سامان معذرت خواهي كنم چرا سامان به سردي با من برخورد كرد ؟
آرمين جواب داد : شما بايد به سامان حق بدهيد او از دست شما دلخور است و در ضمن سامان پسر حساسي است و مطمئنا" الان خود سامان از اين رفتارش هم پشيمان شده است . من فكر ميكنم به جاي متهم كردن سامان و عذاب خودتان بهتر است كه كه با او صحبت كنيد و اين مشكل را به خوبي و خوشي به پايان ببريد .
الناز گفت : من براي اين موضوع اينجا نيامدم و اگر شما اين را متوجه نشده ايد تقصير من است كه درست توضيح ندادم . ميدانيد در آخرين لحظه اي كه با سامان صحبت كردم به من چي گفت ؟ به من گفت بهتر است بروي پيش همانهايي كه آن شب پيش آنها بودي ... تو آنقدر براي من ارزش قائل نبودي كه وقتي دعوتت كردم بيايي ، پس بهتر است بروي و ديگر برنگردي ... تو لياقت پسري مثل من را نداري ...
آرمين با تعجب گفت : مطمئنم اشتباه شده و الا سامان اينگونه حرفها را نميزند و اگر هم احيانا" زده مطمئنا" از روي عصبانيت بوده حالا شما كوتاه بيا ...
الناز گفت : نه من براي رضايت او هم كه شده حاضرم از زندگيش بيرون بروم . ولي اينجا آمدم تا حرف دلم را بزنم . اصلا" در اين مدت ميدانستيد من چرا با سامان دوست شدم ؟ چرا هميشه قرارهايمان با شما بود و شما هميشه در كنار ما بوديد ؟ براي اينكه .... اشك در چشمانش حلقه زد و سرش را پايين انداخت .
آرمين گيج شده بود ، اصلا" از اين مقدمه نميتوانست به اصل موضوع پي ببرد . واقعا" وضعيت پيچيده اي داشت .
الناز باز شروع به حرف كرد : من براي اين با سامان بودم كه بتوانم ، كه هميشه ، كه همه جا تو را ببينم . من مجبور بودم كه عشق سامان را بپذيرم كه هم كنار تو باشم و هم در كنار سامان كه براي من زخمي شده بود .. ديگر گريه الناز را امان نداد و صداي هق هق اش بلند شد .
آرمين مبهوت الناز را مينگريست . سالها بود كه گريه دختري را نديده بود . مانند ديوانه ها خيره او را نگاه ميكرد ، قادر به تكلم نبود و هرگونه اختياري از او سلب شده بود . سوز سردي او را لرزاند گرچه اين سوز از ته دل او بلند ميشد و قوت ميگرفت اما تپش قلبش حكايت از موج جديد زندگي براي او بود . زمان برايش متوقف شده بود نه در حال بود نه در آينده ، گذشته تنها نوري مبهم بود .
الناز از عشقش ميگفت از گريه اش و از شبهايي كه به ياد او به خواب ميرود و تنها خواب او را ميبيند .
.................................................. .................................................. .................................................. ........
آرمين خشكش زده بود ، حرفهاي الناز را ميشنيد اما عكس العملي نشان نميداد . كم كم از گونه هايش قطرات اشك روان شد واين قطرات چون سيلي تمام صورتش را فرا گرفت . دوست داشت اين قلب منجمد را با دست در مي آورد و مي گفت اين چه سرنوشتي است كه من دارم ؟ من 4 سال عاشق بودم و عشقي را داشتم كه كمتر كسي چون اين عشق را تحمل كرده است اما در آخر با بي وفايي بي پايان رسيد . اما حالا كه نميخواهم عاشق باشم دختري با چنين احساسات و شوري من را ميخواست بدون اينكه من بفهمم . حالا ميفهمم كه چرا چشمانش را در ملاقات با سامان سرد ميافتم او عاشق من بود نه سامان . ....
يك ساعت و نيم در اين حالت هر دو اشك ريختند و به رويايشان و فردايي كه در كنار يكديگر خواهند بود فكر كردند . از هم با لبخندي تلخ جدا شدند و در حالي كه هيچ يك از آينده اي كه برايشان رقم خورده بود اطلاعي نداشتند هر يك بسوي منزل خويش رهسپار شدند .
آرمين آن شب اصلا" نخوابيد و به آينده اي كه ميتوانست با اين عشق دو طرفه بسازد فكر ميكرد . صبح شده بود و پرندگان نويد طلوع خورشيد را از قبل ميدادند . آرمين در رختخواب دراز كشيده بود با چشماني قرمز كه حاكي از بارش اشكهاي ديشب بودند به سقف چشم دوخته بود . روز جمعه بود و آرمين قبل از اينكه پدر و مادرش بيدار شوند نامه اي نوشت و در آن توضيح داد كه به كوه ميرود و تا عصر هم برنميگردد . هنوز 2 ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود كه سامان با قدمهايي سست و متزلزل به سمت قله به راه افتاد . در طول مسير به تمام ماجراهاي اين چند وقت از زمان دعوايي كه منجر به زخمي شدن سامان شد تا حرفهاي ديروز الناز فكر كرد . ناهارش را هم بالاي كوه خورد . هنگامي كه به بالاترين نقطه رسيد ، مردم كم كم برميگشتند . اما او در بالاي كوه به افقي دور دست خيره شده بود و هر كسي او را ميديد متوجه ميشد كه اين شخص در حال تفكر است . در درونش جنگي ميان عشق به يك دختر كه از ديروز شعله ور گشته بود و وفاي به عهد دوستي بر پا بود . او خوب ميدانست كه گرچه سامان با الناز با تندي حرف زده اما او را ميپرستد و اين مسئله يك موضوع زود گذر است . در ضمن سامان هم فدر زود جوشي است .
كم كم از كوه پايين آمد و به اين فكر كرد كه چرا ديشب فقط به فكر خودش و الناز بوده است . اصلا" چرا به سامان فكر نكرده بود . از اين بابت خودش را ملامت ميكرد . چرا الناز بايد بگويد كه من مجبور بودم كه با
سامان دوست شوم ؟ از اينكه دوستي اش را فراموش كرده بود از خودش بدش مي آمد چرا در آن لحظه با الناز هم كلام شده بود ؟
ديگر گامهاي آرمين متزلزل نبود ، او با گامهايي استوار به منزل مي رفت و تصميم خودش را گرفته بود . صداي تپش قلبش تنها راهنماي او بود . به شعفي رسيده بود كه مدتها آرزو ميكرد كه چنين شوري را در خود احساس كند مزه اي را ميچشيد كه تلخ و شيرين بود ... او مزه عشق را چشيده بود .
.................................................. .................................................. .................................................. .........
نزديك غروب بود كه به منزل رسيد . طبق معمول قبل از ورود به منزل نفس عميقي كشيد و با چهره اي بشاش وارد منزل شد . كسي منزل نبود و براي او پيغام گذاشته بودند كه شب منزل خاله اش هستند و اگر خواست بياييد وگرنه كه غذا در يخچال است و در مايكروفر گرم كند .
يك دوش به او انرژي از دست رفته اش را برگرداند . غذا را گرم كرد و با يك بطري نوشابه جلوي تلويزيون نشست و همان طور كه تماشا ميكرد غدايش را روي كاناپه مي خورد . هر كس او را ميديد فكر ميكرد اين پسر در دنيا به هر چيزي كه ميخواسته رسيده است كه با اين بي خيالي تلويزين نگاه ميكند . صداي زنگ تلفن او را به خود آورد .
-بفرماييد ؟
-سلام آرمين جان خوبي ؟ ورزشكار كوه هم ميروي ... پس بايد اين را هم به ديگر صفات خوبت اضافه كنم . خسته اي ؟
-آه ، سلام الناز و ممنونم ، از كجا ميداني من كوه بودم !!
-صبح كه تماس گرفتم مادرت گفت كه رفتي كوه و تا عصر برنميگردي ... حالا چطوري خسته كه نيستي ؟
-نه ، خسته نيستم وبي بهتر است كه يك چيزي را بهت بگويم . يعني بهتر است كه از احساسم بگويم و بعد خودت نتيجه گيري كني .
-من منتظرم . حرفهايت را با جان و دل ميشنوم و مطمئن باش كه حرفهايت را به خاطر مي سپارم . وقتي كه تو حرف ميزني من جان تازه اي ميگيرم پس دريغ نكن و براي من هم كه شده صحبتت را شروع كن .
-نميدانم كه آيا صحبتم تو را خوشحال ميكند يا نه ؟ ولي ميخواستم به تو بگويم كه من براي احساسات تو ارزش قائلم . ولي ديشب به خاطر جوي كه حاكم بود شايد حرفي زدم كه نبايد ميزدم . من فكر ميكنم كه احساسي كه تو داري احساس موقتي است و من نبايد به آن دلم را خوش كنم . در ضمن يك نفر تو را ميخواهد كه براي تو حاضر به انجام هركاري است .
-الناز به گريه افتاد : تو فكر ميكني كه من دروغ ميگويم پس حتما" گريه هايم هم دروغ است و حتما" فكر ميكني كه من مثل دخترهاي مدرسه اي تا يك نفر را ميبينم عاشق او ميشوم ، اما اين احساس از درون من سرچشمه ميگيرد .
-الناز تو اشتباه ميكني ، تو به خاطر يك بحث كوچك كه با سامان داشتي به طرف من جلب شدي در حالي كه دنبال يك هم صحبت ميگشتي نه بيشتر .
الناز گريه ميكرد و اين گريه بيشتر دل آرمين را مي سوزاند . ولي او تصميم خويش را گرفته بود .
-من تو را دوست دارم و فكر ميكنم كه تو هم مرا ....
-نه الناز اشتباه تو همين است . من تنها تو را به عنوان دوست سامان دوست دارم نه بيشتر ...
ناگهان صداي جيغي كوتاه آرمين را به خود آورد . تلفن قطع شده بود . آرمين براي الناز نگران شد و تند و تند شماره را گرفت ولي هيچ كس جواب نميداد . نگران شده بود اما فكر ميكرد شايد با اين كار الناز پيش سامان برگردد .
از اين خوشحال بود كه در دوستي جوان مردي به خرج داده است اما در دردونش به خاطر دروغي كه گفته بود عذاب مي كشيد . او به الناز دروغ گفته بود كه او را دوست ندارد بلكه احساس علاقه اي او را آزار ميداد اما او بايد اين حس را ميكشت . حداقل پيش وجدانش راحت بود كه همراه آينده بهترين دوستش را از او نگرفته است . اما وقتي به ياد گريه الناز افتاد گريه اش گرفت .
تصميم گرفت چند روزي را به شمال نزد دايي آش كه آنجا تربيت اسب داشت برود .صبح اين نظر را با پدر ومادرش در ميان گذاشت و طبق معمول هم پدر ومادرش در مقابل نظر تنها فرزندشان مقاومتي نشان ندادند .
غروب پس از كلي رانندگي بالاخره آرمين به منزل دايي اش كه در وافع ميتوان گفت باغ عمويش كه روبه دريا بود رسيد و دايي و زن دايي اش به گرمي از او استقبال كردند . در اين مدت او از تمام اتفاقاتي كه در تهران مي افتاد بي خبر بود و نميدانست كه در آينده اين اتفاقات چقدر در سرنوشت او موثر خواهد بود . او تنها ميخواست چند روزي از هياهوي تهران و مسائل آن به دور باشد .
__________________

نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱
|