در ملاقاتهايي كه اين 3 دوست با الناز داشتند آرمين دريافت كه نگاه هاي الناز تنها معطوف به سامان نيست و اين در حالي بود كه اگر قانونا" او عاشق سامان است نبايد اين گونه باشد . آرمين به عشق الناز شك پيدا كرده بود . ولي پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه به علت بدبيني نسبت به دختر ها الناز را هم چون ديگران ميبيند . اما دقيقا" به علت همين نتيجه گيري سعي كرد كمتر سامان را ببيند كه كمتر مزاحمتي براي سامان ايجاد كند . البته اين امكان هم وجود داشت كه اين رفتار آرمين را سامان جور ديگري برداشت كند .
پاييز فرا رسيده بود و كلاسهاي دانشگاه هم پس از آن شروع شد . اما سامان سر كلاس كمتر حواسش جمع بود و مدام بيرون را نگاه ميكرد و پشت سر هم ساعتش را نگاه ميكرد و آرزو ميكرد كه زودتر كلاس تمام شود و با موبايل با الناز تماس بگيرد .

.................................................. .................................................. .................................................. ......

روزها مي گذشت و رابطه الناز و سامان گرمتر ميشد . تا اينكه روز تولد الناز كه روز 20 ماه آبان بود فرا رسيد . سامان ، امير و آرمين را دعوت كرده بود و در يك كافي شاپ يك تولد كوچك براي الناز گرفته بود . قرار بود بچه ها ساعت 7 بيايند و تولد هم تا ساعت 10 باشد ، تا آن موقع هم ميز را رزرو كرده بود . هر 3 دوست سر ساعت 6:45 روبروي كافي شاپ رسيدند و سر ميز نشستند . همه كارها را سامان انجام داده بود و تنها منتظر الناز بودند . ساعت 8 شده بود اما از الناز خبري نبود ، كم كم سامان نگران شده بود و با موبايل با الناز تماس گرفت . براي اينكه راحت تر با الناز صحبت كند بيرون كافي شاپ رفت و شماره را گرفت.

- الو ، الناز تو كجايي ؟ الان ساعت 8:15 هست ، پس چرا نيامدي ؟ بابا بچه ها منتظرت هستند .
- سامان تويي ، ببين يك جوري خودت مهماني را با بچه ها تمام كن ، من الان جايي هستم كه نميتوانم بياييم .

-چي ! مگر اينها مسخره تو هستند ؟ مگر قرار نبود تو بيايي اينجا ؟ بچه ها ناراحت ميشوند ، اين همه تدارك ديدم ، آخر مگر تو كجايي كه نميتوانيي بيايي ؟
-من الان منزل يكي از دوستهايم هستم ، 20 نفر را دعوت كردند ، من نميتوانم بيايم از اينكه به فكر من بودي خيلي متشكرم . باهات قرار مي گذارم ، سعي ميكنم از خجالتت در بيام .
سامان با قيافه اي مهموم وارد شد و در نظر اول آرمين فهميد كه چه اتفاقي افتاده است ولي به روي سامان نياورد . اما امير سامان را اذيت ميكرد .
ببينم چرا الناز نيامد ؟ نكنه ميخواستي كلك بزني ؟ مي خواستي ما برايت كادو بياريم و آن وقت تو بدون اينكه كادو بخري اينها را بدي الناز ؟ خرجش با ما عشق و حالش با تو ....
ناگهان دردي در قوزك پاي امير او را از ادامه صحبتش منصرف كرد . با نگاهي كه آرمين به او كرد فهميد ديگر نبايد صحبت كند . پس از چند دقيقه سامان به حرف آمد : بچه ها من واقعا" شرمنده ام . و نمي دانم كه واقعا" بايد چي بگم ... ميدانم كه شما را از كار و زندگي انداختم ... اما چي بگم ...
آرمين با مهرباني كه تنها خاص خودش بود گفت : مهم نيست ، ما براي تو آمديم حالا هم كه الناز نيامد بهتر ، مثل چند ماه پيش كه مجردي ميامديم مينشينيم و كلي حال ميكنيم . سامان نگاه تشكر آميزي به آرمين كرد و گفت : با دوستاني چون تو امير آدم ديگر هيچ چيزي را كم ندارد . اما بچه ها من سرم درد ميكند ، اگر اجازه بدهيد من بروم . شما ها هم اگر دوست داشتيد بمانيد وگرنه ...
آرمين گفت : نه من ميخواهم كه تو هم باشي .... اما سامان با نگاهي سرشار از التماس و تمنا بدون اينكه حرفي بزند از سر ميز بلند شد و دوستانش را تنها گذاشت .
امير ميخواست دنبال سامان برود اما آرمين مانع شد . هر دو سر ميز نشسته بودند و ساكت به يكديگر نگاه ميكردند و به قضيه امشب فكر ميكردند . امير گفت : آرمين جان آخر آدم وقتي زياد قربان صدقه دختر برود همين ميشود ديگر ، آنها هم خودشان را لوس ميكنند . راستي ميدانستي كه پول ميز را هم ما بايد حساب كنيم ؟ آرمين نگاه تندي به امير كرد و گفت : تو به چه چيزهايي فكر ميكني !! سامان را كه ديدي چه جوري بود ، آن وقت تو به فكر پول ميزي ؟ نميدانم چه اتفاقي افتاده است اما حس ميكنم كه اتفاق بدي پيش رو داريم .
امير به شوخي گفت : حتما" آرمين ميره خودكشي ميكنه ، اما اين هم برايش كمه ، با اين بدعتي كه براي پسرها گذاشته نفرين ما هميشه پشت سرش هست ...
آرمين ديگر از دست اين شوخي هاي امير كلافه شده بود . براي رهايي از دست امير فكري كرد ، پيشخدمت را صدا زد و پول ميز را حساب كرد . انعامي هم به پيشخدمت داد و رو به امير گفت : من ميروم تو هم بد نيست يك نگاهي به ميز چپي بيندازي . بد نيست كه اين يكي را هم به كلكسيون عتيقه هايت
اضافه كني . امير نگاهي كرد و بلند شد و به طرف دختري كه تنها نشسته بود رفت تا با او گپي بزند . آرمين هم از كافي شاپ بيرون آمد ، ميخواست در تنهايي قدم بزند و به اين مدت فكر كند .

.................................................. .................................................. .................................................. .........

از آن روز تا چند روز پس از آن سامان خبري از الناز نداشت و با اينكه دوست داشت صداي او را بشنود اما از تماس گرفتن با او خودداري ميكرد تا ببيند كه بايد چه تدبيري را در اين باره بينديشد . براي الناز تولد گرفته بود و از دو هفته پيش به او گفته بود كه در چنين روزي دوستانش را دعوت كرده است ، اما در عوض براي الناز اصلا" اهميتي نداشت كه سامان جلوي دوستانش خرد شود . دوستان سامان به او خيلي نزديك بودند اما اين دليل نميشد كه سامان در مقابل آنها سرافكنده شود و يا اينكه آنها را براي يك مسئله واهي معطل كند . اين مسائل او را بدجوري عذاب ميداد .
شب آرمين روي يك تحقيق كار ميكرد كه تلفن زنگ زد . مادرش گوشي را برداشت و با صداي بلند داد زد : آرمين تلفن .... آرمين گوشي را برداشت و طبق معمول سلام كرد ، صداي دخترانه اي پاسخ داد : سلام آرمين ....
آرمين از اينكه دختري او را با اسم كوچكش مخاطب قرار داده است تعجب كرد اما پس از كنكاش در ذهنش صداي الناز را شناخت .
-خوبيد الناز خانم ، راستي تولدتان مبارك . از سامان چه خبر ؟
-متشكرم ، از سامان خبري ندارم اما پس از آن شب كه باهاش تماس گرفتم با من اصلا" برخورد خوبي نداشت . من هم گوشي را قطع كردم . تماس گرفتم تا شما را جايي ملاقات كنم و كمي با شما صحبت كنم .
-بسيار خوب ، من در خدمت شما هستم ، اما شما بايد به سامان حق بدهيد چون آن شب واقعا" اذيت شد و هم چنين كار شما هم درست نبود .
-آرمين از شما ديگر انتظار نداشتم ، من آن شب يك جا گير افتاده بودم . براي من مهمان دعوت كرده بودند اصلا" نميتوانستم بيايم . شما هم كه از سامان دفاع ميكنيد .
-نه من دفاع نميكنم ، چون قرار اين ملاقات از مدتي قبل به شما گفته شده بود و شما ...
-حالا بهتر است از اين صحبتها نكنيم ، فردا ساعت 4 بعدازظهر پارك ساعي خوبه ؟
-پارك ساعي ؟ ناخودآگاه افكار و خاطراتي ذهن آرمين را مشغول كرد و او هم بدون هيچ حرفي قرار را تاييد كرد .
اين چه بدبختي است كه هر چه سعي ميكنم فراموشش كنم باز به سراغم مي آيد . چرا پارك ساعي ؟ من 2 سال است كه آنجا نرفتم و اين فقط به خاطر .... آرمين اين جملات را تكرار ميكرد و به ياد گذشته اش حلقه اي اشك در گوشه چشمش جمع شد . ولي تصميم خود را گرفته بود . براي كمك به سامان حاضر بود حتي بر خلاف خواسته قبلي اش به پارك ساعي برود . سامان طاقت اين را نداشت كه الناز از او جدا شود و مطمئنا" خيلي اذيت ميد ، آرمين نمي خواست كه سامان نسخه دوم او باشد .
پس با افكاري مغشوش به رختخواب رفت و در فكر آشتي دادن الناز و سامان مدتي روي تخت غلت زد ، مطمئنا" با انجام اين كار باز سامان شور و نشاط خود را باز مي يافت .
.................................................. .................................................. .................................................. .........
صبح آرمين با كابوسي از خواب برخاست . ساعت 6 صبح بود و او حتي 2 ساعت هم نخوابيده بود . براي اينكه از شر اين افكا رها شود به حمام رفت . سر كلاس هم حواس درستي نداشت . نيم نگاهي به سامان ميكرد كه او مانند آرمين به كلاس توجهي نداشت و پس از آن آرمين با لبخند مخصوصش به اين فكر ميكرد كه به زودي اين مشكل به دست او حل ميشود . تا ساعت 2 سر كلاس بود .
پس از آن با ماشين به پارك ساعي رفت . مثل هميشه جاي پارك پيدا نميشد . اما با هر مكافاتي بود در يكي از فرعي ها پارك كرد . براي رفع خستكي روي نيمكتي در زير سايه درختي نشست . پس از نيم ساعت الناز آمد . آرمين براي اداي احترام از جايش بلند شد . بعد از احوالپرسي براي او هم نوشيدني گرمي را سفارش داد . الناز گفت : من روي شما حساب ويژه اي باز كردم ، چون شما نسبت به دوستانتان بيشتر اهل تفكر هستيد .
آرمين حرف او را قطع كرد . گفت : نظر لطف شماست ولي من فكر ميكنم كه سامان هم پسر خوب و سر براهي است . در ضمن من فكر ميكنم بهتر است به جاي تعارفات براي رفع اين كدورت اقدامي بكنيم نه ؟
الناز از اين حمله آرمين كمي ناراحت شد و سعي كرد خودش را جمع و جور كند و گفت : من در اين ماجرا تقصيري نداشتم و شما اگر جاي من در آن مهماني گير مي افتاديد چه ميكرديد
آرمين بدون فكر گفت : مطمئنا" به قولي كه داده بودم وفا ميكردم . __________________

نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ |

نگاه او هم چون بلوري بود كه كه محتويات درونش را به نمايش ميگذارد و نگاه او هم ضميرش را نشان ميداد ، اما در چشمهايش غمي موج ميزد ، غمي كه تا انتهاي دل او را سوزانده بود ، بدون اينكه كسي بداند .
اما امير ، او پسري خوش پوش و خوش تيپ بود كه زياد با دختر ها ميپريد و دوستان زيادي هم داشت و عقيده اش اين بود كه بايد آن قدر درميان دختر ها باشي كه بتواني در آينده براحتي همسر خود را انتخاب كني. اين بر خلاف نظريه آرمين بود كه اصلا" با دختري دوست نميشد و در حضور او امير هيچگاه نه به دختري متلك مي پراند و نه مزاحم دختري ميشد . شايد اين تنها زماني بود كه ميشد او را بچه اي سربه زير دانست . اما سامان ، او تا به حال با كسي دوست نشده بود و جرات امتحان كردنش را هم نداشت ، اصولا" آدم حساسي بود و اگر از كسي كه با او دوست ميشد بي وفايي ميديد خرد ميشد . براي همين ترجيح ميداد كه يكبار عاشق شود و ديگر به كسي دل نبندد .
از لحاظ مالي هم هر 3 مثل هم بودند و هنگام خرج كردن دنگي خرج ميكردند در دنياي آنها همه چيز تقسيم ميشد از شادي گرفته تا غم و غصه .
كمي سكوت در اتاق برقرار شد و امير بر طبق اخلاقش شروع به سخن كرد : خانم ايشان سامان هستند و اين آقايي كه كنار پنجره ايستادند آرمين و بنده هم امير هستم . از اينكه آن روز توانستم خدمت كوچكي انجام دهم بسيار خوشحالم . دختر با نگاهي لبخند امير را ديد و متوجه شد كه بايد خود را معرفي كند پس گفت : من هم الناز هستم و مجددا" از شما تشكر ميكنم . دختر نگاهي به ساعت انداخت و گفت : با اجازه شما من مرخص ميشوم و البته باز به عيادت شما خواهم آمد . اميدوارم به زودي بهبودي حاصل كنيد و در كنار دوستانتان به زندگي روزمره خود بازگرديد ، باز هم از شما سپاسگزاري ميكنم . امير خود را جلو انداخت و گفت : ماشين هست در خدمت باشم . دختر تشكري كرد و گفت : باعث زحمت نميشوم .... امير صحبتش را قطع كرد و گفت : زحمتي نيست . بالاخره امير با اصرار فراوان دختر را با خود برد .
آرمين گفت : خب اين هم الناز خانم ، نظرت چيه سامان ؟ سامان نگاهت عوض شده !! لبخندي معني دار به سامان زد . سامان با فخر وغرور فراوان گفت : چيكار كنيم ديگر ، همه دخترها ما را تحويل ميگيرند . آرمين نگاهي به سامان كرد و گفت : گاهي اين تحويل گرفتنشان به قيمت خوردن يك چاقو تمام ميشود ، نه ؟ و خنديد . سامان چيزي نگفت ، چون ميدانست كه آرمين با او شوخي ميكند ، پس از آن آرمين با سامان دستي داد و با او خداحافظي كرد . اما سامان هم چنان در فكر دختر و ملاقات آن روز بود .
چند روز گذشت و الناز هر روز سر ساعت 16 به عيادت سامان مي آمد و هر روز 45 دقيقه ميماند و پس آن ميرفت . در اين مدت كم اخلاق و رفتار الناز در سامان و خانواده سامان اثر خوبي داشت . اين ملاقاتها ادامه داشت تا سامان از بيمارستان مرخص شد .
تا چند روز از الناز خبري نبود تا اينكه يك روز زنگ منزل سامان نواخته شد و الناز وارد شد . از ديدن الناز سامان بسيار خوشحال شد و با استقبالي گرم از او پذيرايي كرد . بله پس از اين مدت كم سامان فكر ميكرد آن كسي را كه سالها به دنبالش بوده را پيدا كرده است و ميتواند با او خوشبخت شود . از رفتار هم اين طور بر ميامد كه او هم احساس مشابهي نسبت به سامان دارد . آن روز آرمين هم در اين جمع حضور داشت اما خنديدن هاي الناز و سامان را چون فريادهاي دردناك ميشنيد ، اين فريادها او را آزار ميداد ، او را به ياد خاطراتي مي انداخت كه در لابه لاي صفحات زندگي اش او آنها را به گرد و غبار فراموشي سپرده بود . زماني كه او شكسته شد و براي اولين بار در عمرش آرزوي مرگ داشت . كسي نفهميد كه آرمين چگونه در مدت كوتاهي شكسته شد و از بين رفت . از آن زمان به بعد بود كه آرمين از پسر جوان بودن فاصله گرفت چون مردان با تجربه و پخته شد . او ديگر فردي گوشه گير و آرام شده بود . در همان سال بود كه با سامان و امير كه در يك دانشگاه بودند آشنا شد و اين دوستي سرآغاز زندگي جديد او بود . آرمين با وجود دوستان جديدش توانست شور و نشاط كمي را باز يابد اما هيچ گاه مانند قبل نشد .
ياد آوري اين خاطرات سبب شد كه آرمين از خانواده سامان خداحافظي كند و به بيرون برود . از وقتي از در خارج شد تا زماني كه به خود آمد 2 ساعت گذشته بود و روز كم كم به پايانش نزديك ميشد . ولي چشمان آرمين خيس از اشكهايي بود كه در اين سالها تنها مونس چشمانش بودند . 2 سال خود خوري و مقاومت در برابر رازي كه در قلبش مدفون بود .
زماني كه آرمين 14 ساله بود در عروسي دختر خاله اش با دختري آَشنا شد كه همسن او بود و در او خصوصياتي بود كه در نظر آرمين او را متمايز از ديگر دختران ميكرد . پس از مدتي با توجه به ارتباطاتي كه آرمين ايجاد كرده بود او را بيشتر ميديد و از ديدار او و رفتارش بيشتر احساس شعف ميكرد . در ميان تمامي آشنا و فاميل آرمين را پسري مودب و جذاب ميدانستند و در تمامي آشنا و دوستان كسي نبود كه از اين پسر مردم دار ، گله اي داشته باشد . در تمامي مهماني ها و مجالس نسبت به ديگر پسران بيشتر برجسته مينمود و اين هم به علت مردم داري و آداب اجتماعي بود كه در طول سالها آموخته بود . آرمين براي مريم هركاري را كه در توانش بود انجام ميداد ، شايد هم كارهايي را برايش كرده بود كه از توانش خارج هم بوده است . تا اينكه به زمان كنكور نزديك شدند ، در اين مدت به علت كنكور كمي رابطه آنها به سردي گراييد ، اما پس از كنكور آرمين با مريم تماس گرفت و از او خواست كه ملاقاتش كند اما مريم گفت كه در اين مدت به علت خستگي زياد در نظر دارد كه مدتي را استراحت كند . اين حرف براي آرمين گران آمد ولي از آن جايي كه احترام خاصي براي مريم قائل بود و او را بسيار دوست ميداشت روي حرف او حرفي نزد . چند روز بعد آرمين طبق قراري كه با دوستان دبيرستانش گذاشته بود به پارك ساعي رفت تا در جمع آنها چند ساعتي از خستگي كنكور در آيد . اما قبل از ديدن دوستانش صحنه اي ديد كه او را ميخكوب كرد . او مريم را ديد كه با يكي از پسران بدنام پارك براحتي صحبت ميكند و دست در دست هم قدم ميزنند . در تمامي اين چند سالي كه با دوستانش زياد پارك مي آمد اين پسر را كه سياوش نام داشت ديده بود و كلا" بچه اي شر بود كه از لحاظ اخلاقي هم پسر جالبي نبود . آرمين تحمل و كنترلش را از دست داده بود و بايد به مريم مي گفت : كه اين چه كاريست كه با من كردي ؟ بايد اين راببينم يا آن وعده هاي زيبايت ؟ تو كه هميشه به من ميگفتي من تنها تو را دوست دارم و كلي قول زيبا ... تصميم خودش را گرفت و بسمت مريم رفت ، شعله اي در درونش زبانه كشيده بود كه از اين جهنم بايد مريم هم بارقه اي را نصيب ميشد . دوست داشت آن چنان محكم ميزد توي صورت مريم تا اينكه تمام حرفهاي زيبايش را فراموش كند تا اينكه ديگر حتي صدايش را به ياد نيارد .
تنها در چند قدمي آنها رسيده بود كه متوقف شد ، در اين حين مريم او را ديد و از چشمانش كه حالا تنها دو كاسه آتش بود به نيتش پي برد ، كمي خود را به سياوش نزديك تر كرد تا در صورت حمله آرمين به پشت او پناه ببرد . سياوش هم از نظر جثه و هيكل از آرمين بزرگتر بود ، همين مريم را مطمئن تر ميكرد . اما آرمين وقتي نگاهش با نگاه مريم تلاقي پيدا كرد تنها سرش را به نشانه تاسف تكاني داد و رفت . او به پاس اين 4 سال حتي سعي نكرد انتقام دل شكستگي اش را از مريم بگيرد . گرچه هميشه از اين نظر پشيمان بود اما خب اين فكري بود كه در يك لحظه گرفته بود . پس از آن ماجرا آرمين به كل بهم ريخت . او از پي متزلزل شد . با كسي حرف نميزد و در گوشه اي خيره به چيزي ميماند . دوستانش كم كم از او فاصله گرفتند زيرا تحمل چنين آدمي براي هر كسي سخت است . عاقبت آرمين در رشته مهندسي عمران دانشگاه آزاد تهران قبول شد و با تمام مخالفتي كه خود براي رفتن به آنجا داشت اما با اصرار پدر و مادرش ثبت نام كرد . دراين مدت آرمين در دنيايي ميان واقعيت و توهم زندگي ميكرد . اين در حالي بود در اين مدت مريم حتي از او معذرت خواهي هم نكرده بود . آرمين هميشه فكر ميكرد كه شايد مريم به خودش حق ميدهد كه اين رابطه را يك طرفه قطع كرده است يا شايد الان هم از ديدن آرمين خجالت ميكشد ، اما خود ميدانست كه اشتباه ميكند و تنها با اين افكار خودش را سست تر ميكند و گناه ها را از دوش مريم بر دوش خود ميگذارد .
روزها ميگذشت و رابطه سامان و الناز گرمتر ميشد و سامان هميشه به دو دوست خويش ميگفت : بالاخره آن كسي را كه ميخواستم پيدا كردم . من كه گفته بودم كه هيچ وقت تنها نميمانم ، راستش آن حادثه براي من زياد هم بد نشد . در مدت اين دو ماه كه از آشنايي سامان و الناز ميگذشت ، سامان شاداب تر شده بود و البته ملاقاتهايش با آرمين و امير هم كمتر شده بود و اگر هم مي آمد با الناز مي آمد .
امير با حضور الناز مشكلي نداشت ، اما آرمين از همان اول دوستي با بچه ها صحبت كرده بود كه در جمع آنها دختري در ميان نباشد . امير هم اين روش را ميپسنديد و به قول خودش از صبح تا شب با دخترها بود حالا بهتر است كه با چند تا مرد سر و كار داشته باشد . اما اين اواخر سامان اصلا" رعايت نميكرد و به همين علت مدت توقف آرمين در ملاقاتهاي دوستانه اش با سامان و امير كمتر شده بود . نه اينكه آرمين آدمي حسود باشد كه اصلا" اينگونه نبود ، در حالي كه در دانشگاه دختراني بودند كه بيشتر تمايل داشتند با آرمين باشند تا امير و سامان و البته در آخر هميشه به طرف امير ميرفتند . يعني اصلا" براي آرمين مهم نبود كه در كنارش دختري باشد يا نه . در اين ميان كار و كاسبي امير سكه بود ، چون همه كلاسها را دو دره ميكرد و به نام آرمين از دخترها جزوه ميگرفت و يا حتي بعضي از كارهايش را به آنها ميداد . اين كار زياد ادامه پيدا نكرد زيرا پس از مدتي كه آرمين فهميد با يك صحبت دوستانه به امير حالي كرد كه اگر مي خواهد اين دوستي ادامه پيدا كند بهتر است دست از اين كارهايش بردارد . خوشبختانه امير با اينكه كارهايي ميكرد كه در مذاق آرمين خوش نمي آمد اما در دوستي هم جوان مرد بود و هم اينكه مراعات حال دوستانش را ميكرد . در هر دعوا و مشاجره اي ميتوانستند روي او حساب كنند ، حتي حاضر بود با استاد گلاويز شود آن هم براي دوستانش . در دانشگاه به اين 3 نفر 3 تفنگدار ميگفتند و به حق هم اين 3 نفر چون 3 تفنگداران الكساندر دوما در كنار يكديگر و براي يكديگر بودند .
نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ |
آقا مستقيم .... تاكسي با ترمزي كه از هر راننده تاكسي و مسافركشي در تهران انتظار ميرود ايستاد ... آقايون كجا تشريف ميبريد ؟؟؟
يكي از 3 پسر جوان جواب داد تا ميدان ونك مزاحم شما ميشويم . راننده از طرز برخورد پسرها خوشش آمده بود . پس گفت : بفرماييد بالا . دربست ميخواهيد ؟ ... پسرها نگاهي بهم كردند و گفتند : نه ، اگر خواستيد مسافر هم سوار كنيد . پسر ها سوار شدند و از زماني كه بدنهايشان بر روي صندلي آرام گرفت ، سر به سر هم گذاشتند و شوخي كردند . راننده از اين نشاط جوانها مشعوف بود و بر عكس هميشه با احتياط رانندگي ميكرد تا اين شادي تا مدتي در تاكسيش حكمفرما باشد . به ياد روزهايي افتاد كه با دوستانش به سينما ميرفت و به قول خودش زندگي ميكرد .
قصد نداشت مسافري را سوار كند ، اما ناگهان دختري وسط خيابان آمد و جلوي تاكسي پريد . از اين حركت ناگهاني راننده جا خورد و بشدت پايش را روي پدال ترمز فشار داد . پسر ها مدتي شوخي و خنده را رها كردند اما وقتي متوجه شدند كه اتفاقي نيفتاده است باز هم سر به سر هم گذاشتند .
دختر داد زد : مستقيم و بدون اينكه از راننده اجازه بگيرد جلو كنار راننده نشست و گفت : آقا لطفا" سريعتر . راننده چيزي به دختر نگفت ، اما نگاه تندي به او كرد و سرش را به نشانه عصبانيت تكان داد . دختر نگاه تند راننده را ديد و اما عكس العملي نشان نداد . از سوار شدن دختر مدت زيادي نگذشته بود كه ناگهان پرايدي جلوي تاكسي ترمز كرد و راه آن را بست . روز جمعه و اين همه اتفاق !!! 4 پسر از پرايد پياده شدند و بزور در جلوي تاكسي را باز كردند و دختر را كشان كشان خارج كردند . راننده از ترس و كهولت سن هيچ اقدامي نمي كرد . اين 3 پسري كه عقب تاكسي نشسته بودند پياده شدند و سعي كردند كه دختر را نجات دهند . درگيري بين اين چند پسر اوج گرفت و مردم كم كم سعي كردند كه آن ها را از هم جدا كنند كه ناگهان يكي از پسرهاي مهاجم قمه اي را از پرايد خارج كرد ، مردم با ديدن اين صحنه دور شدند ، اما آن 3 پسر باز هم در ميدان مبارزه ماندند . هنوز اين 3 پسر از دختر محافظت ميكردند كه ناگهان صداي ضجه اي همه را در يك لحظه خشك كرد . يكي از آن 3 پسر كه براي كمك به دختر آمده بود نقش بر زمين شد و چشمه اي خون از كنارش جاري شد . دو دوست اين پسر با سنگ و هر چيزي كه كنار خيابان بود به سوي مهاجمان حمله كردند ، اما باز هم مغلوب بودند تا اينكه صداي آژير پليس مهاجمان را از ترس دستگير شدن فراري داد . در اين ميان تنها اين 3 پسر مانده بودند ، يكي از پسر ها با كراواتش سعي ميكرد از خونريزي دوستش جلوگيري كند ، اما همچنان خونريزي ادامه داشت . پليس سر رسيده بود اما مهاجمان فرار كرده بودند . پسر مجروح را با همان تاكسي كه تا چندي قبل به خوشي سوارش بودند به بيمارستان انتقال دادند . نگراني در چشمان همراه پسر زخمي موج ميزد ، پسرك را پس از انتقال به بيمارستان به اتاق عمل بردند . راننده كرايه اش را گرفته بود اما همچنان بر بخت بد خود لعنت مي فرستاد .

دكتر از اتاق عمل بيرون آمد و به چشمهاي همراه جوان زخمي نگاهي كرد و گفت : دوست شما مقاوت خوبي دارد . خدا را شكر ، خطر از سرش گذشته است و اگر امشب هم اتفاق خاصي نيفتد ، ديگر مي توانم بگويم كه مسئله خاصي پيش نمي آيد .
در آن طرف افسر پليس مدام از يكي از آن 3 پسر بهمراه دختر سوال ميكرد : شما چه رابطه اي با هم داريد ؟ اين ها چه كساني بودند كه به شما حمله كردند ؟ چرا دعوا كرديد ؟ پسر عصباني شده بود . آخر از صبح تا حالا تنها يك پاسخ براي سوالهاي افسر پليس داشت . الان ساعت حدود 2 بعدازظهر بود اما پليس هيچ اقدامي نكرده بود بجز سوالهاي متمادي ، حتي موبايل پسر را گرفته بودند .
بالاخره ستواني به جاي گروهباني كه از پسر سوال ميكرد آمد و او هم چون همكارش سوالهايش را آغاز كرد . اسمت چيه پسر ؟ .... آرمين . ستوان بخدا از صبح تا حالا صد دفعه اين را گفتم . ما صبح سوار تاكسي شديم و آن خانم كه حتما" در جريان هستيد سوار شدند . بعد از آن هم يك ماشين آمد كه ميخواست خانم را بزور با خودش ببرد كه ما درگير شديم . از دوستم سامان هم تا الان خبري ندارم . ناگهان مثل اينكه چيزي را به ياد آورده باشد با اضطرابفراوان پرسيد : ستوان حال سامان خوبه ؟ ترا به خدا به من بگوييد ... چند قطره اشك ديگر مجالي براي سخن گفتن به او نداد . ستوان نگاهي به پسر كرد . گفت : دوست شما عمل شده است و حال او رضايتبخش اعلام شده است . ما از آن خانم هم بازپرسي كرديم و هم چنين از مردمي كه در صحنه درگيري بودند ، مثل اينكه شما راست مي گوييد . شما ها واقعا" پسران با جراتي هستيد ، من از اينكه در اين مدت شما را اينجا نگاه داشتيم معذرت خواهي ميكنم ، اما يكسري فرماليته ها را بايد اجرا كنيم . خنده اي به آرمين كرد و گفت : دفعه بعد كه خواستيد پليس را خبر كنيد كراواتتان را در بياريد و چشمكي به آرمين زد و از اتاق خارج شد .
بيرون از اتاق همان دختر نشسته بود و گونه هايش مملو از اشكهايش بود . آرمين از ستوان تشكر كرد و آدرس بيمارستان سامان را گرفت و بي تفاوت به گريه دختر و عصباني از قدرنشناسي او از اتاق خارج شد .
سريع يك ماشين را دربست كرايه كرد و به سوي بيمارستان روانه شد . بيمارستان شلوغ بود ، تازه وقت ملاقات آغاز شده بود . در بين جمعيت آرمين ، پدر و مادر و خواهر سامان را شناخت ، جلو رفت و سلامي كرد . پدر سامان برگشت و با ناراحتي پرسيد : حال سامان چطوره ؟ آرمين جواب داد : من تازه آمدم و تا الان كلانتري آمدم . من هم دنبال سامان ميگردم . از پذيرش شماره اتاق سامان را گرفت . سامان روي تخت خوابيده بود ، صورتش بيرنگ و زير چشمانش گود بود . امير هم كنار تخت نشسته بود .
امير تا آرمين و پدر و مادر سامان را ديد از جا بلند شد ، آرمين را محكم بغل كرد . آرمين كجا بودي ؟ خيلي وقته كه ... و ديگر از شدت اندوه ادامه نداد . در همين هنگام پدر و مادر سامان بالاي سر او بودند ، مادرش بي تابي ميكرد و مدام اشك ميريخت اما پدرش سرش را پايين انداخته بود و نيم نگاهي به امير و آرمين ميكرد .
سپس به طرف آنها آمد و چگونگي قضيه را جويا شد . آرمين و امير به تفصيل ماجرا را شرح دادند ، آثار غرور و شعف باطني در چهره پدر سامان نمودار شد . بله ، پسر او براي حفظ آبروي يك نفر زخمي شده بود و در اين بين دوستانش نيز او را ياري كرده بودند ، پدر ، امير و آرمين را چون پسرش در آغوشش گرفت . .............................

دو روز از آن حادثه گذشته بود و هنگام ملاقات دو دوست همچون گذشته در كنار يكديگر بودند ، با اين تفاوت كه يكي مجروح و دو نفر ديگر براي عوض كردن طبع او آمده بودند . در اين اتاق اين 3 نفر با شوخيهاي معمول خود آنچنان غوغايي را بر پا كرده بودند كه اگر پرستار تذكر نداده بود معلوم نبود آخر و عاقبتش چي ميشد .... سامان با كمك دوستانش نيروي تازه يافته بود و روز به روز بر بهبودي اش افزوده ميشد و دوستانش نيز از اينكه سامان بهتر ميشود سرزنده تر ميشدند .
ناگهان صداي ضربه بر در ، در اتاق طنين انداز شد . طبق معمول آرمين از جايش بلند شد تا از تازه وارد استقبال كند ، امير گفت اگر اين دفعه پرستاره باشه بدجوري حالش را ميگيرم . ناگهان در باز شد و هر 3 نفر با ديدن قيافه تازه وارد جا خوردند . دختري با لباس يك دست آبي و دسته گلي زيبا وارد شد .
با سلامي حاكي از خجالت وارد شد و تا نزديك تخت بيمار پيش آمد . آرمين زودتر از دو دوستش به حالت اول بازگشت و دسته گل را با تشكري صميمانه از دختر گرفت . قبل از اينكه بقيه شروع به صحبت كنند دختر صحبتش را آغاز كرد : از اينكه اين قدر دير به ملاقات شما آمدم بسيار متاسفم ولي قبول اينكه يك نفر به خاطر من روي تخت بيمارستان افتاده است و با ديدن من معلوم نيست چه حالي پيدا كند ، ملاقات كمي برايم سخت بود و جرات اين كار را نداشتم . سامان سرفه اي كرد و گفت : من انتظار نداشتم كه به عيادتم بياييد . ولي از اينكه تشريف آورديد از بسيار متشكرم . خواهش ميكنم بفرماييد بنشينيد . دختر در كنار آرمين روي مبل نشست . آرمين براي اينكه دختر معذب نباشد از كنار او بلند شد و كنار پنجره رفت . احساس خوبي نداشت ، اما سعي ميكرد اين احساس را با نگاه به بيرون پنهان كند . هركس آرمين را ميديد مجذوب او ميشد ، زيرا نگاهش جذاب بود .
__________________
نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ |
نوشته شده توسط بهزاد در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ |
رابطه من و رضا روزبه روز صمیمی تر میشد و تونسته بودم اعتماد رضا رو نسبت به خودم بسیار زیاد جلب كنم
طوری كه گاهی چكهای رضا رو نقد میكردم و یا پولهاشو به بانك واریز میكردم ... ولی من گاهی وقتا بدون اینكه رضا متوجه بشه به حسابهاش ناخنكی میزدم .
بارها و بارها با رضا در مورد سعید صحبت كردم تا رضایت بده و از زندان زاد بشه ولی میگفت : باید براش درس ادب بشه تا دیگه گنده لات بازی در نیاره . از طرفی اگر از زندان آزاد بشه مطمئنم دوباره میاد سراغم و بهم آسیب میرسونه .
بعد از گذشت 6 ماه هنوز نتونسته بودم در این مقوله رضا رو راضی كنم .
رضا به غیر از اون روز دیگه هیچ حرفی از ساناز نمیزد ولی من هدف اصلیمو فراموش نكرده بودم كه برای چی به رضا نزدیك شدم ....
هر شب جمعه با پریسا سر مزار ساناز میرفتیم و سكوت و آرامش قبرستان . منو به یاد خودم وگرفتاریهام می انداخت . میدونستم كه با این رویه كه من پیش گرفتم و مصرف بالای مواد دیر یا زود جام كنار سانازه ولی چاره ای نداشتم از درون آب میشدم ولی حتی اراده اینو نداشتم كه بخوام چند ساعت بدون مواد سر كنم و درد رو تحمل كنم ... چه برسه به ترك مواد .... شاید اگر سعید زندان نبود به من كمك میكرد تا هر چه زودتر ترك كنم ولی رضا هم مثل من بود ولی من سعی میكردم به روی خودم نیارم
شبهای جمعه و جمعه ها اكثرا با دوستاش دور هم جمع میشدن و بساط منقل و عیش و نوششون به راه بود .
من در جند تا از این مجالس و مهمانیهاشون شركت كردم و با وجود اینكه با رضا به مهمانی میرفتم با زیر ذره بین و نگاههای حریص و هوس باز مردانی بودم كه تا خرخره مشروب می خوردند و حتی تعادل راه رفتن هم نداشتند .
در یكی از این مهمانیها رضا اینقدر مشروب خورده بود كه نه رفتاری و نه گفتاری تعادل نداشت و اینقدر حالش بود بود كه من مجبور شدم با لباسهای تنش در همون مهمونی بندازمش توی استخر ...... كه وقتی رضا به خودش اومد دید كه همه اطراف استخر جمع شدن و دارن به رضا میخندن .
رضا هم خشمگین از استخر بیرون اومد و نگاه غضبناكی به من انداخت و منو در مهمانی تنها گذاشت و برگشت به خانه اش .
این رفتار رضا برای من خیلی سنگین تموم شد چون وقتی مردهای مست و لاقید دیگه شاهد این بودن كه رضا منو تنها گذاشت و رفت هر كدام به نوعی سعی میكردن خودشونو به من نزدیك كنن .
ج. مهمانی اینقدر برایم سنگین بود كه برای رهایی از اون وضعیت در گوشه ای از حیاط نشستم و مشغول سیگار كشیدن شدم . آنقدر در افكار خودم غرق بودم كه اصلا متوجه حضور مرد ی در كنارم در تاریكی شب نشدم .
وقتی به خودم آمدم كه گرمای دستای مردانه ای را روی بازوهایم احساس كردم كه موهایم را به آرامی نوازش میكرد .
جیغ بلندی زدم و او را به سمتی حول داد م و به اتاق رفتم و فورا لباسهایم را عوض كرد م و یك آژانس گر فتم و به خانه ام رفتم .


رضا متوجه اشتباهش شده بود مرتب با من تماس میگرفت و هر چی سعی میكرد كه این كدورتو از دل من بیرون بیاره موفق نمیشد
چند روز بعد از این جریان رضا با گل و شیرینی اومد خونه ی من .
وقتی در را باز كردم اخمهام در هم گره خورده بود نیم نگاهی به رضا كردم .
رضا با لبخند و خوشرویی گفت : خانم . خانما .. گل خانم من ... ماه من ...تعارف نمیكنی بیام داخل ؟ برای امر خیر مزاحمتون شدم .
حرف رضا رو به شوخی گرفتم . كمی خودمو از كنار در كنار كشیدم تا رضا وارد بشه .
بطرف آشپز خاه رفتم تا برای رضا نوشیدنی بیارم . رضا گل و شیرینی را بطرفم تعارف كرد و گفت : اینها برای شماست عروس خانم . میشه بنشینی . كار مهمی باهات دارم .
كمی دست وپامو گم كرده بودم گفتم : بذار برات یه چیزی بیارم . بعد میام پیشت میشینم .
رضا منو با فشار دستش سر جام نشوند در چشمهام خیره شد و گفت : كتی من خیلی به تو و حمایتهای تو احتیاج دارم . تو با همه دخترای دیگه فرق داری . تو تنها كسی هستی كه در شرایط سخت بدون هیچ توقعی كنارم بودی ...تو بعد از ساناز تنها كسی هستی كه منو بخاطر پولم نمی خواد ... از ت می خوام كه منو تنها نزاری و با هم و در كنار هم زندگی كنیم .
پوزخندی زدم و گفتم : چیه /؟ دنبال زن صیغه ای میگردی ؟
گفت : چه فرقی میكننه ... مهم اینه این كه تو خانم خونه من میشی و منو از تنهایی در میاری .... كتی من برات همه امكاناتی فراهم میكنم ... خونه ، ماشین
گفتم : من از اینكه بصورت عاریه زن كسی باشم متنفرم كه بعد از اینكه مهلت صیغه ام تموم شد بندازیم از خونه ات بیرون ... من از كلمه صیغه هم بند بند وجودم میلرزه ... من بخاطر تجربه تلخی كه در گذشته ام داشتم از شما مردها دل خوشی ندارم و بهتون اصمینان ندارم .
دستای منو توی دستاش گرفت و گفت : تو اشتباه میكنی عزیزم . این چه طرز فكریه كه راجع به من داری ؟ من با همه مردهای دیگه فرق دارم . من هیچوقت تنهات نمیزارم .

به یاد حرفهای بهراد افتادم احساس میكردم رضا یی كه الان روبه روی من نشسته یك بهراد دیگه است به یاد 7 سال پیش افتادم .و حرفهای احمقانه دبیر معارفمون كه منو تشویق به صیغه كرد و باعث این همه اتفاقات شد . به یاد ساناز بیچاره افتادم كه چطور عاشق رضا بود و حالا همسرش دستای منو توی دستاش گرفته بود و از آینده ای مشترك با من حرف میزد .
مثل اسپند روی آتیش از سر جام بلند شدم .
با عصبانیت گل و شیرینی رو برداشتم و بطرف رضا دراز كردم و گفتم : اگر دنبال زن صیغه ای هستی كنار خیابان ریخته ... لازم هم نیست اینقدر براشون زبون بریزی یا خرج كنی ..... حتی هستند زنهاییكه خرج تو رو هم بدن تا تو صیغه شون كنی .... ولی من از اونهاش نیستم .... گل و شیرینیتو بردار و زود از خونه ی من بزن به چاك ...
رضا در حالیكه بهت زده به من خیره شده بود و از طرز برخورد من متعجب شده بود دسته گل و شیرینی رو از من گرفت و از روی كاناپه بلند شد . خواست حرفی بزنه كه من با فریاد گفتم : صداتو نشنوم دیگه ... برو بیرون

وقتی صدای محكم بسته شدن در رو شنیدم زیر لب گفتم : احمق ... واقعا كه ذلیل زنهایی

از بعد از اون اتفاق رضا مرتب به موبایلم زنگ میزد ولی من تماسهاشو جواب نمیدادم .
شبها از فكر و خیال خوابم نمیبرد . من كه منتظر همچون لحظه ای بودم نمیدونم چرا حالا اینطور بهم ریخته بودم ؟ ساناز و چهره خونینش حین خودكشی و پیكر لاغر و نحیفش حین خاكسپاری یك لحظه از جلوی چشمام دو ر نمیشد .
بیكاری سخت منو بهم ریخته بود آقا ابراهیم یك كار بی دردسر و پر در آمد به من پیشنهاد داد .
بردن جنس برای مشتریها ی آقا ابراهیم .
نمی خواستم این پیشنهادو قبول كنم ولی وقتی آقا ابراهیم دوباره بدهكاریمو یاد آوریم كرد ترجیح دادم كه برای مدت كوتاهی به این كاردوباره مشغول بشم اینقدر بریز و به پاش داشتم كه علی رغم اینكه ماهانه از رضا پول قابل توجهی میگرفتم باز هم نتونسته بودم بدهیمو با آقا ابراهیم صاف كنم .
اوایل از انجام این كار احساس عذاب وجدان میكردم ولی وقتی به یاد خماری خودم می افتادم با خودم فكر میكردم كه چرا فقط من باید اینهمه بدبختی بكشن ؟ و اگر من این مواد و به مشتریها نرسونم یكی دیگه میرسونه .
یك شب وقتی خسته از یك مهمانی كه آقا ابراهیم ترتیب داده بود بر گشتم دیدم رضا توی ماشینش دم خونه من منتظر نشسته .
جلوتر رفتم و زدم به شیشه ماشینش .
رضا در وباز كرد و پیاده شد .
گفت : سلام ، من خیلی وقته اینجا منتظرتم .. میشه باهات صحبت كنم ؟
خمیازه ای كشیدم و گفتم : بیا تو اینجا جای مناسبی برای حرف زدن نیست این وقت شب .
و راهنماییش كردم به داخل منزل .
رضا بی مقدمه گفت : . من روی حرفهای تو خیلی فكر كردم تو راست میگی .. من برای بدست آوردن تو حاظرم هر چیزی رو كه تو بگی قبول كنم .
لبخندی زدم و گفتم : هر كاری ؟
گفت : آره ، هر كاری كه تو بگی قبوله ..... حتی راضیم به عقد دایم خودم در بیارمت
با ملایمت گفتم : رضا ف من توی زندگی قبلیم وضع خوبی نداشتم . دلم امنیت می خواد .. دوست دارم یك پشتوانه داشته باشم .... برای همین ...
رضا به تندی گفت : خوب من تكیه گاه و پشتوانه ات میشم
سكوت كردم در حالیكه احساس میكردم در اون لحظه قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه.
بعد از یك مكث طولانی رضا به چشمام خیره شد و گفت : فرشته زیباییها ... با من ازدواج میكنی؟
از روی كاناپه بلند شدم و یك سیگار روشن كردم و گفتم : باید فكر كنم
رضا یك لحظه نگاه ملتمسانه شو از روی من بر نمیداشت خوشحال شد وگفت : پس جای امیدواری هست كه بانوی من جواب مثبت بدن .. خیلی خوشحالم ..........دیروقته دیگه مزاحمت نمیشم
و مثل بچه ها منو در آغوش گرفت و بوسید و رفت .
و من متعجب از حرفهای رضا، در دلم احساس شعف میكردم .
در دلم وسوسه عجیبی احساس میكردم از یك طرف دوست داشتم از این وضعیت زندگیم رها بشم و یك پشت وپناهی داشته باشم . از طرفی میدونستم رضا فرد مناسبی نیست و به یاد ساناز می افتادم كه چطور رضا باعث مرگ ساناز شده بود.
هر شب كابوس میدیدم . خواب میدیدم سانازبا لای سر یك جنازه نشسته و گریه میكنه . نزدیكتر كه میرفتم ، جنازه خودمو میدیدم
و سراسیمه از خواب می پریدم .
یك شب وقتی بعد از اون كابوس وحشتناك از خواب بیدار شدم . دفتر خاطرات سانازو باز كردم و دوباره شروع كردم به خواندن .
ساناز واقعا رضا رو می پرستید و رضا در حق ساناز چقدر بدی كرده بود . هر روز با یك زن جدید . هر روز تحقیر . توهین
وقتی سپیده صبح زد ، دفتر خاطراتو بستم ....... از تردید و دودلی در آمده بود وتصمیمو گرفته بودم .
حوالی ظهر با رضا توی یك رستوران قرار گذاشتم .
رضا قبل از من به رستوران رسیده بود . از دور شاهد بودم كه چطور دل توی دلش نیست و ساعتشو نگاه میكنه .
به طرف رضا رفتم و سلام و احوال پرسی كردم با رضا .
رضا به چشمهای من خیره شد و گفت : تصمیمتو گرفتی عزیزم ؟
گفتم : آره ، ولی قبلش می خوام بهت یه حقیقتی رو بگم .
رضا متعجب به من خیره شد و گفت : بگو
گفتم : من اسممو به تو دروغ گفتم . اسم من ماراله.
رضا یك سیگار روشن كرد و یك پك عمیق به سیگار زد و گفت : چرا دروغ گفتی ؟
سرمو زیر انداختم و گفتم : راستش فكر نمیكردم قضیه ما جدی بشه ... بعد هم هر چی سعی كردم راستشو بهت بگم دیگه روم نمیشد . من باید راستشو بهت می گفتم رضا جان..... حالا از ازدواج با من منصرف شدی؟
لبخندی زد وگفت : مارال. كتی ....یا هر اسم دیگه ....برای من تو مهم هستی نه اسمت .....معلومه كه پشیمون نشدم
دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم : رضا جان تو خیلی خوبی ....ولی باید به من حق بدی كه از آیندم بترسم ..من 2 تا شرط دارم تا باهات ازدوا ج كنم .
كنجكاوانه گفت : هر چی باشه قبول.
گفتم : اول اینكه می خوام رضایت بدی تا سعید از زندان آزاد بشه . چون من شدیدا عذاب وجدان میكنم و نمیتونم ببینم یك جوان بیگناه 10 سال توی زندان باشه .
رضا كمی تعجب كرد و گفت : شرط دومت چیه ؟
از طرز برخورد كمی جا خوردم ولی خودمو جمع و جور كردم و ادامه دادم : یادته كه بارها بهت گفتم من توی زندگی مشترك یك پشتوانه و امنیت می خوام ......
كمی مكث كردم و گفتم : می خوام مهریه ام یك آپارتمان باشه كه قبل از این كه با هم عقد كنیم به نام من كنی ..... بعد هم باهم میریم اونجا زندگی میكنیم .
معلوم بود رضا از شرایطی كه من براش گذاشتم تعجب كرده .چون سكوت سنگینی بین ما حكمفرما شد .
وقتی سنگینی نگاههای رضا و این سكوت و احساس كردم صلاح ندیدم كه دیگه اونجا بنشینم . كیفمو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم و رو به رضا كردم و گفتم : از سكوتت جوابمو گرفتم ، پس اون ابراز علاقه هات همش الكی بود ....
و خواستم از رستوران خارج بشم كه رضا بدنبالم اومد بند كیفمو گرفت تا بایستم و لبخندی زد و گفت : هر دو شرطتت قبوله .... خانه هم هدیه من به تو هست نه مهریه ات .

از فردای اون روز دنبال رضایت دادن و كارهای آزادی سعید بودیم ....و عصرها هم به دنبال خانه می گشتیم .
سعی میكردم به رضا خیلی محبت كنم كه احساس كنه در انتخاب من اشتباه نكرده .
بعد از چند روز خانه ای به دلخواه و سلیقه من در شمال شهر خریدیم ...... خانه ای كه به سلیقه من بود و هیچكس نمیتونست اونوازم بگیره ، خانه ای با كف سرامیك سفید و شومینه و آشپزخانه ی اوپن..... چیزی كه از دوران نوجوانیم آرزوشو داشتم و همیشه توی ذهنم تجسمش میكردم و حالا آرزوهام واقعیت پیدا كرده بود .ولی توی ذهنم همیشه همسری مثل سعیدو تجسم میكردم. آرزوم این بود كه همسر یك مرد غیرتی مثل سعید بشم . برای آزاد شدن سعید لحظه شماری میكردم
از اینكه میدیدم تونستم رضا رو متقاعد كنم تا رضایت بده و سعید آزاد بشه از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم .

یك شب پریسا به خانه من امده بود و یك جشن دو نفره برای پیروزیمون گرفته بودیم.
كه صدای آیفون خانه بلند شدم ....گوشی رو برداشتم و پرسیدم : بله
رضا بانشاط گفت : خانم خانما مهمون نمی خوای ؟
آیفون و گذاشتم و رو به پریسا كردم و گفتم : رضا ست
پریسا بیدرنگ از سرجاش بلند شد و گفت : من میرم توی حمام ....رضا اگر بفهمه من و تو باهم دوستیم خیلی بد میشه .
و سراسیمه خودشو به حمام رسوند .
من در خانه رو باز كردم در حالی كه سعی میكردم خودمو خونسرد نشون بدم .
رضا دسته گل زیبایی خریده بود به سمتم دراز كرد و گفت : تقدیم با عشق
دسته گلو از رضا گرفتم و بوسیدمش و دعوتش كردم كه داخل بشه .
رضا با تعجب كمی اطرافو نگاه كرد و گفت :مهمون داشتی؟
كمی هول شدم و گفتم : نه ....یعنی آره ....دوستم بود الان پیش پای تو رفت .
و مشغول جمع كردن وسایل شدم .
رضا به سراغ یخچالم رفت و گفت : از اون مشروب خوشمزه های همیشگیت داری ؟
گفتم: آره ....همون پایینه .
شیشه مشروب و برداشت و ریخت توی یك لیوان و شروع كرد به خوردن لیوان و بالا گرفت و گفت : به سلامتی مارالم كه خوشگلترین زن روی زمینه
احساس میكردم رضا حالت طبیعی نداره ...ولی لبخندی تحویلش دادم و گفتم : تو همیشه به من لطف داری
رضا از یك بسته خیلی زیبا رو به سمتم دراز كرد و گفت : این پیراهنو برای تو خریدم . می خوام الان برام بپوشیش.
هدیه رو باز كردم ...پیراهن بسیار زیبا و شیكی بود ........به اتاق رفتم تا پیراهنو بپوشم .
واقعا در اون پیراهن زیباییم صد چندان شده بود ...موهامو پشت سرم جمع كردم و وارد پذیرایی شدم ولی یكدفعه سر جام ایستادم .
یادم رفته بود كه دفتر خاطرات سانازو از زیر میز تلویزیونی بردارم و رضا هم متو جه دفتر خاطرات ساناز شده بود .
اینجا پایان بازی بود .....ومن نمیتونستم هیچ جوری این قضیه رو جمع و جور كنم .
رضا بدون توجه به ورود من داشت دفتر خاطراتو ورق میزد و عكسهای لابه لای دفترو میدید .
بعد از چند دقیقه متوجه حضور من شد با حالت غضب آلودی گفت : تو با ساناز دوست بودی ؟
به سمت رضا اومدم و گفتم : نه . ساناز به من پناه اورده بود ....ولی اینقدر افسرده شده بود كه خودكشی كرد
رضا بلند بلند شروع كرد به خندیدن و گفت : اینقدر كه بی جنبه بود ، خوب از خونه انداختمش بیرون ....دیگه خودكشی كردن نداشت .
در حالیكه رضا دوباره لیوانشو از مشروب پر میكرد گفت : حالا این دست تو چیكار میكنه ؟
دفتر و از دستش كشیدم و گفتم : بیا ببین صفحه آخر این دفتر رو بخون . اینو شب آخر كه خونه من بود خطاب به تو نوشته . برای توا نامرد كه وقتی فهمیدی بیمارستانه حتی راضی نشدی به دیدنش بیای یا هزینه بیمارستانشو پرداخت كنی .
چشمان رضا از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد زد : خوب به تو چه ؟تو چیكاریه ؟ نكنه میخواستی انتقام سانازو از من بگیری ؟
مثل اینكه یك جرقه در ذهنش زده شده باشه از سر جاش پرید و به سمتم اومد و منو پرت كرد به سمت دیوار و گلومو با دستای سنگین و مردونش شروع كرد به فشار دادن و فریاد میزد : یعنی همه این كارات و عشق و عاشقیات الكی بود ؟ تو با من بازی كردی مارال..........
احساس خفگی میكردم ....راه تنفسم بند آمده بود و به سختی نفس میكشیدم فقط به زحمت تونستم چند كلمه بگم : كمك ، كمك ، من دارم خفه میشم
ولی رضا همچنان با چشمهای خشمگینش به حرف زدنش ادامه میداد و گلوی منو بیشتر میفشارد.
دیگه داشتم از هوش میرفتم
كه ناگهان صدای پریسا رو از پشت سر رضا شنیدم
پریسا به سمت رضا هجوم آورد و شروع كرد با كنار كشیدن رضا از پیكر بی جان من
پریسا فریاد میزد : ولش كن عوضی ...كشتیش..........یه نفر بستت نبود می خوای این یكی هم بكشی

رضا انگار تازه متوجه حضور پریسا شده بود كه گلوی منو رها كرد و چند قدم عقب عقب رفت و انگار كه زبونش بند آمده باشه بریده بریده به من و پریسا اشاره كرد و گفت : شماها شریك شیطونید ............تو اینجا چیكار میكنی ؟.........شما دوتا باهم نقشه كشیدید تا منو نابود كنید
و تلو تلو خورون خودشو به كاناپه رسوند و روی كاناپه نشست در حالیكه از شدت خشم میلرزید .
پریسا هراسان بسمت من دوید ....من سرفه میكردم ولی از اینكه در اون شرایط پریسا كنارم بود احساس دلگرمی میكردم .

رضا از روی كاناپه بلند شد و شروع كرد به تند تند قدم زدن .مثل یك شیر زخم خورده به خود میپیچید .
ناگهان شروع كرد به بلند بلند خندیدن .
من و پریسا به رضا خیره شدیم در حالیكه ترس عجیبی در دلمون رخنه كرده بود .
رضا حین خندیدن میگفت : از مادر زاده نشده كسی كه به من رودست بزنه .......شما دوتا بدبخت ضعیفه فكر كردید تونستید منو از پا دربیارین ...نه بیچارهها ....اونی كه از پا در اومد و بدبخت شد من نبودم شما دوتا بودید .
پریسا گفت : چی میگی رضا .؟ گم شو از خونه برو بیرون وگرنه پلیس خبر میكنم .
رضا گفت : باشه میرم ولی قبلش می خوام یه حقیقتو بهتون بگم ..
من وپریسا متعجب به هم خیره شدیم
رضا خودشو به من و پریسا نزدیك كرد و موهای من وپریسا رو در دستاش گرفت و شروع به كشیدن كرد و گفت : شما هردوتاتون ایدز دارید .
من شروع كردم به خندیدن و گفتم : خیلی بچه ای رضا .... دروغ مسخره ای بود .
رضا به سمت كتش رفت و یك جواب آزمایش از توی جیبش در آورد و به سمت من وپریسا انداخت و گفت : بیاین نگاه كنید ... من ایدز داشتم و دارم پس در نتیجه تو و پریسا و حتی ساناز و خیلیهای دیگه از من ایدز گرفتن .
و شروع كرد بلند بلند به خندیدن .
پریسا آزما یشو برداشت در حالی كه ناباورانه سرشو تكان میداد گفت : این امكان نداره ...دروغه ...دروغه
من جواب آزمایشو از دست پریسا گرفتم و شروع كردم به ورق زدن صفحه های آزمایش ...روی برگه اول با خط قرمز نوشته شده بود ..اچ آی وی مثبت
رضا دستاشو بالا آورد و گفت : خوب دیگه بای بای بانووان گرامی ... به من كه خیلی خوش گذشت . دیگه مزاحمتون نمیشم .خوش باشید
و تلوتلو خورون از در رفت بیرون .
منو پریسا سعی میكردیم تا صبح همدیگررو دلداری بدیم وفكر میكردیم شاید در آزمایش رضا اشتباهی رخ داده یا اینكه من و پریسا اصلا مبتلا نباشیم
ولی پریسا اصلا روحیه خوبی نداشت و مرتب گریه میكرد
قرار بر این گذاشتیم كه فردا . اول وقت بریم و هردو آزمایش ایدز بدیم تا مطمین بشیم.

دل تو دل من و پریسا نبود پشت در آزمایشگاه نشسته بودیم و منتظر جواب
متصدی آزمایشگاه هر چی میگفت جوایب چند روز دیگه حاضره ما اصرار كردیم و گفتیم اورژانسیه .
من و پریسا جرات نمیكردیم حتی كلامی با هم صحبت كنیم .
و بالاخره بعد از 3 ساعت جواب حاضر شد .
متصدی آزمایشگاه از اتاق بیرون اومد ما به سمتش دویدیم و گفتیم : خانم نتیجه چی شد .؟
برگه هارو به سمتمون دراز كرد و گفت : نتیجه ها حاضره بفرمایید . جواب مثبته
با من من ولكنت گفتم : یعنی هر دوتامون ایدز داریم؟
سری به علامت تاسف تكان داد و گفت : متاسفانه بله ... ولی ایدز پایان زندگی نیست شما میتونید مثل آدمهای عادی زندگی كنید و......

دیگه حرفهای متصدی آزمایشگاههو نمیشنیدم دنیا دور سرم می چرخید. پریسا با شنیدن این خبر از هوش رفت و مسوولان آزمایشگاه سعی میكردن كه بهش آب قند بدن . و من روی صندلی آزمایشگاه نشستم و برای سرنوشت نكبت بارم زار زدم .
بعد از چند ساعت سعی كردم به خودم مسلط بشم ..پریسا رو به خونه اش رسوندم و خودم برگشتم به خانه ام .
فردا سعید از زندان آزاد میشد و من كه برای آزادی رضا لحظه شماری میكردم حالا دوست داشتم فردا هیچگاه فرا نمیرسید .
تا صبح مشروب خوردم وسیگار كشیدم و اشك ریختم و
وقتی از خواب بیدار شدم 1 ساعت به آزادی سعید بیشتر نمونده بود .
با عجله لباسهامو عوض كردم و توی آیینه خودمو نگاه كردم . چشمهای سرخ و ورم كرده ..موهای ژولیده و انگار چندین سال پیرتر شده بودم .

تمام طول راه به آرزوهایی كه در سر داشتم فكر میكردم . به خونه قشنگی كه همیشه آرزوشو داشتم . به سعید كه دوست داشتم باهاش ازدواج میكردم و توی اون خونه زندگی میكردم ..............ولی همه چیز دیگه تموم شده بود .

با دسته گل روی به روی در زندان منتظر رضا شدم ...با نگاه اول رضا رو نشناختم
چقدر شكسته شده بود محاسن و ریشهای بلند و چند تار موی سفید كه در لابه لای موهای قشنگش به چشم می خورد .
بیدرنگ در آغوش رضا پریدم و بغضم تركید و شروع كردم به گریه كردن ...دیگه حتی نمیتونستم شونه های مردونه سعید و كه همیشه آرزوشو داشتم برای همیشه برای خودم داشته باشم .
رضا دستی روی سرم كشید و منو نوازش كرد و گفت : عزیزم ف مارالم دیگه همه چیز تموم شد . دیگه نمیزارم تنهایی رو احساس كنی ....دختر كوچولو من همه دارن نگاهمون میكنن ...من خیلی گشنه ام بیا بریم یه رستوران كه من مدتهاست كه دلم لك زده برای یك چلو كباب مشت .
لبخندی زدم و با هم به سمت رستوران به راه افتادیم .

در طول راه سعید مرتب از خا طرات زندان برام میگفت ولی من انگار هیچ چیز نمیشنیدم در افكار خودم غرق بودم .
در رستوران سعید به چهره من خیره شده بود و لحظه ای چشم از من بر نمیداشت
می گفت : مارال می خوام قد تمام روز هاییكه در كنارت نبودم نگاهت كنم .. میدونم اگر تو نبودی من حالا كنار زندان بودم ...من تا آخر عمرم مدیون تو هستم و حاضرم زندگیمو به پات بریزم .
و من لبخند تلخی زدم ونقطه نا معلومی خیره شدم .
سعید ادامه داد : میدونم توی این مدت خیلی سختی كشیدی . من دیگه نمیزارم حتی غم كنج دل كوچیك تو لونه كنه ...
وبعد روی صندلی بغل من نشست و بیدرنگ گفت : مارال ، با من ازدواج میكنی ؟
از حرف سعید یكه خوردم كمی خودمو جمع و جور كردم . من كه همیشه آرزوی این لحظه رو داشتم حالا حتی نمیدونستم باید جواب سعید چی بدم
این بیماری لعنتی به زودی تمام وجودمو میگرفت و من میدونستم كه با وجود من در زندگی سعید ، سعید نمیتونه روی خوشبختی رو ببینه .
باید به سعید حقیقتو میگفتم ولی چطور میتونستم توی چشمهای پاك و معصوم سعید خیره بشم و این حقیقت تلخو بهش بگم .
به چشمان سعید زل زدم و گفتم : سعید ، من اون مارالی نیستم كه تو ، توی ذهنت از من برای خودت ساختی .... من نمیتونم با تو ازدواج كنم .
سعید مات و مبهوت به من خیره شده بود .
اشكهای گرمم بی در نگ از چشمام سرازیر شدن و من نمیتونستم مانع ریختن اشكهام بشم .
از سر جام بلند شدم و از رستوران با عجله خارج شدم .

یك وانت گرفتم و رفتم خونه و كمتر از یكساعت همه وسایلمو جمع كردم و بار وانت كردم . نمیتونستم دیگه حتی یك لحظه توی چشمای معصوم سعید نگاه كنم . می خواستم جایی برم كه سعید دیگه پیدام نكنه .
وسایلمو منتقل كردم به خانه ای كه رضا برام خریده بود .
وقتی خسته از كار اسباب كشی روی كاناپه ولو شدم و می خواستم یك سیگار بكشم . موبایلم شروع به زنگ زدن كرد.
خواستم جواب ندم كه دیدم شماره پریسا افتاده .
با عجله دكهمه پاسخگویی رو زدم.
مارال : سلام پریسا جان ... حالت چطوره؟ ببخش من باید حالتو میپرسیدم ولی بخدا فرصت نشد
از اون طرف خط صدای گرفته پریسا به گوش رسید كه با لحن خاصی گفت : مارال من بازی رو تموم كردم .... من كشتمش
با نگرانی پرسیدم : پریسا حالت خوبه ؟چی داری میگی ؟ كی رو كشتی ؟ تو الان كجایی؟
صدای پریسا هر لحظه كمتر به گوش میرسید با كلام منقطعی گفت : اون حق زندگی رو از من گرفت ...من زندگیمو دوست داشتم ..
و ارتباط تلفنی قطع شد
نگران و مضطراب شده بودم .
هر چقدرسعی میكردم با موبایل پریسا تماس بگیرم در دسترس نبود .
یاد رضا افتادم . شاید پریسا پیش رضا بود ...به موبایل رضا هم تماس گرفتم ولی دستگاه خاموش بود .
حرفهای پریسا به طرز عجیبی نگرانم كرده بود . احساس میكردم اتفاق بدی افتاده .
یك آژانس گرفتم و خودمو به شركت رضا رسوندم ولی نه پریسا و نه رضا شركت نبودن ..به خانه پریسا رفتم ولی اونجا هم نبود.
درمونده شده بودم و نمیدونستم باید كجا برم كه یاد خانه رضا افتادم .
آدرس خانه رضا رو به راننده آژانس دادم .ولی.........
وقتی رسیدم كه دیگه خیلی دیر شده بود .
امبولانسی در منزل رضا ایستاده بود و دو جنازه كه ملحفه سفید روشون كشیده بودن وسط خیابان بود .
ازدحام جمعیت را كنار زدم و به هر زحمتی بود خودمو جلو رسوندم .
تپشهای قلبم دوبرابر شده بود ...این صحنه ها برام تداعی مرگ سرا بود .
خودمو به بالای جنازه هایی كه غرق در خون بودن رسوندم و ملحفه رو از روشون كنار زدم .
و جیغ بلندی كشیدم .
پریسا و رضا در درگیری باهم هر دو كشته شده بودن .
مارال كمی روی نیمكت پارك جابجا شد چشمهای زیبا و آسمونیش خیس اشك شده بود از توی كیفش یك دانه سیگار در آورد و مشغول كشیدن شد .
دخترك مبهوت به مارال خیره شده بود . باور آن چیزهاییكه شنیده بود و حلاجی انها براش سخت و دشوار بود .
مارال به نقطه نامعلومی خیره شد و گفت : من بخاطر یك تصمیم احمقانه همه زندگی و آیندمو از دست دادم . روزی صد بار آرزوی مرگ میكنم ولی افسوس كه هنوز زنده ام .
من بخاطر غیرت و تعصب بیجای برادر و پدرم الان اینجام . من بخاطر رفتار غیر انسانی بهراد الان اینجام وبخاطر حماقت خودم.
مردن وزنده بودن من ، برای هیچكس فرقی نداره .
اما تو پدر داری . مادر داری و خانواده كه الان همه نگرانتن .
اگر من الان بمیرم یك انگل از جامعه كم میشه ولی تو خیلی حیفی كه بخوای به روزگار من دچار بشی .
من اگر بمیرم حتی یكنفررو ندارم كه سر قبرم بیاد و برام فاتحه بخونه .
اینقدر گناهكارم كه میدونم حتی خدا هم منو به خودم واگذاشته.

چند پسر جوان دوان دوان بطرف مارال و دخترك آمدن در حالیكه فریاد میزدن : مارال پشو مارال بدو بدو ...مامورها ... بالاتر هم گلریزو گرفتن .
مارال هراسان ازروی نیمكت بلند شد اینقدر هراسان بود كه فراموش كرد كوله پشتیشو با خودش ببره.
ما رال با عجله شروع كرد به دویدن و فرار كردن .
و به دنبال مارال چند مامور نیروی انتظامی هم میدوند .
بعد از چند دقیقه دخترك به خود ش آمد و متوجه كوله پشتی مارال شد .
ولی دودل بود كه بدنبالش برود یا نه .
از روی نیمكت بلند شد نگاهی به ساعتش كرد . ساعت 9 شب بود . لابد تا آن موقع خانواده اش متوجه غیبت او شده بودن .
دخترك تصمیمش را گرفت كوله پشتی را برداشت و گامهایش رااستوار برداشت .
وقتی از پله های پارك بالا رفت وبه خیابان اصلی رسید ازدحام جمعیت توجه او را بخودش جلب كرد .
تصادف سختی شده بود و انگار یك نفر فوت شده بود .
دخترك كمی نزدیك جمعیت شد . هر كس چیزی میگفت
- بیچاره دختر ه سر ضرب مرد دیگه آمدن آمبولانس هم فایده ای نداره
دیگری میگفت : حالاببین خانوادش چی میكشن
و پسری با قامت بلند میگفت : انگار دختر فراری بوده . مامورا دنبالش بودن . دختره هم داشته فرار میكرده كه تصادف میكنه و درجا میمیره

دخترك از شنید حرفهای مردم احساس ترس عجیبی كرد .
خودش را به بالای جنازه رسانده .
و از دیدن پیكر بی جان مارال كه غرق در خون در گوشه ای از خیابان افتاده بود و عابران اطرافش پول می ریختند ... شوكه شد .
تلو تلو خوران خودشو به گوشه ای رساند و كوله پشتی مارال را باز كرد .
یك دفتر چه خاطرات زیبا را از درون كیف بیرون آورد و آن را باز كرد .
صفحه اول دفتر با قلم درشت و خط زیبایی نوشته شده بود :

كاش یك زن نبودم

نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ |
من و پریسا گرم صحبت بودیم كه موبایلم شروع به زنگ زدن كرد .
با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم و شماره ای رو كه افتاده بود نگاه كردم ...رضا بود . بعد از یك مكث طولانی دكمه پاسخگویی رو زدم .
مارال : بله
رضا : سلام كتی جان ، حالت چطوره ؟ چند باز زنگ زدم خونه نبودی نگران شدم
با عصبانیت گفتم : نمیدونستم هر جا بخوام برم باید از شما اجازه بگیرم.
رضا : منظور بدی نداشتم . ببخشید اگر ناراحتت كردم . امروز وقت داری ناهار با هم باشیم.؟
در دلم به این فكر میكردم كه معلوم نیست تا حالا كجا بوده كه حتی برای خاكسپاری ساناز هم نیومد و حالا داره منت منو میكشه .
با سردی گفتم : رضا اصلا امروز حوصله ندارم . نه حوصله تو رو و نه حوصله هیچكس دیگه ای رو ....باشه برای یك روز دیگه
و گوشی رو بدون اینكه منتظر پاسخ رضا بشم قطع كردم .
بعد به پریسا خیره شدم ..توی افكارم بدنبال یك جمله مناسب بودم كه به پریسا بگم .ولی نمیدونستم چی میتونم به همچین زنی بگم ؟ پریسا زندگی سانازو تباه كرده بود .
ولی با خودم فكر كردم شاید جای پریسا یك زن دیگه در مسیر زندگی رضا قرار میگرفت ...و مطمین بودم رضا اینقدر بی اراده بود كه به سمت اون زن كشیده میشد .
وقتی به خانه ام رسیدم پریسا عینك آفتابیشو در آورد تا منو ببوسه و از هم خداحافظی كنیم . چشمتنش ورم كرده بود و به شدت قرمز شده بود . من ندامتو در چشمان بارانی پرریسا دیدم
پریسا نمیتونست در چشمان من نگاه كنه سرشو زیر انداخت و گفت : نمی خوای چیزی بهم بگی ؟ نمی خوای لااقل یك سیلی بهم بزنی ؟این سكوتت برام خیلی كشنده است ... كاش منو زیر مشت و لگدت میكشتی ولیاینطور سكوت نمیكردی .
اشكهایی كه از صورت پریسا جاری بود رو پاك كردم و گفتم : این وسط زندگی خیلیها از هم پاشید ... رضا باید به سزای اعمالش برسه .........پریسا حاضری توی راهی كه شروع كردم كمكم كنی ؟
پریسا سرشو بالا اورد و به چشمانم خیره شد و گفت :هر كمكی از من بربیاد دریغ نمیكنم
شماره موبایل و منزلمو به پریسا دادم و از ماشین پیاده شدم .
وقتی وارد خونه شدم احساس میكردم غم از در ودیوار خونه ام میباره انگار ساناز با رفتنش روح زندگی من رو هم با خودش برده بود .
از اون روز به بعد ، رضا نهایت سعیشو میكرد تا به من نزدیكتر بشه و من رفتار عجیبی رو باهاش پیش گرفته بودم یك روز به شدت بهش ابراز علاقه میكردم و روز دیگه رفتار سرد و خشك وخشنی رو باهاش داشتم.
رضا اصلا نمیتونست اخلاق اون روز منو پیش بینی كنه و من از اینكه رضا رو معلق در هوا نگه داشته بودم لذت میبردم .
رضا می گفت : من از این طرز برخوردت خیلی خوشم میاد وجه تمایز تو با دیگران در همینه كه منو به سمتت جذب میكنه .
وقتی فهمیدم رضا دلبسته من شده به عناوین مختلف از رضا پول میگرفتم .
یك روز حوالی ظهر بود كه رفتم شركت رضا . منشی رضا گفت كه از صبح اصلا حالشون خوب نیست . بعد از یك تماس تلفنی كاملا بهم ریختن و به من هم گفتن هیچ تلفنی رو براشون وصل نكنم و نمی خوان كسی رو هم ببینن .
ولی من با اصرار وارد اتاق رضا شدم .
دود همه جا رو گرفته بود . رضا در میان غباری از دود وسط اتاق نشسته بود و به گوشه ای خیره شده بود و سیگار میكشید .
رضا اصلا متوجه حضور من نشده بود نزدیكتر رفتم و چندین بار صداش كردم ولی باز در عالم خودش بود و متوجه من نشد . چشماشو با دستام گرفتم و با حالت شیطنت باری گفتم : نبینم آقای من غصه دار باشه .!!!!!
وقتی رضا به سمت من برگشت چشمانش غرق در اشك بود و به وضوح میشد لرزش دستانش و دید .
دستان رضا رو توی دستام گرفتم و با حالت مضطربی گفتم : چی شده رضا /؟ حالت خوبه ؟
هیچوقت فكر نمیكردم كه رضای مغرور و بی عاطفه جلوی یك زن بی محابا گریه كنه ولی رضا خودشو در آغوش من انداخت و بلند بلند شروع كرد به گریه كردن .
تا به اون روز ، گریه هیچ مردی رو ندیده بودم . همیشه با خودم فكر میكردم آیا مردها هم گریه میكنن ؟ مردها چطوری غم درونیشونو بروز میدن /؟
و اون لحظه یاد حرفهای پدرم افتادم كه میگفت : اگر یك مرد گریه كرد ، بدون اون مرد از درون شكسته و بدون با ر غمش اینقدر سنگین بوده كه تحملش براش خیلی سخت بوده .
با دلسوزی گفتم : رضا تو رو خدا بگو چی شده ؟ تو كه منو دق مرگ كردی .
گفت : ساناز.............ساناز .........ساناز مرده .
رضا رو از آغوشم پس زدم و چند قدم عقب رفتم .
دیدن عكس العمل رضا در مورد فوت ساناز واقعا برام تعجب آور بود .
رضایی كه اینقدر دم از نفرت و عدم علاقه به ساناز میكرد . حالا چطور برای مردن كسی كه اینقدر شكنجه روحی داده بودش زار زار گریه میكرد ؟
یاد اون روز افتادم كه از بیمارستان با رضا تماس گرفتن و بهش گفتن همسرت توی ای سی یو هست ...........و عكس العمل غیر انسانی اون روز رضا !!!!!!!!!
یاد خاطرات ساناز افتادم و زجرهایی كه به ساناز داده بو د.
سیگاری از توی كیفم درآوردم و شروع كردم به كشیدن . نمیدونستم باید به رضا در اون لحظه چی بگم .
بطرف در رفتم و از اتاق خارج شدم و اصلا متوجه نگاههای متعجب منشی و سایر كارمندها نبودم .
پیاده و بی هدف راه افتادم در حالیكه در افكار خودم غرق شده بودم .. احساس میكردم توی یك تكه از پازل ذهنیم گم شده .
میخواستم از دكه روزنامه فروشی یك بسته سیگار بخرم ..تمام كیفمو زیرورو كردم ولی فقط یك اسكناس هزار تومانی داشتم .
یك لحظه چهره ساناز از جلوی چشمام دور نمیشد .... حرفهای روز آخرش مثل زنگ توی گوشم صدا میكرد .
روی یك نیمكت توی پارك نشستم و شروع كردم به فكر كردن .. آیا راهی كه من داشتم میرفتم درست بود ؟ آیا رضا واقعا سانازو دوست داشته ؟ اگر دوست نداشته پس چرا اینطوری در آغوش من زجه میزد ؟
یاد حرفهای پریسا افتادم كه چطور رضا سانازو از خونه بیرون كرده بود و چطور با كمربند به جون اون زن بیگناه افتاده بود و زده بودش .
تصمیمو گرفتم .
از سر جام بلند شدم و دوباره برگشتم شركت .........باید جیب خالیمو یه جوری پر میكردم ......... دیگه نمی خواستم دست نیاز به سمت آقا ابراهیم دراز كنم ..........تا وقتی رضا رو داشتم باید نهایت سوء استفاده رو ازش میكردم .
رضا هنوز در همون حالت گیج و منگی در اتاق نشسته بود .
با عجله پنجره هارو باز كردم تا دود از اتاق خارج بشه .
لیوان مشروبو از رضا گرفتم و بوسیدمش و گفتم : عشق من خودتو خفه كردی ...بسه دیگه ....بیا با هم بریم یه دوری بزنیم و آب و هوایی عوض كنی .
كتشو از آویز برداشتم و به سمتش دراز كردم و گفتم : پشو ، پشو پسر خوب این قیافه غم بادم دیگه به خودت نگیر ....تو كه گفته بودی دوستش نداری مگه نه؟
از حرفی كه زدم پشیمون شدم ولی انگار رضا متوجه جمله آخرم نشده بود چون گفت : نه كتی جان حوصله ندارم .
كنار رضا نشستم و گفتم : بیا باهم بریم دربند از اون طرفم میریم فشم ویلای تو چطوره ؟ ;كلی خوش میگذره
یك پك عمیق به سیگارش زد و از سر جاش بلند شد و بطرف میزش رفت و یك دسته اسكناس گذاشت جلوم و گفت :یه زحمتی برات داشتم . اگر میشه برو هر غذایی كه دوست داری بخر و بیا شركت تا نهار با هم باشیم .... نمی خوام تنها باشم .......وجود تو آرومم میكنه . اینم پول ...و اینم س.ییچ ماشین .
پولو پس زدم وگفتم : نه پول همراهم هست .
به زور پولو گذاشت توی كیفم و گفت : نه ، بیا این پول همراهت باشه .. لازمت میشه .
وقتی رضا داشت صحبت میكرد روی صندلی كنار كتش نشته بودم و كیف پولش كه از جیب كتش زده بود بیرون توجهمو به خودش جلب كرد .
در حالیكه نگاهم به رضا بود دستم توی جیب كت رضا بود كیفشو آروم برداشتم و بلافاصله گذاشتم توی كیف خودم .
با كلی تعارف دسته اسكناس و سوویچو از رضا گرفتم وشركت خارج شدم .
مدتها بود كه آرزو داشتم پشت ماشین بشینم و رانندگی كنم . از همون زمانی كه برادرم پشت ماشین مینشست و رانندگی رو به من یاد داد از همون زمانی كه برای بار اول سوییچ ماشین برادرمو شبانه برداشتم و ساعتها رفتم توی شهر گشتم و وقتی برادرم فهمید یك كتك مفصل به من زد .
به یاد روزهایی كه باشقایق سوار ماشینش می شدیم و توی خیابان ایران زمین ویراژ میدادیم افتادم .
صدای موزیكو تا انتها بلند كردم و یك دستی فرمونو گرفتم و شروع كردم به راندن ماشین ...
هیچ چیز جالبتر و هیجان انگیزتر از رانندگی با سرعت بالا با نوار بلند توی یك اتوبان خلوت و كورس گذاشتم با ماشینهای پسری كه خیلی ادعاشون میشه نیست .
ناگهان متوجه گوشی موبایل رضا شدم كه توی ماشینش جا مونده بود . كه همینطور چشمك میزد و میلرزید .
صدای موزیكو كم كرد م و گوشی رو از روی صندلی بغل راننده برداشتم .
روی صفحه موبایل عكس یك دختر 23 یا 24 ساله افتاده بود و بعد گوشی رفت روی منشی .
__ الو رضا جونممممممممم ! نیستی قربونت برم ؟ امشب با كیانوشو آذین و فرشید دور هم جمعیم ساعت 8 میام دنبالت .. اون كت شلوار كرمتو بپوش آخه با اون خیلی جیگر میشی .......... میبوسمت از همین جا ...بوس بوس بوس
و تماس قطع شد .
با بی تفاوتی صدای موزیكو بلند كردم و گفتم : دختره لجن ..بوس بوس .......... ایكبیری خجالتم نمیكشه ... واقعا كه رضا هم یه جونوره مثل اونای دیگه نگاه كن چه اشك تمساحی میریخت .
چند دقیقه بعد دوباره موبایل شروع كرد به لرزیدن ..ایندفعه تصویر یك پسر روی مانیتور موبایل افتاد.
__ چطوری خوشتیپ؟ فردا چی كاریه ای ؟ با بچه ها داریم میریم شمال .. اگر تو هم پایی جیبتو پر پول كن ساعت 6 صبح بیا دم خونه آرین اینا ......... بی دختر میریم .... حوصله كلانتری ملانتری رو ندارم ..........اونجا یه ویلا با ژیلا گیر میاریم
و بلند بلند شروع كرد به خندیدن و تماسو قطع كرد .
گوشی موبایل رضا رو خاموش كرد و انداختم یه گوشه .
حالا میفهمیدم كه ساناز چه صبر و تحملی داشته و زندگی با همچین ادمی چقدر سخته .
كیف پول رضا رو باز كردم و شروع كردم به گشتن توی كیف .
از خوشحالی داشتم شاخ در میاوردم ...یك سوت طولانی زدم و گفتم : به این میگن شانس ...آقا رضا دمت گرم.
تراولهارو شمردم 3 ملیون تومان تراول صاف و بدون تا خوردگی .
با این پول میتونستم بدهیمو به آقا ابراهیم بدم و تمام سفته هامو از ش پس بگیرم . دیگه مجبور نبودم حرفها ی و رفتار چندش آور آقا ابراهیم و تحمل كنم .
راهمو كج كردم و بطرف پاتوق آقا ابراهیم رفتم .
یك قهوه خونه قدیمی توی جنوب شهر كه پاتوق یك مشت دزد و قاچاقچی بود .
وقتی وارد قهوه خونه شدم سنگینی نگاههای همه رو احساس میكردم و تكه های چندش آورشونو میشنیدم و سعی میكردم به روی خودم نیارم .
از بین مشتریها آقا ابراهیم از سر جاش بلند شد و به سمت من اومد و به طرف بیرون قهوه خونه هدایتم كرد .
آقا ابراهیم وقتی ماشین و سر و وضع منو دید گفت : چیه ؟ باز مخ كدوم ملیاردریرو زدی بچه زرنگ ؟
لبخندی زدم و گفتم : ما اینیم دیگه .......
پولو به سمتش دراز كردم و گفتم :اومدم باهات تصفیه حساب كنم . اینم بدهی من به شما...
با تعجب پولهارو از دستم گرفت و شمرد و گفت : نه انگار جدی جدی بانك زدی ؟ یا حسابی مخ طرفو زدی كه همچین پولیرو بهت داده ؟
ولی این كه فقط پول اولیه است كه بهت غرض دادم پس سودش چی ؟
گفتم : تو به من نگفتی سودم باید بدم بهت
پوزخدی زد و گفت : اگر صدی ، ده هم حساب كنم بازم خیلی بهم بدهكاری .. مگه عاشق چشم و ابروت بودم كه الكی اونقدر پول بی زبونو بهت بدم ؟ بلاخره منم باید از یه جا نون بخورم یا نه ؟ ............الانم فقط نصف سفته هاتو میتونم پس بدم بقیه شم باشه واسه وقتی كه باقی پولو اوردی خوشگل خانم زرنگ ..
سفته هارو از آقا ابراهیم گرفتم در حالیكه توی دلم مرتب بهش بد و بیراه میگفتم . چند تا جنسم بهم داد به همراه آدرس چندتا از مشتریهاش كه بهشون برسونم .
با بی میلی و دلخوری آدرسها رو گرفتم و سوار ماشین شدم و به راه افتادم .
كیف پول رضا رو توی یك جوب آب نزدیك شركت پارك كردم و 2 تا غذا از رستوران گرفتم و برگشتم شركت .
رضا كمی حالش بهتر شده بود و پشت میزش مشغول رسیدگی به كارهاش بود .
با هیجان وارد اتاق شدم و غذاهارو روی میز گذاشتم و شاخه گل رزی رو كه برای رضا خریده بودمو به سمتش دراز كردم و
گفتم : تقدیم با عشق .... واییییییی رضا چه ماشین باحالی داری .. سوارش كه شدم احساس كردم دارم پرواز میكنم منم عینن این عقده ایها هی ویراژ دادم هی ویراژ دادم .... 2 بار هم جریمه شدم ولی خیلی لذت بخش بود جات خیلی خالی بود عشق من.... وقتی به خودم اومدم دیدم یه 2 ساعتی میشه دارم یه كله میرونم .... تو رو خدا منو ببخش عزیزم كه دیر كردم .
دسته اسكناسی كه رضا بهم داده بودو همراه یك فاكتور از رستوران از توی كیفم در آوردم و جلوی رضا گذاشتم و گفتم : این فاكتور غذا ، اینم باقی مانده پولتون .
رضا با تعجب نگاهم كرد و گفت : كتی این چه كاریه كه میكنی ؟ من به اعتماد صد در صد دارم چرا برای من فاكتور آوردی ؟ چرا بقیه پولو برمیگردونی ؟
در حالیكه داشتم غذاهارو باز میكردم گفتم : می خوام بهت ثابت كنم كه خوش حسابم ... بیا بیا كه غذا سرد شد........ وای امروز چه روز قشنگیه رضا از اینكه در كنارتم بینهایت خوشحالم .
رضا باقی مانده دسته اسكناس و توی كیفم گذاشت و گفت : این حق پاته ...تو زحمت خرید كدنو كشیدی اینم انعامته
لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم.
در حتل خوردن غذا بودیم كه به رضا گفتم : راستی رضا ماشینتو باید به یه تعمیرگاه نشون بدی خیلی زود جوش میاره.
رضا به علامت تایید سرشو تكون داد و گفت : آره آره خوب شد یادم انداختی .
از روی صندلی بلند شد و رفت به سمت كتش و مشغول جستجو توی جیبهای كتش شد در حالیكه قیافه رضا هر لحظه بیشتر اخموتر و گرفته تر میشد.
به رضا گفتم : چی شده دنبال چی میگردی؟
گفت : دنبال كیف پولم میگردم كارت تعمیرگاه توی كیفم بود ولی هر چی میگردم كیف پولم نیست.
گفتم : شاید كیفتو جای دیگه ای گذاشتی .
وقتی كه از گشتن ناامید شد دوباره روی صندلی نشست و گفت : نه مطمئنم كه توی جیب كتم بوده . 3 ملیون تومن پول تو كیفم بود كه میخواستم بخوابونم به حسابم ولی وقتی خبر مرگ ساناز و شنیدم دیگه یادم رفت . فكر كنم كیف پولمو گم كردم یا شایدم ازم دزدین .
در حالیكه مشغول غذا خوردن بودم گفتم : می خوای به پلیس خبر بدیم ؟
رضا مشغول بازی كردن با غذا شد و گفت : نه لازم نیست تو فكر میكنی مثلا پلیس چیكار میكنه ؟
بعد كمی مكث كرد و گفت : اگر اون آشغال توی زندان نبود فكر میكردم حتما كار اونه ....
گفتم : اون آشغال ؟ منظورت كیه ؟
گفت : سعید ، دادش ساناز
گفتم : خوب آخه چه ربطی به اون داره كه بخواد از ت بدزده ؟ اصلا برای چی زندانه ؟
و بعد رضا برام تعریف كرد كه سعید بخاطر اینكه رضا خواهرشو طلاق داده عصبانی شده و و ماشین رضا رو آتیش زده و می خواسته رضا رو هم آتش بزنه كه دیگران با مداخلشون مانع اینكار شدن .
با حرفهای رضا من تازه بیاد سعید افتادم .
سعید علاوه بر اینكه خواهرشو از دست داده بود مجبور بود 10 سال هم در زندان بمونه ... این یعنی فنا شدن آیندش و جونیش.
به این فكر افتادم كه من تنها كسی هستم كه میتونم به سعید كمك كنم . باید هر طور شده رضایت رضا رو میگرفتم تا سعید از زندان آزاد بشه


نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ |
باعث مرگ ساناز شد .
خودشو رویخاك ساناز انداخت و بی پروا شرو ع كرد به گریه كردن و عذر خواهی از ساناز .
بعد از چند دقیقه پریسا رو از روی خاك بلند كردم و گفتم : پس رضا كجاست ؟
گفت : نمیدونم ، چند هفته ای میشه كه از هم جدا شدیم . لابد توی یكی از كشورها ی عربی داره خوش میگذرونه .
گفتم : تو از كجا فهمیدی ساناز فوت شده ؟
گفت : از بیمارستان تماس گرفتن با شركت
پریسا گفت : نمیدونم چطور باید جبران كنم بخدا اصلا نمی خواستم اینطوری بشه .........
پریسا به من تعارف كرد كه تا تهران منو برسونه من هم پذیرفتم و سوار ماشین شدیم
پریسا گفت : شما خواهر ساناز هستید ؟ از دور شاهد بودم كه چقدر ناراحت بودید و چقدر گریه كردید
گفتم : نه من دوست ساناز بودم اسمم ماراله
پریسا گفت : راستش مدتی بود كه به عنوان منشی توی شركت رضا كار میكردم . میدیدم كه اطراف رضا رو دخترها و زنهای بسیاری گرفتن كه برای رسیدن به رضا باهم رقابت میكردن. رضا پولدار و خوشتیپ و اجتماعی بود و با خانمها طرز برخورد خوبی داشت . خصوصیاتی كه هر زنی از مرد ایده آلش توی ذهنشه . 2 سالی میشد كه از همسر سابقم طلاق جدا شده بودم خیلی احساس تنهایی میكردم . كم كم احساس كردم به رضا علاقمند شدم هر روز برای به شركت اومدنش لحظه شماری میكردم سعی میكردم هر روز یك تیپ جدید بزنم تا مورد توجه رضا قرار بگیرم .
ساناز هر روز چندین بار با شركت تماس میگرفت تا با رضا صحبت كنه ولی رضا به من سفارش میكرد كه یه جوری دست به سرش كنم و اگر هم با ساناز صحبت میكرد من گوشی رو برمیداشتم و استراق سمع میكردم ، رضا با لحن بسیار سرد وخشكی با ساناز برخورد میكرد ولی ساناز مرتبا سعی میكرد دل رضا رو به دست بیاره .
ساناز دختر با وقار و با شخصیتی بود كه همه در ظاهر براش ارزش و احترام خاصی قایل بودن ولی در واقع هر كدام به نوعی میخواستن خواستن خودشونو به ساناز نزدیك كنن كه از طریق ساناز با رضا راحتتر ارتباط برقرار كنن . و ساناز اینو خوب فهمیده بود و سعی میكرد با دخترای شركت زیاد صمیمی نشه .
من هم مثل كارمندای دیگه هرروز تلاشمو برای نزدیك شدن به رضا بیشتر میكردم . حتی بیشتر سعی میكردم رابطه ساناز و رضا رو بهم بزنم .
صبح ها قبل از اومدن رضا به شركت براش دسته گل مریم میخریدم كه از طریق ساناز فهمیده بودم خیلی دوست داره ، و روی میزش میگذاشتم .و یا به بهانه های مختلف براش هدیه میخریدم و نامه های عاشقانه براش مینوشتم .
بالاخره بعد از 4 ماه تلاشهای من نتیجه بخشید و تونستم رابطمو با رضا جدیتر كنم .
سعی میكردم هر جور شده سانازو از چشم رضا بندازم و رضا هم شدیدا زمینه اینكارو داشت و خیلی زود موفق شد .
بعد از چند ماه ساناز متوجه رابطه من و رضا شد و توی یك كافی شاپ با من قرار گذاشت و خیلی محترمانه از من خواست كه پامو از زندگی شوهرش بكشم بیرون ولی من در جوابش گفتم : همه توی شركت میدونن رضا به تو علاقه ای نداره و حتی توی شركت حلقه شو دستش نمیكنه . تو اگر زن بودی هیچوقت نمیزاشتی شوهرت هوایی بشه .
و بهش گفتم كه رضا خودش به سمت من اومده و اصرار داره باهم ازدواج كنیم .
ساناز معصومانه نگاهم كرد و من احساس كردم با حرفام سانازو خورد كردم .....ولی من هم به رضا علاقه داشتم و نمیتونستم عشقمو با یك نفر دیگه تقسیم كنم .
هر روز فشارمو به رضا بیشتر كردم كه با هم ازدواج كنیم و و بالاخره من ورضا در یك محضر صیغه هم شدیم و من با فخر به همه دخترای شركت پز میدادم كه در این رقابت من برنده شدم .
رضا پول كافی داشت تا برای من یك خونه مستقل بخره ولی 1سال توی خونه دوستش كه رفته بود خارج و به رضا سپرده بود زندگی میكردم ولی دیگه تحمل اینو نداشتم كه هر از گاهی رضا به من سر بزنه من رضارو فقط برای خودم می خواستم ... فقط خودم
اینقدر زیر گوش رضا خوندم كه از این وضعیت خسته شدم و شروع كردم به بدگویی از ساناز . و اینكه ساناز اصلا بچه دار نمیشه برای چی میخواهیش ؟ ساناز دم به ساعت به شركت زنگ میزنه تا تورو چك كنه.............اون لایق تو نیست .....تو خیلی باشخصیتتر از اونی و اون لایق تو نیست ..........
تا اینكه یك روز .و بهم گفت : وسایلتو جمع كن توی اون خونه دیگه جای اون زن نیست . زنی كه بخواد برای من تعیین تكلیف كنه و دم به ساعت منو چك كنه باید از خونه بندازمش بیرون .
گفت كه خودشم از این وضعیت خسته شده و دیگه نمیتونه به این قایم موشك بازی ادامه بده.
وسایلمو جمع كردم و همراه با رضا راهی خونه رضا و ساناز شدیم .
ساناز لباس شیكی پوشیده بود و ارایش زیبایی كرده بود كه بسیار زیبا و جذاب شده بود به استقبال رضا اومد ولی وقتی منو همراه با رضا و دست در دست رضا دید مات و مبهوت به من و رضا خیره شد .
بعد از چند ثانیه كه ساناز به خودش اومد به سرعت به سمتم اومد و یك سیلی محكم به صورتم زد .و بهم گفت : من از ت خواهش كردم عشقمو و زندگیمو از من نگیر . از زندگی من چی میخوای تو ؟؟؟؟؟؟؟؟حالا اومدی كنارمن كه با من زندگی كنی؟
رضا تا این صحنه رو دید ساناز هول داد به سمت دیوار و شروع كرد به كتك زدن ساناز.
من در گوشه خانهشاهد این رفتار حیوانی رضا بودم ولی كوچكترین تلاشی نكردم تا جلوی رضارو بگیرم حتی در دلم احساس خوشحالی هم میكردم كه چقدر تونسته بودم سانازو از چشم رضا بندازم.
رضا با بی رحمی تمام چند دست لباسهای سانازو ریخت توی یك چمدان و چمدانو گذاشت پشت در و بعد هم مانتو و روسری سانازو انداخت جلو ش و گفت : دیگه تا آخر عمرم نمی خوام ببینمت .
مارال كه تا اون لحظه در سكوت به حرفهای پریسا گوش میداد كنجكاوانه پرسید ؟ ساناز چیكار كرد ؟
پریسا : هیچی در سكوت لباسهاشو پوشید در حالیكه اشك میریخت فقط یك جمله به من گفت ، به من گفت امیدوارم روی خوشی رو توی زندگیت نبینی.
مارال خانم حق من مردن بود نه اون طفل معصوم من در حقش خیلی نامردی كردم من مستحق بدترین عذابها هستم .
مارال: خوب بعدش چی شد ؟
پریسا : روز بعد وقتی می خواستم برم شركت ساناز و دیدم كه از خونه همسایه شون اومد بیرون متوجه شدم شب اونجا مونده بوده دلم براش سوخت . دلم می خواست یكجری كمكش كنم.وقتی از همسایه پرس و جو كردم متوجه شدم كه توی تهران فقط یك برادر داره كه سربازه و نمیتونه پیش اون بره و چند تا فامیل توی شهرستان داره ... و ساناز هم برای چند روز رفته شهرستان پیش فامیلش.
مارال: خوب به آرزوت رسیده بودی دیگه آره ؟ دیگه خانم خونه شده بودی و رضا جونت فقط مال خودت بود پس چی شد آقا رضات به تو هم وفا نكرد ؟
پریسا : نه این فقط یك خیال باطل بود . چون رضا اكثرا به سفرهای خارجی میرفت و میدونستم كه اونجا بهش بدنمیگذره ولی من هر چی اصرار میكردم كه منو با خودش ببره اصلا به حرفم اهمیت نمیداد . و از طرفی وقتی هم ایران بود هر روز با یك دختر جدید آشنا میشد و من اوایل با دخترا خیلی دعوا میكردم و فكر و انرژیمو برای این گذاشته بودم كه سر از كارهای رضا در بیارم ولی در اخر به این نتیجه رسیدم كه كاری از دستم ساخته نیست و مجبورم به روی خودم نیارم
چند ماه بعد ساناز ازشهرستان برگشت فكر میكردم كه اومده تا طلاقشو از رضا بگیره ولی دركمال ناباوری دیدم كه به رضا التماس میكرد كه با هم دوباره زندگی كنن و طاقت دوری از رضا رو نداره .
حتی رااضی شده بود كه با من و رضا توی یك خونه زندگی كنه ولی رضا زیر بار نرفت
رضا میگفت : تو آبروی منو جلوی فامیل و همسایه ها بردی حالا برگشتی كه چی بشه ؟ تو لایق من نیستی
از ساناز اصرار و از رضا انكار ............... و دوباره كار به مشاجره و زد و خورد كشید
رضا اون روز مست بود و اصلا نمی فهمید داره چی كار میكنه ساناز كتك مفصلی از رضا خورده بود و بی حال به گوشه ای از خونه افتاده بود و رضا هم بعد از اینكه حسابی عقدشو خالی كرد درو محكم بست و از خانه خارج شد .
من پا به پای ساناز گریه كردم و كمك كردم تا از سر جاش بلند بشه و سر وصورتشو بشوره .
وقتی ساناز حالش بهتر شد آدرس خونه برادرشو داد تا اونو برسونم اونجا
در طول راه كلامی با من صحبت نكرد وفقط به یك گوشه خیره شده بود و اشك می ریخت .
دلم خیلی برای ساناز می سوخت به رضا میگفتم : تو داری در حق این زن نامردی میكنی لااقل طلاقش بده تا اونم تكلیف خودشو بدونه و رضا میگفت : به تو ربطی نداره تو زندگی خودتو بچسب تو كه خونه و زندگیشو ازش گرفتی حالا دیگه چرا طرفداریشو میكنی ؟و براش دل میسوزونی؟
رضا میدونست كه ساناز خیلی دوستش داره و بخاطر همین هم نمیره دادگاه شكایت كنه یا تقاضای طلاق بده . رضا واقعا از زجر دادن ساناز لذت میبرد .
وقتی رفتارهای رضا با سانازو میدیدم میدونستم كه من هم مهمون امروز و فردای خونه رضا هستم .
و بالاخره هم همینطور شد .
یك روز رضا اومد خونه و یك جعبه زیبا تزیین شده بهم داد با شوق و ذوق بازش كردم . 5 تا سكه بود
با اشتیاق پریدم در آغوش رضا و بوسیدمش و گفتم : عزیزم خیلی ممنون ولیمناسبتش چیه ؟
رضا منو با سردی از خودش پس زد و گفت : برو صیغه نامه رو بخون . مهرت 5 تا سكه بود ......این مهرته
گفتم : یعنی چی ؟ خوب الان چه عجله ای بود ؟ مگه من مهرمو خواستم ؟
رضا : یعنی همین دیگه . مهرتو دادم .... حالا هم آزادی ......... صیغه من و تو مدتش تموم شده .....حالا میتونی بری تورتو واسه یكی دیگه باز كنی .
پریسا : رضا ولی من تورو دوست دارم
رضا : دوست داری كه دوست داری به من چه ... شما زنها هم كه علاقتون تو آستینتونه ...اصلا میدونی چیه ؟ دیگه نمی تونم ریختتو تحمل كنم هر چی زودتر وسایلتو جمع میكنی و از خونه من می ری بیرون . ساناز كه ساناز بود و میدونستم واقعا دوستم داره از خونه انداختمش بیرون بخاطر تو آشغال .....تو كه دیگه رقمی نیستی. همین الان میتونم بندازمت بیرون
نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ |
سعید فریاد میزد : نامرد ، عوضی خواهر بیچاره من داره روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میكنه اونوقت تو داری با این خانم میگی و میخندی ؟ خواهر من از زیبایی خانه داری و محبت و... چه كم داشت كه بدنبال هوا و هوست راه افتادی دنبال اینجور زنها ؟ از اولم میدونستم كه تو نمیتونی خوشبختش كنی تو لیاقت اونو نداری ، من مثل ساناز نیستم كه مظلو مانه بذارم هر غلطی می خوای بكنی . بی كس و كار گیر اوردی خواهر بدبخت منو ؟ زندگیتو به آتیش میكشم
زنی كه همراه رضا بود یك گوشه ایستاده بود و معلوم بود كه بشدت ترسیده .پشت سر هم جیغ میزد و شلوغ بازی در میاورد.
سعید سعی داشت باقی مانده اون دبه بنزین و روی رضا بریزه ولی افرادی كه از سر و صدا به كوچه ریخته بودن ، سعی میكردن جلوی رضا رو بگیرن .
صدای فریادها ، صدای آتش نشانی و صدای آژیر ماشین پلیس ، شلوغی و تكاپو زبونه من رو هم بند آورده بود.
همه هراسان از یك سو به سوی دیگر میدویدن و سعی داشتن قبل از انفجار ماشین ، آتش رو مهار كنند.
سعید و رضا بشدت با هم مشغول دعوا بودن و مشت و لگدهایی بود كه نثار هم میكردن
از شركت با نیروی انتظامی تماس گرفته بودند و پلیس به زور سعید و رضا رو از هم جدا كردن و سوار ماشین نیروی انتظامی شدند.
صورت رضا غرق در خون شده بود و لباسهای رضا پاره شده بود.
بالاخره یكی از عابرها متوجه من شد كه در ماشین محبوس شدم ، به هر زبونی بود بهش حالی كردم كه من در ماشین گیر افتادم و سوییچ همراهه سعیده . او هم از چند نفر دیگه كمك گرفت و در ماشین وباز كردن .
من به محض آزاد شئن از توی ماشین به سمت رضا دویدم ولی به دستهاش زنجیر زده بودن و داشتن میبردنش .

پس از یكساعت دعوا كاملا خاتمه پیدا كرد و رضا وسعید به كلانتری منتقل شدن در حلیكه میدونستم جرم سعید خیلی سنگینه و حالا حالاها آزاد نمیشه و رضا هم به هیچوجه رضایت نمیده تا سعید از زندان آزاد بشه .
وقتی به خونه برگشتم صحنه های صبح . آتش سوزی ، پیت نفت ، چهره خونین سعید جلوی چشمانم بود . احساس میكردم تنها شدم خیلی تنها . ساناز در كما در بیمارستان و سعید در زندان و من با كوله باری از مسئولیت
درمانده شده بودم شدیدا به یك آرامش فكری احتیاج داشتم .
چند تا قرص خوردم و به خواب رفتم . از شدت گرسنگی از خواب پریدم ساعت 12 شب بود بطرفم یخچالم رفتم ولی خالی خالی بود فقط یك بسته چیپس داشتم با نون . با اشتهای بسیار چیپسهارو با نان لقمه گرفتم و خوردم .
مشغول خوردن بودم كه چشمم به كیف ساناز افتاد كه در گوشه كاناپه افتاده بود بطرف كیف رفتم و وسایل توی كیف را روی زمین ریختم
كیف و وسایل داخلش نشون میداد كه چه دختر ساده و مرتبی صاحب این كیف هست .
كیف پول ساناز و باز كردم عكس عروسی ساناز و رضا در گوشه كیف پول توجه منو به خودش جلب كرد
چقدر ساناز در اون لباس ساده عروس با وقار و زیبا شده بود ولی آیا فكر میكرد زندگی با این مرد اونو به ورطه جنون بكوشونه ؟
یك دفتر خاطرات با یك جلد چرمی بسیار زیبا جزئ وسایل كیف بود .
دفتر و باز كردم و شروع به خواندن كردم . ساناز همه خاطراتش را با رضا از دوران نامزدی در آن دفترچه نوشته بود
هر چه بیشتر پیش میرفتم بیشتر به معصومیت ساناز پی میبردم و فهمیدم كه چقدر این دختر در طول زندگی مشتركش زجر كشیده .
همینطور كه صفحه ها را ورق میزدم و می خواندم اشك از چشمانم سرازیر شد در بعضی از صفحه ها عكسهای رضا رو چسبانده بود و در بعضی صفحات هم عكسی كه یكدیگر رو با مهر در آغوش كشیده بودن ..
وقتی به صفحه های آخر دفتر خاطرات رسیدم دیگه سپیده زده بود .
آخرین صفحه از دفتر خاطراتش را در خانه من و شب قبل از خودكشی نوشته بود در حالیكه از نوشته هاش معلوم بود كه كاملا از ادامه زندگیش نا امیده و همه درها رو ، به روی خودش بسته میدید از زندگیش بریده بود و همه آرزوش این بود كه میتونست انتقام روزهای قشنگ بر بادرفته زندگیشو از رضا بگیره و در آخر این شعر را نوشته بود :
ما كه رفتیم ولی یادت باشه دیونه بودیم واسه تو یه عمر اسیر تو كنج این خونه بودیم واسه تو
ما كه رفتیم تو بمون با هر كسی دوستش داری با اونی كه پنهمونی سر روی شونش میزاری
ما كه رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود قصه چشای تو ، واسه ی ماتكراری نبود
ما كه رفتیم ولی مزد دستای من این نبود دل من لایق اینكه بندازیش زمین نبود
ما كه رفتیم ولی قدر تو رو دونسته بودیم بیشترم خواسته بودیم ، ولی نتونسته بودیم
ما كه رفتیم تو برو دنبال طالع خودت ببینم سال دیگه كسی میاد تولدت ؟
ما كه رفتیم ، تو بمون با اون كه از راه اومده اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما كه رفتیم دل ندیم دیگه به عشق كاغذی لااقل می اومدی پیشم ، واسه ی خداحافظی

ساناز
چشمهامو بستم و بعد از مدتها به درگاه خدا دعا كردم و سلامتی ساناز و از خدا خواستم
.
.
.
همه چیز خیلیبد پیش میرفت ، حال و روز ساناز هیچ تغییری نكرده بود ، سعید به جرم آتش زدن ماشین و همینطور سوء قصد بجان رضا به 10 سال زندان محكوم شد و خرج و مخارج بیمارستان برای من واقعا كمر شكن بود.مجبور شدم از سعید وكالت بگیرم و ماشینشو بفروشم و پولشو به بیمارستان دادم ولی باز هم بدهی به بیمارستان داشتم . هر چی می خواستم خودمو راضی كنم كه با رضا (شوهر ساناز ) تماس بگیرم و بگم دادن خرج بیمارستان وظیفه اونه ولی یلد برخوردش می افتادم كه چطور اون روز جواب سر بالا به پرستاری كه باهاش تماس گرفته بود ، داد .
ساناز به یك عمل مجدد احتیاج داشت و من از لحاظ مالی در وضعیت خیلی بدی بودم مجبور شدم برای غرض كردن پول پیش آقا ابراهیم (مواد فروش ) برم . بعد از گرفتن كلی سفته ومنت گذاشتن مبلغی پول بهم غرض داد و گفت اگر در پس دادنش تاخیر كنی یا میفرستمت زندان یا اینكه مجبوری برام كار كنی.....
بعد از خواندن دفتر خاطرات ساناز بیش از قبل بهش علاقمند شده بودم و می خواستم نهایت تلاشمو برای زنده بودنش بكنم . بخاطر همین پیشنهاد آقا ابراهیم و قبول كرد م.
غیبتهای متمادی من از آرایشگاه باعث شد از كارم اخراجم كنن .
و من مسبب این همه سختی را فقط یكنفر میدونستم ! رضا
فكر انتقام از رضا مثل خوره افتاده بود بجونم ، ساعتها در تنهایی خودم فكر میكردم كه چطور میتونم حال این مرد مغرورو و بی عاطفه رو بگیرم .
و بالاخره تصمیم رو گرفتم.
صبح زود بیدار شدم و رفتم آرایشگاه یكی از دوستام و كمی بخودم رسیدم هایلایت خیلی قشنگی كردم كه تحسین اطرافیانمو بر انگیخت و همه از زیباتر شدن من تعریف میكردن . ابروهامو تاتو كردم و ارایش زیبایی كردم .
سهیلا دوستم بعد از اتمام كار یك نگاهی به من كرد وگفت : ماه شدی. ......ماه.........حالا راستشو بگو شیطون ایندفعه می خوای مخ چه كسی رو بذاری تو فرقون؟
لبخندی زدم و گفتم : می خوام بانكمو عوض كنم ... بانك قبلیم ور شكست شد
و هر دو با هم خندیدم
سوار تاكسی شدم و خودمو به شركت رضا رسوندم .
ساعت 5 بود و میدونستم الان دیگه ساعت كاری شركت رضا تموم میشه سر كوچه شركت منتظر ایستادم ولی از شانس بد من رضا جلسه داشت و مجبور شدم 2 ساعت منتظر بایستم .تا اینكه بالاخره انتظارم به سررسیذ.
رضا شاداب و خوشحال و خوشتیب در حالیكه سوت میزد سوار ماشین جدیدش شد انگار نه انگار كه اون زن معصوم توی بیمارستان بخاطر رفتار غیر انسانی داره میمیره و سعید در گوشه زندان داره برای ازادی و دیدن خواهرش لحظه شماری میكنه .
گوشی موبایلمو گرفتم دم گوشم و الكی شروع كردم به صحبت كردن با موبایل و صورتمو به عكس جهت حركت ماشین چرخوندم و شروع كردم به عبور كردن از یك سمت خیابان به سمت دیگه مثل كسی كه غرق در حرف زدن با موبایلشه و حواسش به ماشینی كه از روبه رو میاد نیست.
با این تفاوت كه من تمام حواسم به این بود كه بموقع از خیابان عبور كنم كه با ماشین رضا برخورد كنم.
یك ترمز شدید و...........من نقش بر زمین شدم.و گوشی موبایلمو به سمت مخالف پرتاپ كردم.
رضا هراسان و با عجله از ماشین پیاده شد.
رضا :خانم محترم ، واقعا شرمندم ببخشید حالتون چطوره ؟ جایتون آسیب دیده ؟
با فریاد گفتم : آقا حواست كجاست ؟ شرمندگی شما به چه درد من می خوره ؟ خوبه خیابون فرعیه این همه سرعت برای چیه آخه ؟
به سمتم اومد و سعی داشت بازومو بگیره تا منو از روی زمین بلند كنه ،دستشو پس زدم و با عصبانیت گفتم : لازم نیست آقا خودم بلند میشم ...گوشی .... گوشی موبایلم كجاست ؟ فكر كنم از دستم پرت شده و افتاده
رضا : واقعا نمیدونم به چه زبونی عذر خواهی كنم ازتون همین الان میگردم و گوشیتونو براتون پیدا میكنم .
و مشغول گشتن شد در حالیكه من پامو گرفته بودم و آهو ناله میكردم.
بعد از چند دقیقه گشتن . گوشیمو پیدا كرد و گفت: این گوشی شماست ؟
از دستش گرفتم و گفتم : واااااااااای خدای من.... ببینید چی كار كردید ! این كه خوردو خاكه شیر شده اینو از آمریكا آورده بودم لنگش توی ایران پیدا نمیشه ..... یادگار دوستم بود
با لحن محزونی گفت : حتما خسارتشو میدم اجازه میدید به یك درمانگاه برسونمتون /
گفتم : نه ، لازم نیست منو تا منزلم برسونید
گفت : بله . بله حتما هر جور شما مایلید
لنگ لنگان سوار ماشین شدم رضا هم سوار ماشین شد كه حركت كنه كه انگار تازه منو دید. و با حالتی بهت زده به من خیره شد.
یكدفعه بند دلم پاره شد احساس كردم ضربان قلبم دوبرابر شده : نكنه چهره من به یادش اومده و منو شناخته ؟آخه چطور ممكن بود وسط اون دعوا چهره من به خاطرش مونده باشه
با لكنت گفتم : چرا حركت نمیكنید؟ چیزی شده؟چرا زل زدید به من؟
گفت : نه نه فقطبنظرم چهرتون چقدر آشناست برام
گفتم : چهره من؟ ولی من فكر نمیكنم قبلا شمارو جایی دیده باشم . لطفا زودتر حركت كنید خیلی سرم درد گرفته.
كمی در چشمام خیره شد و گفت : آهان فهمیدم ...........
باترس گفتم : چی رو ؟
گفت : بنظرم شما خیلی شبیه اون خواننده لبنانی هیفا هستید آره واقعا شبیه هستید
نفس راحتی كشیدم و لبخند سردی تحویلش دادم و به راه افتاد


رضا در طول راه خیلی اصرار میكرد كه منو به یك درمانگاه برسونه ولی من مانع اینكار شدم .
رضا كمی از خودش برام گفت كه توی همون كوچه ای كه باهم تصادف كردیم شركت بزرگ واردات صادرات قطعات كامپیوتر داره . فوق لیسانس الكترونیك هست و...........
من در سكوت به حرفهای رضا گوش میدادم در حالیكه احساس درد شدیدی در ناحیه كمرم میكردم ولی سعی میكردم خودمو خونسرد جلوه بدم
به خونه ام كه رسیدیم رضا رو به من كرد و گفت : در تمام طول راه من صحبت كردم و شما ساكت بودین میشه لااقل بهم بگین اسمتون چیه ؟
با بی تفاوتی گفتم : من از شما نخواسته بودم كه برام صحبت كنید و خودتونو معرفی كنید ... اسم من برای شما چه فرقی میكنه ؟ شما انگار می خواید از آب گل آلود ماهی بگیریدا !!!!!!!!
گفت : نه ، منظور بدی نداشتم فكر نمیكردم ناراحتتون كنم با حرفام .....
بعد با كمی من من گفت : من حتما یك گوشی ، مدل همین گوشیتون كه افتاد زمین براتون می خرم و میارم .
با لحن خشك و خشنی گفتم : مطمینم نمیتونید نمونه اش رو پیدا كنید .... بهر حال اسم من كتی هست
درو كوبیدم بهم و پیاده شدم در حالیكه سنگینی نگاههای رضا رو از پشت سرم احساس میكردم.
به خونه ام كه رسیدم یك لیوان مشروب برای خودم ریختم و روی كاناپه دراز كشیدم و شرو ع كردم به سیگار كشیدن . این كار آرامش عجیبی بهم میداد
به این فكر میكردم چقدر همه مردها مثل هم هستند .
زیر لب زمزمه كردم : تا وقتی برای یك مرد دست نیافتنی باشی برگ برنده دست تو ئه و دارای ارزش و احترامی و هر وقت راحت دست یافتنی بشی فاتحه ات خوندست درست مثل بهراد كه وقتی فهمید من دوستش دارم و راحت خودمو در اختیارش گذاشتم ازم دور شدم و رفتار یك حیوانو با من كرد مثل ساناز و رضا
توی افكار خودم غرق بودم كه تلفن زنگ زد آقا ابراهیم بود
ابراهیم : الو ، چرا موبایل صاب مردتو جواب نمیدی ؟ كدوم قبرستون بودی ؟
مارال : به تو چه ؟ حالا فرمایش
ابراهیم : امشب دارم میرم یه مهمونی كه خیلی پول توشه كلی مشتریهام اونجان . ساغیشون منم . تو هم باید با من بیای. ساعنت 8 شب میام دنبالت یكم به خودت برس و اون قیلفه نكبتی رو مثل دفعه قبل به خودت نگیر .
مارال : آقا ابراهیم . اصلا حسش نیست امروز و بیخیال من شو
ابراهیم : باشه ، پس همین امشب بدهی منو بده یا سفته هاتو میزارم اجرا ، من كه پو لمو از توی جوب پیدا نكرده بودم براش زحمت كشیدم .
كل كل كردن با آقا ابراهیم فایده ای نداشت قبول كردم .
وقتی گوشی رو قطع كردم زیر لب زمزمه كردم : چندین برابر این پولو از حلقت میكشم بیرون آقا رضا حالا ببین .
.
.
چند روز بعد وقتی از بیمارستان برمیگشتم دیدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ایستاده با یك دسته گل .
به سمتم اومد و با لحن مودبانه ای گفت : سلام عرض شد كتی خانم . من خیلی وقته منتظرتونم اینجا
گفتم : سلام . كاری داشتین؟
دسته گلو به سمتم دراز كرد و گفت : من هنوزم بخاطر جریان اون روز شرمنده شما هستم بفرمایید قابل شمارو نداره .
با بی تفاوتی دسته گلو گرفتم و كلیدو توی در اصلی آپارتمان انداختم تا داخل بشم .
رضا خودشو نزدیكتر كرد به من و گفت : میشه چند لحظه داخل منزل مزاحمتون بشم یه عرض كو چیكی داشتم .؟
با بی حوصلگی گفتم : اگر كاری دارید همین جا بگید من كار دارم می خوام برم .
گفت : فكر میكنم هنوزم ازم دلخورید
یك بسته كه با سلیقه بسیار زیادی كادو شده بود به سمتم دراز كرد و گفت : متاسفانه نتونستم مدل گوشیتونو پیدا كنم ولی این گوشی كه براتون خریدم هم جدیدتره هم امكانات بیشتری داره و هم گرونتره
گوشی رو از دستش گرفتم و توی چشماش زل زدم و گفتم : مگه من گفتم گرونشو بخرید برام ؟
از لحن گستاخانه من لبخند روی لبهاش خشك شد و من من كنان گفت : نه اصلا منظور بدی نداشتم من بهتون خسارت زده بودم و باید جبران میكردم .
گفتم : خیلی خوب ، حالا ممنون . دیگه امری ندارید ؟
گفت : اینجا تنها زندگی میكنید ؟
گفتم : فكر نمیكنم مساله شخصی من به شما ربطی داشته باشه .
گفت : امروز انگار حالتون خوب نیست من در یك فرصت مناسبتر مزاحمتون میشم ، این شماره موبایل و محل كارمه خوشحال میشم با من تماس بگیرید .
با اكراه كارتو ازش گرفتم .
با خوندن نوشته های ساناز خیلی خوب به شخصیت رضا پی برده بودم . او شخصی بود كه خیلی دوست داشت موقعیت اجتماعیش و پولشو به رخ دیگران بكشه زبون چرب و نرمی داشت كه به راحتی میتونست مخ هر كسی رو كه اراده كنه بزنه .
رضا هر روز به عناوین مختلف یا باهم تماس میگرفت یا میومد در خونم . یك روز به رستوران دعوتم میكرد و یك روز به تاتر و...... ولی من به هیچكدام از پیشنهاداتش پاسخ مثبت نمیدادم . و احساس میكردم هر چقدر خودمو برای رضا بیشتر بگیرم اون برای رسیدن به من تلاششو مضاعف میكنه .
هر روز چندین بار با من تماس میگرفت و با برخورد سرد من مواجه میشد ولی رضا مایوس نمیشد و هر روز به این كارش ادامه میداد .
یك روز وقتی برای دیدار ساناز به بیمارستان رفته بودم با تخت خالی ساناز مواجه شدم . قلبم به شدت شروع به تپش كرد و شور عجیبی در دلم احساس میكردم .و دستانم به وضوح میلرزید . خدا خدا میكردم كه ای كاش ساناز بهوش اومده باشه و منتقلش كرده باشن به بخش.
با عجله خودمو به بخش پرستاری رسوندم.
مارال : خانم ببخشید مریض ما توی اتاقش نیستن شما خبر دارین كجا هستن ؟
پرستار نیم نگاهی به من انداخت و گفت : شما همراه خانم مومنی هستید ؟
گفتم : بله ، بله ..اتفاقی افتاده براشون ؟
سری به علامت تاسف تكان داد و گفت : متاسفم ایشون حدود نیم ساعت پیش فوت شدن . بهتون تسلیت میگم.
دنیا پیش چشمام تیره و تار شد.
بالاخره ساناز مهربون بعد از 2 ماه جدال با زندگی با دنیا برای همیشه خداحافظی كرد .
با همه تلاشهایی كه كردم نتونستم به ساناز كمك كنم . بغض چندین ماهه ام بالاخره تركید و با صدای بلند شرو ع كردم به گریه كردن
میخواستم بنا به وصیت ساناز نذارم دست رضا به جنازه ساناز برسه ولی بیمارستان فقط جنازه را تحویل فانیل درجه یك میدادن.
به شركت رضا هر چی تماس گرفتم گفتن رفته دبی . به موبایلشم كه تماس میگرفتم خاموش بود.
ولی با رفت و آمدها و پیگیریهای متعددم تونستم برای یك نصفه روز ، برای سعیدمرخصی بگیرم تا از زندان برای خاكسپاری خواهرش بیاد و جنازه سانازو از بیمارستان تحویل بگیره.
وقتی سعیدرو با دستهای بسته و قیافه در هم شكسته و تكیده دیدم ناخود آگاه اشك از چشمام سرازیر شد . سعید مثل بهت زدهها شده بود و حتی كلامی حرف نمیزد .
تشییع جنازه ساناز با حضور چند تا از دوستان و همسایهای سعید و من برگزار شد ساده ، سرد و مظلومانه
وقتی همه از سر خاك ساناز پراكنده شدن به روی خاك ساناز افتادم و بلند بلند گریه كردم ، برای غریب وار مردن این دختر نگون بخت ، برای بدبختی خودم كه میدونستم اگر بمیرم حتی این چند نفر هم بالای قبرم نمیان .برای چیزهایی كه میتونستم داشته باشم و خودم با حماقتم خوشبختی رو از خودم دریغ كرده بودم.
وقتی بلند شدم و آماده رفتن شدم ، متوجه خانمی شدم كه از دور ایستاده بود و اشك میریخت مثل اینكه منتظر بود تا من برم وسر مزار ساناز بیاد .
عینك آفتابی زده بود و مانتو و روسری مشكی بر سر داشت .
به سمتش رفتم و پرسیدم : شما دوست ساناز هستید ؟
به چشمان من زل زد و خودشو در آغوشم انداخت و بلند بلند شروع كرد به گریه كردن .
شونه هاشو نوازش كردم .و گفتم : ساناز برای همه ما یك فرشته بود . حیفش بود كه اینقدر زود با این دنیا خداحافظی كنه .
سر شو از روی شونه هام بلند كرد و گفت : من باعث مرگ ساناز هستم . هیچوقت خودمو نمیبخشم .
خیره خیره نگاهش كردم و گفتم : شما كی هستید ؟
سرشو زیر انداخت و گفت : من پریسا هستم ، همسر صیغه ای رضا شوهر ساناز ، همونی كه باعث شد رضا ، سانازو از خونه اش بیرون كنه و  

نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ |
سلام بچه ها امروز روز تولدم هستش

ایشالله عمرم زیاد باشه مث نوح نبی

کاشکی این کلمه رو بهم بگه....


این آهنگو تقدیم به خودم میکنم

*امین حبیبی *تولد

 

نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ |
صبح با صدای بسیار وحشتناكی از خواب بیدار شدم با عجله و سراسیمه خودمو به پذیرایی رسوندم دلم عجیب شور میزد . فكر كردم شاید برای ساناز اتفاقی افتاده باشه . ساناز در پذیرایی نبود خودمو به سرعت به دستشویی رسوندم و با صحنه وحشتناكی مواجه شدم .
ساناز غرق در خون روی زمین افتاده بود و كاسه دستشویی هم در اثر برخورد ساناز با اون شكسته بود و روی سرش افتاده بود . اینقدر ترسیده بود م كه شروع به جیغ زدن كردن .
با صدای جیغ من همسایه ها خودشونو هراسون به آپارتمانم رسوندم . به هر زور و زحمتی بود ساناز از دستشویی كشیدیمك بیرون ، ساناز همچنان بیهوش افتاده بود و . ........ ساناز رگ دستشو زده بود و خودكشی كرده بود.
بعد از چند دقیقه آمبولانس امد و پیكر نیمه جان ساناز به بیمارستان انتقال پیدا كرد .
هم دلم برای ساناز می سوخت و هم از ش دلخور و عصبانی شده بودم كه چرا باید اینقدر ضعیف باشه كه نتونه در برابر مشكلات طاقت بیاره و بخواد خودكشی كنه ؟
در بخش اورژانس بیمارستان ول وله ای برپا بود پرستارها و دكترها با عجله از یك اتاق به اتاق دیگه میرفتن .
حسابی دست و پامو گم كرده بودم در آن شرایط سخت واقعا احتیاج به یك همراه داشتم . كاش سعید تهران بود.
دكتر شیفت از اتاقی كه ساناز در آن بود با عجله بیرون اومد و شروع كرد به دادن یكسری سفارشات به یك پرستار خودمو به دكتر رسوندم و
گفتم : آقای دكتر منهمراه اون مریض هستم ، حالش خیلی وخیمه ؟
دكتر نیم نگاهی به من كرد و گفت : اون خانم خودكشی كردن ما تونستیم جلوی خونریزی رو بگیریم ولی متاسفانه بعلت ضربه محكم اون سنگ به سرشون خون ریزی مغزی كردن و سریعا باید عمل بشن ، لطفا برید و فرم مربوطه رو پر كنید .
در حالیكه اشك از چشمانم سرازیر بود گفتم : آقای دكتر جای امیدواری هست ؟ زنده می مونه ؟
دكتر كمی عینكشو جابجا كرد و گفت : به خدا تو كل كنید . امیدوارم خدا كمكش كنه .
و رفت بطرف اتاق عمل .
آروم رفتم و روی یك نیمكت در گوشه راهرو نشستم و به فكر فرو رفتم و حرفهای دكتر رو در ذهنم مرور كردم ( بخدا توكل كن )
چه واژه غریبی ، سالها بود دیگه حتی خدا رو هم فراموش كرده بودم . چقدر سرنوشت ساناز شبیه من بود .
چطور در این دنیای پیشرفته هنوز افرادی پیدا میشن كه به خودشون اجازه میدن كه با یك دختر معصوم اینطور برخورد كننه ؟چقدر دلم می خواست رضا شوهر ساناز و از نزدیك ببینم و ببینم این مرد خودخواه ، مغرور به چی در وجودش اینقدر فخر میفروشه كه با رفتارها و تحقیرهاش حق حیات و از زنی كه عاشق بودش میگیره ، اشتباه بزرگ ساناز در زندگیش عاشق همچین مردی شدن بود . اشتباهی كه من هم مرتكب شدم و زندگیمو به باد فنا دادم .

فرم مربوط به رضایت عملو امضا كردم و ساناز خیلی زود منتقل شد به اتاق عمل .
انتظار پشت درهای بسته اتاق عمل واقعا كشنده بود . بعد از 2 ساعت عمل تموم شد و ساناز و از اتاق بیرون آوردن .
با نگرانی به سمت دكتر جراح رفتم و جویای احوال ساناز شدم ، دكتر سری به علامت تاسف تكان داد و گفت : عمل خوبی بود ولی ............
با نگرانی پرسیدم : ولی چی آقای دكتر ؟
گفت : دوستتون متاسفانه به كما فرو رفته نمیدنم كی از این حالت بیرون میاد شاید امروز ، شاید فردا شایدم..............هیچوقت
شما باید هر چه زودتر خانواده این خانمو خبر كنید . شاید فردا خیلی دیر باشه
ساناز در اون اتاق با مرگ در حال جدال بود و حال و روز امروز ساناز فقط بخاطر یك احساس پاك دخترونه ، یك عشق بی ریا و عمیق بود كه امروز در سینه ساناز خفه شده بود . آه ای خدا نفرین بر هر چی عشقه .
احساس میكردم خیلی كار دارم تهیه خرج عمل ، تماس گرفتن با سعید .....
با كوله باری از غم به سمت خانه به راه افتادم چهره معصوم و رنگ پریده ساناز و حرفهای شب قبلش توی گوشم زنگ میزد .
وقتی به خانه رسیدم همسایه ها جویای احوالش شدن و من با اشك پاسخ هر كدومو میدادم .
به سمت تلفن رفتم و می خواستم با سعید تماس بگیرم كه چشمم به یك تكه كاغذ افتاد كه ساناز كنار تلفن گذاشته بود و نامه ای برام نوشته بود با این مزمون :

خانم مارال سلام
مردن از تحمل این زندگی پر از تحقیر و خواری برای من بهتر است دیگه آرزویی جز مگ ندارم
كاش هیچوقت عاشق رضا نشده بودم كاش خام اون حرفهای قشنگ روزهای اولش نشده بودم ، خام اون دوست داشتن گفتنهای دروغینش ...
من در برزطخ زندگی میكردم و حالا خوشحالم كه دارم برای همیشه با این دنیا خداحافظی میكنم .
خواهش میكنم به رضا حتی خبر هم ندین نمی خوام حتی اون زیر جنازه ام رو بگیره .
مارال خانم ، عشق برای همه خوشبختی رو به ارمغان میاره ولی برای من مرگ رو به ارمغان آورد .
حالا كه این نامه رو می خونی دستم از این دنیا كوتاهه و بار گناهم سنگین ، گناه پایان دادن به این زندگی .
فقط ازتون می خوام برام دعا كنید كه خدا گناهمو ببخشه ولی خوشحالم كه دیگه مجبور نیستم توی چشمهای پر غرور سعید نگاه كنم و زخمهایی كه هر روز بر قلبم و وجودم میزنه رو تحمل كنم
مارال من سالهاست كه آرزو میكردم : كاش هیچوقت یك زن آفریده نشده بودم :
بدرود تا قیامت
ساناز

 

با خواندن نامه ساناز غم سنگینی رو در دلم احساس كردم بغضی گلویم را بهم میفشرد و فكر میكردم از عشق تا نفرت چه فاصله كوتاهیه .
گوشی تلفن و برداشتم و شماره موبایل سعید و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد
مارال :الئ سلام سعید
سعید : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه كجایی از صبح هر چی زنگ میزنم به گوشیت در دسترس نیستی . حالت چطوره ؟ چه خبرا ؟
مارال : سعید كی بر میگردی تهران ؟
سعید با شیطنت خاصی گفت : چیه دلت برام تنگ شده ؟ چند روز عكسامو نگاه كن تا برگردم احتمالا 3 یا 4 روز دیگه كارم تموم میشه و بر میگردم .
مارال : سعید نمیشه زودتر برگردی ؟
سعید كمی نگران شد و گفت : حالت خوبه مارال ؟ صدات بنظرم خیلی گرفته است اتفاقی افتاده ؟
مارال : اتفاقی كه نه .......... حالا نمیشه امشب بیای تهران ?
سعید با یك پرسش زد تو خال : برای ساناز اتفاقی افتاده ؟
سكوت كردم یك سكوت طولانی و سنگین
سعید با فریاد پرسید : مارال با توام ، ساناز حالش خوبه ؟
مارال : سعید زودتر بیا حالا ساناز اصلا حالش خوب نیست .
و بغضم تركید و اشكهام جاری شد از پشت خط صدای گریه سعید رو می شنیدم .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع كردم به گریه كردن .
نمیتونستم در اون شرایط سخت منتظر سعید بنشینم میدونستم كه سعید هم پوله زیادی نداره باید پول عمل ساناز و هر چه زودتر به حساب بیمارستان می ریختم
لباسهامو عوض كردم و راهی آرایشگاه شدم .
اتفاق تلخی كه افتاده بودو برای همكارهام تعریف كردم و ازشون خواستم تا كمی بهم پول غرض بدن . حقوق 2 ماه هم پیش گرفتم و مرخصی گرفتم و به طرف بیمارستان رفتم .
حال ساناز هیچگونه تغییری نكرده بود هنوز در كما بود و نبضش به كندی میزد و ملاقات ممنوع بود .
نتونسته بودم پول عمل و بستری شدن ساناز و كلا تهیه كنم . به این فكر افتادم كه الن وظیفه رضا شوهر سانازه كه مخارج بیمارستانو بپردازه ولی ساناز توی نامه اش از من خواسته بود كه اصلا به سراغ رضا نرم .
ولی چاره ای نداشتم . شماره رضا رو از توی موبایل ساناز پیدا كردم و دادم به یكی از پرستارها كه باهاش تماس بگیره .
بعد از چند دقیقه اون پرستار بطرفم اومد . از سر جام بلند شدم و بسمتش رفتم و پرسیدم : چی شد تماس گرفتید ؟
سرشو تكون داد و گفت : آره تماس گرفتم ولی توی عمرم مرد به این نامردی ندیده بودم.
گفتم : چطور ؟ مگه چی گفت .
پرستار ركی بود . گفت : مرتیكه عوضی بهش میگم خانمتون توی بیمارستان بستری هستن . حتی نپرسید كدوم بیمارستان . بهش گفتم آقای محترم خانمتون خودكشی كردن و در كما هستن . با خونسردی جوابمو داد كه اهههههههههه این دختره هنوز از این عشق و عاشقیش دست بر نمیداره ،
بعدم با داد و بیداد گفت : من دوستش ندارم آخه به چه زبونی بگم برام فرقی نداره مردش یا زندش فرقی نداره .

در حالیكه سرشو به علامت تعجب تكون میداد و میرفت زیر لب می گفت : خاك تو سر ما زنها كنن كه عاشق همچین جونورهایی میشیم . نیگا زنش داره میمیره اونوقت چی جواب منو میده ؟

چاره ای نداشتم ، ساناز راست می گفت شوهرش مرد بی عاطفه ای بود كه اصلا نمیشد روش حساب كرد
كیفمو برداشتم و از بیمارستان اومدم بیرون . چه روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم . احساس خماری شدیدی میكردم .
یه ماشین در بست گرفتم و رفتم خونه آقا ابراهیم ( مواد فروش ) تا منو دید : چیه امروز تو لكی / چته ؟ بدخواده مدخواه داری عكس بده سر بریده تحویل بگیر
به زور لبخندی زدم و گفتم : نه چیزیم نیست فقط خمارم . امروز پول ندارم بذار به حساب .
یك لحظه چشمهای هیزشو ازم بر نمیداشت خودشو كمی بهم نزدیك كرد و دستامو توی دستاش گرفت ، گرمای نفسهاشو كه بوی گند مشروب میداد مشاممو آزار میداد
با لحن زنند های گفت : نازدار خانم ، اونوقت مجبور میشی یه جور دیگه بدهیتو بدی . مثل دفعه پیش ، به من كه خیلی خوش گذشت تر جیح میدم هر دفعه بجای اینكه پول بدی جور دیگه با هم حساب كنیم.
با نفرت زیادی ابراهیم و به عقب پس زدم و گفتم : خفه میشی عوضی یا نه ؟ من اصلا حال و حوصله ندارما ......یه وقت دیدی الان زد به سرم با ناخنهام چشاتو چشاتو از كاسه در اوردما.
دوباره به سمتم اومد و بازوهامو محكم توی دستاش گرفت طوری كه نتونم حركت كنم و با خشم گفت : ببین جوجه ، از مادر زاده نشده كسی بخواد با من اینجوری حرف بزنه حالا مواد بهت نمیدم برو ببینم تا صبح زنده می مونی ؟
درد كم كم داشت همه بدنمو میگرفت با لحن ملتمسانه ای گفتم : آقا ابراهیم امروز خیلی بد ا.وردم . حالم خوب نیست ..... باشه بدن هر طور شما خواستید با هم حساب میكنیم .
یك بسته كوچیك از توی جیبش در اورد و به یك طرف حیاط پرت كرد با عجله بسته رو برداشتم و بطرف انباری قدیمی خونه آقا ابراهیم رفتم
چندین معتاد در حال كشیدن مواد بودن و هر كدوم در حال چرت بودن . بدون توجه به اونها گوشه ای نشستم و مشغول كشیدن شدم .
وقتی به خودم اومدم شب از نیمه گذشته بود و من هنوز در اون انبار در كنار یك مشت مرد معتاد حشیشی بودم .
از انبار اومدم بیرون و می خواستم از در خارج بشم كه ابراهیم با اون صدای خشن و مردونه اش گفت : بی خداحافظی میری خانم خانما؟
برگشتم وگفتم : خیلی دیر شده آقا ابراهیم زودتر باید برگردم خونه .
گفت : ا..... از كی تا حالا دختر پاستوریزه ای شدی ؟ اون از غروبت اون هم از حالات !!!!!!!! نمی خواد تنها بری خودم می رسونمت
گمی من من كردم ولی تر جیح میدادم اونوقت شب یك مرد باهم باشه هر چند كه اون مرد آقا ابراهیم مواد فروش باشه ولی از طرفی دوست نداشتم خونه مو یاد بگیره .
بناچار آدرس خونه شقایق و دادم و ابراهیم منو تا خونه شقایق رسوند .
خواستم پیاده بشم كه گفت : برو تو خونه من اینجا هستم ، هر وقت دیدم رفتی تو خونه من هم می رم..
كلید و از كیفم در آوردم و پیاده شدم ولی هر چی سعی كردم در اصلی رو باز كنم باز نشد انگار همسایه ها قفل اصلی آپارتمانو عوض كرده بودن .
ابراهیم از توی ماشین شاهد تلاش مزبوهانه من برای باز كردن در بود ، از ماشین پیاده شد و بطرفم اومد
و گفت : حالا دیگه می خوای منو دور بزنی جوجه دو روز ه؟
با ترس و لرز گفتم : نه آقا ابراهیم باور كنید فكر كنم قفلو عوض كردن .
بطرف ماشین هولم داد و منو بزور سوار ماشین كرد و گفت : فكر كردی من اینقدر ببو گلابیم كه خونتو بلد نباشم ؟
سوار ماسشین شدیم و در حالیكه از شدت عصبانیت پشت سر هم سیگار میكشید منو در خو نه ام رسوند
موهامو تو دستاش گرفت و در حالیكه محكم میكشید گفت : دفعه آخرت باشه از این غلطا میكنی . ******** پایین .
بدون معطلی پیاده شدم و به سمت آپارتمانم دویدم.و در و باز كردم .
از ترس زبونم بند اومده بود از پشت در و بستم و وقتی صدای دور شدن ماشین ابراهیم آقارو شنیدم نفس راحتی كشیدم .

چراغ سوییت سعید روشن بود بی صدا و آروم وارد آپارتمانم شدم و روی كاناپه ولو شدم و با لباس به خواب رفتم.
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم . سعید بو د ، پریشان حال با چشمهای پف كرده
گفتم : سلام سعید رسیدن بخیر كی اومدی . بیا تو
گفت : نه وقت ندارم كار دارم می خوام برم .
گفتم : نمی خوای دیدن ساناز بری ؟ بذار حاظر بشم باهم بریم .
چشمهای غمگینشو به زمین دوخت و گفت : از اولم میدونستم اون نامرد لایق خواهر عزیز دردونه من نیست . هیچكس به ساناز حتی جرات نمیكرد بگه بالای چشمت ابروه اونوقت این مردك........ اون این بلارو سرش اورده آره ؟ كتكش زده ؟
با كمی مكث گفتم: ساناز خودكشی كرده ....... سعید ، رضا سانازو از خونه بیرون كرده بود ...... الان ساناز تو كماست .
سعید زل زد به چشمام و اشك از چشمهای آبیش جاری شد .
می تونستم احساس كنم كه سعید داره زیر بار این غم میشكنه .
وقتی بخودش اومد اشكاشو پاك كرد و با حالت عصبی به سوییتش رفت
ومن متعجب داشتم نگاه میكردم كه سعید می خواد چیكار كنه ؟
با یك دبه زرد رنگ بیرون آمد و رو به من كرد و گفت : حالا میدونم چیكارش كنم نامردو..........
به سمتش دویدم و گفتم : سعید صبر كن ، سعید چند لحظه به حرفهای من گوش بده ..
ولی گوشش بدهكار نبود با عجله به طرف ماشینش رفت ، خواست حركت كنه كه با عجله در جلو رو باز كردم و گفتم : تا جهنمم بری ، باهات میام .

احساس میكردم در اون لحظه سعید اینقدر عصبانی بود كه حرفهای منو نمیشنید هر چقدر سعی كردم آرومش كنم موفق نشدم . فقط روبه رو نگاه میكرد و با سرعت سر سام آوری رانندگی میكرد .
تا بلاخره جلوی یك شركت بزرگ چند طبقه بسیار شیك ترمز كرد و پیاده شد . دبه زرد رنگ و از پشت صندوق عقب برداشت و در گوشه ای ایستاد
من از ماشین پیاده شدم و فریاد زدم : سعید این كار خریته ... می خوای هم خودتو بدبخت كنی هم سانازو ؟ سعید تو رو ارواح خاك پدر و مادرت بیا بشین از اینجا بریم .
سعید به سرعت بطرفم اومد و در وباز كرد و گفت : بشین تو ماشین . حقم نداری بیای بیرون
سوییچو از روی ماشین برداشت و قفل مركزی رو زد ودر وبروم قفل كرد .
هر چی تلاش كردم نتونستم از توی ماشین بیام بیرون
سعید همچنان در كنار درختی منتظر ایستاده بود و پشت هم سیگار میكشید و ساعتشو نگاه میكرد .
بعد از حدود نیم ساعت جلوی در شركت ماشینی پارك كرد و مرد و زن جوانی در حالیكه از خنده ریسه رفته بودن از ماشین پیاده شدن و دست در دست هم از پله ها داشتم بالا می رفتن تا وارد شركت بشن .
سعید با دیدن اونها مثل جرقه از سر جاش پرید و سیگارشو زیر پاهاش خاموش كرد و دبه رو برداشت و بسمت ماشین رضا رفت .
رضا و اون زن در حال خندیدن بودن و اصلا متوجه اتفاقات اطرافشون نبودن
من جیغ می زدم و محكم به شیشه ماشین می كوبیدم ولی انگار صدای منو هیچكس نمی شنید .
سعید اون دبه زرد رنگ باز كرد و بوی بنزین در تمام فضا پخش شد و شرو ع كرد به ریختم روی ماشین رضا.
كمی عقبتر رفت و كبریت وكشید و
در یك لحظه جهنمو با چشمام دیدم . شعله های آتشی بود كه بالا میرفت


نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ |
 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر