تا شب در خیابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فكر میكردم. تصمیمم رو گرفتم تهرون با این آدمهای رنگارنگش جای من نبود . از وقتی پامو توی این شهر گذاشته بودم چقدر نیرنگ و فریب دیده بودم. باید برمیگشتم شهرستان پیش خانوادم و به پاشون می افتادم تا منو ببخشن . حرفهای سرا وشقایق و در مورد اعتیادم باور نكرده بودم رفتم ترمینال متصدی مربوط گفت كه ساعت 12 شب اتوبوس حركت میكنه ب لیط و خریدم . هنوز تا ساعت 12 خیلی مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول كنم . تنهایی رفتم سینما فیلم زندان زنان . بعد از سینما هم رفتم رستوران و دلی از عزا در اوردم ولی كم كم احساس ضعیفی بر من چیره میشد اول فكر كردم بخاطر گرسنگیه ولی دیدم هر چی غذا می خورم فایده ای نداره و حالم داره بدتر میشه . به هر زحمتی بود خودمو به ترمینال رسوندم و روی صندلی كه برای انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگی میكردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود . هر كس از كنارم رد میشد با دلسوزی نگاهم میكردن یاد حرفهای سرا و شقایق افتادم كه می گفتن تو نمیتونی شهرستان برای و هر جا بری شب نشده باید بر گردی پیش خودمون . هر لحظه حالم بد تر میشد و من با حقیقت تلخی روبه رو میشدم در مورد خودم كه باورش برام بینهایت سخت بود . از درد به خودم می پیچیدم توی عالم خودم بودم كه خانمی حدودا 40 ساله اومد كنارم نشست یه سیگار كشید و یكی هم برای من روشن كرد : بیا اینو بكش حالت بهتر میشه ......... چند وقته معتادی ؟ چی میكشی ؟ نیم نگاهی بهش كردم ظاهر جالبی نداشت تیپ شلخته ای داشت و یك آرایش زننده ای كرده بود سیگار و پس زدم و گره روسریشو گرفتم و گفتم : من معتاد نیستم عوضی ، اشتباه گرفتی ، برو ******** تا تحویل انتظاماتت ندادم پوزخندی زد و گفت : تو كه قیافت تابلو ... تا چند ساعت دیگه خود انتظامات از اینجا میندازنت بیرون . اگر دیر به خودت برسی تلف میشی ... .. معلومه بچه مایه داریم میكشیدیا ..... آخه تو دیگه دردت چی بود كه خودتو به این روز انداختی ؟ ......... نگاه تاسف باری به من انداخت و گفت : معلومه فراری هستی ..ولی به حال من فرقی نداره من پاتوقم تو همین پارك كنار ترمیناله به هر كسی بگی ( مگی ملوسه ) منو می شناسه ... اگرم نبودم این شماره موبایلمه . شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ سیگار نوشت و بهم داد و رفت هر ثانیه برام ساعتها می گذشت هر چی می رفتم آب به صورتم می زدم فایده ای نداشت حقیقتا احساس كردم روحم داره از بدنم خارج میشه . از تلفن ترمینال با شقایق تماس گرفتم مارال : الو سلام شقایق منم مارال صدای موزیك خیلی بلند بو د و به سختی میشد صدای شقایق و شنید صدای هم همه و خنده های دختر و پسرهایی هم به گوش میرسید شقایق : گفتی كی هستی ؟ مهدی ؟/ مهدی پشو بیا اینحا همه جمیم خیلی خوش میگذره مارال : الو شقایق منم مارال شقایق : اه تویی .......... بازم كه آویزونی .. گفتیم رفتی از شرت خلاص شدیم .. اینقدر بی عرضه بودی نتونستی واسه خودت امشب یه جا پیدا كنی بكپی ؟ اینقدر بی عرضه بودی چرا از دهاتت اومدی تهران ؟ آهان فهمیدم موادت ته كشیده آره ؟ حالا باورت شد معتادی؟؟؟؟؟؟؟؟ و بلند بلند شروع كرد به خندیدن مارال : شقایق میتونم الان بیام اونجا.... من حالم خیلی بده !! شقایق : برو پی كارت دیگه پاتو اینجا نمیذاری فهمیدی؟ اگر پاتو بذاری اینجا قلم پاتو میشكنم ... چیزیم كه زیاد ریخته تو كوچه مواد فروشه ..........برو خودت پیداشون كن وگوشی رو قطع كرد وای ی اگر خانوادم می فهمیدن كه دخترشون از تهرون چه سوغاتی براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق میكردن . از ترمینال زدم بیرون و با سرعت رفتم توی پار ك كنار ترمینال پیدا كردن اون زن اصلا كار سختی نبود با چند تا مرد روی نیمكت پارك نشسته بود و در حالا خندیدن بود تا منو دید بلند شد و بطرفم اومد و گفت : دیدی خوشگله خوب شناختمت من موهامو توی این راه سفید كردم كراك میكشی نه ؟ گفتم : نمیدونم گاهی یه سیگار میدادن بهم كه نمیدونم چی توش بود . میگن گاهی هم قرص ولی نمیدونم چه قرصی!!!!!!!! بلند بلند شروع كرد به خندیدن : میگن ؟ تو نمیدونستی چی میخوری یا چی میكشی ؟ گفتم : نه نمیدونستم گفت : خودتی كوچولو ...من الاغ نیستم ..بیا اینو بگیر میزونت میكنه ایكی ثانیه حالتو خوب میكنه . جای خوابم خواستی یه هتل توپ برات سراغ دارم . موادو از دستش قاپیدم و پول زیادی رو بهش دادم . با كشیدن اون مواد احساس انرژی زیادی كردم ولی از اینكه میدیدم اینقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اینكه یك دختر فراری بودم ، معتاد هم شده بودم . ساعت حوالی یك نصف شب بود از رفتن به شهرستان كاملا پشیمون شدم. باید دوباره سراغ شقایق می رفتم و ازش میخواستم كه منو ببخشه ، چاره ای نداشتم یه ماشین دربست گرفتم و آدرس خونه شقایق و دادم ...در بین راه همش فكر میكردم كه چطور میتونم شقایق و سرا رو راضی كنم تا دوباره باهاشون زندگی كنم؟ وقتی به سر كوچه ای كه خانه شقایق در آن كوچه بود رسیدیم شلوغی عجیبی بود چند تا ماشین پلیس و یك آمبولانس در خونه شقایق ایستاده بود با عجله نگرانی از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودمو به جمعیت رسوندم سرا روی زمین افتاده بودو چند تاپرستار سعی میكردن بلندش كنن و دیگری یك پارچه سفید روی سرا میكشید شقایق به همراه چند تا پسر و دختر دیگه از آپارتمان خارج شدن در حالیكه پلیس همشونو گرفته بود شقایق تا جنازه سرا رو دید خودشو از دست اون پلیس خلاص كرد و انداخت روی جسد بی جان سرا و بلند بلند شروع به جیغ زدن و گریه و زاری كرد . به زور شقایق و بلند كردن و راهنماییش كردن به طرف مینی بوس نیروی انتظامی.. باور این صحنه هایی كه میدیدم برام غیر ممكن بود زبونم بند اومده بود و قادر به حرف زدن نبودم. ازدحام و شلوغی هر لحظه بیشتر میشد و هر كس از لابه لای جمعیت چیزی می گفت یكی میگفت : از سر شب تا حالا كوچه رو گذاشته بودن رو سرشون اینقدر كه سر و صدا راه انداخته بودن. اون یكی میگفت : بیچاره دختر طفل معصوم ، می گن اینقدر كشیده بوده كه اوردوز كرده و در جا تموم كرده ، بیچاره خانوادش دیگری میگفت : همون بهتر شر همچین كسایی از روی زمین كنده بشه والا ما پسر جون داریم تو خونه................... مارال در حالیكه داستان زندگیشو تعریف میكرد اشك از چشمانش سرازیر بود مكث كوتاهی كرد و ادامه داد : بیچاره سرا ، دختر بذله گو و شادی بود باورم نمیشد كه به همین راحتی مرده باشه .....دختر با استعدادی بود كه توی دانشگاه از لحاظ هوش و استعداد زبانزد همه بود سرا اصالتا شهرستانی بود در یك خانواده پر جمعیت زندگی میكرد. ادامه دارد...
نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ |
حرفهای شقایق آرومم میکرد فکر میکردم بالاخره یک نفرو که مثل خودمه پیدا کردم
وسایل موجمع کردم گوشی موبایلی که سیامک برام خریده بودو گذاشتم روی میز و کلید و زیر گلدون پشت در گذاشتم در حالیکه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میکردم .
شقایق دختربشاش و خنده رو و شادی بود هیچکس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین این دختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشکلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایق توی ذهنم یک اسطوره بسازم .
شقایق هر چیزی رو که اراده میکرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .
شقایق پشت هم جوک می گفت
می دونی اینجا کجاست ولیعصر…بذار یه جوک برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگه چون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ……..
و هر دو با هم خندیدیم
کم کم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش کردم
شقایق گفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامک برات پیدا کنم ؟
گفتم : آخه چطوری ؟

خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلب قیافت و درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.

فقط کافیه از هر کسی خوشت اومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میکنه و تو از این موهبت الهی که خدابهت داده بی خبری .
کمی به خودم رسیدم و شقایق شروع کرد به ویراژ دادن توی جاهایی که به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و…………
جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامی کرد گفت : خوب خوشگله . حالا کدو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلونقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همین شوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا …….. و هر دو با هم شروع کردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق ۶ ، ۷ تا شماره از جیبش ریخت بیرون ، یکی روی کاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یکی کارت ویزیت داده بود ، یکی شمارشوتایپ کرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی کاغذ نوشته بود یکی روی قوطی کبریت و اونیکی روی بسته آدامس ریلکس
شقایق در حالیکه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود که شمارشو روی یکاسکناس ۲۰۰۰ تومانی نوشته ، آخه به نظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر کار ؟ تویاین کوچه به تو شماره میدن و چند تا کوچه بالاتر به یک صوفیا لورن دیگه ……..
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته دروجودم افتاده بودم که میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیکارکنم ؟
شقایق که متوجه سکوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه کی روضه می خونم و نصیحت میکنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میکنه فردا هم با مهشیددوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت کمک کنه اون برای این جور کارا آشنا زیاد داره ناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو که خوردم احساس آرامش عجیبی کردم و تا صبح به خواب رفتم و یک لحظه پلک باز نکردم .
صبح با صدای بلندموسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت ۲ بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو کرکرشون تمام ساختمونو پرکرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب کردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تامنو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی که می گفتیایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی که فکرشو میکردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ،دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : ببخشیدسلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشواز این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرف به مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نکن

مهشید ظاهرا ازسرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز کلامش معلوم بود که شدیدا معتاده وآدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن کرد و یکی هم برای من روشن کرد و به سمتم دراز کردیک پک به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشکلت با من صحبت کرده، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من که یه دکتره و خلاصص …به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نکنه که حوصله این بچه بازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیابیار بشین یه گوشه بزرگش کن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نهدیگه حتی کسی نیگات میکنه یک کلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ….حالا خوددانی ….من واسطم پولمو میگیرم میرم پی کارم ..
با کنجکاوی پرسیدم : خرجش چقدرمیشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی باشقایق حساب میکنم فکر کنم یه ۶۰۰ تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سکوت کردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای کوبی بسه ، عروس خانم بله روداد ، پیش بسوی دکی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمتدکتر در حالیکه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه هادر تمام طول راه باهم شوخی میکردن و می خندیدن .
دکتری که مهشید ازش تعریف میکرد توی یک خونه قدیمی در جنوب شهر بود یک خانم حدودا ۵۰ ساله که رفتار گرم وصمیمیداشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتینمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشکلاتخودم سهمیم کنم ؟ توی این فکرها بودم که چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشماموباز کردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میکردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالم بهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میکردم خودمو مدیون شقایق میدونستم و قرار شد که کار کنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
ازبعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فکر میکردم به اینکه میتونسم توی زندگیم کجا باشم و الان کجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فکر میکردمو به روژان ، کوچولویی که همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه که شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن کهبکشم که بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میکردم کم کم خودم ازشون در خواست میکردمکه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یک آپارتماناجاره کنه که اونجارو آرایشگاه کنه و با هم مشغول کار بشیم. آرایشگاه بسیار شیک وزیبایی بود در بالا شهر .

اوایل اکثر کسانیکه به آرابشگاه رفت و آمد داشتن دوستای شقایق و سرا بودن ومن کار میکردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
کمکم متوجه شدم که بیش از اینکه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم که اینجا داره اتفاقاتی می افته که از زیر چشم من پنهونه…. تصمیم گرفتم کمی کنجکاوی کنم و سر از کار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق وسرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها که می اومدن خیلی مشکوک بودن و شقایق یک بسته کوچیک بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابی کلافه شده بودم اونها فکر کرده بودن که من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست بایدبهشون ثابت میکردم که من سر از کاراشون در اوردم .
یک روز وقتی آرایشگاه خلوتبود رو به شقایق و سرا کردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیهحساب کنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما کار کنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟مگه چی شده ؟ اینجا که در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی که از فروش مواد مخدرباشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه که اکثر مشتریه که میان آرایشگاه شاکی هستن که پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اولفکر کردم که لابد مشتریهای دیگه هستن که اینکار و میکنن ولی حالا فهمیدمکه…………….
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی که چی ؟ که ما دزدیم ؟ بدبخت من صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماهادزدید یادته دفعه پیش یک خانمی اومد گفت یک ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهشگفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن ………من دیدم کهاون روز سرا پولو از توی کیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی کیف خودش .
شقایقبا تعجب به سرا نگاه کرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یک سیلی محکم بصورتم زد وفریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا کردی که کشیک منو کشیدی . تو فکر کردی که کی هستی که توی کار دیگران فضولی میکنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم که تو الان توکوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر کردم وگفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه که شماها مواد پخشمیکنید .
شقایق باچشمان غضب آلود که توی این یک سال اینطوری ندیده بودمش بطرفماومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارم دوست داری برو لومون بده . ما که از خونه فرار نکردیم اون که از خونشون فرار کردهتویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه داشته نوه دار میشده یا اینکه………….
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اینه که پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر کا راتون سکوت کنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این کارنامه درخشانی که داری . تازه تو خودتممعتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . کلی هم بدهی بهشقایق داری که تا بدهیتو صاف نکنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشک گفتم : گناهخودتونو به پای من ننویسیدالکی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتادنیستم .
شقایق با یک پوزخند گفت : فکر کردی زرت زرت سیگار می کشیدی دود میکردیتو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فکر کردی اون قرصها که هر شب می خوردی آسپرینبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یک روزم بدون اونهازندگی کنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولیبا این وضعی که تو داری هیچ جا نمیتونی کار کنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردیپیش خودمون مطمینم……. روسریمو سرم کردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدمبیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میکرد باورم نمیشد حرفهای اونهاحقیقت داشته باشه……….

ادامه دارد…

نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ |
یک ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامک رسوندم ولی سیامک اونجا نبود
دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله کنم که چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها کرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم که اون برای این کارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم
نمیدونستم چطور میتونم این ماجرا رو جمع و جور کنم .
تو این افکار بودم که زنگ موبایلم به صدا دراومد ، رها بود .
رها : الو مارال سلام منم رها
مارال : سلام رها جان خوبی؟
رها : آره خوبم ولی انگار تو بهتری . شنیدم داری مادر میشی
مارال : تو از کجا خبردارشدی ؟
رها :من زنگ زدم به درمانگاه خواستم احوالتو از شادی بپرسم شادی هم همه چیزو بهم گفت ……….مارال تو واقعا آدم پستی هستی !!!!!!!!!
مارال : رها این چه طرز حرف زدنه می فهمی داری چی میگی؟
رها : خیلی پررویی ، اصلا انگار نه انگار که چیزی شده . بیچاره سیامک اون از وقتی از درمانگاه اومده رفته پیش سعید و زار زار داره گریه میکنه . من هیچوقت اونو به این حال و روز ندیده بودم
مارال : آخه چرا ؟ مگه حالا چی شده ؟ بخاطر اینکه من باردارم ؟
رها : یعنی تو نمیدونی چی شده یا می خوای خودتو به موش مردگی بزنی . سیامک اصلا بچه دار نمیشه
بیچاره ، تو، تورتو بدجایی پهن کردی
مارال : چی میخوای بگی رها ؟ متوجه هستی چه تهمتی داری به من میزنی
رها :آره خوب میدونم ، تو یک آدم بی هویت فراری هستی بیچاره سیامک که به تو جا ومکان داد اصلا تو میدونی چرا نوشین وسیامک از هم جدا شدن ؟ چون نوشین عاشق بچه بود و سیامک بچه دار نمیشد برای درمان به کشورهای خارجی هم رفتند ولی همه متفق القول گفتند که احتمال بچه دار شدن سیامک صفره . نوشین هم از سیامک طلاقشو گرفت و با یک نفر دیگه ازدواج کرد . حالا بازم میخوای انکار کنی؟ من شرم دارم که تو از جنس منی .. سیامک میگفت تو از مردها گریزانی و به هیچکدوم اعتماد نداری اون با رفتاراش میخواست به تو ثابت کنه هنوز مردانگی نمرده و همه مردها مثل هم نیستن بخاطر همین مثل یک برادر باتو رفتار میکرده و بعد از اینکه تو رفتی خونش همیشه خونه پدر ومادرش میمونده شبها و کلا اون خونه رو در اختیار تو گذاشته بود ولی تو ، مارال لیاقت عشق پاک اونو نداشتی و از آزادی که در اختیارت گذاشت تو سو استفاده کردی…. تو لایق مردنی ………لایق مردن
رها حرفهاشو زد و گوشی رو قطع کرد.
درها یکی یکی روم بسته میشد از این موجود نا خواسته که در وجودم بود متنفر بودم . چقدر همیشه آرزوی مادر شدن داشتم چقدر تو رویاهام آرزوی یه دختر سفید و کپل و داشتم ……….و حالا
تک تک آرزوهام مرده بودن
برای بار دوم زندگی احساس خوشبخت بودن رو ازم گرفت
به یاد اون راننده تاکسی افتادم و اون شب وحشتناک و حرفهای اون راننده که شیطان رو میشد توی چشماش دید .
باید همه جریانو برای سیامک تعریف میکردم باید بهش میگفتم که از اعتمادش سواستفاده نکردم . در اون لحظه احساس میکردم چقدر به سیامک علاقه دارم و به حمایتش احتیاج دارم
گوشی رو برداشتم و به موبایل سیامک زنگ زدم
مارال : الو سلام منم مارال . آقا سعید شمایید ؟میشه خواهش کنم گوشی رو بدید به سیامک
سعید : سیامک حالش خوب نیست و نمی خواد با شما صحبت کنه
مارال : آقا سعید تو رو به هرکسی می پرستید گوشی رو بدید به سیامک من باید باهاش صحبت کنم و خیلی چیزارو براش تو ضیح بدم
سعید قبول کرد ..بعد از یک سکوت طولانی سیامک گوشی رو از سعید گرفت با صدای گرفته که میشد ناراحتی رو توش احساس کرد
مارال :الو عزیزم . بخدا تو در مورد من اشتباه میکنی من عاشقتم و دوستت دارم من هیچوقت به تو خیانت نکردم من از اعتماد تو سو استفاده نکردم
سیامک : ببین ، دیگه نمی خوام صداتو بشنوم تو در حق من خیلی بدی کردی جواب خوبیهای من این بود ؟
مارال : به جون عزیزت اشتباه میکنی سیامک بذار برات توضیح بدم ، تو که همیشه منطقی بودی عزیزم
سیامک فریاد زد : بس کن دیگه ، اینقدر عزیزم عزیزم به من نگو .. دیگه چی رو میخوای توضیح بدی ؟میخوای بازم به اون دروغات ادامه بدی ؟تو یه دختر فراری هستی مارال ، اینو خیلی وقته میدونم وقتی عکستو جزء گمشده ها توی روزنامه دیدم ، ولی من احمق اینقدر عاشقت شده بودم که راضی نشدم که به کسی خبر بدم من چشمامو روی همه چیز بسته بودم ، من حتی می خواستم روز تولدم از تو خواستگاری کنم
حالا هم از خدا ممنونم که زودتر منو متوجه اشتباهم کرد تو یه آشغالی که با فریب خودتو به من نزدیک کردی
همین الان وسایلتو جمع میکنی و از خونه من میری بیرون تو لیاقت محبتهای منو نداشتی .. ازت متنفرم مارال ، متنفر ، تک تک وسایل خونمو میام چک میکنم که چیزی ازش کم نشده باشه . صبح که اومدم اونجا نمی خوای چشمم به ریختت بیافته و اگر هنوز اونجا بودی خودم تحویل پلیس میدمت .
مارال : الو الو سیامک جان بذار برات توضیح بدم تو رو به کسی که می پرستیش قطع نکن .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع به گریه کردم . خفت و خواری از این بیشتر؟

من که زمانی همه بهم نازکتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین کردم و اون راننده تاکسی که باعث بدبختی من شدن و آرزو کردم کاش هیچوقت یک زن نبودم .
کاش یک مرد بودم کاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد
تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه کردم و از خدا گله کردم
به این فکر میکردم که در این شرایط سخت باید چیکار کنم . از خدا کمک خواستم که راهی رو جلوی پام قرار بده .
اینقدر خسته و پریشان حال بودم که بالاخره صبح ساعت ۶ تازه خوابم برد
ساعت ۱۱ صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فکر کردم که سیامکه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامک جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم
شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده
گفت : بابا سیامک جان کیه ؟ منم شقایق جان……. آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره ………پایی بریم استخر از اونورم با یه اکیپ توپ بریم دربند؟
با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست
شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟
غم دنیا روی دلم سنگینی میکرد دلم می خواست تمام آنچه رو که تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی کم وکاست برای یکنفر تعریف میکردم دلم میخواست یک سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یکنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یکنفر نشون بدم .
یک ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .
وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه کردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟
منم تمام اتفاقاتی رو که این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف کردم شقایق مثل یک سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینکه بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود منو تحقیر م کنه یا منو مقصر بدونه .
وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پشو دختر جمعش کن حالا فکر کردم چی شده / چیزی که زیاده پسرای امثال سیامکه مخصوصا برای تو که اینقدر خوشگلی ، تازه این مشکلم که گفتی حل شدنیه فقط یک کم خرج داره که خودم برای اینکه از شر این کوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یک آب خوردن میمونه فقط کافیه اراده کنی . شقایقت که هنوز نمرده که تو زانوی غم بغل کردی
وجود شقایق برام مثل یک فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میکرد
شقایق در حالیکه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میکرد یه نگاه به من کرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز کن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو کفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامک  خیانت کنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو کشت تا تو فقط بهش نیگا کنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامک زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ……..اون زمان فکر اینجاهاشو نمیکردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع کن دیگه نمی خواد منت سیامک و بکشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست که بخوای بخاطرش یه قطره از اشکای قشنگتو بریزی …. این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بکش آرومت میکنه
حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .
شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نونه اش پدر من
با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!
گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میکنم در حالیکه پدرم توی تهران زندگی میکنه؟
گفتم : راستش نه
یک پکی به سیگار زد وگفت : بچه که بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تک دختر بودم
مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع کرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون
۱۰ سال پیش وقتی من ۱۳ سالم بود پدر ومادرم برای فوت یکی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم
شقایق در حالیکه داشت تعریف میکرد چشماش پر از اشک شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میکنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میکنه در حالیکه مقصر پدر شناخته شد
من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم
پدرم برای شاد کردن من هر کاری میکرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم کنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم که مادرمو ازم گرفت
پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسکین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اکثرا مست به خونه میامد
کم کم با مراجعه به دکترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من کمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یک دسته اسکناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت
من می موندم با زهره خانم کلفتمون بود
بعد از یه مدتی سر وکله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر ۲۷ ساله ای که منشی پدرم بود یک عقده ای پول ندیده که حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج کردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما
وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه کردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم
پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی کنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیک خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میکرد.

منم به عناوین مختلف از پدرم پول میکشیدم . دیگه پدرم کاری به کارم نداشت حتی گاهی وقتا یکماه یکماه هم همدیگرو نمیدیدم .
اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی کم کم عادت کردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن که اصلا احساس تنهایی نمیکنم احساس آزادی میکنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میکنم و خوش میگذرونیم … زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن.

ادامه دارد….


نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ |