خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلب قیافت و درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.
فقط کافیه از هر کسی خوشت اومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میکنه و تو از این موهبت الهی که خدابهت داده بی خبری .
کمی به خودم رسیدم و شقایق شروع کرد به ویراژ دادن توی جاهایی که به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و…………
جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامی کرد گفت : خوب خوشگله . حالا کدو می
پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلونقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟
اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همین شوهر خوبی میشه برات مارال
آینده دارهاااااااا …….. و هر دو با هم شروع کردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق ۶ ، ۷ تا شماره از جیبش ریخت بیرون ، یکی
روی کاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یکی کارت ویزیت داده بود ، یکی شمارشوتایپ
کرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی کاغذ نوشته بود یکی روی قوطی کبریت و
اونیکی روی بسته آدامس ریلکس
شقایق در حالیکه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ،
اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود که شمارشو روی یکاسکناس ۲۰۰۰
تومانی نوشته ، آخه به نظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر کار ؟ تویاین
کوچه به تو شماره میدن و چند تا کوچه بالاتر به یک صوفیا لورن دیگه ……..
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته دروجودم
افتاده بودم که میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید
چیکارکنم ؟
شقایق که متوجه سکوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه کی
روضه می خونم و نصیحت میکنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میکنه فردا هم با
مهشیددوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت کمک کنه اون برای این جور کارا
آشنا زیاد داره ناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو که خوردم احساس آرامش عجیبی کردم و تا صبح به خواب رفتم و یک لحظه پلک باز نکردم .
صبح با صدای بلندموسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت ۲ بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو کرکرشون تمام ساختمونو
پرکرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب کردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تامنو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی
که می گفتیایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی که فکرشو میکردم ماشالا
تنهایی همه رو حریفه ،دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : ببخشیدسلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشواز این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرف به مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نکن
مهشید ظاهرا ازسرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز کلامش
معلوم بود که شدیدا معتاده وآدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن کرد و یکی هم
برای من روشن کرد و به سمتم دراز کردیک پک به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله
، شقایق در مورد تو و مشکلت با من صحبت کرده، اگر بخوای همین امروز میریم
پیش آشنای من که یه دکتره و خلاصص …به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم
بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نکنه که حوصله این بچه بازیهارو اصلا
ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیابیار
بشین یه گوشه بزرگش کن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و
نهدیگه حتی کسی نیگات میکنه یک کلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت
….حالا خوددانی ….من واسطم پولمو میگیرم میرم پی کارم ..
با کنجکاوی پرسیدم : خرجش چقدرمیشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی
باشقایق حساب میکنم فکر کنم یه ۶۰۰ تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سکوت کردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای کوبی بسه ، عروس خانم بله روداد ، پیش بسوی دکی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمتدکتر در حالیکه من دل توی دلم
نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه هادر تمام طول راه باهم
شوخی میکردن و می خندیدن .
دکتری که مهشید ازش تعریف میکرد توی یک خونه قدیمی در جنوب شهر بود یک خانم
حدودا ۵۰ ساله که رفتار گرم وصمیمیداشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو
خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتینمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم
چنین موجود نازنینی و توی مشکلاتخودم سهمیم کنم ؟ توی این فکرها بودم که
چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشماموباز کردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میکردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالم بهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید
احساس صمیمیت میکردم خودمو مدیون شقایق میدونستم و قرار شد که کار کنم و به
مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
ازبعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فکر میکردم
به اینکه میتونسم توی زندگیم کجا باشم و الان کجا هستم ، به پدرم و مادرم
وبرادرم فکر میکردمو به روژان ، کوچولویی که همیشه آرزوشو داشتم و حالا با
دستای خودم حق حیاتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه که شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن کهبکشم که
بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میکردم کم کم خودم ازشون در خواست
میکردمکه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یک آپارتماناجاره کنه که اونجارو
آرایشگاه کنه و با هم مشغول کار بشیم. آرایشگاه بسیار شیک وزیبایی بود در
بالا شهر .
اوایل اکثر کسانیکه به آرابشگاه رفت و آمد داشتن دوستای شقایق و سرا بودن ومن کار میکردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
کمکم متوجه شدم که بیش از اینکه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه
این شدم که اینجا داره اتفاقاتی می افته که از زیر چشم من پنهونه…. تصمیم
گرفتم کمی کنجکاوی کنم و سر از کار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق وسرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و
سر حال و بعضی از مشتریها که می اومدن خیلی مشکوک بودن و شقایق یک بسته
کوچیک بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابی کلافه شده بودم اونها فکر کرده بودن که من یه بچه شهرستانیم و
هیچی حالیم نیست بایدبهشون ثابت میکردم که من سر از کاراشون در اوردم .
یک روز وقتی آرایشگاه خلوتبود رو به شقایق و سرا کردم و گفتم : بچه ها
دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیهحساب کنید من دیگه نمی خوام توی
آرایشگاه شما کار کنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟مگه چی شده ؟ اینجا که در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی که از فروش مواد مخدرباشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید
چی میگم . مدتیه که اکثر مشتریه که میان آرایشگاه شاکی هستن که پول و
وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اولفکر کردم که لابد
مشتریهای دیگه هستن که اینکار و میکنن ولی حالا فهمیدمکه…………….
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی که چی ؟ که ما دزدیم ؟ بدبخت من صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماهادزدید یادته دفعه پیش یک
خانمی اومد گفت یک ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهشگفتین حتما جایی جا
گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن ………من دیدم کهاون روز سرا پولو
از توی کیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی کیف خودش .
شقایقبا تعجب به سرا نگاه کرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یک سیلی محکم بصورتم زد وفریاد زد : دختره داهاتی
تو غلط بیجا کردی که کشیک منو کشیدی . تو فکر کردی که کی هستی که توی کار
دیگران فضولی میکنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم که تو الان توکوچه ها
بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر کردم وگفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه که شماها مواد پخشمیکنید .
شقایق باچشمان غضب آلود که توی این یک سال اینطوری ندیده بودمش بطرفماومد و
گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارم
دوست داری برو لومون بده . ما که از خونه فرار نکردیم اون که از خونشون
فرار کردهتویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال
میشه وقتی بفهمه داشته نوه دار میشده یا اینکه………….
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اینه که پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر کا راتون سکوت کنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این کارنامه درخشانی که
داری . تازه تو خودتممعتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا
مرده بودی . کلی هم بدهی بهشقایق داری که تا بدهیتو صاف نکنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشک گفتم : گناهخودتونو به پای من ننویسیدالکی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتادنیستم .
شقایق با یک پوزخند گفت : فکر کردی زرت زرت سیگار می کشیدی دود میکردیتو
هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فکر کردی اون قرصها که هر شب می خوردی
آسپرینبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یک
روزم بدون اونهازندگی کنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو
خودت خرجتو در بیار ولیبا این وضعی که تو داری هیچ جا نمیتونی کار کنی .
هنوز روز به شب نرسیده برمیگردیپیش خودمون مطمینم……. روسریمو سرم کردم
مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدمبیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه
داشت خفه ام میکرد باورم نمیشد حرفهای اونهاحقیقت داشته باشه……….
ادامه دارد…
من که زمانی همه بهم نازکتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین کردم و اون راننده تاکسی که باعث بدبختی من شدن و آرزو کردم کاش هیچوقت یک زن نبودم .
کاش یک مرد بودم کاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد
تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه کردم و از خدا گله کردم
به این فکر میکردم که در این شرایط سخت باید چیکار کنم . از خدا کمک خواستم که راهی رو جلوی پام قرار بده .
اینقدر خسته و پریشان حال بودم که بالاخره صبح ساعت ۶ تازه خوابم برد
ساعت ۱۱ صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فکر کردم که سیامکه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامک جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم
شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده
گفت : بابا سیامک جان کیه ؟ منم شقایق جان……. آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره ………پایی بریم استخر از اونورم با یه اکیپ توپ بریم دربند؟
با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست
شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟
غم دنیا روی دلم سنگینی میکرد دلم می خواست تمام آنچه رو که تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی کم وکاست برای یکنفر تعریف میکردم دلم میخواست یک سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یکنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یکنفر نشون بدم .
یک ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .
وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه کردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟
منم تمام اتفاقاتی رو که این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف کردم شقایق مثل یک سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینکه بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود منو تحقیر م کنه یا منو مقصر بدونه .
وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پشو دختر جمعش کن حالا فکر کردم چی شده / چیزی که زیاده پسرای امثال سیامکه مخصوصا برای تو که اینقدر خوشگلی ، تازه این مشکلم که گفتی حل شدنیه فقط یک کم خرج داره که خودم برای اینکه از شر این کوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یک آب خوردن میمونه فقط کافیه اراده کنی . شقایقت که هنوز نمرده که تو زانوی غم بغل کردی
وجود شقایق برام مثل یک فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میکرد
شقایق در حالیکه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میکرد یه نگاه به من کرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز کن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو کفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامک خیانت کنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو کشت تا تو فقط بهش نیگا کنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامک زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ……..اون زمان فکر اینجاهاشو نمیکردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع کن دیگه نمی خواد منت سیامک و بکشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست که بخوای بخاطرش یه قطره از اشکای قشنگتو بریزی …. این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بکش آرومت میکنه
حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .
شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نونه اش پدر من
با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!
گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میکنم در حالیکه پدرم توی تهران زندگی میکنه؟
گفتم : راستش نه
یک پکی به سیگار زد وگفت : بچه که بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تک دختر بودم
مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع کرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون
۱۰ سال پیش وقتی من ۱۳ سالم بود پدر ومادرم برای فوت یکی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم
شقایق در حالیکه داشت تعریف میکرد چشماش پر از اشک شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میکنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میکنه در حالیکه مقصر پدر شناخته شد
من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم
پدرم برای شاد کردن من هر کاری میکرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم کنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم که مادرمو ازم گرفت
پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسکین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اکثرا مست به خونه میامد
کم کم با مراجعه به دکترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من کمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یک دسته اسکناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت
من می موندم با زهره خانم کلفتمون بود
بعد از یه مدتی سر وکله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر ۲۷ ساله ای که منشی پدرم بود یک عقده ای پول ندیده که حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج کردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما
وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه کردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم
پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی کنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیک خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میکرد.
منم به عناوین مختلف از پدرم پول میکشیدم . دیگه پدرم کاری به کارم نداشت حتی گاهی وقتا یکماه یکماه هم همدیگرو نمیدیدم .
اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی کم کم عادت کردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن که اصلا احساس تنهایی نمیکنم احساس آزادی میکنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میکنم و خوش میگذرونیم … زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن.
ادامه دارد….