هنوز ده دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود كه موبایل كوروش زنگ زد .
از راننده تاكسی خواستم كه نگه داره تا پیاده بشم ، كرایه رو حساب كردم و پیاده شدم .
گوشی مرتب زنگ می خورد نمیدونستم باید جواب بدم یا نه؟ تصمیم و گرفتم دكمه پاسخگویی رو زدم ولی حرفی نزدم ، از اونطرف خط صدای زن جوانی میامد.
_ الو چرا جواب نمیدی.؟ قربونت بشم من الهی ، لابد تا حالا بخاطر من نهار نخوردی . ببخشید ظهر باهات تند حرف زدم . كپل خودمی ........ با من قهری ؟ چرا حرف نمیزنی؟ آشتی دیگه .. خوب؟
خیلی جدی گفتم : من كپلت نیستم ...شما/؟
كمی جا خورد و گفت : تو كی هستی؟ سینا كجاست ؟گوشیش دست تو چیكار میكنه؟
گفتم : من كه معلوم هست كیم ولی تو كی هستی؟
گفت :« به تو چه ربطی داره ایكبیری كه .من كیم . معلومه دیگه من زنشم .
گفتم : ااااااا.......اگه زنشی كپلت الان پیش من چیكار میكرد ؟ تو چه زنی هستی كه نمیدونی شوهرت كجاست ؟ منم زنشم
گفت : میام چشاتو از كاسه در میارما سینا كجاست ؟ تو نمیتونی زنش باشی چون زنش چند روز پیش رفته سفر خودم راهیش كردم آمریكا .... نكنه!!!!!!!!!!!!
گفتم : حرص نخور عزیزم .... پس بیشتر بسوز چون آقاتون الان نهارشو خورده و مثل یك خرس خوابیده . باهم نهار خوردیم موبایلشم داده به من هر وقت كاری داشتم بهش زنگ بزنم یا اینكه اون بهم زنگ بزنه ....آخه میدونی دلش مثل یه گنجیشك كوچیكه زود زود دلش برام تنگ میشه .... دیگه هم مزاحمم نشو شاید پشت خط باشه نمی خوام معطل بشه..
می خواست چیزی بگه كه گوشی رو قطع كردم.
و بلند بلند شروع كردم به خندیدن .
حقت بود خرس چاق ، حالا برو این خانمو قانع كن.
گوشی موبایل مرتب زنگ می خورد . این كار برام هیجان داشت . توی یه پارك نشسته بودم و تماسهارو جواب میدادم.
اینبار كوروش بود
- الو ، واسه چی اون گوشی و برداشتی ، من بیشتر از جونم اون گوشی و دوست دارم كلی می ارزه . پولامو نمی خوام ولی اون گوشیو بر گردون.
گفتم : خوراك زبون با سس قارچ چطور بود ؟ بازم هوس میكنی سر راهت اتو سوار كنی ؟ حیف شد بیشتر پول تو داشبردت نبود.
گوشی و كه گذاشتم بلافاصله دوباره زنگ خورد .

گفتم : آه ، خسته ام كردین دیگه ، شیطونه میگه گوشیو پرت كنم تو جوب
دوباره همون خانمی بود كه اول زنگ زده بود .
گفتم : چیه ؟ چی میگی ؟
گفت : ببین اگه راست میگی الان سینا كجاست ؟
گفتم : این آقای شما چند تا اسم داره ؟ بهت میگم ولی دیگه زرت زرت زنگ نزن چون جواب نمیدم .
گفت : باشه قول میدم فقط تو بگو .
گفتم : یه خونه ویلایی تو شهر ك غرب توی كوچه...........
با صدای بلند گفت : الاغ ، خیكی ، یعنی تو رو برده بوده خونه من ؟ این آدرس كه خونه منه
بعد با جیغ بلند و كلی فحش گفت : تو دروغ میگی اصلا بگو ببینم تو كی هستی ؟ چرا باید حرفای تو رو باور كنم ؟
با خونسردی گفتم : دوباره شروع كردی ؟ ببین دیگه داری حوصله منو سر میبری ....
و گوشیو قطع كردم و سیم كارتو از گوشی در آوردم و به شكستم و در سطل آشغال انداختم .
با خودم گفتم : عجب جونوری بود این كوروش ، كاش بیشتر ازش كف رفته بودم .

حوالی عصر شده بود و باز باید فكر یك جای خواب برای شب میبودم .
تصمیم گرفتم به یك آژانس مسكن برم و ببینم میتونم با این پولی كه دارم یك سوئیت اجاره كنم یا نه
وارد آژانس كه شدم اینقدر شلوغ بود كه هیچكس متوجه ورودم نشد .
كمی خودمو جمع و جور كردم و به سمت قسمتی رفتم كه مربوط به اجاره بود .
یك آقای خوش برخوردو مسن مسئول اون قسمت بود به من خوش آمد گفت و گفت : عرضی داشتید ؟ میتونم كمكتون كنم ؟
گفتم : بله ، من دنبال یك سوئیت كو چیك هستم برای اجاره
گفت: شما دانشجویید ؟
گفتم : بله بله ، از شهرستان اومدم متاسفانه نتونستم خوابگاه بگیرم .
گفت : بله متوجه هستم ، این روزها دانشگاه هم شده یك معضل ... چقدر پول پیش میتونید بدید ؟
گفتم : پول پیش ؟
كمی تعجب كرد و گفت : بله دیگه دخترم ، پول پیش ، اگر پول پیش ندارید چقدر میتونید هر ماه اجاره بدید ؟
گفتم : 200 تا 300 تومان ،
پوزخندی زد وگفت : این مبلغ كه خیلی كمه دخترم یك سوئیت خیلی شیك و مبله براتون سراغ دارم پول پیش نمیخواد ولی ماهی 700 تومن اجارشه .
گفتم : نه نمیتونم اجارشو بدم
نا امید از سر جام بلند شدم و تشكر كردم و بیرون اومدم .
داشتم با خودم فكر میكردم كه الان 450000 تومان پول دارم اگر توی یك آرایشگاه هم كار كنم شاید بتونم ماهی 200 تومن اجاره بدم ولی اونوقت چی بخورم ؟ خرج موادمكو از كجا بیارم .
در همین افكار غرق بودم كه دیدم از پشت سرم كسی منو صدا میكنه
- خانم خانم
- برگشتم و دیدم یك پسر مو فرفری قد بلند و سبزه هست كه حدودا 28 ساله هست .

گفت : سلام خانم ، من میتونم كمكتون كنم ، من توی همین بنگاهی كار میكنم كه الان شما اونجا بودید صحبتاتونو با آقای سلامی شنیدم .
خوشحال شدم و گفتم : راست میگید ؟ خیلی لطف میكنید ولی من پول زیادی ندارما ...
لبخندی زد و گفت : میدونم . قبلانم اینو گفته بودید . می خواین باهم بریم سوئیت و ببینید ؟
گفتم : آره ، آره حتما
به اتفاق سوار ماشین پراید اون آقا شدیم و برای دیدن اون سوییت راهی شدیم .
یك آپارتمان 6 طبقه بود كه طبقه همكف و پاركینگ بصورت دو تا سوئیت كوچیك و جمع و جور وشیك بود .
با هیجان گفتم : اینجا خیلی قشنگه . آقای؟؟؟؟؟؟؟
گفت : من سعید هستم ، خوشحالم كه خوشتون اومده راستش این آپارتمان كلا برای خاله من است و خالم ایران زندگی نمیكنن من آپارتمانهارو براشون اجاره میدم و پولشو براشون میفرستم .
سویئت روبه رو هم خودم زندگی میكنم . از اینكه همسایه من بشید خیلی خوشحال میشم .
پرسیدم : چرا توی بنگاه نگفتید كه اینجارو سراغ دارید ؟
گفت : راستش اگر اونجا معامله میكردیم تا حدود زیادی حق من خورده میشد یعنی حق دلالیم . اینطوری خیلی بهتره هم برای من هم برای شما . در ضمن با این مبلغی كه شما گفتید اصلا نمیتونید خونه پیدا كنید ولی چون من خیلی از شما خوشم اومده دوست دارم اینجارو به شما اجاره بدم .
گفتم : ولی من پول حق دلالی و این جور چیزارو ندارما . خیلی هنر كنم بتونم پول اجاره خونه رو بدم .
لبخندی زدو گفت : گفتم كه باهم كنار میایم . ولی اجاره این ماه و ماه دیگه رو پیش میگیرم .عوضش.
گفتم : ایرادی نداره ولی چند روز طول میكشه تا پولتونو جور كنم .

خیلی زود همه چیز جور شد و من از خوشحالی روی پاهام بند نبودم از اینكه تونسته بودم یك جایی پیدا كنم كه شب توش بخوابم بینهایت خوشحال بودم ... راه می رفتم ومیگفتم ....باورم نمیشه اینجا خونه منه

از فردای اون روز شروع كردم بدنبال كار گشتن توی آرایشگاهها
ولی فایده ای نداشت . چون همشون مدرك میخواستن و مدرك من پیش شقایق بود .
همه وسایلم هم خونه شقایق بود و بناچار مجبور شدم برای برداشتن وسایلم برم خونه شقایق ، خوشبختانه شقایق از كلید خونه اش یكی به من یدكی داده بود.
وقتی وارد خونه شقایق شدم تك تك خاطراتی كه باهم داشتیم برام زنده شد .
و به یاد سرا افتادم با اون خنده های شیرینش
اشك در چشمانم جمع شد و بعد به یاد بلایی افتادم كه سرا وشقایق به سرم آورده بودن .
به یاد این افتادم كه برای اینكه مواد بهم برسه باید منت هر كس و ناكسی رو میكشیدم .
و به یاد این افتادم كه آخرین بار كه چند روز پیش بود وقتی از درد خماری تمام بدنم درد میكردم و پولی نداشتم تا باهاش مواد بخرم مجبور شدم تن به چه خفتی بدم .
به یاد نگاههای هرزه اون مواد فروش افتادم كه بعد از اینكه خواسته شومشو اجاره كرد بهم گفت خوشگل خانم از این به بعد هر وقت مواد خواستی فقط یه زنگ بهم بزن هر جاباشم خودمو فورا بهت میرسونم ..
در صورتی كه تا چند ساعت قبلش داشت مثل یك زباله با من برخورد میكرد.
دلم گرفت و احساس كردم چقدر حقییر شدم و اختیار خودم و جسمم و دادم دست مواد.
وقتی چشمم به قاب عكس شقایق روی میز افتاد بلند كردم و با تمام حرصم كوبیدمش به دیوار . و بلند بلند گریه كردم .
یك چمدان برداشتم و همه لباسهامو جمع كردم و چندتا از لباسهای شقایق و كه همیشه دوست داشتم توی چمدانم گذاشتم ، مدرك آرایشگری هم برداشتم . توی كمدها مقداری پول پیدا كردم كه میشد باهاش لااقل اجاره خو نه رو بدم و خرج چند هفته رو داشته باشم . پولهارو توی كیفم گذاشتم .
و یك آژانس گرفتم و راهی خونه كوچیك خودم شدم.

با سعید كم كم صمیمی شدم پسر ساده و بیشیله پیله ای بود و از هر كمكی به من دریغ نمیكرد .
توی یك آرایشگاه كار پیدا كرد م و مشغول كار شدم .
یه روز كه حسابی خمار بودم بعد از كارم رفتم سراغ ابراهیم ( مواد فروش ) وقتی جنسو از ش گرفتم یه دربست گرفتم و رفتم خونه كه دیدم دم در خونه یك خانم نشسته .
نزدیكتر رفتم و گفتم : بفرمایید . اینجا با كسی كار دارید
از چهره دختر معلوم بود كه بشدت كتك خورده یك عینك آفتابیهم زده بود تا چشمان كبودش معلوم نشه
گفت : سلام خانم ، من با آقا سعید كار دارم ولی انگار خونه نیستن
كمی تعجب كردم و گفتم : باهاشون چیكار دارین ؟
گفت : من خواهرش هستم
گفتم : ا.... ببخشید بجا نیوردم شمارو ... آقا سعید رفتن سفر نمیدونم كی برمیگردن
با ناامیدی روی زمین نشست و گفت : وای چقدر بد شد پس حالا من كجا برم ؟
با لبخند گفتم : من در خدمتتون هستم ، من همسایه آقا سعیدم اسمم ماراله ، میتونید بیاید پیش من ، من تنها زندگی میكنم .
تشكر كرد و از خدا خواسته با من وارد خونه ام شد ولی انگار اصلا متوجه اطرافش نبود .
من كه دیگه داشت حسابی حالم بد میشد خودموبه آشپزخونه رسوندم و شروع كردم به كشیدن همش خدا خدا میكرد كه این دختر نیاد و منو در اون حال نبینه ولی اصلا انگار توی این عالم نبود.
بعد از اینكه كارم تمو م شد اومدم پیشش ، دیدم عینكشو در آورده و اشك میریزه و زیر چشماش كبود و خونمرده شده بود .
با تعجب نگاهش كردم و گفتم : چشمات چی شدن ؟
سكوت كرد وهیچ چیز نگفت . بلند شدم و یك لیوان شربت براش اوردم
كمی شونه هاشو مالیدم وگفتم : نمی خوای اسمتو بهم بگی؟
با صدای غمگینی گفت : اسمم سانازه
سكوت سنگینی بین ما حكمفرما بود و این سكوتو هیچ جور نمیشد شكست . شب كه شد منتظر بودم كه خداحافظی كنه و بره ولی انگار خیال رفتن نداشت.
گفت : مارال خانم ببخشید مزاحم شماهم شدم ، من اینجا جز برادرم كسی و ندارم اونم كه نیست میشه امشب پیش شما بمونم؟
من كه دیگه از تنهایی خسته شده بودم گفتم : آره عزیزم ... حتما .. اتفاقا خیلی هم خوشحال میشم .
گفت : خوش بحالت مارال خانم چه زندگی آرومی داری ، برعكس زندگی من .
نشستم كنارش و گفتم : كی این بلارو سرت اورده ؟ كی اینطوری كتكت زده ؟
بغضش دوباره تركید و گفت : عشقم ، شوهرم
با تعجب گفتم : اگر عشقته پس چرا اینطوری كتكت زده ؟
گفت : قصه اش مفصله . نمی خوام ناراحتت كنم
گفتم : نه بگو خیلی كنجكاو شدم
دستامو توی دستای گرم و مهربونش گرفت و گفت : 8 سال پیش توی دانشگاه عاشق یكی از همكلاسیام شدم اسمش رضا بود . رضا پسر خیلی فعالی بود و توی هر زمینه ای تخصص داشت توی دانشگاه چشم خیلی لز دخترها دنبالش بود . اون زمان من اصلا توجهی به رضا نداشتم ولی اون تو جه زیادی به من داشت و بدون اینكه بدونم همه جا مثل سایه دنبالم بود . چندین بار بهم پیشنهاد دوستی داد .
اینقدر دوستام توی گوشم خوندن كه من برای اولین بار در زندگیم با یك پسر دوست شدم . اوایل دوستی خیلی ساد ه ای داشتیم . من روز به روز علاقه ام به رضا بیشتر میشد و اینو رضا فهمید
وقتی فهمید من در حد مرگ دوستش دارم كم كم رابطه اش باهام سرد شد دیگه دوست نداشت بامن بیرون بره یا هر وقت بهش زنگ میزدم یجورایی منو می پیچوند . در حالی كه احساس میكردم با یك دختر دیگه در ارتباطه .
خیلی كنجكاو شدم وتلفنهاشو كنترل كردم و ایمیلهاشو كنترل كردم و دیدم بله ..........
تحمل این قضیه برام خیلی سخت بود كه ببینم یك رقیب پیدا كردم
به رضا جریانو گفتم ولی اون انكار كرد و گفت كه عاشق منه و به هیچ قیمتی راضی نیست منو از دست بده . ولی من تصمیم و گرفته بودم. ازش جدا شدم.
4 سال دوستی یك عمر خاطره بود برای من . خاطرات شیرینی كه نمیتونستم فراموششون كنم كارم به قرص اعصاب كشید .
جدایی من ازرضا دو سال طول كشید توی این دوسال هر كس یه چیزی میگفت . یكی میگفت باید یه جایگزین براش پیدا كنی . یكی میگفت دختر سنت رفت بالا برو ازدواج كن خاطرات اونو فراموش كن و................
توی این دوسال حتی حالی از منم نپرسید ولی من هر روز نامه های روز های شادمونو می خوندم و گریه میكردم و ساعتها زول میزدم به عكسش و باهاش حرف میزدم .
یه روز گوشی تلفونو برداشتم و بهش زنگ زدم از این مدت گفتم كه چه بر من گذشته و خواستم ازش كه باهم باشیم و منو ترك نكنه
رضا خیلی گرم و صمیمی به حرفام گوش داد و دوباره رابطه ما شروع شد ولی این دفعه با گرما و حرارت بیشتر . دیگه هیچ چیزی از رضا دریغ نمیكردم و برای اینكه طرف دختر دیگه ای نره تك تك نیازهاشو برآورد ه میكردم . رضا هم بهم ابراز عشق و علاقه میكرد و میگفت تو تنها دختری هستی كه من اینقدر دوستت دارم .
رابطه ما اینقدر صمیمی شده بود كه در حد یك زن و شوهر بودیم.
ولی دوباره اخلاق رضا برگشت و اینبار تحقیرم میكرد و گاهی هم كه باهم حرفمون میشد منو به باد كتك میگرفت و میزد .
ولی وجود پدر و برادر غیرتیم نمیزاشت كه از رضا جدا بشم . چون دیگه كاملا قضیه مارو فهمیده بودن و میدونستم اگر رضا با من ازدواج نكنه دیگه باید یك عمر با سر افكندگی زندگی میكردم .
به رضا فشار آوردم ....از ش خواهش كردم كه بیاد باهم ازدواج كنیم ..... ولی اون زیر بار نمیرفت
بالاخره یكی از دوستهای مشتركمون واسطه شد و رضا به زور راضی شد كه ما با هم ازدواج كنیم ولی من همیشه احساس میكردم كه رضا دلش بحال من سوخته كه اینكارو كرد .
همه چیز خیلی زود پیش رفت و فاصله خواستگاری تا عقد یك هفته بیشتر طول نكشید .
ولی رضا در تمام این مدت با من خیلی سر وسنگین بود و هیچوقت احساس نمیكردم نو عروسم .
باز هم تماسهای مشكوكش شروع شد و دیر آمدن به خانه .
برادر و پدرم با این ازدواج مخالف بودن ولی به اصرار من قبول كردن .
راهی برگشتی نداشتم ..... پدرم كه فوت كرد احساس كردم بی پشت و پناه شدم سایه مادر هم كه از بچه گی بالای سرم نبود سعید هم كه پی كارهای خودش بود .
اول سعی كردم به زندگیم گرما ببخشم ولی تحقیر پشت تحقیر......
بهم میگفت : ساناز تو خیلی خنگی .... اصلا هیچ چیزی نمی فهمی ، ساناز تو واقعا خودتو به من انداختی ..... من دلم برات سوخت كه تورو گرفتم چون دیگه كسی با تو ازدواج نمیكرد با اون وضعی كه داشتی.
بهش می گفتم : آخه بی انصاف ، تو خودت اون بلا رو سر من اوردی ، حالا چرا بخاطر كاری كه خودت مسببش بودی باید اینقدر تحقیرم كنی ؟
می گفت : دختری كه قبل ازدواج با پسری رابطه جنسی داشته باشه باید بره بمیره ، حالا ببین من چه مردانگی داشتم كه با تو ازدواج كردم ... اصلا از كجا معلوم با كس دیگه ای رابطه نداشتی ؟
بحث بالا میگرفت و با كمر بند به جونم می افتاد
در صورتیكه خدا شاهده من تو ی عمرم جز اون به هیچكس دیگه ای فكر نكردم
آخرین بار افتاد بجونم اینقدر زدم كه همسایه ها از زیر مشت و لگد منو كشیدن بیرون . بهش میگم طلاقم بده ..... میگه مهرتو ببخش .....برو هر جهنمی كه می خوای بری...... حالا هم چند روزه یه دختر رو اورده خونه میگه این زنمه .....و منو با وقاحت جلوی اون دختره از خونه انداخته بیرون.
با خودم فكر كردم عجب دختر زجر كشیه شاید اگر من هم با بهراد می موندم آخر و عاقبتم همین بود
دلم به حال ساناز خیلی سوخت . گذشته ساناز منو به یاد گذشته خودم می انداخت ....
شب وقتی ساناز خوابیده بود به چهره معصوم و زیباش نگاه می كردم و با خودم میگفتم ما زنها تا به كی باید تاوان احساسمونو بدیم ؟
ساناز بلند بلند توی خواب جیغ میزد و گریه میكرد ....
تا صبح راه رفتم و سیگار كشیدم و فكر كردم
من اگر انتقامم و از بهراد نگرفته بودم ولی میتونستم انتقام این دختر مظلومو از رضا بگیرم...
با این فكر به نزدیكهای صبح بود كه به خواب رفتم

نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ |
وقتی تهران دانشگاه قبول میشه خانوادش بهش میگن یا حق نداری بری دانشگاه یا اگر رفتی خرج خودتو ، خودت باید در بیاری و باید هر ماه مبلغی هم برای ما بفرستی. سرا هم بخاطر علاقه شدیدی كه به درس خوندن داشته قبول میكنه و میاد تهران . در دانشگاه تهران در رشته مكانیك مشغول درس خوندن میشه و توی شركت پدر شقایق به عنوان منشی استخدام میشه شقایق كم كم با سرا آشنا میشه و بهش پیشنهاد در آمد بیشتری میده و سرا هم از شركت پدر شقایق میاد بیرون. و از اون به بعد میشن دوتا دوست خیلی صممیمی با اون همه زحمتی كه سرا اینجا میكشید فوق لیسانس هم قبول شد یادمه وقتی فوق قبول شد شقایق براش چه جشنی گرفت . سرا فقط 25 سالش بود كه با زندگی برای همیشه خداحافظی كرد . وقتی آمبولانس رفت جمعیت كم كم متلاشی شد و من بهت زده ، ناباورانه به اتفاقات صبح فكر میكردم و بغضی سنگین در گلوم احساس میكردم. وقتی به خودم اومدم ساعتها بود كه روی پله های یه خونه نشسته بودم و اینقدر اشك ریخته بودم كه تمام روسری و مانتوم خیس اشك بود . یكی از خانمهای همسایه آرام اومد كنارم نشست و یك دستمال كاغذی بهم داد و گفت : كمی آب بخور ، حالتو بهتر میكنه ، ساعتهاست كه تنها نشستی اینجا و داری گریه میكنی . اون دختره دوستت بود ؟ خدا بیامرزتش.... هرچند نمیدونم همچین آدمهایی آمرزیده هستن یا نه ؟ میگن كراك میكشیدن همشون ..... دختر نگون بخت ، حتی نمیشه جنازه همچین افرتدی هم شست................ تحمل شنیدن حرفهاشو نداشتم به زحمت دستمو به دیوار گرفتم و تلو تلو خوران رفتم به طرف سرنوشت نامعلوم خودم... نگاهی به ساعت مچیم كردم ، ساعت 3 نصفه شب بود اینقدر بی هدف رفتم تا به یك پارك رسیدم خوشبختانه در دستشویی پار ك باز بود خودمو به اونجا رسوندم صورتمو شستم وقتی توی آیینه خودمو نگاه كردم بغضم دوباره تركید ، آیا من هم عاقبتی مثل سرا انتظارمو میكشید ؟ با یك تصمیم بچگانه چه به روز خودم آورده بودم سوز سردی می آمد ، اینقدر كه تمام تنم می لرزید . صبح با لگدهای سنگین مسئول نظافت دستشویی از خواب بیدار شدم كه بلند بلند غر میزد معلوم نیست از كدوم جهنم دره ای در رفته اومده تو این خراب شده ، قیافشو نیگا ، همین شماها هستین كه شوهر های مردمو اغفال میكنین ، یه لبخند و یه ناز و كرشمه ، میاد واسه مرداو از را هبدرشون میكنین ، بیچاره نصرت خانم چه شوهر رام و سربزیری داشت یه عوضی مثل تو زیر پای شوهرش تشست هر چی شوهر بنده خداش خواست از شر این جونور ، زالو راحت بشه مگه گذاشت... چه بی آبرو گری كه در نیورد . تازه شوهر نصرت خانم اهل خدا و پیغمبر و حلال و حرام بود ببین شماها چه میكنید با زندگی مردم ... خدا ازتون نگذره ایشالا.. حرفهای زن نظافت چی عجیب می رفت تو مخم از طرفی بد جور از خواب پریده بودم و داشتم توی تب می سوختم و تحمل اینهمه توهینو نداشتم. بلند شدم و با خشم بسیار بطرفش پریدم و یقه شو گرفتم : بس میكنی زنیكه عوضی یا خفت كنم با دستام ؟ شوهرتو بچسب اتیغه ،تا از ما بهترون ندزدنش ،تو چطور بخودت اجازه میدی هر اراجیفی دم دهنت اومد به من ببندی ... تو خودت فكر كردی كی هستی ؟اون نصرت خانم شما اگر یكم عرضه داشت و یكم ناز و كرش.مه بلد بود خودش برای شوهرش بریزه كه نمیقاپیدنش.... حالا هم خفه ، برو به كارت برس............ زن بیچاره رنگش پریده بود و به لكنت افتاده بود لباسشو مرتب كرد و رفت به نظافتش مشغول شد. از زور تب داشتم می سوختم از دسشتویی رفتم بیرون آفتاب قشنگی طلوع كرده بودو سوز سردی صورتمو نوازش میكرد. دوباره یك روز جدید شروع شده بود انگار نه انگار كه دیروز چه اتفاق وحشتناكی افتاده بود .. یك روز عاشقانه برای دختر و پسری كه دست در دست هم راه می رفتن . پیرمردهایی كه لنگ لنگان با عصا پیاده روی می كردند و یك گروه خانمهای میانسال كه در یكسوی پارك مشغول ورزش صبحگاهی بودن . و من بیش از قبل احساس تنهایی میكردم قسمت دهم ) تمام بدنم یخ كرده بود و احساس سرمای شدیدی میكردم . چند تا خانم كه از كنار من عبور میكردن متوجه حال نذارم شدن و كمكم كردن تا روی یك نیمكت توی پار ك نشستم . یكی از اون خانمها با مهربونی دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت : طفلكم ، تو كه تب داری حالت اصلا خوب نیست ، دهنتو باز كن ببینم گلوتم چرك كرده یا نه ؟ دیگری گفت : سوری جون اینجا كه مطبت نیست دست بردار خانم دكتر چشم غره ای به اون خانم كرد و گفت : عاطفه ، انسانیت حكم میكنه كه این بنده خدارو با این حال نذارش تنها بذاریم؟ در حالیكه میتونیم كمكش كنیم بعد رو به من كرد و گفت : خوشگلم ، گلوت عفونت كرده لباساتم كه خیسه ، كجا میرفتی ؟ بیا من ماشین دارم میرسونمت خونتون. كمی من من كردم و گفت : شما لطف دارید ولی داشتم میرفتم دانشگاه همراه خانم دكتر كه خانم میانسال و با كلاسی میبرد گفت : وای ......قربونت برم مگه دانشگاه حلوا خیر میكنن كه با این تبت می خوای بری دانشگاه؟ اینا .. آخرش میشی یكی مثل این خانم دكتر ما عوض اینكه الان دور ورش كلی شلوغ باشه و هر روز با نوه و نتیجش بره پارك ، چسبید به درس خوندنو شوهر نكرد .... حالا صبح به صبح مجبوره عوضه اینكه با شوهر جونش بیاد پارك با من بیاد ...... دختر بجای درس خوندن برو سر زندگیت خانم دكتر با لبخند گفت : عاطفه بس میكنی یا نه .... تو هم كه به هركسی میرسی می خوای یا شوهرش بدی یا می خوای پسرارو زن بدی .... بعد رو به من كرد و گفت : پشو پشو خوشگلم میرسونمت خونه ، سر راه هم از داروخانه دواهاتو میگیریم گفتم : نه باور كنین حالم خوبه ، خودم میرم خونه گفت : چقدر تعارف میكنی دختر . برای ما هیچ زحمتی نیست باور كن . به اتفاق سوار ماشین خانم دكتر شدیم و به راه افتادیم از توی آینه به من نگاه كرد و گفت : گفتی خونتون كجاست ؟ یك مكث طولانی كردم و ناخودآگاه آدرس خونه سیامك و دادم عاطفه خانم گفت : ا ... چه جالب خونه سوری هم چند كوچه بالاتره . .... كوچه ایمان پلاك 20 بلدی؟ گفتم : نه ....آخه میدونید ما تازه اومدیم این محله خانم دكتر دم یك داروخانه ترمز كرد و رفت چند دارو گرفت .. وقتی برگشت داروهارو به سمتم دراز كرد و گفت : بیا عزیزم ، این كپسولهارو هر 8 ساعت بخور استامینوفن هم همینطور گفتم : وای ......... خانم دكتر واقعا شما امروز به من خیلی لطف كردید . كاش همه مثل شما بودن از گفتن این حرفم پشیمون شدم ولی حرفی بود كه دیگه زده بودم خانم دكتر و عاطفه خانم نگاهی به هم كردن عاطفه خانم گفت : اسمت چیه عزیزم : گفتم : شهره اسمم و تكرار كرد و گفت : هم اسم دختر من هستی الان 15 ساله ندیدمش .. كانادا زندگی میكنه شهره جون منظورت از اون حرفت چی بود؟ ما میتونیم بهت كمك كنیم؟ از ته دلم آهی كشیدم و گفتم : شاید یه زمانی كسی میتونست بهم كمك كنه ....اما اما ... حالا دیگه هیچكس نمیتونه به من كمك كنه دیگه به خونه سیامك رسیده بودیم گفتم : من محبتتونو هیچوقت فراموش نمیكنم . چند تا خونه بالتر از خونه سیامك پیاده شدم و با خانم دكتر و عاطفه خانم خداحافظی كردم . این خونه برای من پر از خاطرات شیرین بود سیامك با تمام مهربونیهاش و با تمام مردانگی كه در حق من كرده بود هیچوقت نمیتونستم فراموشش كنم اگر سیامك دركنارم بود و بخاطر اون سوء تفاهم منمو اونطوری رها نمیكرد هیچوقت الان حال و روزم این نبود ولی اینو خوب میدونستم كه من لیاقت سیامك و عشق پاكشو نداشتم . در این افكار غرق بودم كه در آپارتمان سیامك باز شد و خانمی زیبا از خونه بیرون اومد در حالیكه داشت توی كیفشو میگشت ، انگار چیزی گم كرده بود . زنگ آیفونو زد و گفت : سیامك جان من موبایلمو بالا جا گذاشتم لطف كن برام بیارش عزیزم . قلبم فرو ریخت ، یعنی سیامك ازدواج كرده بود ؟ خیلی كنجكاو شدم و دوست داشتم بدونم واقعا این خانم كیه كه اینقدر صمیمانه با سیامك صحبت میكنه ؟ رفتم به طرف اون خانم و گفتم : سلام خانم شما مال این ساختمونید/ گفت : بله فرمایشی داشتید /؟ كمی من من كردم وگفتم : راستش به من گفتن طبقه دوم این ساخنتمونو برای اجاره گذاشتن ............ تعجب كرد و گفت : نه ، طبقه دوم كه من و همسرم زندگی میكنیم ، قصد اجاره هم نداریم ، مطمینید آدرسو درست اومدید ؟ با عجله نگاهی به پلاك كردم و گفتم : اااا...... اینجا پلاك 93 هست ؟ شرمنده خانم مزاحمتون شدم انگار آدرسو اشتباه اومدم . در حالیكه هنوز بهت زده به من خیره شده بود به سرعت از كنارش دور شدم. بغضی در گلوم سنگینی میكرد به اون دختر حسادت میكردم و آرزوم در اون لحظه این بود كه بجای اون دختر من همسر سیامك بودم ولی این حقیقتو باید قبول میكردم كه من نمیتونستم خوشبختش كنم خواستم از دور بیاستم و سیامك و ببینم ولی حتی جرات اینو نداشتم كه بخوام از دور ببینمش . به یك فروشگاه رفتم وآب معدنی خریدم و قرصهایی كه خانم دكتر برام تجویز كرده بودنو خوردم . توی این فكر بودم كه كجا میتونم چند ساعت راحت بخوابم تا حالم كی بهتر بشه كه به فكر آرایشگاه شقایق افتادم چون كلید آرایشگاه را داشتم . سوار تاكسی شدم و خودمو به آرایشگاه رسوندم و با عجله پله هارو یكی بعد از دیگری طی كردم همین كه خواستم كلید بندازم و در و باز كنم تازه متوجه شدم كه در آرایشگاه پلمپ شده و یك كاغذ زده بودن كه (این مكان به علت تخلف تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد ) مستاصل و درمانده شده بودم نمیدونستم باید كجا برم روی زمین پشت در آرایشگاه نشستم چندتا روزنامه انداختم و دراز كشیدم و به خواب رفتم. وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 2 بعد از ظهر بود و به شدت احساس گرسنگی میكردم. از سر جام بلند شدم كمی خودمو مرتب كردم و آینه رو از توی كیفم در آوردم و كمی آرایش كردم و از پله ها پایین رفتم تا به یك رستوران برم و ناهار بخورم . توی افكار خودم غرق بودم و می خواستم از یك سمت خیابون به سمت دیگه برم كه متوجه شدم چند ماشین ائل از كنارم با ملایمت رد میشن بعد پاشونو میزارن روی ترمز و برای من می ایستن. تصمیم گرفتم اتو زدن رو هم تجربه كنم. و آرام و با تمانینه از كنار ماشینهایی كه برام ایستاده بودن عبور كردم و سوار شیكترین ماشینی شدم كه برام ایستاده بود. كمی احساس ترس میكردم و تا سوار شدم بدون اینكه به راننده نگاه كنم گفتم : زودتر از اینجا برو و راننده هم پاشو گذاشت روی گاز و بدون معطلی رفت. كمی كه دور شدیم نگاهی به راننده انداختم. بدون اغراق اندازه پدر من سنش بود چاق بود و كمی هم جلوی موهاش كم پشت بود ولی كت شلوار كتان شیكی پوشیده بود و كراوت زده بود.و بوی ادكلنش تمام فضای ماشینو پر كرده بود. نیم نگاهی به من انداخت ولی عمیق و موشكافانه لبخنده مسخره ای زد و گفت : شما واقعا به من افتخار دادید كه از بین اونهمه طرفدارتون كه براتون ایستاده بودن من حقیرو انتخاب كردید ، از آشنایتون خوشوقتم ، من كوروش هستم و دستشو به طرف من دراز كرد و دستای منو به گرمی و محكم فشرد. و ادامه داد: اسم شما چیه ؟ بانوی جذاب و زیبا از طرز كلامش خندم گرفته بود و توی دلم میگفتم ( ای مارال بیچاره همه رو برق میگیره منو چراغ نفتی .. نیگا چه عتیقه ای به تورم خورده ) لبخندی زدم و گفتم : افسون ، من اسمم افسون هست گفت : واقعا هم اسم برازنده ای دارید چون آدمو واقعا افسون میكنید. كجا تشریف میبردید افسون خانم آیا مقصد مشخصی داشتید؟ گفتم : نه ، داشتم قدم میزدم گفت : عالیه ، پس من میتونم نهار در خدمتتتون باشم ؟ من كه از بی حالی و ضعف دیگه داشتم پس می افتادم گفتم : باشه ، مشكلی نیست ، ولی من می خواستم برم بعد از قدم زدن خرید گفت : مساله ای نیست . بازهم در خدمتتون هستم . ولی بهتره اول بریم به یك رستوران و نهار بخوریم و بعد شروع كرد از خودش تعریف كردن و تمام طول راه حرف زد و جوك گفت. با خودم میگفتم : سر پیری چه روحیه ای داره دستان منو توی دستاش گرفته بود و گاهی كه دیگه از حد میگذروند دستش و روی پاهام میذاشت احساس چندش آوری داشتم و دوست داشتم یك تو د هنی محكم بهش بزنم و پیاده بشم ولی تمام طول راه به این فكر میكردم كه چطور میتونم حال این پیر پاتال هوس رانو بگیرم كه دیگه از این غلطا نكنه ؟ پاكت سیگاری روی داشبرد بود سیگاری از پاكت برداشتم و با ولع شروع كردم به كشیدن . كوروش زیر چشمی نگاهی به من كرد و گفت : شما هم خیلی شیطونید هم خیلی جذاب .و... من عاشق خانمهای شیطونم . افسون خانم جسارت نباشه شما چند سالتونه؟ با گستاخی گفتم : فكر میكنم هم سن و سال دختر شما باید باشم . شاید هم چند سال كوچیكتر كوروش از این حرف من كمی جا خورد ولی به روی خودش نیورد و بلند بلند شروع كرد به خندیدن. حین خنده گفت : نه ، من راجع به شما اشتباه نكردم خیلی شیطونید و حاضر جواب .. ببخشید سوالم احمقانه بود چون خانمها هیچوقت دوست ندارن سنشونو بگن ولی عزیزم . اون چیزی كه برای یك مرد مهمه و هر زنی رو میتونه جذب خودش كنه سن و سال و قیافش نیست پولشه عزیزم .. پولش همونطور كه شما اول جذب زیبایی و قیمت ماشین من شدید و بعد تازه متوجه سن وسال من تازه هر چی سن مرد بالاتر بره پخته تر و با تجربه تر میشه و چی بهتر از این برای شما خانمها..؟ یك هیچ به نفع من افسون خانم سعی كردم اهانتشو به روی خودم نیوردم سكوت سنگینی بین ما حكمفرما شد و من از عصبانیت پشت هم سیگار میكشیدم و توی دلم می گفتم : بخند خیكی .... شب دراز هست و قلندر بیدار بعد از چند دقیقه كوروش نگاهی به من كرد و گفت : دلخور شدی ؟ ببخشید من یه ذره ركم دیگه ... حالا به رستوران كه رسیدیم حسابی از دلت درمیارم لبخندی زدمو گفتم : نه عزیزم اصلا ، من عادت ندارم از حرفای دیگران ناراحت بشم شما اینقدر منطقی صحبت میكنید كه آدم چاره ای جز سكوت در برابر حرفاتون نداره ... من از رك بودن شما خیلی خوشم اومد. لبخندی زد و دستهای منو بوسید و چشمكی به من زد. در حالیكه كه من دوست داشتم دو دستی خفه اش كنم. به رستوران كه رسیدیم دستهای كوروش و محكم گرفتم و پیاده شدیم و به اتفاق به یك رستوان بسیار شیك رفتیم . چندین مدل غذا و دسر سفلرش داد و میز مفصلی برامون چیدن. با لبخند گفتم :كوروش جان ، اینهمه غذا برای 2 نفر خیلی زیاده. گفت : نه عزیزم . دوست دارم امروزو جشن بگیرم كه با همچین فرشته ای آشنا شدم .. لبخندی زدم و شروع كردیم به غذا خوردن . چند دقیقه بعد موبایل كوروش زنگ زد . --- الو سلا م عزیزم . حالت چطوره ؟ كجایی ؟ وای ببخش عزیزم ... الان یك جلسه مهم توی شركت هستم حتی نرسیدم نهار بخورم ... شب حتما بهت سر میزنم . نه نه دلخور نشو باشه . بای از طرز صحبت كوروش فهیدم آن طرف خط یك زن بود . ولی كوروش خیلی خونسردانه گفت : بچه خواهرم بود . خیلی دوست داشتنیه. لبخندی زدم و غذا خوردنمو ادامه دادم. وقتی غذام تموم شد گفتم : كوروش جان از غذا مممنونم. گل از گلش شكفت و گفت : عزیزم خوشحالم كه از غذا خوشت اومد. با لحن جدی گفتم : من گفتم خوشم اومد ؟ فقط ادب حكم میكرد كه ازت تشكر كنم همین ، مگرنه من نه باقالی پلو دوست دارم و نه چلو كباب برگ .... فقط چون دیدم ممكنه بهت بر بخوره و اگر نخورم ناراحت بشی ، غذاهارو خوردم. انگار آب یخ روش ریخته باشن لبخند به روی لباش خشك شد . صورت حسابو حساب كرد و باهم سوار ماشین شدیم در حالیكه معلوم بود اونم توی ذهنش داره نقشه میكشه. گفتم : كوروش جان انگار ناراحت شدی !!!!!!!! ببخش من یه ذره ركم دیگه. گفت : نه عزیزم ، چیزی كه عوض داره گله نداره . نوار تكنوی بلندی گذاشت و با موسیقی شروع به خوندن كرد و یك تیك آف آنچنانی زد و به راه افتادیم. گفت : حالا كه از این غذا خوشت نیومد من حتما باید از خجالتت در بیام . تو تاحالا دست پخت منو نخوردی . زبون با سس قارچ عالی درست میكنم ... مطمینم كه از این یكی خوشت میاد. گفتم : ا ... چه جالب .. مگه شما آشپزی هم بلدین؟ گفت : آره ، بخاطر اینكه سالها خارج تنها زندگی میكردم . لبخندی زد و دوباره گرمای چندش آور دستاشو احساس كردم میدونستم كه حرفاش دروغه و طرز نگاهش و حركاتش میفهمیدم كه چی توی فكرشه. توی ذهنم دنبال یك راه فرار میگشتم و در عین حال دوست نداشتم همچین شكاری رو راحت رها كنم دیگه مثل چند سال پیش كه تازه به تهران اومده بودم اینقدر ضعیف نبودم كه بزنم زیر گریه و التماسش كنم كه نقشه شومشو اجرا نكنه . تنها زندگی كردن هیچ مزیتی كه برام نداشت لااقل این مزیتو داشت كه به من دل و جرات داده بود . از كوچه پس كوچه ها به سرعت می گذشت شور و شوق غیر قابل وصفی داشت . تا اینكه بالاخره به یك خانه ویلایی رسیدیم و تر مز كرد . گفت :خوب اینجا هم كلبه حقیر منه . مقدم شما گلباران افسون خانم ببخشید نمیدونستم مگرنه گاوی ..گوسفندی جلوی پاتون میكشتم..... فقط چند لحظه شما تو ماشین باشید من ببینم هم وسایل برای حاضر كردن غذا رو دارم یا نه .. اگر نداشتم اول بریم بخریم بعد بیایم خونه. لبخندی زدم و گفتم : برو عزیزم منتظرتم . دستمو بوسید و گفت : ببخشید ا تنهات میذارم . حسابی دست و پاشو گم كرده بود مثل ماهیگیری بود كه مروارید صید كرده توی دلم گفتم : نگاه كن خرس گنده خجالتم نمیكشه. چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود كه گفتم مارال بجنب مگرنه فاتحه ات خوندست . وقتی داشتیم میرفتیم رستوران كوروش یك دسته اسكناس از داشبرد برداشته بود و گذاشته بود توی جیبش و من متوجه شده بودم چند دسته اسكناس دیگه هم در داشبرد هست. در داشبردو باز كردم 2 دسته اسكناس 2000 تومانی همراه یك تراول 50000 تومانی بود با عجله پولهارو برد اشتم و گذاشتم توی كیفم . خواستم پیاده بشم كه چشمم به گوشی موبایلش افتاد. یك پوزخندی زدم و گفتم : خیكی ، زیادی با موبایلت پوز میدادی ، دلم نمیاد ازت یه یادگاری نداشته باشم . موبایل هم برداشتم و گذاشتم توی كیفم و از ماشین پیاده شدم و آرام در را بستم. و بعد كیفمو زدم زیر بغلم و شروع كردم به دویدن 2 تا كوچه دویدم كه به یك خیابان اصلی رسیدم . جلوی یك تاكسی رو گرفتم و سوار تاكسی شدم. تصور قیافه كوروش خیلی برام خنده دار بود . بیچاره چه صابونی به دلش زده بود . بی اختیار لبخند زدم و احساس پیروزی كردم و گفتم : تا اون باشه كه حال منو نخواد بگیره
نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه دوم بهمن ۱۳۹۰ |
تا شب در خیابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فكر میكردم. تصمیمم رو گرفتم تهرون با این آدمهای رنگارنگش جای من نبود . از وقتی پامو توی این شهر گذاشته بودم چقدر نیرنگ و فریب دیده بودم. باید برمیگشتم شهرستان پیش خانوادم و به پاشون می افتادم تا منو ببخشن . حرفهای سرا وشقایق و در مورد اعتیادم باور نكرده بودم رفتم ترمینال متصدی مربوط گفت كه ساعت 12 شب اتوبوس حركت میكنه ب لیط و خریدم . هنوز تا ساعت 12 خیلی مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول كنم . تنهایی رفتم سینما فیلم زندان زنان . بعد از سینما هم رفتم رستوران و دلی از عزا در اوردم ولی كم كم احساس ضعیفی بر من چیره میشد اول فكر كردم بخاطر گرسنگیه ولی دیدم هر چی غذا می خورم فایده ای نداره و حالم داره بدتر میشه . به هر زحمتی بود خودمو به ترمینال رسوندم و روی صندلی كه برای انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگی میكردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود . هر كس از كنارم رد میشد با دلسوزی نگاهم میكردن یاد حرفهای سرا و شقایق افتادم كه می گفتن تو نمیتونی شهرستان برای و هر جا بری شب نشده باید بر گردی پیش خودمون . هر لحظه حالم بد تر میشد و من با حقیقت تلخی روبه رو میشدم در مورد خودم كه باورش برام بینهایت سخت بود . از درد به خودم می پیچیدم توی عالم خودم بودم كه خانمی حدودا 40 ساله اومد كنارم نشست یه سیگار كشید و یكی هم برای من روشن كرد : بیا اینو بكش حالت بهتر میشه ......... چند وقته معتادی ؟ چی میكشی ؟ نیم نگاهی بهش كردم ظاهر جالبی نداشت تیپ شلخته ای داشت و یك آرایش زننده ای كرده بود سیگار و پس زدم و گره روسریشو گرفتم و گفتم : من معتاد نیستم عوضی ، اشتباه گرفتی ، برو ******** تا تحویل انتظاماتت ندادم پوزخندی زد و گفت : تو كه قیافت تابلو ... تا چند ساعت دیگه خود انتظامات از اینجا میندازنت بیرون . اگر دیر به خودت برسی تلف میشی ... .. معلومه بچه مایه داریم میكشیدیا ..... آخه تو دیگه دردت چی بود كه خودتو به این روز انداختی ؟ ......... نگاه تاسف باری به من انداخت و گفت : معلومه فراری هستی ..ولی به حال من فرقی نداره من پاتوقم تو همین پارك كنار ترمیناله به هر كسی بگی ( مگی ملوسه ) منو می شناسه ... اگرم نبودم این شماره موبایلمه . شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ سیگار نوشت و بهم داد و رفت هر ثانیه برام ساعتها می گذشت هر چی می رفتم آب به صورتم می زدم فایده ای نداشت حقیقتا احساس كردم روحم داره از بدنم خارج میشه . از تلفن ترمینال با شقایق تماس گرفتم مارال : الو سلام شقایق منم مارال صدای موزیك خیلی بلند بو د و به سختی میشد صدای شقایق و شنید صدای هم همه و خنده های دختر و پسرهایی هم به گوش میرسید شقایق : گفتی كی هستی ؟ مهدی ؟/ مهدی پشو بیا اینحا همه جمیم خیلی خوش میگذره مارال : الو شقایق منم مارال شقایق : اه تویی .......... بازم كه آویزونی .. گفتیم رفتی از شرت خلاص شدیم .. اینقدر بی عرضه بودی نتونستی واسه خودت امشب یه جا پیدا كنی بكپی ؟ اینقدر بی عرضه بودی چرا از دهاتت اومدی تهران ؟ آهان فهمیدم موادت ته كشیده آره ؟ حالا باورت شد معتادی؟؟؟؟؟؟؟؟ و بلند بلند شروع كرد به خندیدن مارال : شقایق میتونم الان بیام اونجا.... من حالم خیلی بده !! شقایق : برو پی كارت دیگه پاتو اینجا نمیذاری فهمیدی؟ اگر پاتو بذاری اینجا قلم پاتو میشكنم ... چیزیم كه زیاد ریخته تو كوچه مواد فروشه ..........برو خودت پیداشون كن وگوشی رو قطع كرد وای ی اگر خانوادم می فهمیدن كه دخترشون از تهرون چه سوغاتی براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق میكردن . از ترمینال زدم بیرون و با سرعت رفتم توی پار ك كنار ترمینال پیدا كردن اون زن اصلا كار سختی نبود با چند تا مرد روی نیمكت پارك نشسته بود و در حالا خندیدن بود تا منو دید بلند شد و بطرفم اومد و گفت : دیدی خوشگله خوب شناختمت من موهامو توی این راه سفید كردم كراك میكشی نه ؟ گفتم : نمیدونم گاهی یه سیگار میدادن بهم كه نمیدونم چی توش بود . میگن گاهی هم قرص ولی نمیدونم چه قرصی!!!!!!!! بلند بلند شروع كرد به خندیدن : میگن ؟ تو نمیدونستی چی میخوری یا چی میكشی ؟ گفتم : نه نمیدونستم گفت : خودتی كوچولو ...من الاغ نیستم ..بیا اینو بگیر میزونت میكنه ایكی ثانیه حالتو خوب میكنه . جای خوابم خواستی یه هتل توپ برات سراغ دارم . موادو از دستش قاپیدم و پول زیادی رو بهش دادم . با كشیدن اون مواد احساس انرژی زیادی كردم ولی از اینكه میدیدم اینقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اینكه یك دختر فراری بودم ، معتاد هم شده بودم . ساعت حوالی یك نصف شب بود از رفتن به شهرستان كاملا پشیمون شدم. باید دوباره سراغ شقایق می رفتم و ازش میخواستم كه منو ببخشه ، چاره ای نداشتم یه ماشین دربست گرفتم و آدرس خونه شقایق و دادم ...در بین راه همش فكر میكردم كه چطور میتونم شقایق و سرا رو راضی كنم تا دوباره باهاشون زندگی كنم؟ وقتی به سر كوچه ای كه خانه شقایق در آن كوچه بود رسیدیم شلوغی عجیبی بود چند تا ماشین پلیس و یك آمبولانس در خونه شقایق ایستاده بود با عجله نگرانی از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودمو به جمعیت رسوندم سرا روی زمین افتاده بودو چند تاپرستار سعی میكردن بلندش كنن و دیگری یك پارچه سفید روی سرا میكشید شقایق به همراه چند تا پسر و دختر دیگه از آپارتمان خارج شدن در حالیكه پلیس همشونو گرفته بود شقایق تا جنازه سرا رو دید خودشو از دست اون پلیس خلاص كرد و انداخت روی جسد بی جان سرا و بلند بلند شروع به جیغ زدن و گریه و زاری كرد . به زور شقایق و بلند كردن و راهنماییش كردن به طرف مینی بوس نیروی انتظامی.. باور این صحنه هایی كه میدیدم برام غیر ممكن بود زبونم بند اومده بود و قادر به حرف زدن نبودم. ازدحام و شلوغی هر لحظه بیشتر میشد و هر كس از لابه لای جمعیت چیزی می گفت یكی میگفت : از سر شب تا حالا كوچه رو گذاشته بودن رو سرشون اینقدر كه سر و صدا راه انداخته بودن. اون یكی میگفت : بیچاره دختر طفل معصوم ، می گن اینقدر كشیده بوده كه اوردوز كرده و در جا تموم كرده ، بیچاره خانوادش دیگری میگفت : همون بهتر شر همچین كسایی از روی زمین كنده بشه والا ما پسر جون داریم تو خونه................... مارال در حالیكه داستان زندگیشو تعریف میكرد اشك از چشمانش سرازیر بود مكث كوتاهی كرد و ادامه داد : بیچاره سرا ، دختر بذله گو و شادی بود باورم نمیشد كه به همین راحتی مرده باشه .....دختر با استعدادی بود كه توی دانشگاه از لحاظ هوش و استعداد زبانزد همه بود سرا اصالتا شهرستانی بود در یك خانواده پر جمعیت زندگی میكرد. ادامه دارد...
نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ |
حرفهای شقایق آرومم میکرد فکر میکردم بالاخره یک نفرو که مثل خودمه پیدا کردم
وسایل موجمع کردم گوشی موبایلی که سیامک برام خریده بودو گذاشتم روی میز و کلید و زیر گلدون پشت در گذاشتم در حالیکه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میکردم .
شقایق دختربشاش و خنده رو و شادی بود هیچکس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین این دختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشکلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایق توی ذهنم یک اسطوره بسازم .
شقایق هر چیزی رو که اراده میکرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .
شقایق پشت هم جوک می گفت
می دونی اینجا کجاست ولیعصر…بذار یه جوک برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگه چون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ……..
و هر دو با هم خندیدیم
کم کم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش کردم
شقایق گفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامک برات پیدا کنم ؟
گفتم : آخه چطوری ؟

خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلب قیافت و درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.

فقط کافیه از هر کسی خوشت اومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میکنه و تو از این موهبت الهی که خدابهت داده بی خبری .
کمی به خودم رسیدم و شقایق شروع کرد به ویراژ دادن توی جاهایی که به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و…………
جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامی کرد گفت : خوب خوشگله . حالا کدو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلونقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همین شوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا …….. و هر دو با هم شروع کردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق ۶ ، ۷ تا شماره از جیبش ریخت بیرون ، یکی روی کاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یکی کارت ویزیت داده بود ، یکی شمارشوتایپ کرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی کاغذ نوشته بود یکی روی قوطی کبریت و اونیکی روی بسته آدامس ریلکس
شقایق در حالیکه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود که شمارشو روی یکاسکناس ۲۰۰۰ تومانی نوشته ، آخه به نظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر کار ؟ تویاین کوچه به تو شماره میدن و چند تا کوچه بالاتر به یک صوفیا لورن دیگه ……..
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته دروجودم افتاده بودم که میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیکارکنم ؟
شقایق که متوجه سکوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه کی روضه می خونم و نصیحت میکنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میکنه فردا هم با مهشیددوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت کمک کنه اون برای این جور کارا آشنا زیاد داره ناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو که خوردم احساس آرامش عجیبی کردم و تا صبح به خواب رفتم و یک لحظه پلک باز نکردم .
صبح با صدای بلندموسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت ۲ بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو کرکرشون تمام ساختمونو پرکرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب کردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تامنو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی که می گفتیایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی که فکرشو میکردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ،دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : ببخشیدسلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشواز این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرف به مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نکن

مهشید ظاهرا ازسرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز کلامش معلوم بود که شدیدا معتاده وآدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن کرد و یکی هم برای من روشن کرد و به سمتم دراز کردیک پک به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشکلت با من صحبت کرده، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من که یه دکتره و خلاصص …به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نکنه که حوصله این بچه بازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیابیار بشین یه گوشه بزرگش کن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نهدیگه حتی کسی نیگات میکنه یک کلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ….حالا خوددانی ….من واسطم پولمو میگیرم میرم پی کارم ..
با کنجکاوی پرسیدم : خرجش چقدرمیشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی باشقایق حساب میکنم فکر کنم یه ۶۰۰ تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سکوت کردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای کوبی بسه ، عروس خانم بله روداد ، پیش بسوی دکی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمتدکتر در حالیکه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه هادر تمام طول راه باهم شوخی میکردن و می خندیدن .
دکتری که مهشید ازش تعریف میکرد توی یک خونه قدیمی در جنوب شهر بود یک خانم حدودا ۵۰ ساله که رفتار گرم وصمیمیداشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتینمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشکلاتخودم سهمیم کنم ؟ توی این فکرها بودم که چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشماموباز کردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میکردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالم بهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میکردم خودمو مدیون شقایق میدونستم و قرار شد که کار کنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
ازبعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فکر میکردم به اینکه میتونسم توی زندگیم کجا باشم و الان کجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فکر میکردمو به روژان ، کوچولویی که همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه که شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن کهبکشم که بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میکردم کم کم خودم ازشون در خواست میکردمکه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یک آپارتماناجاره کنه که اونجارو آرایشگاه کنه و با هم مشغول کار بشیم. آرایشگاه بسیار شیک وزیبایی بود در بالا شهر .

اوایل اکثر کسانیکه به آرابشگاه رفت و آمد داشتن دوستای شقایق و سرا بودن ومن کار میکردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
کمکم متوجه شدم که بیش از اینکه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم که اینجا داره اتفاقاتی می افته که از زیر چشم من پنهونه…. تصمیم گرفتم کمی کنجکاوی کنم و سر از کار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق وسرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها که می اومدن خیلی مشکوک بودن و شقایق یک بسته کوچیک بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابی کلافه شده بودم اونها فکر کرده بودن که من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست بایدبهشون ثابت میکردم که من سر از کاراشون در اوردم .
یک روز وقتی آرایشگاه خلوتبود رو به شقایق و سرا کردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیهحساب کنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما کار کنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟مگه چی شده ؟ اینجا که در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی که از فروش مواد مخدرباشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه که اکثر مشتریه که میان آرایشگاه شاکی هستن که پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اولفکر کردم که لابد مشتریهای دیگه هستن که اینکار و میکنن ولی حالا فهمیدمکه…………….
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی که چی ؟ که ما دزدیم ؟ بدبخت من صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماهادزدید یادته دفعه پیش یک خانمی اومد گفت یک ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهشگفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن ………من دیدم کهاون روز سرا پولو از توی کیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی کیف خودش .
شقایقبا تعجب به سرا نگاه کرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یک سیلی محکم بصورتم زد وفریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا کردی که کشیک منو کشیدی . تو فکر کردی که کی هستی که توی کار دیگران فضولی میکنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم که تو الان توکوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر کردم وگفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه که شماها مواد پخشمیکنید .
شقایق باچشمان غضب آلود که توی این یک سال اینطوری ندیده بودمش بطرفماومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارم دوست داری برو لومون بده . ما که از خونه فرار نکردیم اون که از خونشون فرار کردهتویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه داشته نوه دار میشده یا اینکه………….
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اینه که پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر کا راتون سکوت کنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این کارنامه درخشانی که داری . تازه تو خودتممعتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . کلی هم بدهی بهشقایق داری که تا بدهیتو صاف نکنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشک گفتم : گناهخودتونو به پای من ننویسیدالکی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتادنیستم .
شقایق با یک پوزخند گفت : فکر کردی زرت زرت سیگار می کشیدی دود میکردیتو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فکر کردی اون قرصها که هر شب می خوردی آسپرینبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یک روزم بدون اونهازندگی کنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولیبا این وضعی که تو داری هیچ جا نمیتونی کار کنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردیپیش خودمون مطمینم……. روسریمو سرم کردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدمبیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میکرد باورم نمیشد حرفهای اونهاحقیقت داشته باشه……….

ادامه دارد…

نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ |
یک ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامک رسوندم ولی سیامک اونجا نبود
دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله کنم که چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها کرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم که اون برای این کارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم
نمیدونستم چطور میتونم این ماجرا رو جمع و جور کنم .
تو این افکار بودم که زنگ موبایلم به صدا دراومد ، رها بود .
رها : الو مارال سلام منم رها
مارال : سلام رها جان خوبی؟
رها : آره خوبم ولی انگار تو بهتری . شنیدم داری مادر میشی
مارال : تو از کجا خبردارشدی ؟
رها :من زنگ زدم به درمانگاه خواستم احوالتو از شادی بپرسم شادی هم همه چیزو بهم گفت ……….مارال تو واقعا آدم پستی هستی !!!!!!!!!
مارال : رها این چه طرز حرف زدنه می فهمی داری چی میگی؟
رها : خیلی پررویی ، اصلا انگار نه انگار که چیزی شده . بیچاره سیامک اون از وقتی از درمانگاه اومده رفته پیش سعید و زار زار داره گریه میکنه . من هیچوقت اونو به این حال و روز ندیده بودم
مارال : آخه چرا ؟ مگه حالا چی شده ؟ بخاطر اینکه من باردارم ؟
رها : یعنی تو نمیدونی چی شده یا می خوای خودتو به موش مردگی بزنی . سیامک اصلا بچه دار نمیشه
بیچاره ، تو، تورتو بدجایی پهن کردی
مارال : چی میخوای بگی رها ؟ متوجه هستی چه تهمتی داری به من میزنی
رها :آره خوب میدونم ، تو یک آدم بی هویت فراری هستی بیچاره سیامک که به تو جا ومکان داد اصلا تو میدونی چرا نوشین وسیامک از هم جدا شدن ؟ چون نوشین عاشق بچه بود و سیامک بچه دار نمیشد برای درمان به کشورهای خارجی هم رفتند ولی همه متفق القول گفتند که احتمال بچه دار شدن سیامک صفره . نوشین هم از سیامک طلاقشو گرفت و با یک نفر دیگه ازدواج کرد . حالا بازم میخوای انکار کنی؟ من شرم دارم که تو از جنس منی .. سیامک میگفت تو از مردها گریزانی و به هیچکدوم اعتماد نداری اون با رفتاراش میخواست به تو ثابت کنه هنوز مردانگی نمرده و همه مردها مثل هم نیستن بخاطر همین مثل یک برادر باتو رفتار میکرده و بعد از اینکه تو رفتی خونش همیشه خونه پدر ومادرش میمونده شبها و کلا اون خونه رو در اختیار تو گذاشته بود ولی تو ، مارال لیاقت عشق پاک اونو نداشتی و از آزادی که در اختیارت گذاشت تو سو استفاده کردی…. تو لایق مردنی ………لایق مردن
رها حرفهاشو زد و گوشی رو قطع کرد.
درها یکی یکی روم بسته میشد از این موجود نا خواسته که در وجودم بود متنفر بودم . چقدر همیشه آرزوی مادر شدن داشتم چقدر تو رویاهام آرزوی یه دختر سفید و کپل و داشتم ……….و حالا
تک تک آرزوهام مرده بودن
برای بار دوم زندگی احساس خوشبخت بودن رو ازم گرفت
به یاد اون راننده تاکسی افتادم و اون شب وحشتناک و حرفهای اون راننده که شیطان رو میشد توی چشماش دید .
باید همه جریانو برای سیامک تعریف میکردم باید بهش میگفتم که از اعتمادش سواستفاده نکردم . در اون لحظه احساس میکردم چقدر به سیامک علاقه دارم و به حمایتش احتیاج دارم
گوشی رو برداشتم و به موبایل سیامک زنگ زدم
مارال : الو سلام منم مارال . آقا سعید شمایید ؟میشه خواهش کنم گوشی رو بدید به سیامک
سعید : سیامک حالش خوب نیست و نمی خواد با شما صحبت کنه
مارال : آقا سعید تو رو به هرکسی می پرستید گوشی رو بدید به سیامک من باید باهاش صحبت کنم و خیلی چیزارو براش تو ضیح بدم
سعید قبول کرد ..بعد از یک سکوت طولانی سیامک گوشی رو از سعید گرفت با صدای گرفته که میشد ناراحتی رو توش احساس کرد
مارال :الو عزیزم . بخدا تو در مورد من اشتباه میکنی من عاشقتم و دوستت دارم من هیچوقت به تو خیانت نکردم من از اعتماد تو سو استفاده نکردم
سیامک : ببین ، دیگه نمی خوام صداتو بشنوم تو در حق من خیلی بدی کردی جواب خوبیهای من این بود ؟
مارال : به جون عزیزت اشتباه میکنی سیامک بذار برات توضیح بدم ، تو که همیشه منطقی بودی عزیزم
سیامک فریاد زد : بس کن دیگه ، اینقدر عزیزم عزیزم به من نگو .. دیگه چی رو میخوای توضیح بدی ؟میخوای بازم به اون دروغات ادامه بدی ؟تو یه دختر فراری هستی مارال ، اینو خیلی وقته میدونم وقتی عکستو جزء گمشده ها توی روزنامه دیدم ، ولی من احمق اینقدر عاشقت شده بودم که راضی نشدم که به کسی خبر بدم من چشمامو روی همه چیز بسته بودم ، من حتی می خواستم روز تولدم از تو خواستگاری کنم
حالا هم از خدا ممنونم که زودتر منو متوجه اشتباهم کرد تو یه آشغالی که با فریب خودتو به من نزدیک کردی
همین الان وسایلتو جمع میکنی و از خونه من میری بیرون تو لیاقت محبتهای منو نداشتی .. ازت متنفرم مارال ، متنفر ، تک تک وسایل خونمو میام چک میکنم که چیزی ازش کم نشده باشه . صبح که اومدم اونجا نمی خوای چشمم به ریختت بیافته و اگر هنوز اونجا بودی خودم تحویل پلیس میدمت .
مارال : الو الو سیامک جان بذار برات توضیح بدم تو رو به کسی که می پرستیش قطع نکن .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع به گریه کردم . خفت و خواری از این بیشتر؟

من که زمانی همه بهم نازکتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین کردم و اون راننده تاکسی که باعث بدبختی من شدن و آرزو کردم کاش هیچوقت یک زن نبودم .
کاش یک مرد بودم کاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد
تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه کردم و از خدا گله کردم
به این فکر میکردم که در این شرایط سخت باید چیکار کنم . از خدا کمک خواستم که راهی رو جلوی پام قرار بده .
اینقدر خسته و پریشان حال بودم که بالاخره صبح ساعت ۶ تازه خوابم برد
ساعت ۱۱ صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فکر کردم که سیامکه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامک جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم
شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده
گفت : بابا سیامک جان کیه ؟ منم شقایق جان……. آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره ………پایی بریم استخر از اونورم با یه اکیپ توپ بریم دربند؟
با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست
شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟
غم دنیا روی دلم سنگینی میکرد دلم می خواست تمام آنچه رو که تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی کم وکاست برای یکنفر تعریف میکردم دلم میخواست یک سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یکنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یکنفر نشون بدم .
یک ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .
وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه کردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟
منم تمام اتفاقاتی رو که این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف کردم شقایق مثل یک سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینکه بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود منو تحقیر م کنه یا منو مقصر بدونه .
وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پشو دختر جمعش کن حالا فکر کردم چی شده / چیزی که زیاده پسرای امثال سیامکه مخصوصا برای تو که اینقدر خوشگلی ، تازه این مشکلم که گفتی حل شدنیه فقط یک کم خرج داره که خودم برای اینکه از شر این کوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یک آب خوردن میمونه فقط کافیه اراده کنی . شقایقت که هنوز نمرده که تو زانوی غم بغل کردی
وجود شقایق برام مثل یک فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میکرد
شقایق در حالیکه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میکرد یه نگاه به من کرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز کن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو کفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامک  خیانت کنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو کشت تا تو فقط بهش نیگا کنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامک زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ……..اون زمان فکر اینجاهاشو نمیکردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع کن دیگه نمی خواد منت سیامک و بکشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست که بخوای بخاطرش یه قطره از اشکای قشنگتو بریزی …. این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بکش آرومت میکنه
حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .
شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نونه اش پدر من
با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!
گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میکنم در حالیکه پدرم توی تهران زندگی میکنه؟
گفتم : راستش نه
یک پکی به سیگار زد وگفت : بچه که بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تک دختر بودم
مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع کرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون
۱۰ سال پیش وقتی من ۱۳ سالم بود پدر ومادرم برای فوت یکی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم
شقایق در حالیکه داشت تعریف میکرد چشماش پر از اشک شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میکنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میکنه در حالیکه مقصر پدر شناخته شد
من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم
پدرم برای شاد کردن من هر کاری میکرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم کنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم که مادرمو ازم گرفت
پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسکین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اکثرا مست به خونه میامد
کم کم با مراجعه به دکترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من کمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یک دسته اسکناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت
من می موندم با زهره خانم کلفتمون بود
بعد از یه مدتی سر وکله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر ۲۷ ساله ای که منشی پدرم بود یک عقده ای پول ندیده که حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج کردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما
وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه کردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم
پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی کنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیک خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میکرد.

منم به عناوین مختلف از پدرم پول میکشیدم . دیگه پدرم کاری به کارم نداشت حتی گاهی وقتا یکماه یکماه هم همدیگرو نمیدیدم .
اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی کم کم عادت کردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن که اصلا احساس تنهایی نمیکنم احساس آزادی میکنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میکنم و خوش میگذرونیم … زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن.

ادامه دارد….


نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ |
توی مغزم کلمات و جملات را پشت سر هم میچیدم تا اگر دوباره سیامک ازم سوالی پرسید بتونم قانعش کنم دلم برای سیامک می سوخت ولی چاره ای نداشتم
سکوت عمیقی بین ما حکمفرما شده بود سکوتی که هرچقدر بیشتر کش پیدا میکرد بر دلشوره من اضافه میکرد سیامک پشت هم سیگار میکشید و معلوم بود خیلی از من دلخوره .

فکر میکردم سیامک تصمیمشو گرفته و منو حتما از ماشینش پیاده میکنه و به همه دروغهام پی میبره ترجیح دادم بیشتر از این خودمو خرد نکنم
در ماشینو باز کردم تا پیاده بشم رو به سیامک کردم و گفتم :” سیامک جان لازم نیست حرفی بزنی من خودم جوابمو میدونم از همه زحمتهایی که امروز برام کشیدی ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا …….بی نظیری
خواستم پیاده بشم که سیامک مچ دستمو گرفت و با کمی ملایمت گفت :” فقط چند روز می تونی تو آپارتمان من باشی بعد از اون باید یک فکر اساسی بکنی
از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم پریدم در آغوش سیامک و از سیامک تشکر کردم و گفتم که محبتشو هیچوقت فراموش نمیکنم.
سیامک لبخند جذابی زد و گفت :” خیلی خوب خودتو لوس نکن ، می ریم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض کن بعد ناهار با هم میریم بیرون
من با شیطنت دخترانه ای گفتم : چاکر شما هم هستیم .. اطاعت میشه قربان
آپارتمان سیامک بسیار شیک و تمیز بود در منطقه زعفرانیه تهران . معلوم بود که بینهایت به دکوراسیون و تمیزی خونه اش اهمیت میده چیزی که بیش از همه توجه منو به خودش جلب کرد قاب عکسی بود که در اتاق خوابش به دیوار زده بود عکس سیامک و همسرش در لباس عروس
دلم هری ریخت پایین ، نکنه سیامک زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود که به روی خودم بیارم لباسهامو پوشیدم و همراه با سیامک به رستوران رفتیم
وقتی وارد رستوران شدیم همه سیامک و میشناختن و با احترام تمام بهش سلام میکردن
سیامک بهم گفت که پدرش از تاجرهای معروفه که اکثرا ایران نیست چندین رستوران هم در تهران داره که سیامک اکثرا نظارت بر رستورانهای پدرشو و کارای حساب کتاب رستورانها رو بر عهده داره
سیامک یکبار ازدواج کرده بود و از همسرش جدا شده بود
سیامک ۲ خواهر داشت که در آمریکا زندگی میکردند
سیامک تر جیح میداد که گاهی وقتا تنها باشه بخاطر همین خانه مجردی داشت ولی اکثرابه خانه پدریش می رفت مخصوصا زمانهایی که پدرش در سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خیابانها ی تهران گشتیم و خرید کردیم .
بودن با سیامک به من احساس قدرت میداد احساس میکردم چقدر خوش شانس بودم که با سیامک آشنا شدم
شب سیامک تا آپارتمانش رسوند و کلید رو به من داد و خودش به منزل مادرش رفت
وقتی می خواستم پیاده بشم سیامک بهم گفت :” مارال ،تو خیلی زیبایی چشمان خیره کننده ای داری امروز به من خیلی خوش گذشت
و من گفتم :” عزیزم تو چشات قشنگ میبینه . سیامک میشه یه خواهش کنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :” میشه هر چه زودتر برام یک کار پیدا کنی ؟ دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه . من که نمیتونم تا ابد توی آپارتمان تو باشم باید فکر یه سر پناه برای خودم باشم
سیا مک گفت :” باشه حتما برات یه کار پیدا میکنم . فکر میکنم نامزد دوستم سعید برای مطب جدیدش دنبال یه منشی خوش تیپ و خوشگل میگرده مطمئن باش از حالا استخدامی ، می خوای فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشیم ؟
گفتم :” آره عالیه . سیامک جان ،محبتاتو هیچوقت فراموش نمیکنم تو بهترین مرد روی زمینی امروز بعد از اون همه بدبختی وسختی دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس کردم ، بخاطر همه چیز ازت ممنونم
سیامک لبخندی زد و کلید آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظی کردیم.
وقتی تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال میکردم احساس میکردم که هر کاری دلم میخواد میتونم انجام بدم همیشه دوست داشتم .
احساس کردم چقدر بی کس و بدبختم ، به اون راننده تاکسی ..به پولهایی که از دست دادم … به مادرم به پدرم و………فکر میکردم
شاید خنده دار باشه ولی از اینکه مجبور نبودم که دیگه خود واقعیمو و عقایدمو پشت اون چادر پنهان کنم و از اینکه میتونستم راحت باشم خوشحال بودم همیشه دوست داشتم مثل خیلی از دخترها شال سرم کنم و نصف موهام از پشت سرم معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ کنم آرایش کنم مانتوی تنگ بپوشم ووو دوست داشتم میتونستم آزادانه سیگار بکشم
دوست داشتم در جمعهایی باشم که همه به زیبایی من غبطه بخورن
همینطور که هجوم افکار مختلف به مغزم می اومد پشت هم از سیگارهای سیامک میکشیدم و احساس آرامش میکردم ولی ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم بودم
در این دو روز چه ها که بر من نگذشته بود و میدونستم که خانوادم تا حالا همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا امید شدن دیگه
با ترس و لرز و تردید شماره دوستم سپیده رو گرفتم تا یک سر و گوشی آب بدم
سپیده :” الو بفرمایید
مارال :” الو سلام سپیده منم مارال
سپیده :” مارال تویی ؟ کجایی دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پیدا کنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نیست ……..مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگرانی در بیان
از اون طرف خط صدای فریادهای مادر سپیده رو شنیدم که با داد وبیداد گوشی رو از سپیده گرفت و با لحن بسیار تندی گفت :” دختره عوضی دیگه حق نداری اینجا زنگ بزنی تو بی آبرویی . دختری که از سر سفره عقد فرار کنه معلومه چه جونوریه دیگه . با کی فرار کردی؟ تو لایق همچون خانواده ای نیستی تو لایق مردنی
با اشک و بغض گوشی رو قطع کردم نمیتونستم دیگه این توهینهای مادر سپیده رو تحمل کنم ولی دلم عجیب برای مادرم شور میزد .
ولی چاره ای نداشتم و هیچکاری از دستم برنمیامد
تا صبح کابوس دیدم خواب میدیدم در چاهی هستم که از زیر این چاه آتیش بلند میشد و من فریاد میزدم و کمک می خواستم ولی بهراد بالای چاه ایستاده بود و به من می خندید .
صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم سیامک بود می خواست تاکید کنه که برای ناهار با دوستش سعید و نامزدش  قرار گذاشته از من خواست شیکترین لباسهامو بپوشم و یه کمی به خودم برسم
نزدیک ظهر لباسهایی که سیامک برام خریده بود پوشیدم انگار آرزوهای کوچیک من داشتن بر آورده میشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بیرون و چندین بار آرایش میکردم و پاک میکردم اینقدر که از این کار لذت میبردم و دوست داشتم چهرمو با آرایشهای مختلف ببینم
وقتی سیامک اومد دنبالم با ذوق گفت : وای مارال چقدر زیبا وجذاب شدی . چقدر این لباسها بهت میاد
من با حالت دلبرانه ای گفتم : ممنونم عزیزم ….چشمات قشنگ میبینه
سعید دوست سیامک و رها نامزدش آدمهای خونگرمی بودند و خیلی بنظر زوج خوشبختی می اومدن . رها دختری کاملا امروزی سروزبون دار خوش تیپ بود و یک قیافه معمولی داشت که تا منو دید گفت وای سعید ببین مارال چقدر خوشگله . سیامک شانس اوردی که همچین ملکه زیبایی رو تور کردیا
همه با هم خندیدیم و با این حرف رها من احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم.
میگفت اگر تو منشی من بشی حتما بیمارام بیشتر هم میشن چون نصفه شون برای دیدن تو هم که شده حتما میان مطب .
و من نمیدونستم که در برابر این همه اظهار لطف رها چی باید بگم .
از فردای اون روز توی مطب دندانپزشکی رها مشغول کار شدم.
زمان به سرعت میگذشت اینقدر غرق در ظاهر و علایقم شده بودم که کمتر احساس دلتنگی برای خانوادم میکردم .بعد از گذشت یکماه اصلا قابل تشخیص نبودم که همون مارال ساده ای بودم که با یک روسری ۱۵۰۰ تومانی و یک مانتوی ۵۰۰۰ تومانی از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خیلی عوض شده بودم
برای کارآموزی توی یک آرایشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها میرفتم و اکثرا بعد از مطب با سیامک میرفتیم یه گشتی میزدیم یا با دوستهای جدیدم مشغول بودم
سیامک از اینکه من هر روز خودمو به یک ریخت و قیافه در میاوردم ناراحت بود ولی به روی خودش نمیاورد
ولی من مثل یک تشنه ای بودم که انگار خیال سیر شدن هم نداشت .
سعی میکردم با حرفام با بیان احساسات الکی دل سیامکو بدست بیارم سیامک تشنه محیت بود و عشق رو میشد در نگاه سیامک دید
رابطه من و سیامک هر روز بهتر میشد سیامک به من گفته بود که از همسرش نوشین جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقی نداشتن و نوشین از نظر سیامک یک بیمار روانی بود .
سیامک از لحاظ مالی پشتوانه بینهایت خوبی برای من بود بطوری که بعد از گذشت یکماه یک سیم کارت و گوشی موبال بسیار گرون برام خرید و هر دفعه برای لباس و لوازم آرایش می خرید چون فهمیده بود من به تنوع در تیپک بسیار علاقه دارم و اونم دوست داشت همیشه با ظاهری جدید جلوی دوستاش ظاهر بشم .
در آرایشگاه با خانمهای مختلفی آشنا شدم ولی همیشه گرایش به افرادی پیدا میکردم که با همه فرق داشته باشن  .هم خوش پوش تر باشن هم یه جورایی مثل خودم باشن.
با سار و شقایق در آرایشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهای غرب تهران بودن که خانه مجردی داشتن. ممن از اینکه احساس میکردم دوستای به این باحالی و شاد وشیطونی دارم خوشحال بودم و کم کم سعی میکردم من هم خیلی از رفتارها و تکه کلامهای اونهارو تقلید کنم اغلب آرایشگاه رو دودر میکردیم و میرفتیم استخر و سینما و فالگیر و……
یک روز در مطب رها مشغول به کارم بودم که احساس کردم اصلا حالم خوب نیست سرم گیج میرفت و دایما حالم بهم می خورد .
رها متوجه این شد که من حالم خوب نیست با سیامک تماس گرفت تا بیاد دنبالم .
رها گفت :” مارال جان زنگ زدم به دوستم شادی که پزشکه سفارشتو کردم الان که سیامک اومد باهم برید اونجا. منم از احوال خودت با خبر کن حتما با من تماس بگیر عزیزم
سیامک بعد از نیم ساعت هراسان اومد
سیامک :” وای عزیزم چی شده ؟من صبح که خواستم برسونمت آرایشگاه احساس کردم حالت خوب نیست باید استراحت میکردی .
رها آدرس شادی رو به سیامک داد و به اتفاق به درمانگاهی که دوست رها اونجا کار میکرد
شادی کمی منو معاینه کرد و بهم یک سرم وصل کردن و ازم آزمایش خون گرفتنو سفارش کرد که زود جواب آزمایش و بدن
سیامک مدام قربون صدقم می رفت و موهامو نوازش میکرد .
بعد از یکساعت شادی اومد تو اتاق و خواست که با سیامک صحبت کنه
سیامک پیشونی منو بوسید و از اتاق خارج شد ولی برگشتن سیامک خیلی طول کشید سرمم دیگه تموم شده بود ولی خبری از سیامک نبود
از یکی از پرستارها پرسیدم :ببخشید این آقایی که با من امده بودن اینجارو شما ندیدی؟
پرستار کمی فکر کرد و گفت : همون آقایی که پیراهن خاکستری تنشون بود ؟چرا …. ایشون با خانم دکتر صحبت کردن کردن . نمیدونم خانم دکتر چی بهشون گفتن که خیلی ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسیدم : رفتن ؟من منتظرشم که باهم بریم خونه .. میشه دکتر موسوی رو ببینم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادی تا ببینم چه اتفاقی افتاده
پرسیدم : سیامک کجا رفته ؟ چی شده شادی جون ؟ مگه من چمه که به سیامک گفتین ناراحت شده؟
شادی لبخندی زد و جواب آزمایش و بطرفم دراز کرد و گفت : مبارکه داری مادر میشی. فکر کنم شوهرت از بچه زیاد خوشش نمیاد چون وقتی شنید اینگار بهش شوک وارد شده . ولی خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل میشها
دنیا روی سرم خراب شده بود بیچاره سیامک . تنها مردی بود که مثل یک برادر بامن برخورد کرد و اینقدر قابل اعتماد بود .. حالا باید این قضیه رو چطوری جمع و جور میکردم .


نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ |
ساعتها در تنهایی اون جاده گریه کردم . به حال خودم به کار بچگانه ای که انجام داده بودم و به خدا کلی گله و شکایت کردم و از خدا کمک خواستم
دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه
درمانده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم خسته و نالان با قامتی شکسته به را ه افتادم تا به یک آبادی برسم یک ساعت تمام راه رفتم تا به یک رستوران میان راه رسیدم . توی جیبهامو گشتم تا شاید پولی یا کارت تلفنی پیدا کنم ولی فقط یک چیز در جیبم بود شماره تلفن سیامک . همون صندوقدار رستوران که برای ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها کسی بود که توی این شهر غریب می شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا میشه یک تلفن بزنم
مغازه دار که حال نذار منو دید گفت :خانم شما حالتون خوب نیست بذارید کمکتون کنم . و میخواست بازوی منو بگیره که با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یک تماس بگیرم
تلفنو بهم نشون داد در حالیکه خیلی کنجکاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده
شماره سیامک و گرفتم سیامک خیلی خوشحال شد ازش خواهش کردم که بیاد دنبالم
بعد از حدود نیم ساعت سیامک خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام کیانا چت شده چرا اینقدر خاکی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟مگه جردن نرفتی پس چطوری سر از اینجا در اوردی ؟تصادف کردی؟
در حالیکه تمام بدنم درد میکرد با بغض گفتم :سیامک من اینجا به غیر از تو هیچکس و ندارم تو رو خداکمکم کن
سیامک کمکم کرد تا تونستم خودمو به ماشین برسونم وقتی توی ماشین نشستم سیامک نگاهی به من کرد
گفت : خوب ، برام تعریف کن چه بر سرت اومده
و بغض من ترکید وبلند بلند شروع کردم به گریه کردن
سیامک اشکامو پاک کرد و گفت :خیلی خوب نمی خواد حالا چیزی بگی بعدا برام تعریف کن
ومن با لحن منقطع گفتم : سیامک چمدانم . پولهام و لباسهامو دزدیدن
سیامک منو به آرامش دعوت کرد و من همچنان تمام تنم می لرزید و گریه میکردم در تمام طول مسیر بین من و سیامک حرفی ردوبدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم دم در یک درمانگاه بودیم به اتفاق به درمانگاه رفتیم و زخم پیشانیمو بخیه زدن و یک سرم بهم وصل کردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابی که مثل کابوس بود
وقتی چشمامو باز کردم ساعتها گذشته بود و سیامک بالای سرم بود :کیانا جان حالت بهتر شده؟من خیلی نگرانت شدم اینجا کسی رو داری که شمارشو بدی به من باهاش تماس بگیرم بیاد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اینجا هیچکس و ندارم یعنی هیچ کجای این کره خاکی هیچکس و ندارم
و پتورو کشیدم روی سرم و زار زار گریه کردم
سیامک خیلی گیج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابی درگیر شده بود . اون باورش نشده بود که من هیچکس و نداشته باشم هرچی ازم می پرسید چه اتفاقی برات افتاده فقط میگفتم تصادف کردم و همه چیزمو ازم دزدین
از درمانگاه که بیرون اومدیم ملتمسانه بازوی سیامک و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نمیشه من تصادف کردم وقتی روی زمین افتادم راننده بجای کمک چمدان و پولهامو دزدید و رفت
سیامک مکثی کرد و گفت :باشه قبول حالا با هم میریم پیش پلیس نشونی های راننده رو میدیم شاید تونستن پیداش کنن خیلی پرخاشگرانه گفتم :” :نه من چهرش یادم نمیاد من باتو هیچ جا نمیام اگرم میخوای اینکارو بکنی منو تنها بذار و برو تا با درد خودم بمیرم ولی اونوقت می فهمم تو بویی از انسانیت و مردانگی نبردی که یه دختر بدبختو تو کوچه می زاری و میری
سیامک انگار کمی نرم شده بود که گفت :” چرا دلخور میشی عزیزم من میخواستم کمکت کرده باشم
نمیدونستم باید به سیامک چی بگم ولی میدونستم اگر به کلانتری میرفتم حتما می فهمیدن که من از خانه فرار کردم و مجبور بودم دوباره برگردم پیش خانوادم ولی با چه رویی .. ولی از طرفی نه پولی داشتم و نه مکانی که لااقل شب بتونم اونجا بمونم . پشت هم داشتم بد میاوردم ومن هیچ وقت به این چیزا فکر نکرده بودم
من در فکر بودم که سیامک دم یک پاساژ شیک پارک کرد و گفت : “چند لحظه اینجا منتظر بمون من یه کار کوچولو اینجا دارم زود برمیگردم
ومن به علامت تایید سرمو با بی حالی تکان دادم
از تمام مردها می ترسیدم نمیدونستم باید به چه کسی اعتماد کنم و به چه کسی اعتماد نکنم از حرفها و لحن کلامشون بیزار شده بودم وقتی به یاد بهراد می افتادم و اون راننده تاکسی که چه بر سر من آوردن بند بند وجودم آتیش می گرفت
سیامک هم حتما یکی مثل اونهای دیگه بود
بالاخره تصمیم و گرفتم در ماشینو باز کردم که پیاده بشم و سیامک و ترک کنم
هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدایی از پشت سرم گفت :خانمی ببخش انگار خیلی معطلت کردم ولی ارزش این انتظار و داشت ،دیدم لباسات پاره شده رفتم برات مانتو و روسری و یک ذره خرت وپرت برات خریدم ……
و با لحن شیطنت باری گفت :” مارال خانم هنوزم به نظرت من نامردم ؟بیا جلو ببین ازشون خوشت میاد /
باشک و تردید چیزهایی که سیامک برام خریده بودو نگاه کردم فوق العاده شیک و باسلیقه انتخاب شده بود به عمرم همچین مانتوی شیک نداشتم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد قبول کنم حتما سیامک دلش بحال من سوخته بود
گفتم : ” نه ممنونم من به اینها احتیاجی ندارم لازم نیست شما هم برای من فردین بازی در بیارین
سیامک با دلخوری گفت :” اینها هدیه آشنایی من و تو ، چه اشکالی داره ؟همه لباسات پاره شده بود باید اون لباسهارو دیگه بندازی دور قابل استفاده نیستند
گفتم :” ولی اینها خیلی باید گرون باشن من نمیتونم قبول کنم ، من نمیتونم به تو پولی بدم بابتشون
با لبخند گفت :”گفتم هدیه است بابت هدیه هم که از کسی پول نمیگیرن
با خشم و غضب گفتم :”نه من یا قبول نمیکنم یا پولشو بهت میدم من گدا نیستم که دلت بخواد برام بسوزه
سیامک دیگه از کل کل کردن با من کلافه شده بود گفت:” من منظور بدی نداشتم قبول برو سر کار پولشونو بهم بده ولی بیا اینهارو بگیر که حسابی از کتو کول افتادم
هدیه ها رو قبول کردم ولی در دلم احساس شادی زیادی میکردم یک تشکر زیر لفظی کردم و دوباره سوار ماشین شدیم
در بین راه سیامک دوباره پرسید :” مارال تو واقعا کسی رو نداری ؟

گفتم :” راستشوبخوای خانوادم توی زلزله همشون کشته شدن فقط من موندم
سیامک با لحن بسیار ناراحتی گفت :” واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم ، پس چرا به دروغ به من گفتی که خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدی ؟
گفتم :” من تورو خوب نمیشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگیمو به هر کسی بگم
سیامک پرسید :” پس اینجا حتما کسی رو داری که اینجا اومدی ؟
دروغهامو پشت سر هم ردیف میکردم و میگفتم خیلی زیرکانه و ماهرانه احساس میکردم پا به دنیایی گذاشتم که برای اینکه بتونم با اطرافیانم کنار بیام مجبورم خود واقعیم نباشم برای اینکه دیگران منو قبول کنن باید هویت اصلیمو پشت دروغهام پنهان کنم و از اینکه میتونستم با دروغهام سیامکو رام کنم لذت میبردم میدونستم که برای اینکار باید از حربه های زنانه هم کمی استفاده کنم . من که دیگه چیزی برای باختن نداشتم
دستان سیامکو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :” سیامک کمکم کن من از همه مردها بدم میامد ولی تو جوانمردترین مردی هستی که من تا حالا دیدم سیامک جان تو تنها کسی هستی که فکر میکنم میتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سیامک دستامو به گرمی فشرد و با لبخند مهربانی گفت :”روی من حساب کن نمیزارم هیچکس آسیبی به تو برسونه ولی تو هم باید با من صادق باشی
من یک آپارتمان کوچیک دارم برای خودم که هر وقت میخوام تنها باشم یا دلم میگیره میرم اونجا تو میتونی یه مدت اونجا باشی
از اینکه میدیدم سیامک چه دلسوزانه حرفهای منو باور میکنه و از اینکه تونسته بودم برای خودم جا و مکان پیدا کنم خیلی خوشحال بودم
سیامک دوباره پرسید :نگفتی تو تهران فامیل و اشنایی نداری ؟
گفتم :” من اینجا یک عمو دارم ولی عمو و زن عموم خیلی منو اذیت میکردن اینقدر آزارم دادن که مجبور شدم از خانه شون فرار کنم
سیامک با شدت ترمز کرد و فریاد زد : فرار ؟تو فرار کردی ؟یعنی تو دختر فراری هستی ؟
همه چیز داشت بهم می ریخت نباید اینقدر تند میرفتم از گفته خودم پشیمون شده بودم ولی حرفی بود که دیگه زده شده بود
در ماشینو به تندی باز کردم و فریاد زدم :”تو داری زود قضاوت میکنی من بهت اجازه نمیدم که اینطوری با من صحبت کنی تو فکر کردی من کی هستم ؟کاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اینهمه خفت و خواریرو تحمل نمیکردم / من از عموی نامردم متنفرم من نمی خوام به خانه اون لعنتی برگردم
سیامک مچ دستمو خیلی محکم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتی بنشین تو ماشین می رسونمت در خونه عموت هر چی باشه اون فامیلتونه
توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم دیگه نمی خواستم سرنوشت دیشب شبهای دیگه هم برام تکرار بشهدوست داشتم مثل دخترهای دیگه تهرونی زندگی کنم احساس کمبود محبت شدیدی میکردم
سیامک با لباس خریدنش و با پیشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشین شیک و رستوران بهم ثابت کرده بود که پامو بد جایی نذاشتم و باید هر طوری شده حتی از روی ترحم اونو برای  خودم حفظ میکردم چون بهش احتیاج داشتم
انگار شرایط جدیدم از من یک مارال جدید ساخته بود با شخصیت جدید اون مارال ساده و صادق که وقتی یک دروغ میگفت تمام طول شب استغفار میگفت دیگه مرده بود من اون سادگی رو تو هم.ون اتوبوسی که باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سیامک گفتم :” من حرف اخرم رو میزنم اونوقت خودت تصمیم بگیر .از وقتی بچه بودم همه به من توجه میکردن حتی مردهای فامیل بخاطر زیبایی که داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فکر میکردن من باعث میشم شوهراشون زل بزنن به من . ولی خانوادم یک تکیه گاه بودن برای من که همیشه حافظم بودن
تا اینکه اون اتفاق وحشتناک افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روی باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون میدید عمو بینهایت به من توجه میکنه و مرتب منوکتک میزد و جلوی همه خوارم میکرد
عموی من ادمه هرزه ای بود که مست به خونه میامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بیارم و لی از همه بدتر این بود که یک روز که زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل کرد و برای نیت پلیدش شروع کرد به دویدن دنبال من به هر بدبختی بود من خودمو به اتاقی رسوندم و درو از پشت قفل کردم زندگی برام توی اون چهنم دیگه غیر ممکن بود منم وسایلمو جمع کردم و از پنجره پریدم بیرون و فرار کردم
حالا سیامک می خوام منصفانه قضاوت کنی تو بودی به این خفت تن میدادی ؟…..
سیامک حیران نگاهم میکرد و پشت سر هم سیگار میکشید.

نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ |
در تمام طول راه به حرفهای اون روز خانم رحمانیدبیرمعارفمون فکر میکردم. و ای کاش به حرفش هیچوقت گوش ندادهبودم اگر اون روز منبه حرفهای خانم رحمانی عمل نکرده بودم ایا امروز مجبور به این کار بودم ؟ اگر قول وقرارهای بهراد وجدی نگرفته بودم باز هم سرنوشتم الان تنها نشستن توی اتوبوسو رفتنبه تهران بود؟ چه سرنوشتی توی تقدیر من نوشته شده؟چرا من….. آخه چرا من……..
همیشه از مرگ می ترسیدم در غیر اینصورت حتما خودکشی میکردم تا مجبور نباشم برای ادامه زندگیم بار سنگین این خفت و روی دوش بکشم و مجبور باشم همیشه توی زندگیم با یک دروغ زندگی کنم
از طرفی به اتفاقاتی که بعد از رفتنم از خانه فکر میکردم تمام وجودم به لرزش می افتاد خرد شدن و شکستن پدر و مادرم جلوی خانواده فرهاد جلوی فامیل . .. خانوادم دیگه چطور میتونستن توی اون شهر زندگی کنن؟
گاهی فکر میکردم دوباره برگردم به شهرمون ولی دیگه همه چیز تموم شده بود ساعت ۳ بعد از ظهر بود و حتما تا حالا دیگه همه از فرار من باخبر شده بودند دیگه نمیتونستم کتکهای علی و تحقیرهای پدرم رو تحمل کنم ولی دلم برای مادرم می سوخت/.
و بالاخره به تهران رسیدم شهری که تا بحال ندیده بودم و وقتی از کنارمیدان آزادی میگذشتیم انگار همه دردهامو فراموش کرده بودم و با یک حیرت غیر قابل وصف به پنجره اتوبوس چسبیده بودم و اطراف و نگاه میکردم هیچکس به هیچکس کاری نداشت و احساس میکردم وارد یک شهر ازاد شدم
وقتی از اتوبوس داشتم پیاده میشدم چادرمو گذاشتم روی صندلیم و پیاده شدم
بعد از چند دقیقه شاگرد راننده فریاد زد : خانم خانم چادرتون یادتون رفت
من هم گفتم : دیگه بهش احتیاج ندارم مال خودت بده به مادر یا خواهرت
و شاگرد راننده بهت زده به دور شدن من نگاه میکرد
دلم می خواست توی این شهر که هیچکس منو نمی شناخت طوری زندگی کنم که دلم می خواست . دوست داشتم اینجا درس بخونم دانشگاه برم آزاد زندگی کنم و به یک جایی برسم و برگردم شهرم و به پدرم ثابت کنم که من باعث ننگشون نیستم و نبودم و قدردان زحماتشون بودم. ولی اینها آرزوهای محال و دور از دسترسی بود که من اون روز باهاشون دلخوش بودم.
با علاقه زیادی به اطرافم نگاه میکردم شلوغی ،فریاد ، آلودگی صدای فریاد رانند های تاکسی رستورانهای بزرگ و دختر و پسرهایی که خیلی راخت بدون اینکه کسی نگاهشون کنه دست در دست کنار هم راه می رفتن و باهم صحبت میکردن.
حسابی جو گیر شده بودم احساس میکردم چقدر بد تیپ و ساده هستم در برابر دیگران.
به دستشویی یک پارک رفتم و روسری که مادر فرهاد برام خریده بود بر سر کردم و برای اولین بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابی از جلو گذاشتم بیرون و با لوازم آرایشی که طناز برای تولدم خریده بود و هیچوقت اجازه استفاده از اونهارو نداشتم ، شروع کردم به آرایش کردن
وقتی در آینه خودمو دیدم به وجد اومدم و از قیلفه جدیدم خیلی خوشم اومد احساس زیبایی عجیبی میکردم و با خودم گفتم : بابا ای ولا داری مارال دست هر چی دختر سوسوله تهرانیه از پشت بستی
از یک راننده تاکسی پرسیدم : آقا من اینجا مسافرم می خواستم ببینم اینجاها رستوران خوب کجا هست ؟
راننده کمی فکر کرد و گفت :چند تا رستوران عالی و شیک توی خیابون شریعتی هست اونجا ماشینهای خطیش ایستاده . با فریاد و به زبان ترکی به یک راننده دیگه چیزی گفت و هر دو باهم زدن زیر خنده
راننده دومی گفت : حاج خانم بیا سوار شو من مسیرم اون طرفیه
نگاههای راننده های تاکسی خیلی هوس بازانه بود و همین باعث شد خودمو کمی جکع و جور کنم و سوار تاکسی شدم .
شهر تهران شهر بینهایت شلوغی بود ترافیک در همه جا غوغا میکرد
راننده کنار یک رستوران بسیار شیک ایستاد و گفت: خانم همینجاست بفرمایید
یک رستوران خیلی شیک بود به هر طرف چشم مینداختم دختر و پسرهای جوان کنار هم نشسته بودند و داشتن غذا می خوردن به تنهایی سر یک میز نشستم و برای خودم سفارش غذای مخصوص رستوران و دادم
خیلی از پسرها که حتی با دختر هم آمده بودن زیر زیرکی نگاهم میکردن و من معنی نگاهاشونو نمی فهمیدم
از بین این پسرها جوان بسیار شیک و مودبی پشت صندوق رستوران نشسته بود که از بدو ورود منو زیر نظر داشت ، غذا که تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم
هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که صدای اون جوان منو در جای خودم میخکوب کرد
خانم خانم میسه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
گفتم:بله بفرمایید
گفت :سلام من سیامک هستم می خواستم جسارت کنم و ببینم میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟
قند توی دلم آب شده بود که هنوز یک روز از آمدنم نگذشته تونستم یه پسر تهرونی رو تور کنم ولی نمیدونستم چطور برخورد کنم از طرفی بعد از بهراد از مردها بدم می امد ولی با خودم فکر کردم شمارشو میگیرم برای روز مبادا خوبه توی این شهر غریب از طرفی پسری که توی این رستوران کار میکنه حتما خیلی وضع مالیش باید خو ب باشه
گفتم:من خیلی اینجا نمیام ولی اگر دوست دارید میتونید شمارتونو بدید ..شاید البته شاید ،باهاتون تماس بگیزم
سیامک خیلی خوشحال شد و شماره موبایلشو نوشت روی یک تکه کاغذ و با ذوق بچه گانهای گفت: میشه امشب در خدمتتئن باشم ؟شما واقعا زیبا هستید . نمیشه یک لحظه چشم از شما برداشت
از تعریف سیامک به خودم بالیدن ولی حرفی نزدم
پرسید:اسمتون چیه؟
گفتم :اسمم……….. اسمم کیاناست .
گفت :اسمتونم مثل خودتون زیباست . الان کجا می خواید برید؟
گفتم نمیدونم ……..شمال شهر شما که اینقدر تعریف شیک بودنشو میکنن کجاست ؟
با تعجب پرسید: شهرمون ؟ مگه شما ساکن تهران نیستید
داشتم حسابی سوتی میدادم با دستپاچگی گفتم : اره دیگه شهرتون چون من سالهاست ایران نبودم
سیامک احساس کرده بود که چه فرد مناسبی رو پیدا کرده خواست به سوالاتش ادامه بده که
گفتم: بعدا باهاتون تماس میگیرم و با هم بیشتر اشنا میشیم حالا میشه یه ماشین برام بگیرید من اینجا غریبم
گفت :بله حتما باعث افتخار منه اگر کار نداشتم خودم میبردمتون شهرو بهتون نشون میدادم ولی پدر چند روزه که سفرن و من نمیتونم رستورانو ترک کنم ، شما شهر ما جردن . میرداماد و شهرک غرب .تجریش…….. حالا کجا میرید؟
گفتم : اره اره جردن ، شنیدم میخوام برم بازار سرخه برای خرید اسمش یادم رفته بود
یک ماشین دربست برام گرفت و پولشم حساب کرد و من با اکراه با سیامک دست دادم و خداحافظی کردیم
در دلم ذوق کرده بودم که چقدر زود تونستم مخ یه پسر تهرونی رو بزنم ولی حالا بشینه که بهش زنگ بزنم ولی عجب پسر لارجی بود که کرایه تاکسی هم دربستی حساب کرد به راننده گفتم : اقا من ایران نبودم می خوام چند تکه طلا بخرم لطفا منو جایی ببرید که طلاهای قشنگ و مناسبی داره بعد میریم اون جایی که اون اقا بهتون گفتن
و راننده به طرف تجریش رفت
وای واقعا فوق العاده بود حرم امامزاده صالح و دو سبک مدرن و قدیمی در کنار هم
من محو تماشای اطرافم شده بودم به یک طلا فروشی رفتم و تمام طلاهایی رو که با خودم اورده بودم فروختم حدود ۵۰۰ هزار تومان شد
از دیدن مغازه ها سیر نمیشدم مخصوصا تیپ و قیافه دخترها و پسرها برام جالب بود
بعضی از پسرها با چشمان حریصشون سر تا پای منو بر انداز میکردن و هر از گاهی بهم متلک می انداختن : چه خوشگی تو ………بگو ماه در نیاد وقتی تو هستی ……..جیگرتو …خوش بحال دوست پسرت و…….چه تیپ املی داری تو
برام خیلی جالب بود از شنیدن بعضیهاشون باد تو غبغبم می انداختم و از شنیدن بعضی دیگه از شرم سرخ می شدم
وقتی برگشتم تاکسی دربستی که سیامک برام گرفته بود رفته بود به ناچار دوباره یک دربستی گرفتم
عقربه های ساعت دیگه ساعت ۱۰ شب و نشون میداد و در یک لحظه بخودم آمدم شب باید کجا می خوابیدم ؟ پدر و مادرم الان چیکار میکننن؟
ترس عجیبی تمام وجودمو پر کرده بود کم کم مغازه ها کرکره ها رو پایین میکشیدن هرچه زودتر باید می رفتم به یک هتل یا مسافر خونه ،یک احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینکه کاش فرار نکرده بودم
از راننده خواهش کردم بایسته تا من از تلفن عمومی یک تماس بگیرم
دلم برای صدای گرم مادرم تنگ شده بود
بعد از چند تا زنگ علی گوشی رو برداشت با صدای گرفته و ناراحت :الو بفرمایید …الو چرا حرف نمیزنی؟
مادر از اون طرف فریاد میزد حتما ماراله بده تو رو خدا باهاش حرف بزنم و گریه وشیون میکردو صدای پدر را میشنیدم که میگفت :بگو همون گوری که رفته بمون و دیگه برنگرده من دختری به اسم مارال ندارم اصلا گوشی رو بده ببینم که حرف حسابش چیه؟
و من با اشک گوشی رو فورا قطع کردم و بحتل خودم زار زدم که تا چند وقت پیش چقدر احساس خوشبختی میکردم و حالا تنها توی این شهر غریب چیکار باید میکردم؟
راننده شاهد تمام این صحنه ها بود اینه جلو را بر روی چهره من زوم کرده بود و از اینه با چشمان حریصش منو می پایید
گفتم :آقا لطفا منو به یک هتل برسونید
راننده گفت : ابجی تنهایی؟یعنی تنهایی می خوای اتاق بگیری؟
گفتم :آره ..یعنی نه / همسرم امشب میرسن
راننده گفت : کدوم هتل برم ؟
گفتم :هر هتلی که به اینجا نزدیکتره
بوی سیگار تمام فضای ماشینو پر کرده بودو یک نوار قدیمی که صدای دلخراشی داشت
سپیده دم اومدو وقت رفتن …..حرفی نداشتیم ما برای گفتن
به یک هتل رسیدیم راننده گفت :آبجی ما اینجا منتظریم شاید جا نداشته باشه
و یک لبخند بسیار زننده زد که اون لحظه من معنی لبخندشو نفهمیدم
رزوشن بسیار شیکی با سلام گفت :میتونم کمکتون کنم
گفتم :یک اتاق می خواستم آقا
رزوشن گفت :لطفا شناسنامتون
شناسنامه رو بهش نشون دادم
کمی نگاه کرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهای مجرد معذوریم
گفتم :پس من توی این شهر غریب چیکار کنم؟
گفت :خانم من مامورم ومعذور متاسفم
با دلخوری برگشتم و سوار تاکسی شدم راننده کاملا به طرف من برگشت :چی شد ابجی ؟
گفتم :هیچی میریم یک جای دیگه
چندین هتل و مسافرخانه رفتیم ولی هیچکدوم حاضر نبودن به دختر مجرد اتاق بدن
کم کم روی راننده باز شد و فهمیده بود که من از خانه فرار کردم
گفت: :یه مسافر خونه اشنا سراغ دارم براتون بریم اونجا ؟
گفتم:واقعا لطف میکنید
راننده گفت:آبجی میگما اگر اقاتون امشب نیان ما در خدمتیم ما غریب نوازیم . و بلند بلند خندید
ترس از راننده کم کم تمام وجودمو پر کرده بود
گفتم : نه حتما بیاد
گفت :خانم کوچولو پس چرا هیچ جا بهت اتاق ندادن؟مجردی نه؟ تو دختر فراری هستی
برای اولین بار بود که یک صحبت ساده منو تکون داد و فهمیدم از امروز جامعه منو به چه عنوانی میشناسه
فریاد زدم :نگه دار می خوام پیده بشم
راننده سرعتشو بیشتر میکرد :ا ابجی حالا چرا ترش مردی ؟خوب امشب اقاتون پیشتون نیست من که نمردم . خودم آقات میشم اصلا اگر موافق باشی صیغه ات میکنم
این کلمه منو به یاد خانم رحمانی .. بهراد ….و اون اتفاق انداخت و تمام وجودم از نفرت پرشد
فریاد میزدم :نگه دار عوضی کجا منو میبری ؟
چندین بار سعی کردم در و باز کنم وخودمو پرت کنم بیرون ولی اون قفل مرکزی رو زده بود
داشتیم به سرعت از شهر دور میشدیم و وارد جاده های تاریک اطراف شهر.
بجایی رسیدیم که بنظرم آخر دنیا بود به زور منو از ماشین بیرون اورد : بیا خوشگل من ……..حیف نیست امشب و به کام خودت و من زهر میکنی ؟بیا عروسک من . خانمی من
کلاماتش طرز صحبتش همه از یک اتفاق شوم دیگه خبر میداد : ولم کن عوضی
یک سیلی محکم به من زد که شدت به زمین خوردم
و خیلی وقیحانه گفت :ادای دخترای نجیبو واسه من درنیار اگر نجیب بودی الان اینجا چیکار میکردی؟
و با تمام قدرت منو هل داد صندلی عقب ماشین………………
صبح وقتی بهوش اومدم تنهای تنها وسط جاده خاکی رها شده بودم با لباسهای پاره یک لحظه به یاذ چمدانم و پولهایم افتاده
وای همه پولهامو و چمدانم رو راننده دزدیده بود …….

ادامه دارد…………

نوشته شده توسط بهزاد در شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ |
قسمت سوم

باورم نمی شد بهراد این حرفها رو زده باشه با بغض و فریاد گفتم : تو دروغ می گی اصلا تو از من از بچه گی هم خوشت نمی اومد و به من حسادت میکردی . اون به من قول داده هیچوقت نمیتونه این حرفارو زده باشه
پدرم مثل اسپند روی آتیش از سر جاش پرید و یک سیلی محکم به صورتم زد طوری که چند قدم به عقب کشیده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفید دیگه نمی خوام ببینمت تو باعث ننگ ما هستی دیگه دختری به اسم مارال ندارم تو نمی تونی بفهمی چقدر برای یک پدر سخته وقتی بشینه و این حرفارو از یک پسر نانجیب بشنوه کاش زمین دهن باز میکرد و من و میبرد همراه خودش کاش امشب بخوابم و فردا بیدار نشم
من و با شدت هل داد توی اتاق و در رو به روم قفل کرد.
مادر م از اون طرف شیون میزد ولی کاری از دستش بر نمی اومد پدر این دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسیار شروع کرد به مادرم بد وبیراه گفتن.
تا اون زمان هیچوقت ندیده بودم پدر و مادرم صداشونو روی هم بلند کنند و با بی احترامی با هم صحبت کنن ولی من باعث شده بودم این حریم شکسته بشه .
دنیا برام به آخر رسیده بود وقتی یاد حرفهای بهراد می افتادم به یاد قول وقرارهاش و به یاد نهایت نامردی که در حق من کرده بود دوست داشتم آتیشش بزنم . ولی در اون شرایط چیکار میتونستم بکنم ؟ تازه اگر مادر و پدر میفهمیدن که دختر عزیز دردونشون چه به روز خودش اورده دیگه منو زنده نمی زاشتن.
ولی با خودم فکر میکردم مگه کشکه من و اون با هم محرم بودیم اون حکم شوهر منو داشته نمیتونه زیر همه چیز بزنه.
دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگیم باشه و ای کاش پدرم یا علی زیر شلاق اون روز منو میکشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اینطوری نبود و مجبور نبودم دوریشونو تحمل کنم و به هر خفتی تن بدم.
چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا می اورد ولی حتی یک کلام هم با من حرف نمی زد من هم به یک نقطه خیره شده بودم و لب به غذا نمیزدم مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده میبرد بدون اینکه اصراری داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توی اون عالم نبودم هر شب کابوس میدیدم و به فکر یک راه حل بودم ولی تمام راه حلها به بن بست ختم میشد.
از فرط بی غذایی ضعیف شده بودم و یک روز به خودم آمدم دیدم که در بیمارستانم و سرم به دستم وصل هست ۳ روز بیمارستان بودم ولی در این مدت نه پدر ونه علی به دیدنم نیامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پای جا نماز اشک می ریخت و دعای توسل می خوند .
هنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود که یک روز قفل سکوت پدر شکست یک چادر سفید به من داد و گفت : اینو سرت کن و یک کم به خودت برس امشب مهمان داریم .
مهمان اون هم با این اوضاع و احوال ………. فکر کردم شاید یکی از اقوام برای عیادتم می آیند
نزدیک غروب مهمانها آمدند با دسته گل و شیرینی ولی نه ………ای وای ……..اون فرهاد بود خواستگار سابقم که چندین بار تا بحال به خواستگاریم آمده بود و جو.ب رد شنیده بود
مادر وارد اتاقم شد و گفت : این دفعه دیگه حق نداری بیخودی بهانه بیاوری . تا این بی آبرویی به گوش همه نرسیده باید زودتر ازدواج کنیحالا چطور میتونستم به خانوادم بفهمونم که من جز با بهراد نمیتونم با کسی ازدواج کنم یعنی مجبور بودم ؟
و اگر می فهمیدند من چطور میتوانستم توی روی خانوادم نگاه کنم
چادر سفیدمو سرم کردم و سینی چای بدست وارد پذیرایی شدم
تحسین همگان بلند شد …….. وای چه عروس خوشگلی …….وای چه عروس خوش قدوبالایی ماشاالله .خدا حفظش کنه براتون . نجابت از چهرش میباره
مادر میگفت :شما لطف دارید کنیز شماست
فرهاد پسر یکی از دوستان پدر بود پسری نجیب که نجابت خودش و خانوادهش شهره شهر بود دانشجوی مکانیک بود از نظر خانوادگی بسیار مومن بودن کم حرف بود و در تمام مدت خواستگاری گلهای قالی رو نگاه میکرد
من که همیشه آرزوی یک همسر خوشتیپ و سروزبون دارو داشتم هیچوقت نتونسته بودم به فرهاد به عنوان یک همسر نگاه کنم برای همین هر دفعه جواب منفی داده بودم و پدرو مادرم هم بخاطر اینکه فکر میکردند من دختر بسیار فهمیده ای هستم اختیار تصمیم گیری را به خودم داده بودند ولی حالا با این شرایط نمیتونستم روی حرفشون حرف بزنم .
در همون جلسه خواستگاری قرار ومدار بله برون و عقدکنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اینکه چه داره بر سرم میاد بودم.
پدرم میگفت :تو باعث ننگ ما هستی دیگه نمی خوام توی این خونه باشی و چشمم به چشمات بیفته
علی در تمام این مدت کلامی با من صحبت نمی کرد و مادرم با نگرانی و درسکوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا میکرد و اشک می ریخت .
چطور می تونستم از فکر بهراد بیرون بیام در حالیکه اینقدر ادعای عاشقی میکرد و از پشت به من خنجر زده بود فکر انتقام تمام ذهنم و به خودش مشغول کرده بود
چطور می تونستم با فرهاد کنار بیام و باهاش زندگی جدیدی را شروع کنم ؟و از طرفی اگر می فهمید اون دختر نجیبی که از من در ذهنش خودش ساخته من نیستم ، چطور می تونستم توی چشمام نگاه کنم . اگر خانوادم میفهمیدند که من از اعتماد اونها سوء استفاده کردم و گذاشتم یک نامرد چه بلایی بر سرم بیاره اونوقت یک لحظه هم من رو زنده نمیذاشتن .
تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند هفته که خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروکش کرد اجازه پیدا کردم که چند ساعت به خانه دوستم برم تا یکمی روحیه ام عوض بشه .
در راه خودمو به یک تلفن عمومی رسوندم و با موبایل بهراد تماس گرفتم
مارال: الو سلام بهراد . منم مارال حالت خوبه؟
بهراد : مارال……… بجا نمیارم
مارال : بهراد تو رو خدا جواب منو بده و من همه امیدم به تواه . بهراد منو دارن به زور شوهر میدن خواهش میکنم بیا خواستگاریم
بهراد : خوب مبارکه ایشالا
مارال : بهراد تو چرا اون دروغهارو به پدر و برادرم گفتی ؟
بهراد : من ………من هیچوقت به هیچکس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم که نامه رو تو به من دادی ؟ مگه دروغ گفتم تو برام
مزاحمت ایجاد میکردی؟
مارال با اشک : آخه بهراد چرا اینقدر بی انصافی . تو خودت میگفتی ، خانمی من ، .ما بین هم صیغه خوندیم
بهراد :دست از این بچه بازیها بردار یکم تو دنیای امروز زندگی کن ، از من به تو نصیحت راحت زندگی کن هیچی رو سخت نگیر … تازه کدوم دفتر خونه ای شاهد بوده ؟ کجا ثبت شده ؟ می تو نی برو ثابت کن
مارال : بهراد کنیزیتو میکنم ولی خواهش میکنم………
بهراد : من نه کنیز می خوام نه زالویی مثل تو که می چسبه و ول کن نیست
و گوشیشو با کمال بی رحمی روی من قطع کرد.
وقتی به خونه دوستم رسیدم یک دل سیر توی بغلش گریه کردم و باهاش دردودل کردم ولی روم نمیشد به هیچکس بگم که مشکل اصلی من چیه .
جند روز بیشتر به مراسم عقد کنانم نمونده بود و من مستاصل بودم که چه راه فراری داشتم ؟ هر روز بیشتر به بن بست میخوردم و می دونستم اگر حقیقت و بگم هیچکس دیگه نمی خواد تو صورتم نگاه کنه مرتب به خودم میگفتم : بچگی کردی مارال حالا هم باید تاوانشو پس بدی
فرهاد پسر بدی نبود . اینقدر ساده بود و پاک که تا بحال مستقیم توی چشمانم نگاه نکرده بود و منو مارال خانم صدا میزد .
وقتی فرهادو میدیم از خودم بدم می آمد که چطور میتونم با زندگی جوانی به این پاکی بازی کنم ؟
تا اینکه بالاخره تصمیم نهایی مو گرفتم ….
ساعت ۵ صبح از کابوسی وحشتناک بیدار شدم خواب دیدم توی یک قبری هستم که اطرافش پر از آتشه و فرهاد بر سر و صورت من سنگ می انداخت و پدر و مادرم می خندیدند که خوب شد این دختره مرد و این ننگ و با خودش به گور برد
وقتی از خواب پریدم با عجله به سمت کمد لباسهام رفتم و چمدتانم رو از لباسهام پر کردم کمی پول و شناسنامه و طلاهایی که از دوران کودکی به عنوان هدیه به من داده بودند رو در چمدانم ریختم .
نامه ای نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهی کردم و نوشتم من برای شما دختر خوبی نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده کردم ومن میرم ولی وقتی بر میگردم که حتما پدر به من افتخار کنه و باعث ننگش نباشم.
چمدانم رابرداشتم و در سکوت از خانه خارج شدم در حالیکه اشک می ریختم از کوچه و پس کوچه های شهرمون گذشتم و با تک تک خاطراتم وداع کردم.
مجبور بودم تا ساعت ۸ منتظر اتوبوس به مقصد تهران بمونم ولی اطمینان داشتم که تا اون ساعت هیچکس متوجه غیبت من نمی شه .
عقربه های ساعت به سرعت به ساعت ۸ نزدیک شدند و من با کوله باری از غم و تنهایی با این اتوبوس داشتم پا به دنیای ناشناخته ای میگذاشتم .

نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰ |
شروع کرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد که نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس کردم و منتظر جواب بهراد شدم
بهراد گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه . و شماره موبایلشو روی یک تکه کاغذ نوشت و خیلی مودبانه یک شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و به طرف من دراز کرد و گفت :من منتظر تماس شما هستم
نفهمیدم چطوری خداحافظی کردم و با چه سرعتی خودمو به دوستام رسوندم که توی پارک منتظرم بودند اون روز از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم و همه دوستامو بستنی مهمون کردم .
از روز بعد من هر روز با بهراد با تلفن عمومی تماس می گرفتم ولی اون راغب نبود که برای دیدنم از شرکتش خارج بشه و کارهاش رو بهانه میکرد و می گفت چون شرکت خودمه نمیتونم بیام ولی خیلی مشتاق دیدارتم تو بیا شرکت من اینطوری هم تو رو می بینم هم به کارهام میرسم.
من حسابی عاشقش شده بودم و هر شب به یادش می خوابیدم سال آخر دبیرستان بودم وبا روحیه ای که پیدا کرده بودم حسابی در درسهام نمرات خوبی میگرفتم . بعد از مدرسه میرفتم دستشویی پارک چادرمو در میآوردم ولی روسری کیپی سرم می کردم و یک رژ لب دخترانه می زدم و با یک شاخه گل به دیدن بهراد می رفتم و به خانوادم می گفتم که دبیرستان کلاس تست زنی برامون گذاشتن. ولی در دلم احساس گناه می کردم که چرا دارم دروغ میگم و احساس میکردم رابطم با بهراد که یک نامحرمه گناه محسوب میشه
دوستام میگفتن :دختر امل بازی درنیار همه دخترا حسرت اینو می خورن که بهراد یک نیم نگاهی بهشون بندازه ولی اون عاشق تو شده تو به هر قیمتی شده باید بهرادو مال خودت کنی. هم پولداره هم خوشتیب دیگه چی میخوای ؟
حرفای دوستام بیشتر تحریکم میکرد و باعث میشد ترسی که از رفتن به شرکت بهراد داشتم کمتر بشه
بهراد هر روز حرفای عاشقانه به من می زد و خانمی من صدام میکرد و می گفت خانمی من ما مال همدیگه هستیم پس از چی می ترسی
ولی احساس گناه یک لحظه راحتم نمی ذاشت . یه روز بعد از کلاس معارف رفتم پیش دبیر معارفمون
گفتم : خانم می خواستم یک سوالی بپرسم
خانم رحمانی در حالیکه چونه مقنعه شو بالا میاورد تا حاظر بشه از کلاس بره بیرون یک لحظه ایستاد و گفت :بپرس عزیزم هر سوالی باشه من سعی میکنم کمکت کنم
پرسیدم :اگر دختر و پسری همدیگرو دوست داشته باشن گناه داره؟
خانم رحمانی گفت : نه دخترم دوست داشتن یک نعمت الهی که هیچکس منکرش نیست از عشقی زمینی ادمها به عشق اهی میرسن
پرسیدم :اگر این دختر و پسر با هم صحبت کنن و همدیگرو ببینن چطور اونم گناه نیست ؟
گفت : خوب این بحثش جداست ولی اگر خانواده ها در جریان نباشن گناهه چون مممکنه شیطون سراغشون بیاد و هر دوتا برای هم نامحرمن و این کار گناهه
گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرها دوست دارن با جنس مخالف صحبت کنن بیرون برن این یک حقیقته و هیچکس نمیتونه منکرش بشه درسته ؟
گفت : عزیزم دختر و پسرای جوان به سن شما باید سر خودشونو با درس و کار گرم کنن یا اگر این نیاز خیلی بهشون فشار اورد باید ازدواج کنن نه اینکه با هم رابطه پنهانی داشته باشن
پرسیدم : حالا اگر به قصد آشنایی قبل از ازدواج با هم باشن این هم اشکال داره ؟
گفت :اگر خانواده در جریان باشن نه
پرسیدم : اگر نباشن چی ؟ یعنی وقتی به تفاهم رسیدن بخوان به خانوادهاشون بگن چی؟ پس باید چیکار کنن که گناه محسوب نشه
خانم رحمانی گفت :خانم نعمتی گناه ، در هر حال گناهه ولی فقط یک راه داره که گناه محسوب نشه و اون اینکه باید با هم محرم بشن
پرسیدم : یعنی عقد کنن ؟ اینطوری که همه خانواده می فهمن
خانم رحمانی در حالیکه چادرشو سرش میکرد گفت : نه منظورم اینه که باید صیغه محرمیت بین خودشون بخونن
زنگ تفریح تموم شده بود و خانم رحمانی باید سر کلاس دیگه ای می رفت در حالیکه داشت می رفت گفت بعدا بیشتر باهم صحبت می کنیم در این باره عزیزم

از اون روز به بعد به این فکر میکردم که ما باید بین هم صیغه محرمیت بخونیم توی کلی رساله و…… گشتم تا بالاخره ایه صیغه رو پیدا کردم ولی بهراد این چیزارو قبول نداشت میگفت محرمیت به دل آدمهاست یک آیه هیچوقت نمیتونه دوتا دل و به هم نزدیک کنه یا از هم دور کنه .
امتحاناتم شروع شده بود و احساس میکردم روحیه سابق و ندارم که به درس خوندنم ادامه بدم
وقتی بهراد بی حوصلگی من و حتی توی روابطمون دید قبول کرد و ما بین هم صیغه محرمیت خوندیم به مدت ۳ ماه و مهرم و ۱۴ تا حبه قند کرد ولی بدون شاهد بدون مدرک یک جمله ای بود که بین خودمون خوندیم و گفتیم :قبلت
روابطمون خیلی صمیمی شد و من فکر میکردم که بهراد دیگه شوهرمه و بالاخره انقدر بهراد توی گوشم خوند که اون اتفاقی که نباید می افتاد بالاخره افتاد………..
ترس وحشت ، از بی آبرویی تمام وجودمو پر کرده بود همش گریه میکردم و هر روز ازش خواهش میکردم که زودتر بیاد خواستگاریم ولی بهراد هر روز یک بهانه جدید می اورد و می گفت دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره
یک روز تابستانی با بهراد رفته بویدم ناهار بیرون که یک دفعه سنگینی نگاهی رو پشت سرم احساس کردم برگشتم و تمام دنیا رو سرم خراب شد. برادرم علی بود که زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود
بهراد متعجب یک نگاه به من میکرد و یک نگاه به علی
علی دستامو محکم گرفت و منو از سر جام بلند کرد
همه توی رستوران داشتن نگاهمون میکردن و من هر چی خواستم برای علی توضیح بدم فقط فریاد میزد : خفه شو
یک نگاه غضبناک به بهراد کرد و گفت: حال تو عوضی رو هم میگیرم
در طول راه هیچ حرفی با من نزد میدانستم که آخر عاقبت خوبی در انتظارم نیست با غیرتی که توی این مدت از علی دیده بودم همیشه از همین موضوع می ترسیدم ولی از طرفی پیش وجدان خودم راحت بودم که من گناهی نکردم و بهراد به من محرم بوده و قصدش هم ازدواجه و منو ترک نمیکنه
وقتی به خونه رسیدیم علی منو توی اتاقم هل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل کرد
من فریاد می زدم :علی اشتباه میکنی بذار حرف بزنم
و علی فریاد میزد میرم پیش آقا جون تا تکلیفتو روشن کنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد
منم از تلفن اتاقم به بهراد زنگ زدم و با گریه شروع کردم به تعریف کردن ماجرا
بهراد دلداریم میداد و با خونسردی گفت : خانمی من هیچ نگران نباش من تنهات نمی زارم تو مطمئن باش من و تو مال همیم و اگربرادر یا پدرت پیش من بیان من تو رو از اونها خواستگاری میکنم . گل من قصه نخور حیف چشمای قشنگت نیست که بارونی بشن ؟

وقتی گوشی رو قطع کردم احساس آرامش میکردم برام فرقی نداشت که چه اتفاقی برام می افته چون احساس میکردم بهراد پشتمو خالی نمیکنه.
نیم ساعت بعد علی همراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتی در خونه رو باز کرد شروع کرد به دادو بیداد و میگفت : من فکر میکردم مصطفی پسر احمد آقا چون از ما جواب منفی شنیده اون مزخرفاتو میگفت که می گفت جلو دخترتو بگیر حیف دختر نجیبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفی کلی دعوا کردم و از مغازه بیرونش کردم وااااااااای خدایا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بیراه گفتم حالا باید با خفت هر چه تمامتر سرمو کج کنم و برم ازشون عذر خواهی؟؟؟؟؟؟ ااین دختره چشم سفید از اطمینان ما سو استفاده کرد خیر نبینی دختر که برام آبرو نذاشتی این ننگو چطوری تحمل کنم؟
مادر از همه جا بی خبر وارد خونه شد و وقتی داد و بیداد پدر را شنید گفت : چی شده مارال چیزیش شده؟
علی گفت : کاش مرده بود و شروع کرد به تعریف کردن داستانی که اتفاق افتاده بود
مادر اشک می ریخت و میگفت : چطور تونست این کارو بکنه ؟دختر آخه تو چی کم داشتی ؟تو این شهر دیگه نمی تونیم سر بلند کنیم دیگه با چه رویی توی این محله زندگی کنیم؟
هر چی مادر میگفت علی بیشتر حرص و جوشی میشد بطرف در هجوم اورد و کمربند شروع کرد به کتک زدن من
من جیغ و داد کردم فریاد کشیدم ولی فایده ای نداشت یک گوشه کز کرده بودم و زیر مشت و لگد علی خرد شدن استخوانهامو احساس میکردم
من فریاد می زدم : بخدا اون قصد بدی نداشت می خواد با من ازدواج کنه
علی گفت : خیلی بدبختی که باورت بشه اون مرتیکه اگر ادم درست وحسابی بود می اومد مثل ادم خواستگاریت دختری که با پسری دوست بشه لایق زنده بودن نیست
پدر بجای اینکه جلوی علی رو بگیره صدای فریادش از اتاق بغلی می اومد : بدبخت شدیم
مادر شیون کنان بطرف علی دوید و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسین ولش کن شاید راست بگه اونوقت جواب خدارو چی میدی؟شیرمو حلالت نمیکنم اگر به حرفش گوش ندی . ادرس پسررو بگیر برو ببین حرف حسابش چیه ؟تو این بدبختو کشتی
علی یک تکه جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزیز این کارو می کنم یالا ادرسو بنویس ولی به ولای علی اگر دروغ گفته باشی عزیزو به عزات میشونم
و با عجله ادرسو از دست من قاپید و همراه پدر از خونه خارج شدند.
من اشک می ریختم و تمام دهنم پر از خون شده بود بازو و کمرم به شدت درد میکرد مادرم کمکم کرد تا از جام بلند شدم .
احساس تنفر عجیبی نسبت به علی احساس میکردم که چطور به خودش اجازه داد که بخاطر حرف مردم اینطوری به جون تنها خواهرش افتاد .
مادرم اشک می ریخت و به بدنم پماد می مالید و می گفت :دستش بشکنه نگاه کن چه به روزش انداخته
آخه دختر این چه کاری بود کردی ؟
من اما بیشتر از درد جسمم روحم و قلبم شکسته شده بود میدانستم که طبق قولی که بهراد به من داده علی حتما از کارش پشیمان میشه و اونوقت تا آخر عمرم هیچوقت نمی بخشمش
دل توی دلم نبود و کنار پنجره منتظر علی و پدرم نشسته بود هر ثانیه برام یک ساعت میگذشت تا بالاخره ساعت ۹ شب به خانه آمدند
پدر انگار در این چند ساعت گرد پیری روی صورت و موهاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اینقدر ناراحت و افتاده حال ندیده بودم.
مادر به حیاط رفت به استقبال انها و با هم وارد خانه شدند مادر در حالی که کت پدر را میگرفت گفت : حاجی خسته نباشی چی شد ؟ کی میاد ؟
پدر دست در جیب کتش کرد و نامه ای را بدست مادر داد
مادر شروع به خواندن کرد یک نگاه به من میکرد و یک نگاه به نامه و اشک از چشمانش جاری شده بود.
پدر گفت :این دختر امروز آبروی چندین ساله منو برد امروز تحقیر شدم حتی جلوی این پسره آخه دختر تو خانوادت چه کمو کاستی داشتی که اینکارو کردی
با بغض پرسیدم : مگه چی شده ؟ بهراد و ندیدین ؟ چی گفت بهتون ؟
علی با حالت خشم و غضب گفت : هیچی چی می خواستی بگه با اون گندی که تو زدی دوغرتونیمشم بالا بود . اقا بهراد شما این نامه رو که شما براش نوشته بودین داد به ما و گفت دختر شما به من پیشنهاد دوستی داده من قبول نمی کردم ولی اون اصرار داشت و هی می اومد شرکت من اگر باور ندارین از منشیم بپرسین . بهراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگی من و نامزدمو بهم می ریخت و اون روز من توی رستوران داشتم به دخترتون می گفتم که دست از سر من برداره …

ادامه دارد………..


نوشته شده توسط بهزاد در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ |
 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر